Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
صفحه شماره 11
صفحه شماره 13
با بررسى و تجزيه و تحليل اين كتاب مىتوان نحوه برخورد يك يهودى صهيونيست را با مسائل يهودىها و ايران مورد توجه قرار داد.مقالهاى كه پيش رو داريد،در پى چنين مقصدى است.گر چه در اين مقاله،تا حدودى هم به صحت و سقم برخى وقايع نقل شده توجهى شده است،اما نظر اصلى آن است كه از ميان نوشته حجيم اين كتاب كه به دست يك يهودى مورد احترام يهوديان ايران نگاشته شده،دريابيم كه او و آنها به وقايع دور و بر خورد چگونه نگاه مىكنند و با جامعهاى كه طى قرنهاى متمادى در آن زيستهاند چه برخوردارى دارند.
قبل از هر چيز بايد خصوصيات اوليه كتاب را بازبينى كرد: كتاب«تاريخ يهود ايران»نوشته حبيب لوى،نويسنده يهودى ايرانى است در سه جلد.قطع اين كتاب رقعى است با جلد زركوب.جلد اوّل در 368 صفحه و چاپ سال 1334 است شامل فهرست مندرجات و تصاوير و نقشهها،پنج صفحه منابع و مآخذ،چهار صفحه علل و عوامل نوشتن كتاب،مقدّمه و شروع مطالب از«اجداد اوّليه بنى اسرائيل و استماع اوّلين نداى توحيد...تا مختصرى راجع به بنى اسرائيل و قيام كورش كبير و...كاهنانيكه بر يهوديّه سلطنت داشتند».
جلد دوم چاپ سال 1339 در 412 صفحه شامل دو صفحه منابع تكميلى و غلطنامه و فهرستها و تقديمها و مطالب تاريخى از دوران اسكندر تا ساسانيان و بعد هم ورود اسلام به
صفحه شماره 14
جلد سوم باز هم چاپ سال 1339 در 1057 صفحه و با فهرستها و تصاوير و ادامه مطلب جلد دوم تا زمان نويسنده و همان ايام سالهاى دهه سى،هنگام چاپ كتاب.
ناشر كتاب،«كتابفروشى بروخيم»است.بروخيم از صهيونيستهاى معروف بود كه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى از ايران فرار كرده است.
اين كتاب با اين خصوصيّات ظاهرى و اوّليه در عين حال از اهمّيّت خاصّى برخوردار است و تقريبا مورد قبول و پسند يا لااقل مورد رجوع اغلب نويسندگان و محقّقين است.
در دو جلد اوّل و دوم،براى منابع كتاب 94 مورد را ذكر مىكند كه عموما كتابهاى فارسى و برخى فرانسه است،امّا جالب قضيّه آن است كه استفاده از«خاطرات مردان سالخورده يهود»و يادداشتهاى شخصى نويسنده نيز جزو همين«مآخذ»است. (ج 1،صفحه ل) كتاب داراى غلطهاى عجيب و غريب عبارتى است كه به فراوانى در سراسر كتاب به چشم مىخورد و البتّه بخشى از آنها هم معلوم نيست كار نويسنده است يا حروف چين و نمونه خوان! در اين مقاله مىكوشيم خصوصيّات اين كتاب و شخصيت نويسنده آن و نحوه نگاه او را به تاريخ بررسى كنيم.
وى در اولين صفحه بعد از عنوان كتاب در جلد اوّل،كتاب را به سه گروه تقديم كرده كه: جلد دوم-تقديم به اولادان 1 آينده اسرائيل كه ناملايمات پراكندگى را نديدهاند.
البتّه قابل ذكر است كه در زبان يهودىها كلمه«اسرائيل»هم به قوم يهود اطلاق مىشود و هم به دولت غاصب فلسطين.امّا بهر حال اين جمله به معنى آرزوى جمع شدن همه يهود در يك جاست كه ديگر اولاد آنها (و بلكه اولادان آنها) ناملايمات پراكندگى را نبينند.
-در جلد دوم صفحه 100 همين آرزو را با نقل عباراتى از باب يازدهم كتاب اشعياى نبى تكرار مىكند: ...و در آن روز واقع خواهد گشت كه خداوند...رانده شدگان اسرائيل را جمع خواهد كرد و پراكندگان يهود را از چهار طرف جهان فراهم خواهد آورد و...
صفحه شماره 15
صفحه 907: تنها تشكيلاتى كه مىتوانست از جوانب مختلف كمكى در بهبود اوضاع فرهنگى و خصوصا ايجاد كار براى يهوديان ايران بكند و حتّى اگر بهبود زندگانى آنها در ايران غير ميسر باشد مبادرت به مهاجرت آنها كند تشكيلات صهيونيست مركزى بود...
نويسنده تاريخ يهود متوجّه است كه اين تعاريف نكند با ملّى گرايى و ايران پرستى و شاه دوستى متظاهرانه و متملّقانهاى كه در سراسر كتاب موج مىزند تناقض و تنافرى داشته باشد،لذا دست به تدبير مىزند: در خارج از ايران،بطورى كه قبلا دانستيم،صهيونيسم معنى ديگرى داشت.آنها براى ايجاد يك مأمن ملّى يهود كوشش مىنمودند در حاليكه صهيونيسم در ايران براى يهوديان ولايات حتّى تهران مفهومش نوع ديگر يعنى بدست آوردن سطح فرهنگى بالاتر و تأمين آزادى و جلوگيرى از تبليغات مسيحيان و بهائيان بود... 3
صفحه شماره 16
مهاجرين كه تماما از طبقه بينوايان بودند عازم اسرائيل ميشدند. 4
يكى مىگويد:«چه شد كه...يهوديان كوششى براى جلب ساير افراد ملل به پيروى از
صفحه شماره 17
ايضا در زمان نحميا،توضيح مىدهد كه مردم با او قسم ياد كردند كه:«دختران خود را به اهل زمين ندهيم و دختران ايشان را براى پسران خود نگيريم» 4 تا خونها مخلوط نشود و خلوص نژادى از دست نرود.
بطور خلاصه،عزرا و نحميا،ديوارى با وضع مقرّرات،براى بنى اسرائيل در مقابل ساير ملل اصنام پرست ايجاد نمودند... 5 و توجّه كنيم همين قوم مخالف ساير ملل اصنام پرست،بعد از نجات از دست فرعونيان، چگونه گوساله زرين را وسط گذاردند و دورش طواف كردند و آن فضاحتها و شناعتها.
اگر بگويم كه عمليّات عزرا و نحميا در ايجاد كشور فعلى اسرائيل نيز سهمى به سزا
صفحه شماره 18
و امّا يك مورد تبليغ يهوديّت و عواقب آن با بيان حبيب لوى.او پس از شرح حال و كار هيركان،پادشاه يهود در اواخر قرن دوم قبل از ميلاد،مىنويسد: هيركان،اوّل متوجّه سامريها شد و معبد آنان را كه رقيب معبد اورشليم بود،خراب كرد سپس بطرف روميها بحركت آمد؛دو شهر آنها،ادورا و ماريسا را محاصره و ترك كشور يا قبول وحدانيّت را بدانها پيشنهاد نمود و آنان قبول وحدانيت را پذيرفتند 2 ، بنابراين بت خانههاى آنان را ويران كرد.و اين اوّلين و آخرين مرتبهاى بود كه از طرف يكى از زمامداران يهود،بطور اجبار بملّت مغلوبى پيشنهاد تغيير مذهب داده ميشد و همين عمل،سبب دخول افراد دشمن در داخل خانواده يهود-كه بعدا خواهيم ديد چگونه موجب ويرانى يهوديه را فراهم ساختند-گرديد. 3 ناراحتىهايى كه براى يهوديه در اثر يهودى شدن پدر هرود ايجاد گرديد،موجب شد كه مكتب شماى،مقررات سختى براى داوطلبان قبول مذهب يهود،ايجاد نمايد. 4 و آخرين نمونه باز هم اعتذار يا توجيه علّت جدايى: اگر يهوديان جهان بمنظور حفظ نژاد و قوميّت اسرائيل يا از نقطه نظر اخلاقى، نخواستهاند و لو بوسيله تبليغ ساده،ايمان و عقيده خود را بر ديگران تحميل نمايند، اقلا لازم است كه پيروان مذاهب مختلفه را نسبت به مقرّرات كل و جزء دين خويش -كه شالوده حقوقى جهان متمدّن كنونى است-آشنا سازند. 5 در واقع،يهود،آن چنان خون و قوم و نژاد را با دين و اعتقاد يكى كرده است كه اساسا امكان جدا كردن اينها از هم وجود ندارد و از آنجا كه اعتقاد يك امر باطنى و آزاد و مربوط به عقل و دل و ايمان است و ملاك و معيار سنجش و اندازه گيرى و شيوه مادّى و ملموس مورد علاقه يهود ندارد، كار،به دست خون و نژاد افتاده است و همه چيز با اين معيار و محك سنجيده مىشود:يهودى در
صفحه شماره 19
در اين نگاه،هيچ توجّهى به شخصيّت فردى و تربيت و اعتقاد و صلاحيّت اخلاقى و عمل او در زندگى نمىشود،بلكه همه چيز با خون و نژاد و ژن و خلوص در توالى نسلها،برآورد مىشود.
طبعا نتيجه هم اينست كه حقّ و حقيقت و ارزش انسانى،معيار واقعى و حقيقى خود را از دست مىدهد و يهودى و يهودى خالص مىشود معيار حقّ؛هر چند او كثيفترين و رذلترين و حقّه بازترين و مكّارترين فرد روى زمين باشد.
وقتى اختلافى بين دو نفر رخ مىدهد،در نگاه يهودى،قاعده اين است كه اگر اختلاف بين يهودى و غير يهودى است،حتما حقّ با يهودى است و اصلا لزومى ندارد ببينيم كه اصل اختلاف چه بود و دلايل هر يك براى اثبات حق خود چگونه بوده است.اگر اختلاف بين دو يهودى بود، حقّ با آن كسى است كه خالصتر و پاكتر و شجره دارتر است.اگر اختلاف بين دو غير يهودى است، حقّ با آن طرفى است كه بيشتر رفيق و دوستدار و خدمتگزار يهودىهاست و...
و اينها البته شوخى نيست،بلكه كاملا جدى است و آن را در همه مواردى كه به نوعى مربوط به يهود مىشود مىتوان ديد.مسأله هم در حد موارد شخصى و خصوصى محدود نمىماند،بلكه وقايع تاريخى،سياسى،فرهنگى،فكرى،هنرى...هم همه جا،قاعده براى يهود همين است.در بحث مسائل تاريخى و جهت گيرىها و ارزش گذارى براى شخصيتهاى تاريخى و وقايع تاريخ، كتاب حبيب لوى،يك نمونه زنده و بسيار آموزنده در اين زمينه پيش روى ماست.گمان هم نشود كه اين نگاه خاص لوى است؛آبا ابان،هم در كتاب خود-قوم من،تاريخ بنى اسرائيل- همين گونه نگاه مىكند؛آندره موروآ،نويسنده يهودى فرانسوى هم در كتابهايش همين روش را دارد و...ديگران هم همين طور.در واقع اين نگاه،يك التزام دينى است و اگر غير از اين باشد موجب خروج فرد از دين و مستحق هدر رفتن خون او مىشود؛مگر البته نقشه بزرگترى در كار باشد و مقاصد ديگرى.
به هر حال اكنون برخى موارد را در كتاب لوى با هم مرور كنيم؛
صفحه شماره 20
صفحه شماره 21
صفحه شماره 22
صفحه شماره 23
قبلا در صدد قتل آواديا برآمدند چون وى ظالمترين آنها بود و يكنفر يهودى بنام پينهاس بانتقامجويى از مذهب يهود تصميم بقتل آواديا گرفت و براى اجراى نقشهاش و كشتن آواديا با رفقاى سه گانهاش باسامى الحق و مسيح و يهودا بمشورت پرداخت.اين چهار نفر متّفقا و با تصميم راسخى ميان خودشان متعهد شدند كه در موقع مناسبى آواديا را بقتل برسانند،چنانچه بقتل رساندند... 1 يكى از همين افرادى كه در عصر فتحعليشاه به مذهب اسلام در آمد و دامان به آتش نفرت بر عليه يهود خرد شده آن روز و موجب تشديد كينه هموطنان نسبت به يهوديان گرديد،ملا آقا بابا ابن رحميم يا محمد رضاى جديد اسلام است.ملا آقا بابا در زمان جوانى،در سال 1237 هجرى-1822 ميلادى...تغيير مذهب داد.
علّت اين واقعه بقرار زير است:در آن عصر محله يهود تهران كه جمعيت آن تازه رو به ازدياد گذارده و بيشتر آن مهاجرين شيرازى بودند،داراى دو ملا شده بود (در واقع، براى آن عصر زياد بود؛حتّى امروز هم دو ملا زياد است) يكى ملا رحميم بود و ديگرى ملا آقا بابا.پيروان ملا رحيم،زيادتر بودند و ملا رحميم معتقد بود كه ملا آقا بابا شرايط و مقررّات ذبح و معاينه گوسفندان را بطور صحيح انجام نميدهد.
بالاخره روزى كه شنبه صبح و هنگام نماز و عموما در كنيسه جمع بودند،بار ديگر اين موضوع در كنيسه بميان آمد و نسبت به ذبح روز گذشته ملا آقا بابا ايراداتى بعمل آمد و بلافاصله مراتب بنظر تمام كنيسهها رسيد و ذبح روز گذشته او تحريم شد.
مردم آن زمان،خوراك شنبه را روز جمعه مىپختند (چنانچه مومنين تا امروز هم،چنين كنند.) موقعى كه مردم از مساجد 2 به منزلهاى خود مراجعت كرده و موقع
صفحه شماره 24
پيش آمد براى ملا آقا بابا،تقريبا مشابه و نظير پيش آمد جهت ملا مردخا در لار شيراز در عصر شاه عباس اوّل بود.ملا مردخا معروف به ابو الحسن لارى در اثر آن پيش آمد،سرچشمه كليه بدبختيهاى يهوديان ايران از ابتداى سلطنت شاه عباس اول تا طلوع سلطنت اعليحضرت پهلوى كبير گرديد.چه خونهاى ناحق و چه فجايعى كه دنباله قيام و تحريكات ابو الحسن ريخته نشد.قضيه ملا آقا بابا،كه نام او تبديل به محمد رضا گرديد،موجب نوشتن كتابى بنام؛منقول الرضا يا ردّ اليهود،كه در عصر ناصر الدين شاه با چاپ سنگى بعمل آمد گرديد.
ملا آقا بابا سواد خط فارسى نداشت 2 و كتاب خود را بزبان فارسى و خط عبرى نوشته بود.در شرح مقدمه كتاب چنين مىنويسد:«ولى چون بخط عبرى و لسان
البتّه محققان نظرشان نسبت به اين يهودى-ملا آقا بابا-با اين نظر كه لوى گفته،متفاوت است.سيد احمد حسينى در مقدّمه كتاب«محضر الشهود فى ردّ اليهود»مىنويسد: راجع به تغييراتى كه يهوديها در دين يهوديت و كتاب تورات دادهاند كتابهاى زيادى نوشته شده است:ولى دو كتاب در اين زمينه به پارسى نگارش يافته كه بسيار پر قيمت و داراى ارزش علمى بسزايى مىباشند.
يكى«اقامة الشهود فى ردّ اليهود»نوشته ميرزا محمد رضا جديد الاسلام كه از دانشمندان بزرگ يهود تهران بود و در سال 1238 ه.ق.بشرف اسلام مشرف شده و پس از اسلامش اين كتاب را بزبان عبرى تأليف نمود و در سال 1292 ه.ق.سيّد على حسينى تهرانى آن را به پارسى ترجمه كرده بنام«منقول رضائى»چاپ شد.
و كتاب دويم«محضر الشهود فى ردّ اليهود»كه...
اين مطلب را در كتاب محضر الشهود...در صفحه 5 مىتوان ملاحظه نمود.اين كتاب كه بدون تاريخ چاپ است، سالها قبل از طرف كتابخانه وزيرى يزد شماره دوم،در چاپخانه آداب نجف اشرف به طبع رسيده است.اين كتاب اخيرا با مشخصّات زير تجديد چاپ شده است: رسالهاى در ردّ يهوديت:محضر الشهود فى ردّ اليهود:تحقيق حامد حسن نوّاب؛تأليف حاج بابا قزوينى يزدى؛از علماى بزرگ يهود كه به دين مقدّس اسلام مشرف شده است؛مؤسسه فرهنگى-انتشاراتى حضور؛قم؛چاپ اوّل، اسفند 1378.و مطلب مذكور در فوق در صفحه 13 اين كتاب آمده است.
صفحه شماره 25
مطالب بالا ميرساند كه محمد رضا جديد الاسلام در زمان خود موفّق به چاپ كتاب نشده و برادر زادهاش آقاى محمد جعفر كه خط عبرى را بلد بوده است موفق بفارسى نمودن آن كتاب شده و البته از طرف علما مساعدتهاى لازمه براى تكميل آن گرديده است.در متن كتاب كوشش شده است كه ادّله و براهين از توراة و كتب انبياى اسرائيل راجع به راه غلطى را كه يهوديان ميروند ثابت نمايد.انتشار اين كتاب چون در عصر فتحعليشاه انجام نشده لذا تأثير فراوانى در روشن نمودن آتش خشم ملاّها و توده مردم نداشته ولى خود عمل و شنيدن اينكه يكى از علماى يهود، مذهب خويش را تغيير داده،در حاليكه جامعه يهود از اين اقدام اجتناب مىكند، براى تهييج احساسات مردم بر عليه يهوديان ايران كافى بوده است و اين واقعه، خاكستر روى آتش ضدّ يهود را بار ديگر بر طرف نمود.
اولادان ملا آقا بابا در تهران زياد و اكثرا در امور بازرگانى و جواهرى بمقامات مهمى رسيدند.از نقطه نظر يهوديان،آنها بدو دسته تقسيم مىگردند:يك طبقه كه اكثريت را تشكيل ميدهد،مردمانى شريف و در عين حال كه مسلمان مؤمن و مقدّس هستند نسبت به يهوديان كينهاى نداشته و معاملات زيادى هم با يهوديان دارند.و دسته دوم كه انگشت شمارند با آنكه با يهوديان نيز معاملاتى دارند،يا
صفحه شماره 26
صفحه شماره 27
يهوديان اصفهان كه خود را ممتاز و ساكن پايتخت ميدانستند زير بار اين امر نرفته، كدخدايان يهود عريضهاى نوشته بدربار نزد شاه بردند...شاه گفت بايد نزد صدر الدّين (پيشواى مذهبى اصفهان) برويد تا وى معلوم دارد اين عمل طبق مقررّات دينى است يا نه...صدر،ملا لارى را احضار و فتواى را كه بدست داشت ديد و دستور داد در عوض اين كلاه يازده ترك،بايستى كلاهى سورمهاى رنگ از هر پارچهاى،اعم از اطلس و يا ماهوت باشد و دور آن منديل برنگى كه مايل باشند ببندند...در نتيجه در كوچه و بازار تجاوز به يهود شروع گرديد و جوانان و كدخدايان يهودى از اين علامت خوارى،در هيجان بودند.
ابو الحسن سه پسر داشت كه اسم آنها را يكى عبد الرحيم گذارد كه از زن يهودى بود و دو نفر ديگر،شاه محمد و اسمعيل كه آنها را نيز مأمور تفتيش اين كار نمود.
آنها جريمه بسيارى از يهوديان گرفتند و آنها را رنج ميدادند...ابو الحسن لارى بكاشان ميرود.يهوديان از ترس،به پيشواز او رفته و احترامات زيادى برايش قائل شدند.وى گفت كه مهر شاه را دارم و بايد كلاه علامتى را بر سر شما بگذارم... 2 زمانى كه لارى روانه شيراز ميشود،بايستى در حدود سالهاى 1613 ميلادى باشد و كلاه نوبرى خود را به آنجا ميبرد و... 3
صفحه شماره 28
طولى نكشيد كه موضوع آشكار و بسمع شاه رسيد و در نتيجه لاله زار به اشرف احضار گرديد و شاه عباس به خواجه گفت بدون تأمل حقيقت امر را بگو لارى در كجاست.و لاله زار عين حقيقت را بعرض شاه رسانيد.شاه عباس كه از اين پيش آمد بسيار ناراحت بود به خواجه گفت كه اگر خدمات گذشته تو را بخاطر نداشتم،قطعا تو و بستگان و كليّه جمعيّت تو را بقتل ميرساندم ولى از اين عمل بيك شرط صرفنظر ميكنم كه فورا كليه مسلمان شويد و اجراى اين امر را بدون درنگ از تو ميخواهم.در نتيجه خواجه و كليه جمعيت او مسلمان شدند،امّا مسلمانى كه بدون مطالعه و بزور انجام شده بود و از اين رو،چون مردمانى مومن و مقدس در يهوديت بودند،عدم اجراى نماز و مراسم مذهب حضرت موسى را امرى وحشت آور و گناه بزرگ ميدانستند.از اينجهت تصميم گرفتند در خفا به وظايف و مقررات دينى خود رفتار نمايند.اين وضع تا دوره شاه صفى ادامه داشت تا دوباره رسما مذهب موسى در آمدند و بار ديگر در عصر شاه عباس ثانى مجبور به ترك مذهب شد. 3
صفحه شماره 29
شخصيتهاى تاريخى و وقايع مختلف و گروهها و اقوام مختلف،آنهايى كه همراه و همدل و هم جهت يهودند خوبند و آنها كه گول يهود را نمىخورند،به همه صفات زشت و رذائل اخلاقى و تهمتها و ناسزاها متهم و مبتلا.
و اكنون نمونهايى به عنوان مثال: كوروش،براى تاريخ و ملّت ايران،پادشاهى بزرگ و جوانمرد است ولى انبياى اسرائيل و ملّت يهود او را ملقب به مسيح خدا نمودهاند. 1 و چرا؟چون كورش بعد از سلطه بر رقيبان: با تسخير بابل،كليّه ممالكى كه مطيع دولت كلده بودند به تصرّف ايران درآمد؛از جمله كليّه ممالك غرب بابل كه كشور يهودا و اسرائيل هم جزو آن بود.كورش، بلافاصله اعلاميه تاريخى خود را بدين مضمون صادر نمود:كورش پادشاه پارس ميفرمايد خداى آسمانها جميع ممالك زمين را بمن داده و مرا امر فرموده است كه خانهاى براى او در اورشليم كه در ملك يهود است بنا كنم.پس كيست از شما از تمامى قوم او كه خدايش با وى باشد،به اورشليم كه در يهود است برود و خانه خداى اسرائيل كه خداى حقيقى است در اورشليم بنا كند و هر كه باقى مانده باشد در هر مكان از مكانهاييكه در آنها غريب ميباشد،اهل آن مكان او را به نقره و طلا و اموال و چارپايان علاوه بر هداياى تبرعى براى خانه خدا كه اورشليم است اعانت كنند (توراة كتاب عزرا باب اوّل) 2 آيا از اين بهتر مىتوان به يهودىهاى آن روزگار خدمت كرد؟و اين است دليل آنكه كورش،از ميان بسيارى از شاهان ديگر«كبير»مىشود و مبداء تاريخ شاهنشاهى ايران كه حدّاقل يكى دو هزار سال قبل از كورش شكل گرفته بود.
امّا حالا نظر لوى را درباره كمبوجيه ببينم: در سال چهارم اعلاميه كورش در اثر پيش آمدها و اقداماتى كه از طرف همسايگان
صفحه شماره 30
بنابراين معلق ماندن كار بناى خانه خدا را بايستى مربوط به تصميم كمبوجيه دانست كه در اثر تحريكات همسايگان يهودا و عدم بصيرت سياسى اين پادشاه بعمل آمده. 1 معلوم نيست كه آيا واقعا نويسنده گمان مىكند،تصميمات سياسى مىشود«غفلتا» باشد؟تعبيرات«تحريكات همسايگان يهود و عدم بصيرت سياسى»و بسيارى ديگر از اين صفات را در سراسر كتاب تاريخ يهود ايران در مورد بسيارى از افراد مىبينيم بدون اينكه معلوم باشد علّت اين صفات چيست.
قطعا كمبوجيه كه مرد متفكرى مانند پدر نبود،تحت تأثير تحريكات سامرىها واقع گرديده؛زيرا آنها همواره در نزد سلاطين هخامنشى،يهوديان را ملّتى فتنه انگيز و خطرناك جلوه ميدادند. 2 چرا در انجيل و قرآن هم همين صفت براى يهود گفته شده و چرا امروز هم بسيارى همين خصائل را براى اينها باور دارند؟ آنچه مسلم است كمبوجيه سلطانى دهن بين،عصبانى و شديد العمل و همه متفق القولند كه كسالت عصبى داشته. 3 در جمله قبل،قطعا و اينجا،مسلم و از همه جالبتر«كسالت عصبى»است! بعد از كمبوجيه،نوبت داريوش است كه باز هم مثل كورش،بزرگ است و كبير و حتّى«بيشتر از كورش كبير براى عملى نمودن و كمك در تقويت كشور يهودا و بناى خانه مقدس و آبادى آن همّت گماشت» 4 و به اين دليل: داريوش بزرگ،شاهى بود عاقل و داراى اراده قوى و خرد وافر،هر چند در بعضى موارد شدت عمل نشان مىداد 5 ولى غالبا رفتارش با مردم و ملل مغلوبه ملايم و
صفحه شماره 31
اردشير،پادشاهى تند خو و سريع التّصميم بود 4 مدّت سلطنت اردشير اوّل 40 سال بوده و در اين مدّت بناى شهر اورشليم متوقف و حصارهاى آن بحال ويرانى باقى مانده است.در اين عصر،يهوديان مقيم يهوديه دچار يأس فراوانى گشته زيرا نسبت به وعدههاى انبيا،اشعيا و حزقيال كه آن را بسيار نزديك تصور مىنمودند،مردد و از همين رو طبقاتيكه ايمان محكم نداشتند يا علاقه ملى آنها سست بود،بمنظور فرار از خوارى و دشنام بطرف اختلاط و وصلت با ملل مختلف اطراف يهوديه رفته و... 5 تاريخ نويس يهودى به صراحت قاعده كار را روشن مىكند: در هر عصرى،سلطان وقت پادشاهى منور الفكر و داراى شخصيتى بزرگ كه موجب افتخار كشورش بود،يهوديان در آسايش و راحتى زيستهاند مانند ادوار كورش كبير و داريوش بزرگ و اردشير دوم؛اما در دوره سلطنت اخس يا اردشير سوم،آن هم با اقتدارى كه با گواس خواجه حاصل نموده بود،نه فقط موجب ناراحتى يهوديان و
صفحه شماره 32
يكى از موارد بسيار جالب در اين قسمت«انوشيروان»است و خصوصا صفت«عدالت»او: انوشيروان (بلافاصله بعد از رسيدن به سلطنت) بدون فوت وقت تمام برادران و اولادان ذكور آنها را به قتل رسانيد.فقط زامس كه نامش قباد بود،توانست فرار نمايد.انوشيروان سپس بقتل مزدك و يكصد هزار نفر از پيروان او پرداخت و اين فرقه را از بين برد.سپس اوّلين اقدام انوشيروان تأمين آزادى يهوديان بود[پاورقى كتاب:اصولا هر شاهنشاه بزرگى كه در ايران بر تخت سلطنت جلوس نموده و نفوذ خارجى در او تأثيرى نداشته نسبت به يهوديان محبت كرده است.]انوشيروان شاهنشاهى است كه در ايران و خارج از كشور به عدل و دادپرورى معروف است.با اينكه اين شاهنشاه به كيش زردشت گرويد ولى زير بار تعصب موبدان نرفت و در دوره سلطنت او،يهوديان در منتهاى آزادى و آسايش در ايران بسر بردند. 2 بزرگمهر كه براى تربيت و تعليم هرمز فرزند انوشيروان تعيين گرديده بود، توانست توجه شاهنشاه ساسانى را بطرف خود جلب نموده بمقام وزارت برسد...
متأسفانه هرمز فرزند انوشيروان،موقعى كه به تخت سلطنت رسيد بر خلاف افكار
صفحه شماره 33
يعنى نه تنها شاهان،بلكه علما و روحانيون هم،ملاك درست و خوبى و سعه صدر و حقيقى بودن و ارزشمند بودنشان،همراهى و همدلى با يهودىهاست و نه هيچ حقيقت و ضابطه و معيار ديگرى.خود لوى به صراحت مىنويسد:
صفحه شماره 34
صفحه شماره 35
لوى سپس ارتباط عميق«ترقى و پيشرفت و آزادى»را با يهود از ايران به همه عالم تعميم داده و مىافزايد: اينك بمنظور آنكه معلوم گردد كه مراعات آزادى نسبت به يهوديان،چه منافعى را براى ترقى هر كشورى در بر دارد،ذيلا بشرح حال عدّه محدود از يهوديانى كه نام كشور خود را...بزرگ نمودند،مبادرت ميشود... 1
و دوم اين كه او مىكوشد تا بر ذهن و دل خواننده ايرانى و مسلمان اثر گذارده و نفرت او را از يهودىها از بين ببرد.از نظر دينى،مسلمانان را همراه و همدل خود كند و از نظر ملى و تاريخى، خود را هم جهت و هم منفعت و هم ريشه ايرانيان قلمداد نمايد.
و اكنون موارد و مصاديقى در اين دو زمينه: در جلد اول كتاب و در اولين صفحه آن،نويسنده،كتاب سه جلدى خود را تقسيم و تقديم مىكند به سه گروه: جلد اول،تقديم به هموطنان عزيز ايرانى كه با ملت يهود رشتههاى ناگسستنى دارند.
جلد دوم تقديم به اولادان آينده اسرائيل كه ناملايمات پراكندگى را نديدهاند.
جلد سوم...و تقديم به ارواح پدرم رحيم و مادرم حنا (خانم) كه آرزومند ديدار عظمت و سعادت كشور ايران و آزادى ملت يهود بودند.
در جلد دوم،بعد از فهرستها و قبل از شروع كتاب مىنويسد: خداوند ملت يهود را چنان تنبيه كرد كه پدر فرزند خود را مجازات مىنمايد...
تاريخ يهود،ذره بينى است كه با مطالعه دقيق آن،طرفداران يهود را مستفيض و
صفحه شماره 36
و در اولين صفحه از جلد سوم: قطعا نسلهاى آينده كه داراى تمدن اخلاقى كاملترى خواهند گشت،يهودى و يهوديت را بهتر خواهند شناخت و در نتيجه افتخارات و آسايش بيشترى براى وى فراهم خواهد شد.
و در ادامه با مظلوم نمايى،راجع به قوم خود مىگويد: خدمات گوناگون و ملكات فاضله بعضى از ملل جهان كه فاقد قدرت بودهاند،در اثر عقب ماندگى اخلاقى بشريت،نه فقط بدون ارزش واقع گرديد،بلكه موجبات خفت و مصيبت و تجاوز به آنها را نيز فراهم نمود.
عبارات بالا براى تشويق و ترغيب و دل دادن به يهودىهاست؛اما در مورد فريب دادن مسلمانان ايران،عبارات و تعبيرات نويسنده صهيونيست را ملاحظه كنيد: با كمال تأسف بايد اذعان و اعتراف نمود كه هنوز ايرانى،برادر وطنى خود،يهودى را كه مدت 27 قرن است در جوار هم زندگى مىنمايند يا بعبارت ديگر هم وطنان مسلمان ايرانى،موسويت يا يهوديت را كه صاحب كتاب آسمانى و اولين ملتى است كه در راه توحيد گام برداشته،درست نشناختهاند،طبقه عالم و اشراف ارثا 1 از او متنفرند؛طبقه بازارى يا متوسط او را كافر 2 ؛طبقه زارع و كارگر او را بيگانه و مردود مىپندارند...براى ترقى و تعالى كشور كه سعادت همه در آن است،بايستى متحد و متفق بوده و همكارى نمايند... 3 و تا آخر صفحه،همين مفاهيم در اين آخرين جمله تكرار مىشود: مورخين يهود،سال سلطنت كورش را از سال تاجگذارى او در بابل شروع مىنمايند.
اين سال 538 ق.م.را سال عظمت ايران و سال اعلام آزادى و استقلال يهود بايستى محسوب داشت. 4
صفحه شماره 37
اين مخلوط عجيب و فريبكارانه لوى و ديگر همكاران و همفكران او،آنقدر تكرار و تكرار مىشود كه امروز مىبينيم اثر هم كرده است و در ميان عدهاى از مردم ما،همين عناصر باور شده است.او مىنويسد: فرزندان يزدگرد اول،عبارت بودند از بهرام معروف به گور و شاپور؛و نرسى پسر سوم وى كه از شوشندخت زوجه يهودى او بود.بعد از مرگ يزد گرد اول،بزرگان ايران در نظر داشتند كه هر دو فرزند او بهرام و شاپور را از سلطنت ايران محروم بدارند.بهرام را براى آنكه در ميان اعراب بزرگ شده و تربيت عربى (داشت) كه بنظر ايرانيان حقير بود و شاپور را بواسطه آنكه تاج و تخت ارمنستان را رها كرده بفكر شاهنشاهى افتاده بود. 1 چگونه است كه ايرانيان با اعراب مخالف بودند اما يهودىها را تا عمق دربار راه مىدادند و بعد هم عاقبت همين بهرام گور عربى تربيت شده را به پادشاهى مىپذيرفتند؟نويسنده كتاب دارد زمينه را براى ظهور اسلام و ايجاد نفرت از اسلام ( عرب) فراهم مىكند: در سال 635 م سال 14 هجرى،چون اعراب جنگ يرموك را فتح نموده و دمشق را بتصرف در آوردند و لشگريان روم شرقى مغلوب گرديدند،خلافت اسلامى ميتوانست اين سربازان كارآزموده را براى تسخير ايران روانه نمايد.خليفه هيئتى را بنزد يزدگرد روانه و وى را باسلام دعوت نمود.ولى يزدگرد به آنها گفت آيا شما همان مردمى نيستد كه سوسمار ميخوريد و اطفال خود را زنده به گور ميكرديد؟و بالاخره يزدگرد پيشنهاد آنان را رد كرده و در سال بعد جنگ قادسيه تحت فرماندهى سعد
صفحه شماره 38
صفحه شماره 39
صفحه شماره 40
اما اين مورخ يهودى با هزار ترفند مختلف مىخواهد ريشههاى مخالفت با يهودا را به چيزهاى ديگر و دلايل مختلفى غير از اسلام و قرآن نسبت دهد: با معاشرتهاى فراوان ايران و كشورهاى اروپايى،قهرا افكار ضد يهود اروپائيان به ايران نيز سرايت مىكرد و آنچه بر شدت آن ميفزود و مأمورين گوناگون اروپايى را وادار به تحريك ايرانيان بر عليه يهوديان مىنمود،محبتى بود كه عثمانىها نسبت به يهوديان رانده شده از اروپا ابراز ميكردند...گذشته از دربار سلاطين كه آشيانه مأمورين اروپايى ضد يهود شده بود در اندرون اين سلاطين هم از سر سلسله صفويه گرفته الى آخر،عده زيادى از مسيحيان اروپايى و گرجى كه بغلط يهوديان را قاتل حضرت مسيح مىدانستند وجود داشتند...بعد از قتل و غارتهاى مغول،و بعد از
صفحه شماره 41
صفحه شماره 42
يهود با كبر و غرور حاصل از اعتقاد به برگزيدگى قومى،خود را باهوش و منتخب و اصيل و محق مىداند و ديگران را نادان و بىارزش و ناحق؛و لذا در رفتار و گفتار به نحوى عمل مىكند كه موجب كينه و نفرت مردمان غير يهودى از آنها مىگردد.ايجاد تفرقه،ايجاد فساد و فحشاء، رباخوارى،فتنه انگيزى،تملق قدرتمندان را گفتن و با قدرت آنها به مردم زور گفتن،تحريف حقايق و وقايع،دسيسهها و توطئههاى خطرناك،همه و همه،هميشه مردم را از اين قوم متنفر و منزجر مىكند ولى اينها،باز با مظلوم نمايى،خود را صاف و ساده و مصلح و موحد و پاك و اخلاقى مىنمايانند و مخالفان خود را،افرادى وحشى و خونخوار و شقى و حسود.معلوم نيست كه چرا در سراسر تاريخ و در تمامى جهان،اينقدر يكسان و يكدست،مردم دنيا با اينها رفتارى خشن دارند.
به هر حال اكنون ببينيم حبيب لوى،مخالفت با يهودىها را چگونه توضيح مىدهد:
صفحه شماره 43
صفحه شماره 44
صفحه شماره 45
صفحه شماره 46
[پاورقى كتاب:كار توهين به خر آقا يا صحيحتر است كه بگوييم متوقف نمودن حمار بمنظور آنكه اطفال،زير دست و پاى آن نروند،مسووليتش متوجه كليه يهوديان تهران و حتى ايران شد و اگر امكان داشت ممكن بود متوجه يهوديان عالم گردد.اين است قضاوت بعضى از افراد بشر!]در ظرف دو ساعت شهر تعطيل و بازاريها دست از كار كشيدند و مردم در مساجد اجتماع نموده خصوصا مساجد اطراف محله يهوديان و در صدد حمله و كشتار و چپاول بر آمدند. 1 آيا جسارت و اهانت به يك ملت از اين بيشتر مىشود؟آيا از اين بدتر مىتوان مردمى را ابله و نادان و بىشعور جلوه داد؟آيا از اين زشتتر مىتوان به روحانى و كاسب و بازارى و توده مردم توهين كرد؟
صفحه شماره 47
اما رشوه دادن را به راحتى و به صراحت ابراز مىكند چرا كه اينجا فقط رشوه دادن است و آن هم
صفحه شماره 48
يك جا مىنويسد: نبايد فراموش كرد ضربه فاتحين عرب (در صدر اسلام) چنان بود كه اكثر ملل دنيا تا به امروز ديگر نتوانستند قد علم بنمايد. 3 در واقع حبيب لوى،همه بدبختىهاى اكثر ملل عالم را تا امروز حاصل ضربه فاتحين عرب و گسترش اسلام مىداند.
و در جاى ديگر همين معنى را تكرار مىكند: چنانچه بخواهيم بدون تعصب وطنى و ملى ايرانى 4 راجع به اوضاع و احوال ايران در 13 قرن گذشته قضاوت نماييم بايستى اذعان كرد كه پس از فتح اعراب و شكست يزد گرد سوم،ملت و كشور ايران تا عصر پهلوى كبير مانند گذشته داراى اقتدار و استقلال كاملى نبودند گر چه سلاطينى از ايران قيام كردند و نگذاشتند كه زبان و مليت ايران مانند ساير ممالك مفتوحه عرب از بين برود، 5 ولى نفوذ خلفا و پيشوايان
صفحه شماره 49
تأمين حقوق نسوان...اصلاحات قضائى و تأسيس بانك ملى و...متحد نمودن لباس...اصلاحاتى بودند كه در تمام 13 قرن گذشته هيچيك از آنان صورت عملى به خود نگرفته...قبل از سلطنت اين پادشاه بزرگ كه اكثريت ملت ايران در جهل كامل غوطهور بود...قبل از رضا شاه كبير اكثر اهالى كشور به منظور تأمين زندگانى خود،از شاه كشور گرفته تا وزير و حاكم و شيخ و ملا و ايلات،مشغول چپاول يكديگر بودند...
اكثريت اهالى كشور دچار مصائب گوناگون...تكليف يهوديان در اقليت پر معلوم است... 3 واقعا چقدر وقاحت لازم است كه يك نفر درباره يك ملّت و براى 13 قرن از تاريخ او اين گونه صحبت كند؟آيا اين،غير از يك كينه عميق اساسى چاره ناپذير جهودانه نسبت به اسلام و فرهنگ اسلامى و ملّت مسلمان است؟ حبيب لوى مىكوشد حقايق اسلام و وقايع تاريخى آن را تحريف كند و آنها را به صورت دلخواه خود،مطابق با منافع و اهداف يهود و صهيونيسم در آورد و آنجا كه ارزش اسلام غير قابل ترديد و قطعى و حتمى است،آن را حاصل حضور يا كمك يهود جلوه دهد.مثلا مىنويسد: اولادان (حضرت) اسمعيل قبل از ظهور حضرت محمد صلّى اللّه عليه و اله خدا پرستى جدّ خود حضرت ابراهيم را فراموش كرده بود و حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و اله از ساكنين حجاز و از اولاد حضرت اسمعيل (فرزند حضرت ابراهيم) ميباشد...در اثر معاشرت زياد،كم كم
صفحه شماره 50
حبيب لوى با نقل اين عبارات از جرجى زيدان در واقع مىخواهد اسلام را حاصل يهود قلمداد كند.در واقع تصريح هم مىكند:«شايد سبب پيشرفت اسلام در مدينه،بودن يهود بود». 2 ! شايد بعضى از نويسندگان بدلايلى،يهوديان را مخالف اين قيام جلوه دادهاند و يا بعضى اتّفاقات كوچك محلّى و انفرادى يا اجتماعى را كه در اثر منافع عشيرهاى دسته اوّل و سوم مشروحه در بالا كه اوّلى عرب بت پرست و سومى عرب يهودى شده را،مانند اغلب پيشامدهاى انفرادى بحساب كليّه ملّت يهود جهان گذاردهاند ولى حقيقت امر غير از آن است.ظهور اسلام براى عالم يهود بسيار مفيد بود...واقعات كوچك زمان پيغمبر را كه بتحريك عبد الله ابن ابى غير يهودى بعمل آمد،نبايد بحساب كليّه يهوديان جهان گذارد...از طرف يهوديان عربستان براى پيشرفت اسلام كوششهاى فراوانى بعمل آمد... 3 ظاهرا همه محققان مسلمان اشتباه كردهاند كه عبد الله ابن ابى را تحت تلقينات يهود مىدانند! در زمان حيات پيغمبر مخصوصا از سالهاى بعد از هجرت بمدينه،مقتضيات منافع ملّى عرب و اسلام،خصوصا در زمان عمر،بر آن قرار گرفت كه يهوديان ترك شبه جزيره عربستان را نمايند و بتدريج اين منظور عملى گرديد.عشيرههاى خزرج و قينقاع و بنو نضير و بنو قريظه و ساكنين خيبر،از حجاز اخراج شده روانه يهوديه و عراق عرب گرديدند و مرحب،از عربهاى حمير،كه براى انتقام قتل برادرش حارث مىجنگيد و بعدها بنام يهودى خوانده شد و اين اشتباه موجب نفرت بسيارى از شيعيان بر عليه يهود گرديد. 4
صفحه شماره 51
صفحه شماره 52
دسته ديگر،بعضى اشارات و عبارات قرآن را كه براى خدا شكل و ماهيّتى قائل است پذيرفته و علاقهمند بودند كه خداوند داراى شكل و كليّه حوّاس انسانى است و آنها را متكلّمين مىگفتند[!]و تفسير قرآن را امرى خطرناك دانسته خداوند را بصورت انسان مجسّم مىساختند.اين افكار و عقايد در بين يهوديان هم پديدار گرديد... 4 معتضد باللّه...مردى جسور (بود) و اميد مىرفت كه بتواند باوضاع آشفته امپراطورى عرب خاتمه دهد...در قانون ارث اصلاحاتى نمود و مقرّر گرديد كه وارث اناث هم ارث ببرند. 5
صفحه شماره 53
درست است كه ملّت ايران پيرو مذهب اسلام شد و مذهب اسلام را بطور يك امر الهى قبول نمود ولى مطيع و فرمانبر ملّت عرب نگرديد يا بعبارت ديگر،ايرانى حاضر نشد كه كشورش مستعمره عرب گردد. 1 جمعيت يهود كه از اولادان حضرت ابراهيم...و موحّد بودند و از سى و دو قرن قبل زمان حضرت موسى داراى قوانين مذهبى گرديدند و جاى بسى تأسّف است كه يهودى را كافر خوانده و شايد هم بعضى بىخبران هنوز هم بخوانند. 2 نويسنده،يا نمىداند كه قرآن كريم درباره كفر يهود چه مىگويد و يا مىداند و اين گونه مزورّانه مىنويسد.او گمان مىكند سابقه قومى 4000 ساله و 32 قرنه كافى است كه همه يهوديان مؤمن باشند.او خيال مىكند كه كفر فقط در مقابل توحيد است و نمىفهمد كه عدم اعتقاد يهود به معاد،حسادت او به حضرت عيسى عليه السّلام و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله و توهين آنها به حضرت عزرائيل و بسيارى از خصوصيّات قومى و همگانى در ميان اين قوم،نشانهها و دلايل بارز و واضح كفر است.ولى به اغلب احتمال همه اينها را مىداند و مظلوم نمايى مىنمايد.
امّا كينه و نفرت حبيب لوى نسبت به روحانيون مسلمان آن چنان عميق و اساسى و ريشهدار است كه حدّى براى آن نمىتوان تصوّر كرد و يكى از مواردى كه در كتاب تاريخ او با بيشترين حدّ تكرار مىشود توهين و كينه توزى نسبت به روحانيون مسلمان است كه با تعبيرهاى ملاّ نما و روحانى نما و آخوند و شيخ و...و با وصف صحنههاى زشت و زننده همراه است. 3 برخى از اين عبارات را نقل قول مىكنيم: بعد از نقل برخى جملات از نهج البلاغه ترجمه جواد فاضل در پاورقى مىنويسد: اين بود مختصرى از دستورات عالى امير المومنين عليه السّلام اما در عصر صفويه و قاجاريه، پيروان آن حضرت بدستور ملا نماها،چه بر سر يهوديان آوردند كه هر مؤمن حقيقى را متأثر خواهد كرد. 4
صفحه شماره 54
هم چنين در وقايع سال 1896 نقل مىكند كه: آخوندها،جديدها را[جديد الاسلامها،يهودىهاى مسلمان شده]را تشويق به آزار ما مىكنند.نفوذ آخوندها بيش از شاه است و مردم كوركورانه مطيع آنها هستند و فرمان ايشان را اطاعت مىكنند. 5 در آخرين صفحات كتاب هم اين عبارت را مىتوان خواند: در تاريخ يهود ايران،اغلب به تحريكات ملا نماها برخورد مىكنيم يعنى طبقهاى كه در اثر نداشتن اطلاعات كامل مذهبى بمنظور ايجاد معروفيت براى خود،دست
صفحه شماره 55
او نسبت به روحانيون مسيحى و زردشتى هم-آنجا كه با منافع و اهداف يهود برخوردى دارند- بشدت و با كينه توزى و جسارت برخورد مىكند.
در اورشليم،كشيشان مسيحى از هرقل تقاضا كردند كه كليه يهوديان يهوديه را قتل عام نمايد.امپراطور نپذيرفت زيرا وعده مساعدت و محبت به آنها داده بود و اظهار داشت بر خلاف تعهد رفتار كردن گناه است.كشيشها جواب دادند كه انجام تقاضاى آنها،صواب[ثواب دارد]و گناه آن را به گردن ميگيرند زيرا خداوند را از اين عمل خوش آيد.با اين ترتيب هرقل را قانع كرده و بلا فاصله آزار يهود شروع كرد... 2 در ماجراى دريفوس-افسر جاسوس يهودى فرانسوى: نداى اميل زولا نويسنده بزرگ فرانسه 3 در 13 ژانويه 1899 بلند گرديده و كشور فرانسه را تكان داد.روحانيون فرانسه بمخالفت نسبت به زولا قيام كردند و مردم را تحريك بر عليه يهوديان مىنمودند و تجاوزاتى انجام گرديد... 4 در ايران (در صدر اسلام) از يك طرف افكار روحانيون زردشتى نسبت به پيروان
صفحه شماره 56
«اسلام،عينا بر همان اساس مذهب يهود استوار بود».نه تنها«عينا»بلكه«همان اساس مذهب يهود»را يهودىها چنان تحريف كرده و از بين برده بودند كه ديگر چيزى از مذهب و دين و اساس باقى نمانده بود.اصلا علت آمدن پيامبران گوناگون در بين بنى اسرائيل همين بود كه اينها پيامبران خود را مىكشتند و دين آنان را تحريف مىكردند و اساس جامعه را به انهدام و نابودى مىكشاندند و خداوند باز پيامبرى تازه مىفرستاد و باز همان حركت و همان فاجعه از نو تكرار مىشد.تا ظهور حضرت عيسى عليه السّلام.و بعد از اين كه از بين و بن،كل اين قوم فاسد قسى القلب نادان مغضوب ملعون 2 ،به تمامه شايستگى خود را براى ميزبانى انبياء الهى از دست داد،خداوند ذخيره آخرى و عالى و خاتم انبياء و نگين اولياء را به بشريت هديه فرمود.يهودىها،اساس دين را نابود كرده بودند.دين خودشان هم دين اسلام بود و انبياءشان مسلمان بودند و دعا مىكردند كه خداوند آنان را مسلمان بميراند 3 ؛اما اين يهودى مزوّر مىگويد اسلام عينا بر همان مذهب يهود استوار بود و طبعا يهود را هم همان يهود ايران در عصر ظهور اسلام مىداند.
علت نفرت ايرانيان از يهودىها چه بود؟اين كه يهودىها پسر عمّ ملت عرب بودند و اين ملت عرب مسلمان حالا به جنگ ايران آمده بود؟چقدر فريب و تزوير و مكر؟يعنى ملت ايران در صدر اسلام،همه خاطرات هزار ساله حضور يهود در ايران و دورههاى مختلف اوج و حضيض با اين قوم نابكار را-لااقل به همان مقدار كه در همين كتاب تاريخ يهود ايران ذكر شده-فراموش كرده و
صفحه شماره 57
خداوند ملّت يهود را چنان تنبيه كرد كه پدر،فرزند خود را مجازات مىنمايد.همان قسم كه متجاوز نسبت باولاد مغضوب،مورد نفرت و حمله پدر واقع ميگردد: همانطور نيز ظلم كنندگان نسبت به فرزندان اسرائيل مورد خشم و نفرت خداوند واقع گرديدند.تاريخ گواه اين مدّعا ميباشد:سرگذشت و عاقبت مصر فرعونى،آشور، كلده،رم سزارى،اسپانيا،سارهاى روسيه[تزارهاى روس]،آلمان هيتلرى و بالاخره عدهاى از سلاطين متجاوز غرب و شرق،نمونه بارزى بر صدق گفتار فوق ميباشد. 3 لوى،يهود را ملاك لطف و غضب خدا مىداند و نه ظلم و عدل را و لذا هرگز به فكر نمىافتد كه خود يهود هم وقتى مثل موارد فوق عمل مىكند به همان سرنوشت دچار مىشود.او در حالى كه در ابتداى كتابش اين گونه مىگويد،در سراسر كتاب با مظلوم نمايى ناله سر مىدهد.در حالى كه اگر واقعا كسى معتقد به لطف خداوند و حمايت او باشد ديگر لازم نيست از چيزى بترسد.
تاريخ نويس يهودى،هرمز،پسر انوشيروان را بهانه كرده و يكى ديگر از قوانين تاريخ را بيان
صفحه شماره 58
تاريخ نشان داده است كه پادشاهان بزرگ،همواره از خود اراده داشته و هيچ دسيسه و نفوذى نمىتواند در تصميم آنها خللى وارد و يا رسوخى يابد و بر عكس پادشاهان ضعيف الاراده،دائم در تصميمات خود مردد و يا آنكه ديگرى آنها را رهبرى مىنمايد. 1 و موارد متعددى را كه در سراسر كتاب نشان مىدهد معلوم مىشود كه مقصود او از «پادشاهان بزرگ و با اراده»حاكمانى است كه با يهود موافقند و تحت نفوذ علما و دانشمندان كه خطر يهود را تذكر مىدهند قرار نمىگيرند و«خللى در تصميم آنها»براى حمايت از يهود وارد نمىشود.اما بر عكس«پادشاهان ضعيف الاراده»يعنى آنهايى كه خيال ندارند مدافع و حامى يهود باشند و«ديگرى»-يعنى معمولا علماى دين و سياستمداران وطن خواه-«آنها را هدايت مىنمايند».
جلد سوم كتاب تاريخ يهود ايران با اين عبارات شروع مىشود: جهل و نادانى،جنگ و خونريزى،توحش و بربريت،تعصب و پيروى از موهومات، انقلابات و هيجانات،قحطى و امراض سارى،شكست در جنگ و سياست،بحران اقتصادى و كسادى بازار،وجود فرمانروايان و حكام مستبد،فساد و ارتشا،ظلم و تجاوز،پيشوايان بيسواد سياسى و روحانى،بدبختى و فقر،خرابى و بيكارى،در هر تجاوز،پيشوايان بيسواد سياسى و روحانى،بدبختى و فقر،خرابى و بيكارى،در هر زمان و هر مكان طبق شهادت تاريخ،دشمن نابكار ملت يهود بودهاند.زيرا ملل و اقوامى كه در اكثريت،دچار مصائب نامبرده بالا بودهاند خود بخود و كوركورانه در اثر جهل و نادانى و عصبانيت نمىتوانستند علت حقيقى مصيبت خود را تشخيص و در صدد دفع آن برآيند ناچار يا خود بخود،يا در اثر تحريك مسؤوليتى واقعى،براى رفع مسؤوليت خويش،مردم را متوجه عضو ضعيف كشور،يعنى اقليت يهود نموده و با اعمال ظالمانهاى صفحات تاريخ را ننگين نمودهاند.اغلب نيز اتفاق افتاده كه حتى بعضى از علما و نويسندگان كه از يهوديت اطلاعات كاملى نداشتهاند روى احساسات و تنفر ارثى و تعصبات گوناگون و عقايدى كه از ايام كودكى در افكار آنها رسوخ كرده، بخيال آنكه با حمله و توهين به يهودى جلب محبت توده بيسواد مىنمايند،پيرو اين راه غلط گرديدند. 2
صفحه شماره 59
چون رويه طبيعى بشرى است،در موقعى كه فرد يا جامعهاى،ضعيف و قدرت ماليش دچار نقصان گرديد،مورد نفرت واقع ميشود،همان قسم هم تنفر نسبت به يهود زيادتر گرديد 1 .
اين چه رويه طبيعى و چه خصيصه بشرى است؟آيا فرد يا جامعه ضعيف و فقير مورد نظر است؟اين قانون از كجا آمده است؟آيا اين،خصوصيت نگاه و بينش يهودى نيست كه آدمها را با ميزان پول و قدرتشان برآورد مىكند و دلداده و شيفته قدرتمندان و ثروتمندان مىشود و متنفر از ضعفا و فقرا؟ و اكنون وجهه ديگرى از«قوانين طبيعى جهان»با نگاه نژاد پرستانه جهودى: اين موضوع،امرى است طبيعى و روحى كه در مجلس طرب و شادى،همه حضار بوجد در آيند و در مجلسى كه عزا و گريه است،خواهى نخواهى اگر همه گريان نشوند،مغموم ميگردند.چون دستگاه دولت صفوى و آخوند نماها كه عده آنها زياد بود،ساز بر عليه يهود را كوك و شروع بنواختن نمودند،اكثريت ملت ايران بحركت درآمد و آنهاييكه خون مغول در عروقشان بود بخشونت پرداختند ولى طبقه بزرگ ديگرى از ملت ايران كه نجيب و شريف بود از اين جريانات متأثر و همانها بودند كه حتى تا ابتداى سلطنت فرخنده رضا شاه پهلوى كبير مرجع اتكاء يهوديان ايران بود.
و هر موقع بدبختيهايى براى اين ملت پيش آمد ميكرد،مساعدت را براى تخفيف آلام آنها مىنمودند. 2 و مورد ديگر: كثرت جمعيت يهود در هر شهرى كافى است كه در اثر اصطكاك منافع و رقابتهاى كسبى عناصر ذينفع،احساسات ضد يهودى را تبليغ و بيدار نمايند. 3 چرا اين حالت فقط در مورد يهود پيش مىآيد؟مثلا در ايران كه عده ارامنه عموما بيش از يهودىها بوده و آنها هم به كسب و كار مشغول بوده و طبعا رقابت هم در كار هست؛چرا رفتار و
صفحه شماره 60
آنچه از گزارشات[مقصود همان گزارشهاست]سينه به سينه در اذهان باقى مانده و اكثرا اين گونه مطالب شنيده شده اجدادى بىاساس هم نمىتواند باشد 2 .
بله؛گزارشهاى سينه به سينه،آن هم از آن نوع كه در اذهان باقى مانده و از اجداد نقل شده، كه اينها نمىتواند بىاساس باشد؛پس مىشود مدرك تاريخى.و يك مورد از همين نوع: در شهر كاشان ذكريا نام يهودى بود كه توسط تاجر طرف خود در اصفهان،از سرگذشت يهوديان،روز به روز اطلاع مىيافت و از اصفهان مىنوشتند تا وقت باقى است چارهاى بينديشيد... 3 واقعاتى كه در زمان آغا محمد قاجار و يا اواخر زنديه اتفاق افتاده ضبط نگرديده است.بعضى از آن واقعات را ما مىتوانيم از گفته ملا آقا بابا دماوندى كه از جد خود شنيده ذكر كنيم. 4 و بعد هم ذكر مىكند.
اين نقل گوى واقعات تاريخى يهود مطالبى را ذكر مىكند تا مىرسد به شهر قزوين: خود شهر قزوين هم يكى از مراكز مهم يهودى نشين ايران بود.با اينكه عدهاى از آنها را نادرشاه به مشهد منتقل كرد،باز هم در اوائل آغا محمد،6 هزار يهودى داشت كه همه از بين رفتند.ملا آقا بابا نتوانست علت اين انهدام را ذكر نمايد و يا اينكه دقيقا
صفحه شماره 61
بطور خلاصه،بطور حتم مىتوان گفت كه مصيبت وارده بر يهوديان ايران در اواخر زنديه و عصر آغا محمد از زمان صفويه بدترين و شدت آن موجب گشته كه مورخين يهود نتوانسته وقايع را ضبط كنند اما...سينه به سينه... 2
تقريبا كليه ده اسباط (يعنى فرزندان و بازماندههاى ده نفر از بچههاى حضرت يعقوب) به اسارت برده شدند. 3 بعضى از نويسندگان يا مبلغين اروپايى بمنظور هدفهاى خاصى ده اسباط را بكلى از بين رفته جلوه داده و عدهاى از محققين بىطرف كوشش نمودهاند احفاء ده اسباط را پيدا كنند.از اين رو بعضى،ملت انگلستان و توتونيك را از ده اسباط دانسته و برخى پيشوايان مقدس ژاپون موسوم به شينداىها را،و عدهاى ملت دانمارك را سبط دان يا ايرلنديها و ساكنين استراليا و آمريكاييهاى قديم،و سكاها را بنى اسرائيل فرض نموده و حتى اين تصورات متوجه بعضى از ساكنين يمن و حبشه نيز بوده
صفحه شماره 62
يكى از مهمترين ايلات،فتن آفريديها هستند كه در سر حد شمال غربى هند ساكنند صرف نظر از عادات و رسوم و قوانين آنها خطوط صورتشان هم شبيه يهوديان ميباشد.آنها مردمانى زارع،اكثر جنگجو،آزادى طلب و داراى اسلحه ميباشند.راجع بمنشاء يهوديت آنها در تاريخ مخزن افغانى در قرن 16 ميلادى و حتى در مشروحات تاريخى بعد هم اين موضوع تأييد شده است. 2 همين ارتباطها بود كه در استعمار هند بهترين استفاده را براى كمپانى هند شرقى و انگليس درست كرده بود.امروز هم ارتباط اسرائيل با هند با همين ريشههاى ساختگى رنگ و بوى فرهنگى و تاريخى مىيابد.
صفحه شماره 63
اين هم راه ديگرى براى مصادره ثروتهاى مردم.
صفحه شماره 64
ولى از روى تجربيات تاريخى 2 ميدانيم كه در انقلابات و جنگها،تناسب تلفات و آوارگى يهوديان بيشتر بوده است. 3 مورخ بزرگ تاريخ يهود ايران،احساس مىكند كه اين دلايل متقن و محكم،انگار نمىتواند چندان مورد پسند خواننده واقع شود و مبادا او باز هم دنبال دلايل ديگرى باشد،لذا وى عزم را جزم كرده و محكمترين دلايل تاريخى را در طبق اخلاص گذارده،به وجدان علمى بشرى تقديم مىكند: اگر بخواهيم براى يكايك واقعاتيكه در آن ايام بر سر جامعه يهود ايران آمده است
صفحه شماره 65
صفحه شماره 66
بقتل و غارت يهوديان مىپرداختند...بنابراين يك نفر يهودى ممكن نبود ارغون را تشويق بهمكارى با صليبيون نمايد...اگر سعد الدوله را يهودى ندانند موضوع منطقى است و اگر يهودى بوده است پس يك نفر يهودى...چگونه ممكن است كه يهودى
صفحه شماره 67
صفحه شماره 68
سعد الدوله پسر طبيبى يهودى بود و در ابهر بدنيا آمد.سپس به بغداد رفت و به طبابت پرداخت.بسبب آشنايى بزبان مغولى و تركى بدستگاه ارغون راه يافت.وقتى او را معالجه كرد و سپس در خدمت او خزانه دار و مستوفى شد و آنگاه به وزارت رسيد.حكومت بسيارى از بلاد را به خويشان و همكيشان خود داد و اين نكته سبب تحريك حسادت مخالفان گشت و سعد الدوله نيز ارغون را به مخالفت با مسلمين و معاندت با اسلام تحريك مىنمود و حتى جهت مخالفت با اسلام سعى كرد ارغون را به داعيهى پيغمبرى وادارد و او را به قتل مسلمانان تشويق نمود 2 و عمال و حكام مسلمان را از كار بر كنار داشت.اما دولت او چندان نپاييد و ارغون خان بشدت بيمار شد و از كار فرو ماند.چند روزى قبل از وفات ارغون،مخالفان سعد الدوله آن وزير يهودى را فرو گرفتند و پس از تعقيب و شكنجه هلاك كردند (سنه صفر 690) و با مرگ او،در اكثر بلاد به تعقيب و قتل يهود پرداختند.
اينطور كه از وقايع اين دوران معلوم مىشود و حتى از نوشتهها و برخى اشارات خود حبيب لوى در كتاب او احساس مىشود،اين قضايا عميقا با وقايع اروپا ارتباط داشته است كه هم حبيب لوى نخواسته است چندان وارد آنها شود و هم به نظر مىرسد مىتواند زمينه يك تحقيق بسيار ارزشمند تاريخى باشد هم چنان كه در اصل آن و نتايج و پيامدهاى اين جريان،جاى بررسى و دقت فراوان است،به خصوص كه حبيب لوى مىكوشد با تحريك احساسات شيعى بر عليه اهل سنت، خليفه عباسى را عامل حمله مغول بشناساند! اين واقعه،فرصتى به خليفه ناصر داد و از چنگيز-كه از ايران و بين النهرين بسيار دور بود-استمداد طلبيد و با اين عمل خليفه عباسى،ايران و اسلام و يهود بخاك و
صفحه شماره 69
صفحه شماره 70
اما در عين حال دست از تفسير نمىشويد و با هزار ترفند سعى مىكند كشتار يهودىها به دست تيمور را هر طور شده است ثابت كند.جمع بندى او چنين است: اكثر مورخين تلفات وارده توسط تيمور بر اصفهان را 70 هزار ذكر نمودهاند.آنچه مسلم مىباشد آنست كه اگر اين تلفات مربوط به مسلمانان بوده،ذكرى از تلفات يهوديان نگرديده است و چنانچه اين تلفات 70 هزار نفرى مربوط به يهوديان اصفهان بوده است،تلفات وارده بر ناحيه النجان را نبايستى جزو 70 هزار نفر محسوب داشت. 1 اين استدلال و«آنچه كه مسلم مىباشد»و«اگر»و«چنانچه»و...آدمى را به تعجب وا مىدارد كه آيا اينها سهميه مظلوم نمايى هميشگى يهودى است كه عادت مورخ شده و بايد در همه جا خود را بى اختيار نشان دهد و يا اينجا هم مثل مورد مغولان،كوشش و تلاشى است براى اين كه مبادا كسى خيال كند كه تيمور تحريك شده يهودىهاست.چون دنبال مطلب مىگويد: درست است كه در اثر صدمه وارده بپاى تيمور 2 كينه وى نسبت به يهوديان برانگيخته گرديد ولى قطعا عوامل ديگرى هم در تشديد نفرت به يهوديان مداخله داشته است... 3 دقت در سراسر كتاب تاريخ يهود ايران و شيوه تاريخ نگارى حبيب لوى و مقايسه آن با روش ديگر نويسندگان يهودى،اين ظن و گمان را در انسان ايجاد مىكند كه اينها هميشه به فكر پاك كردن رد پاها و آثار باقيمانده و جلوگيرى از حدس زدنها هستند و لذا اين كوششها مشابه و جملات مبهم و استفاده از منابع سست و پر حرفىهاى عجيب و غريب همه در همان خصيصه نژادى تحريف است كه مرحوم شهيد آيت الله مطهرى با استفاده از آيات قرآن كريم نسبت به اين قوم توضيح مىدهند. 4
صفحه شماره 71
مخالفت پاپ و مسيحيان اروپا با يهود،يك اعتقاد دينى بود كه مبناى آن شرح زندگى حضرت عيسى عليه السّلام و محتويات انجيل است.
صفحه شماره 72
تحريك مغولها و تيمور هم به اغلب احتمال به دست يهود انجام شد.علت اصلى هم بند آمدن راه عبور تجارى خاورميانه به دست مسلمانان بود در حالى كه تجارت اروپا و بخشى از دنياى اسلام در دست يهود بود و از اين جهت متضرر مىشد و دنبال راه چارهاى بود.
در اوايل ظهور صفويه،وقايع اروپا نشان مىدهد كه تاجران ثروتمند يهودى بر بسيارى از مراكز قدرت اروپا نفوذ و سلطه پيدا كرده و مطامع خود را به راحتى عمل مىكردند.و لذا فعاليتهاى تجارى و برون مرزى انگليس-خصوصا-در جهت منافع يهود بود كه صاحبان كمپانى هند شرقى انگليس و مالكان ثروتهاى هنگفت كشور بودند.
علاقه يهود به امير المؤمنين و شيعه،از آن حرفهاى جالب و خنده دار است.تاريخ زندگى حضرت امير و شمشير آبدار او در مقابل جهودهاى مدينه و خيبر،به جاى خود،اين يهودىها آنقدر به شيعه علاقه داشتند كه با ظهور باب و بها،بى تابانه و عاشقانه،گروه گروه يهودىها،بهايى مىشدند كه خود حبيب لوى در انتهاى كتابش مجبور است كلى درباره اين قضيه قلم فرسايى كند.عشق يهودىها به شيعه اين گونه ظهور مىيافت! ملايمت عثمانيان نسبت به يهود،به خاطر فرار آنها از اسپانياى مسيحى شده و از دست مسلمانان به در آمده بود كه به عثمانى پناه مىآوردند و عثمانىها هم آنها را پناه مىدادند،ولى بعدها همين يهودىها با عثمانى چه كردند؟تضعيف و تخريب و توطئه و در انتها هم گرفتن فلسطين پس از تجزيه عثمانى.اين هم جواب مهربانىهاى عثمانى.
چه كردند؟تضعيف و تخريب و توطئه و در انتها هم گرفتن حبيب لوى مىخواهد صفويه را كاملا مخالف يهود جلوه دهد و اين مخالفت را هم حاصل تحريكات اروپايىها مىداند كه اين سخن نادرستى است.شاهان صفوى،آنهايىشان كه مسلمانتر بودند با يهود مخالف مىشدند و هر كدام كه از دين و اعتقاد فاصله داشتند با يهود رفيق و همراه بودند-كه در صفحات بعد به آن خواهيم رسيد-و مخالفت دين و علماى اسلام هم با يهود به خاطر نص صريح قرآن كريم بود و نه تحريك و تحريض اروپايىها.و اين علماى اسلام، همانان هستند كه حبيب لوى آنان را با الفاظ ركيك و توهين آميز«ملانما و قشرى و متعصب و...» نام مىبرد: طبقه ملانماها نيز به تبليغ بر عليه يهوديان پرداختند و در نتيجه توده مردم مسلمان ايرانى به استثناى طبقه مطلع و وارد به رموز سياسى و تاريخى و پيشوايان
صفحه شماره 73
جالب اين كه خود لوى هم همين قضيه را و البته با زبان و تعبيرهاى خودش بيان مىكند: البته آنچه كه بر شدت وخامت اوضاع يهوديان ايران ميفزود،ازدياد روز افزون ملانماها در كشور خصوصا در اصفهان بود كه از روى بىاطلاعى و عدم آشنايى 2 بحسن نظر پيشواى معظم شيعيان حضرت على عليه السّلام نسبت به يهود،بنى اسرائيل را كه اولين و قديمىترين ملت موحد بود،حتى كافر محسوب ميداشتند.در واقع از عصر صفويه ببعد،انزجار و تنفر به يهود بطورى شدت يافت كه اگر وجود علما و روحانيون بزرگ و روشنفكر اسلامى...نبود،ديگر در ايران اسمى از يهود باقى نمىماند. 3 آنچه نيز مسلم ميباشد آنست كه در ادوار تاريك يهوديان ايرانى نه فقط مجتهدين و علماى روحانى منور الفكر كه حقيقة بمقررات اساسى اسلامى و نيت واقعى پيغمبر اسلام با اطلاع بودند از يهوديان حمايت كردهاند كه بعدا به اقدامات آنها برخواهيم خورد،بلكه طبقه فاضل و تحصيل كرده حقيقى،از زمان سابق تا
صفحه شماره 74
خوب است دقت كنيم كه مشكل يهودىها با شاه سلطان حسين در چيست:
صفحه شماره 75
آقاى رضا پازوكى مىنويسد:«سبك مغز و بيكاره بود 5 و در همين عصر است كه ديگر بقال و عطار و چاه كن كشور ايران كوشش داشت بلباس مقدس روحانيت در آيد و مملكت ايران داراى ميليونها روحانىنما گرديد.»تخمى كه در عهد شاه عباس اول كاشته شده بود و در عصر شاه عباس ثانى آبيارى گرديد و اينك محصولش بعمل آمده و نتايج حاصله از آن با وجود فتنه مغول و با وجود از دست رفتن افغانستان و تركستان و بين النهرين... 6 اكنون براى اين كه بفهميم راه درست چه بوده و اگر شاه سلطان حسين آن گونه مىبود،خوب بود،همين عناصر را بر عكس مىكنيم تا تصوير يك شاه مطلوب و مقبول را داشته باشيم: قوى النفس!اهل علم رسمى با قلبى بدون رأفت و داراى خصائص پادشاهى و بىتوجه به امرا
صفحه شماره 76
برخى از عبارات صفحات بعد كتاب لوى،ابهام در كلمات و تعابير او را تا حدودى روشن مىكند.مثلا مىنويسد: شاه سلطان حسين كه در اثر پوشيدن لباس ملائى و ضعف قدرت،كشور را رو به ضعف و انحطاط كشانده بود. 1 معلوم مىشود توجه شاه سلطان حسين به دين و ديانت و علاقه او به روحانيت تا جايى بود كه حتى لباس روحانى هم مىپوشيده و همين در نظر حبيب لوى نشانه ضعف قدرت و كشاندن كشور به ضعف و انحطاط بود.در حالى كه اگر او و يا هر شاه ديگرى ميل و علاقه به يهود و ادب و آداب و لباس و ظاهر و زندگى آنها مىداشت،آن وقت اينها نشانه قدرت او بود و اقتدارش و نشانه اراده او براى كشاندن مملكت به سمت قدرت و تعالى و ترقى.اساسا در سراسر كتاب تاريخ حبيب لوى،«اقتدار و قدرت و اراده»يعنى همراهى و همدلى با يهود و«ضعف نفس و بىارادگى و موهوم پرستى»يعنى مخالفت با يهود و رفتن به راهى كه دلسوزان و علما و بزرگان مملكت ارائه مىكنند.
مجموعه عواملى كه نشانه اغتشاش و سر در گمى و سپس حمله محمود افغان و اشرف افغان است نيز نشان مىدهد كه دولتهاى خارجى چه بسا با معاضدت يهود از به راه افتادن حكومت دينى به وحشت افتاده بودند و كوشيدند تا ريشه كار را در آورند كه خصوصا آن را در رفتار نادرشاه مىبينم. 2
صفحه شماره 77
و اما همراهىهاى نادر با يهود: در زمان سلطنت اين پادشاه وضع فرهنگى يهوديان كاشان رو به بهبودى گذارد.
خصوصا با ورود راب هانى از اورشليم كه سمت استادى پيدا كرده...كاشان را تبديل
صفحه شماره 78
صفحه شماره 79
يهوديان كه تصور ميكردند با انقلابى كه نادر در ايران انجام داده دوره بدبختى آنان سپرى شده است،بار دگر دچار تجاوزات و ناامنيهاى متعدد شده بودند...اما بعد از قتل نادر،ملانماها قدرت يافته و عكس العمل حكومت نادرى ظاهر ميگرديد.سلسله زنديه احساسات ضد يهود داشت و در اواخر اين سلسله اتفاقات ناگوارى براى
صفحه شماره 80
آقاى عبد اللّه شهبازى درباره نقش ابراهيم كلانتر و وابستگى او به اوليگارشى مالى يهودى استعمارى انگليس توضيحات مبسوطى دادهاند كه خواندنى است. (و ثابت مىكند كه بر خلاف نظر احتمالا سطحى محمود محمود و بىحساب زاوش،او يكى از خائنترين افراد در تاريخ ايران است.)
لوى در صفحات 486 و 487 هم همين معنى را درباره شيراز مىنويسد: شيراز بزرگترين مركز يهودى نشين ايران بود و كثرت جمعيت يهود در هر شهرى كافى است كه در اثر اصطكاك منافع و رقابتهاى كسبى،عناصر ذينفع،احساسات ضد يهودى را تبليغ و بيدار نمايند.
صفحه شماره 81
يكى از افرادى كه در عصر فتحعليشاه بمذهب اسلام در آمد و دامان به آتش نفرت بر عليه يهود زد و موجب تشديد كينه هموطنان نسبت به يهوديان گرديد،ملا آقا ابن رحميم يا محمد رضاى جديد الاسلام است...علت اين واقعه بقرار زير است:در آن عصر،محله يهود تهران...داراى دو ملا شده بود...يكى ملا رحميم و ديگر ملا آقا بابا.
پيروان ملا رحميم زيادتر بودند و ملا رحميم معتقد بودند كه ملا آقا بابا،شرايط و مقررات ذبح و معاينه گوسفندان را بطور صحيح انجام نمىدهد.بالاخره روزى كه شنبه صبح و هنگام نماز و عموما در كنيسه جمع بودند بار ديگر اين موضوع در كنيسه بميان آمد و نسبت به ذبح روز گذشته ملا آقا بابا ايراداتى بعمل آمد و بلافاصله مراتب بنظر تمام كنيسهها رسيد و ذبح روز گذشته او تحريم شد...موقعيكه مردم به منزلهاى خود مراجعت كرده و موقع نهار (ناهار) خوردن بود،ديگهاى گرم روى اجاقها را برداشته
صفحه شماره 82
...قضيه ملا آقا بابا كه نام او تبديل به محمد رضا گرديد،موجب نوشتن كتابى بنام منقول الرضا يا ردّ اليهود كه در عصر ناصر الدينشاه با چاپ سنگى بعمل آمد،گرديد...
در متن كتاب كوشش شده است كه ادله و براهين توراة و كتب انبياى اسرائيل راجع به راه غلطى را كه يهوديان ميروند ثابت نمايد...اولادان ملا آقا بابا...بدو دسته تقسيم مىگردند.يك طبقه...نسبت به يهوديان كينهاى نداشته و معاملات زيادى هم با يهوديان دارند و دسته دوم كه انگشت شمارند با آنكه با يهوديان نيز معاملاتى دارند، يا ظاهرا يا باطنا خصوصا در مقابل مسلمانان اظهار نفرت از يهوديان مىنمايند.
نتيجه آنكه واقعه ملا آقا بابا در عصر فتحعليشاه ضربه جديدى بود كه بر پيكر نحيف يهود ايران وارد آمد و نفرت نسبت به يهوديان را در كليه كشور ايران مضاعف ساخت. 1 يكى از كارگزاران دوران ناصر الدين شاه ميرزا حسين خان سپهسالار بود كه بانى بسيارى از قراردادهاى خائنانه و عامل سفرهاى شاه به اروپا و شخصى مزوّر و فراماسون بود.او خانهاش را شبيه لژهاى ماسونى با تزئينات ماسونى-يهود ساخته و آراسته بود،بعد از انقلاب مشروطيت به انقلابيون تقديم كرد كه مجلس شوراى ملى شد.
حبيب لوى درباره ميرزا حسين خان سپهسالار مىنويسد:«مرد متمدن و فاضلى بود»و بعد، از قول كسروى در وصف او نقل مىكند كه: چون مرد كاردان و نيكى بود...يكى از كارهاى نيك او اين بود كه وزارتخانهها و دربارى به آيين اروپا پديد آورد. 2 در سفر ناصر الدين شاه به پاريس در ژوئيه 1873،ميرزا ملكم خان وزير امور خارجه ايران، آدولفو كرميو رئيس آليانس را به نزد شاه مىبرد و او حمايت شاه را از يهوديان خواستار مىشود.
صفحه شماره 83
در تعقيب تظلم يهوديان اصفهان در تاريخ سوم مارس 1881 كميته انگلوژويش اسوسيشن لندن توسط دولت انگليس اقداماتى به عمل آورد و در نتيجه به اخوان ساسون از ايران تلگرافى ارسال شد كه ظل السلطان از يهوديان حمايت كرده و براى تمام حكام فرمانى صادر نموده كه مراعات تساوى حقوق يهوديان را بنمايند و كميته فوق الذكر از ظل السلطان تشكر نموده است. 3 لرد كرزن-به نقل لوى-درباره اين شاهزاده خبيث و خونخوار قاجارى و دوستدار يهودىها مىنويسد: ظل السلطان بسختى از ملاها نفرت دارد و اكنون قدرتش محدود گشته ظاهر الصلاح و آرام به نظر ميرسد. 4
صفحه شماره 84
نفرت مردم مسلمان ايران از بهايىها،با ديدن يهودىهاى بهايى شده،هم متزايد مىشد و هم نفرت از يهودىها را نيز تشديد مىكرد و لذا لوى مىكوشد به هر دست و پا زدنى كه هست شايد تا حدودى بتواند بخشى از اين نفرت و انزجار را تخفيف دهد.براى مردم مسلمان اين سوال اساسى مطرح بوده و هست كه يهودىهايى كه با انبياء خود آن گونه عمل كردند و با حضرت عيسى عليه السّلام و حضرت مريم،با آن همه شقاوت و بىحيايى برخورد نمودند و با حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله و انبياء و اولياء،چطور شده است كه از حضرت عيسى عليه السّلام تا امام زمان (عج) همه را رها كرده،از حضرت موسى به عبد البهاء رسيدهاند؟!علاوه بر اين ديدن فساد اخلاقى و زد و بندهاى اقتصادى و سرسپردگىهاى سياسى،كينه و نفرت از اين هر دو طايفه را هر روز بيشتر مىكرد.و اقليتها ممكن است با زور حكومت،خود را از بخشى از نفرتها مصون نگه دارند،اما به هر حال از نگاههاى خشم آگين و سكوتهاى سنگين و رفتارهاى سرد نمىتوانند به راحتى بگذرند.گذشته از اين كه به هر حال در طول ساليان و در ميان جماعات انسانى عاقبت لحظاتى پيش مىآيد كه
صفحه شماره 85
سختى و فشار بر مردم و ناراحتيهاى اقتصادى و معنوى و سياسى و تلفات از امراض سارى،روح مردم را بيش از پيش علاقمند به ظهور حضرت حجت كه هدف و ايده آل كليه مذاهب است نموده بود...و اما يهوديان،راحتى و تسلى روحى خود را در كتب انبياى اسرائيل مىيافتند و چون در اين عصر،افكار و مسلكهاى گوناگون فلسفى،نتوانسته بود كه آسايش و آزادى گم شده مردم ايران را بدهد پس آيا بهترين
صفحه شماره 86
بتدريج ارزش اخلاقى خود را فراموش كرده بودند...زبان عبرى را نيز فراموش كرده...
يك رشته مراسم عمل مذهبى خشك بود كه ظاهرى غير منطقى براى ايشان داشت...هنوز كشتارهاى عصر آغا محمد فتحعليشاه در خاطر آنان زنده بود... 3 ...در آن زمان يهوديان ايران هنوز اطلاعى از آزادى برادران خود در اروپا و پيشرفتهاى حاصله آنان را نداشتند...اكثر يهوديان آن زمان يهوديت را يك موضوع نژادى ندانسته...عدهاى از يهوديها بىخبر از ارزش اخلاقى مذهب خود... 4 و خلاصه آسمان و ريسمان را به هم مىبافد تا ذهن خواننده را از آن نكته اساسى و عمومى در بين مردم مسلمان دور كند كه باور كرده بودند كه بهائيت يك دين دست ساز انگليس و ساخته و پرداخته يهودىها و از دسائس استعمار براى ايجاد نادانى و خوارى و ترويج فساد و فحشا و توليد تفرقه و دو دستگى است تا جامعه مسلمانان را ضعيف كند و ريشه اسلام را بكند.به خصوص كه در اثر بيدارى روحانيت و شور و ايمان و غيرت مردم،رشتهها پنبه شد و توطئه هم خنثى گشت و آنوقت ورق برگشت: نهضت با بيت و بهائيت و عكس العمل ملت و دولت ايران براى يهوديان هم اثرات ناگوارى باقى گذارد.زيرا بيدارى احساسات مذهبى شديد نه فقط شكنجههايى را بر عليه بهايىها ايجاد كرد بلكه شامل يهوديان كه در اين ماجرا دخالتى نداشتند[!]نيز گرديد. 5
صفحه شماره 87
صفحه شماره 88
صفحه شماره 89
مشروطيت در عين حال حضور مأموران يهودى كشورهاى ديگر را در ايران تسهيل كرد و اين خود براى يهودىهاى ايران مفيد بود:
صفحه شماره 90
در سال 1913...ژاندارمرى ايران تحت رياست سوئديها تشكيل گرديده بود.
سرپرستى آنها از قواى ايرانى كه مأمور امنيت راهها و شهرستانهاى ايران بودند يك نعمت الهى بود كه فوق العاده براى آسايش يهوديها مؤثر و مفيد واقع گرديد مخصوصا ورود كلنل اولگد در شيراز،تأثير بسزايى جهت يهوديان اين شهر داشت 1 ...وجود رؤساى بلژيكى 2 در رأس گمركات و سوئديها بر ادارات ژاندارمرىهاى كشور و لزوم جوانانى كه بزبان خارجى آشنا باشند موجب گرديد كه دربهاى بعضى ادارات در ابتدا گمركات و بعد پست و تلگراف و بالاخره ژاندارمرى 3 بر روى جوانان يهود باز گردد. 4 بالاخره عامل مهم ديگر آن بود كه مشروطيت و اعلام تساوى حقوق و آزادى، موضوع تنفر از يهوديت را حل ننموده بود...در تهران هر روزى يك آشوبى بر پا مىشد كه فلان جوان يهودى،فلان زن را نگاه كرده...اطباء و داروسازها (ى يهودى) كه اجبارا مراجعيت زن و مرد براى مراجعه و يا خريد دارو داشتند،بيشتر مورد اين اتهام و خطر بودند. 5 اين«اتهام»آنچنان در تمام ساليان بعد از اين دوران مكرر در مكرر تبديل به عين واقع مىشد كه هر كس،موارد و مثالهاى متعددى را از اين قضايا مىدانست ولى در زمان شاه،تبديل به يك فرهنگ عمومى در ميان بسيارى از جوانها وعده زيادى از پزشكان و دارو سازها شد و تبديل به يك فاجعه اخلاقى زشت و نفرت انگيز گرديد.
صفحه شماره 91
صفحه شماره 92
صفحه شماره 93
تاريخ نگارش اين كتاب سالهاى 1334 تا 1339 است.در اين ايام،عبد الناصر در مصر بر سر قدرت بود و خط مقدم جبهه مبارزه عليه اسرائيل را هدايت مىكرد.در ايران هم بزرگترين دشمن مملكت را ناصر تبليغ مىكردند.حبيب لوى هم به عنوان يك صهيونيست حتى در يك كتاب تاريخى،نمىتوانست از اين زمينه بگذرد و جابجا و با ربط و بىربط اشارهاى هم به مصر مىكرد كه بعضى از آنها را در اينجا مىآوريم: در جلد اول در بيان تاريخ دوره داريوش دوم هخامنشى در سالهاى 404 تا 422 قبل از ميلاد رابطه مصر و ايران و نقش يهوديان را در اين ميان مىگويد-و آن را با حروف مشكى مشخص مىكند-كه: مخالفت مصريها نه فقط از نظر مذهبى بود بلكه از جنبه سياسى نيز با يهوديان اختلاف داشتند.يهوديان از سابق طرفدار شاهنشاهان پارس بودند و مليون متعصب مصرى،علنا و مخفيانه با اين نظريه مبارزه مىنمودند 1 گويى اين عبارت را عينا براى مسائل روز بين ناصر و شاه و اسرائيل نوشته است.
در جلد دوم درباره دوره اسكندر و وضع شهر اسكندريه-كه يهودىها در آنجا زياد بودند- مىنويسد: حسن روابط ايران و يهود،بر پايه مشترك بودن منافع سياسى و نظامى بر اساس موقعيت جغرافيايى طرفين و بالاخره نزديك بودن نسبى مذهب آنها و خصوصا هماهنگى دستورات اخلاقى دين آنها بود. 2 اين«موقعيت جغرافيايى»همان است كه به زبان صهيونيستها به«از نيل تا فرات»تبديل شده بود و الا موقعيت جغرافيايى مصر و ايران چه خصوصيت و چه ارتباط خاصى براى ايرانيان داشت كه فقط يهودىها بايد آن را تضمين و تأمين مىكردند؟ اين معنى را خود لوى در صفحات بعد تصريح مىكند: در آن عصر،تنها در مصر،از مديترانه تا حبشه،بيش از يك ميليون يهودى وجود داشت.در ليبى عده كثيرى ساكن بودند.در سوريه و انطاكيه جمعيت آنها قابل ملاحظه بود.در دو امپراطورى بزرگ آن روز،روم و ايران،گوشهاى نبود كه جامعه
صفحه شماره 94
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 12 [SerialNo] => 11 [MTitle] => تاريخ پردازي صهيوني [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 1 [TLanguage] => 0 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 0 [Side_NS] => 1 [Side_B] => 0 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 0 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 1 [Book] => 78 [BArticlePageFrom] => 13 [BArticlePageTo] => 94 [Magazine] => 0 [MPublishDateS] => 0 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 0 [ArticleAddrInSite] => [FishWriter] => 3 [WriteDate] => 10/16/2004 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved