Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
هدف از اين پژوهش پيگيري و تحليل مواضع سران جنبش صهيونيسم و انديشمندان آن از هرتزل گرفته تا شارون درباره آنچه که صهيونيستها بدان «مشکل جمعيتي» ميگويند، است. در اين راستا در اين پژوهش راه حلهايي که سران و انديشمندان صهيونيست براي اين مشکل مطرح کردهاند، بررسي ميشود. از جمله اين طرحها پيگيري سياست کوچاندن اجباري فلسطينيان است. در اين پژوهش همچنين عواملي که شارون را بر آن داشت تا سياست کوچاندن اجباري فلسطينيان است. در اين پژوهش همچنين عواملي که شارون را بر آن داشت تا سياست نژاد پرستي را در اراضي فلسطيني در پي بگيرد، بررسي شده است. پس از مرحله انديشه اخراج (فلسطينيان) و تبليغات براي اين منظور، جنبش صهيونيسم با تعيين کميتهاي تخصصي به نام کميته «انتقال» گام ديگري به سوي هدف خود برداشت. مأموريت اين کميته، تحقيق و تدوين طرحي جامع و عملياتي براي انتقال فلسطينيان و اخراج آنان از فلسطين در زمان مناسب بود. انديشه طرد فلسطينيان و تبليغات و برنامه ريزي براي اجرايي کردن اين طرح، فقط از سوي جنبش صهيونيسم و مهاجران يهودي و شهرک نشينان صهيونيست در فلسطين پيگيري نميشد، بلکه گروهها و طبقات زيادي از اروپاييها و آمريکاييها که در کشورهاي خود نفوذ داشتند، از اين طرح استفاده ميکردند. به عنوان نمونه، حزب کارگر انگليس که مدت زمان زايدي تحت نفوذ صهيونيسم بود، در کنگره عمومي سال 1944 خود نه تنها خواستار اخراج ملت عربي فلسطين از سرزمين خود شد، بلکه درخواست گسترش مرزهاي دولت يهودي را که خواستار تشکيل آن شده بود، نير مطرح کرد تا اين دولت علاوه بر فلسطين بخشهاي وسيعي از شرق اردن، سوريه و لبنان را نيز شامل شود.[1] همچنين ادوارد نورمان از يهوديان ثروتمند که به يک يهوديغير صهيونيست مشهور بود نيز از بيرون راندن فلسطينيان از اين سرزمين و انتقال آنان به عراق حمايت کرد و اين طرح را به اجرا درآورد. او براي تحقيق اين هدف، شماري از افراد با نفوذ را در اروپا همراه خود ساخت که يکي از آنها روزنامهنگار مشهوري به نام مومنتگيو بود. اين روزنامه نگار اروپايي روابط بسيار نزديکي با مقامات بلند پايه انگليسي داشت. مومنتيگو در همين راستا به عراق سفر کرد تا اوضاع آنجا را از نزديک بررسي کند و به همين منظور با شماري از اعضاي کابينه عراق ديدار کرد تا موافقت آنان را براي انتقال فلسطينيان به اين سرزمين جلب کند. اين روزنامه نگار اروپايي تلاش کرد با اعطاي رشوه به مقامات عراقي آنان را به پذيرش فلسطينيان وادار سازد، اما تلاشهايش به شکست انجاميد.[2]
موضوع رئيس جمهور آمريکا در قبال اخراج فلسطينان
علاوه بر تلاشهاي فوق الذکر، تلاشهاي ديگري نيز براي اخراج فلسطينيان از سرزمين فلسطين صورت گرفت که تأثيرات زيادي بر افکار عمومي آمريکا داشت و آنان را به پذيرش طرح اخراج فلسطينيان ترغيب ميکرد. قهرمان ظاهري اين تلاشها هربرت هوفر رئيس جمهور آمريکا در سال 1925 تا 1933 بود. او خواستار انتقال فلسطينيان به عراق شد و تلاش کرد صندوقي بينالمللي براي ارائه کمکهاي مالي به عراق در مقابل پذيرش آوارگان فلسطيني در اين کشور، تشکيل دهد. صاحب اين طرح و ابتکار صهيونيستي، يک يهودي به نام الياهو بن حورين از سران جنبش تصحيحي صهيونيسم بود. وي به عنوان روزنامهنگار در آمريکا فعاليت ميکرد و مشاور شوراي صهيونيستي آمريکا در امور خاورميانه بود. او اصول طرح خود را ولين بار در کتابش به نام «خاورميانه» که در سال 1943.م منتشر شد، طرح ساخت. وي در اين کتاب خواستار کوچاندن فلسطينيان به عراق گرديد و در اواخر سال 1943 با هوفر (رئيس جمهور اسبق آمريکا) ديدار کرد و او را از طرح خود آگاه ساخت. هوفر نيز از اين طرح استقبال کرد و در روزنامه نيويورک تايمز در مصاحبهاي که در اين باره انجام داد، درباره آن به تبليغ پرداخت.[3] پس از انتشار اين مصاحبه که در آن خواستار کوچاندن فلسطينيان به عراق شده بود، به «طرح هوفر» معروف گرديد. محافل آمريکايي توجه زيادي به اين طرح نشان دادند و بسياري از اعضاي مجلس سا و کنگره آمريکا و ادبا و روزنامه نگاران آمريکايي و اقشار ديگر که از جايگاه تأثيرگذاري در جامعه آمريکا برخوردار بودند، از اين طرح حمايت کردند. پس از پايان جنگ جهاني دوم و آغاز جنگ سرد، هوفر تلاش کرد که طرح خود را با طرح معروف مارشال ادغام کند و پنجاه ميليون دلار از بودجه طرح مارشال را به طرح خود اختصاص دهد، اما در اين کار شکست خورد. [4]
موضع «حسني الزعيم»
منابع رژيم صهيونيستي در دهه 50 ميلادي اعلام کردند که حکومت «اسرائيل» در سال 1949م. با سرتيپ «حسني الزعيم» که پس از يک کودتاي نظامي در مارس 1949م. در سوريه به قدرت رسيده بود، مذاکراتي درباره فلسطينيان به سوريه انجام دادند. اين منابع افزودند که «الزعيم» پيشنهاد کرد که بيش از 350 هزار آواره فلسطيني در سوريه اسکان يابند، اما اين مذاکرات با موانعي مواجه گرديد و به شکست انجاميد. پس از اجماع سران صهيونيسم درباره بيرون راندن فلسطينيان از سرزمينشان و هنگامي که قضيه فلسطين در سالهاي 1947 تا 1948م. به مرحلهاي بسيار حساس رسيد و نخبگان و افراد با نفوذ در اروپا و آمريکا طرح اخراج فلسطينيان از فلسطين را پذيرفتند، گروهکهاي نظامي صهيونيستي و پس از آن ارتش اشغالگر اين رژيم، بيش از 750 هزار فلسطيني را همزمان با اعلام تأسيس رژيم صهيونيستي از سرزمين فلسطين اخراج و در کشورهاي همجوار آواره ساختند.
تلاش براي اخراج پس از تأسيس «اسرائيل»
جنگ سال 1948م. به پايان نرسيده بود که در خواستهاي علني براي اخراج باقيمانده فلسطينيان از اين سرزمين به خارج از آن مطرح شد. از مهمترين کساني که در اين راستا خواستار تکميل طرح اخراج فلسطينيان بود، دکتر ابراهام شارون بود که بقيه عمر خود را به تحريک و درخواست براي رهايي از دست عربهاي فلسطيني سپري کرد. شارون در سال 1949م. افکار خود را در کتابچهاي به نام «نکاتي نژادي درباره عربها» به توجيه مواضع نژادپرستانه خود درباره اخراج عربها پرداخت و تأکيد کرد که امکان همزيستي مسالمت آميز ميان اکثريت يهودي و اقليت عرب وجود ندارد، زيرا همزيستي مسالمت آميز ميان دو ملت – به اعتقاد وي – با طبيعت انسان سازگار نيست، چرا که طبيعت بشري به همزيستي با هم نژاديهاي خود تمايل دارد و نه طرفهاي ديگر. وي در پايان چنين نتيجه گرفت که باقي ماندن عربها در «اسرائيل» با وجود آنکه تعداد آنها اندک باشد، در عمل دولتي دو مليتي ايجاد ميکند که اين امر با اساس صهيونيسم در تناقض است. شارون براي حل نهايي اين مشکل که در ذهن او پديد آمده بود، خواستار ريشه کن کردن باقي مانده عربهاي فلسطيني و انتقال آنان به کشورهاي عربي شد. شارون در سال 1950م. يکبار ديگر مسأله حضور عربها در «اسرائيل» را مطرح کرد و به شدت از سياست دولت عبري انتقاد ورزيد و اين دولت را به مخالفت با طرح «اخراج» و قبول حضور عربها در «اسرائيل» متهمکرد. وي مدعي بود که دولت عبري تلاش ميکند رهبراني متمايل به خود را از ميان عربها پرورش دهد.[5] شارون در سال 1951، يک بار ديگر از موضع کابينه رژيم صهيونيستي درباره حضور عربهاي فلسطيني در «اسرائيل» به ويژه عدم اخراج فلسطينيان ا زمنطقه المثلث که پادشاه اردن در آوريل سال 1949.م به «اسرائيل» تسليم کرده بود، انتقاد کرد.[6]
در حالي که شارون و ديگر صهيونيستها سيل اتهامات را روانه کابينه رژيم صهيونيستي کرده و آنها را به کوتاهي در طرد باقيمانده فلسطينيان از فلسطين متهم ميکردند، کابينه رژيم صهيونيستي نيز که علنا شعار صلح را مطرح ميکرد، ميکوشيد بدون آنکه جنجالي به پا شود، فلسطينيان را از اين سرزمين اخراج کند. مقامات صهيونيست در همين راستا در سالهاي 1949 تا 1953م. بيش از 23 روستاي عربي ديگر را در مناطق الجليل و المثلث و جنوب فلسطين اشغالي به کشورهاي عربي کوچاندند و روستاهاي آنها را ويران کردند. [7] هنگامي که مقامات صهيونيست متوجه شدند که ادامه کوچاندن فلسطينيان با مشکلات زيادي مواجه است، زيرا با واکنشهاي عربي و بين المللي گسترده مواجه ميگردد، طرحهاي سري ديگري به منظور انتقال فلسطينيان به آرژانتين و ليبي تهيه کردند. يوسف فايتس مدير اداره جنگلها و بهرهبرداري از زمينها در صندوق ملي جنبش صهيونيسم که بيشتر عمر خود را در راه تلاش براي بيرون راندن فلسطينيان از اين سرزمين صرف کرد، در تاريخ 25/8/1951م. با اسحاق نافون از فعالان حزب مباي که بعدها به رياست «اسرائيل» رسيد و يعقوب تسور سفير رژيم صهيونيستي در آرژانتين – که بعدها به عنوان وزير در کابينه رژيم صهيونيستي فعاليت کرد – ديدار کرد و موضوع طرح خود را در باره انتقال فلسطينيان از منطقه الجليل در فلسطين اشغالي با آنان در ميان گذاشت.[8] پس از سه روز، فايتس و تسور با موشه شاريت وزير امور خارجه رژيم صهيونيستي براي همان هدف ديدار و گفتوگو کردند. در پايان ديدار اين نشست، تصميم گرفته شد که فايتس به آرژانتين برود تا اوضاع آنجا و امکان اسکان فلسطينيان در مناطق کشاورزي آرژانتين را بررسي کرد. فايتس پيش از عزيمت به آرژانتين ميبايست بن گوريون نخست وزير رژيم صهيونيستي را از طرح خود آگاه ميساخت.[9] بن گوريون در 31 اوت همانس ال با طرح فايتس براي کوچاندن فلسطينيان موافقت کرد.[10] فايتس در زمستان سال 1951م. به آرژانتين رفت و در آنجا قطعه زمين بزرگي به مساحت 60 هزار هکتار را که به يک يهودي صهيونيستي تعلق داشت و حاضر شده بود در برابر دريافت مبالغ مشخصي آن را در اختيار رژيم صهيونيستي قرار دهد تا براي اسکان آوارگان فلسطيني از آن استفاده شود، در اختيار گرفت.[11] فايتس پس از بررسي اوضاع در آرژانتين و انتخاب زمين بزرگي براي طرح خود، کار ديگري جز گفت و گو با قربانيان و تلاش براي قبولاندن طرح انتقال به آنان با هر ترفند ممکن، نداشت. فايتس براي همين منظور در مارس 1950م. به همراه برخي از مقامات «اسرائيلي» به روستاي الجش در منطقه الجليل رفت و با برخي از ساکنان عرب آن به گفتوگو نشست تا شايد بتواند آنان را به پذيرش طرح خود و کوچاندن آنان به آرژانتين وادار سازد. پس از آنکه فايتس تعريف و تمجيد خود از آرژانتين را به پايان رساند و آن را به بهشت روي زمين تشبيه کرد، يکي از فلسطينيان به او چنين گفت: «اما هيچ کشوري به اندازه اين کشور ما زيبا نيست، کوههاي ما زيباتر از دشتهاي آنان است، زيرا در هر صخره از آن گياهي ميرويد و هر سنگ آن ثمر ميدهد». فايتس پس از شنيدن اين حرفها که هيچ يک از فلسطينيان حاضر در جلسه هم با آن مخالفت نکرد، گفت که به شدت دچار سرخوردگي شده است، زيرا يقين پيدا کرد که کوچاندن فلسطينيان امکان پذير نيست.[12] تلاشهاي رژيم صهيونيستي براي اخراج فلسطينيان از سرزمينشان حتي پس از شکست طرح فايتس نيز ادامه يافت. «کميته انتقال» که گاهي نيز به آن کميته آوارگان گفته ميشد، همچنان به تلاشهاي خود براي اخراج فلسطينيان از اين سرزمين و اسکان آنان در کشورهاي عربي ادامه داد.[13] فايتس در خاطرات خود موضوع وجود چنين کميتهاي را فاش ساخته و گفته است که علاوه بر خود وي، شماري از افراد متخصص و سران «اسرائيل» از جمله عزرا دنين، الياهو ساسون، يهوشواع بلمون و تيدي کوليک نيز در آن عضويت داشته است. وي ميافزايد، اين کميته طرحي را تدوين کرد که در پايان سال 1955 به تصويب کابينه اسرائيل نيز رسيد. بر اساس اين طرح، فلسطينيان به ليبي کوچانده ميشدند. بسياري از مقامات رسمي «اسرائيلي» به همين منظور در سالهاي 1955 و 1956م. به ليبي سفر کردند تا وضعيت آنجا را مورد بررسي قرار دهند و براي اسکان آوارگان فلسطيني در آنجا زمين خريداري کنند.[14] اما اين طرح نيز مانند طرحهاي قبلي با شکست و ناکامي مواجه گرديد.
کوچاندن فلسطينيان پس از جنگ ژوئن 1967م.
پس از جنگ ژوئن سال 1967م. و به تبع آن شکست سنگين ارتشهاي عربي و اشغال بخش وسيعي از اراضي کشورهاي عربي، مستي پيروزي جامعه صهيونيستي را فرا گرفت. آنچه اين سرمستي را بيشتر با جنون تکبر و برتري طلبي صهيونيستها به هم ميآميخت اشغال کرانه باختري رود اردن، نوار غزه و بخشي از اراضي کشورهاي عربي توسط اشغالگران صهيونيست بود. جنبش صهيونيسم و «اسرائيل» هميشه اين مناطق را بخش غربي «سرزمين اسرائيل» ميدانست که اين امر در افزايش خوي توسعه طلبي و يهودي سازي و اشغال اراضي ديگر نقش مهم ايفا کرد. در اين فضا و تنها دو هفته پس از پايان جنگ ژوئن کابينه رژيم صهيونيستي با تشکيل يک جلسه ويژه سياستهاي اين رژيم را بار ديگر ترسيم کرد و آن را بر اساس وضعيت جديد شکل داد. هر چند تا کنون به صورت رسمي پرده از آنچه در اين نشست ويژه رخ داد، برداشته نشده است، اما مائير اويدان پس از آگاهي از خاطرات شخصي يعقوب هرتزوگ که در آن زمان رئيس دفتر نخست وزير رژيم صهيونيستي بود، بخشهايي از آنچه را در آن جلسه گذشت، منتشر کرد. اين اطلاعات نشان ميدهد که کابينه رژيم صهيونيست در آن جلسه جزئيات «مسأله جميعت» و «مشکل» بقاي فلسطينيان در مناطق اشغالي را که ميتوانست مانعي بر سر الحاق مناطق اشغال شده به «اسرائيل» ايجاد کند، بررسي کرد. در طول اين جلسه براي بحث و بررسي اين «مشکل» پيشنهادها و راه حلهايي جهت رها شدن از دست آنچه مقامات صهيونيست آن را خطر جمعيتي مينامند، ارائه شد تا بر مشکلات و موانعي که مانع از الحاق اراضي اشغالي فلسطين به بخش اشغالي در سال 1948م. ميشد، فائق آيند. در همين جلسه بود که بنحاس سابير با حمايت آبا ايبان که هر دو از رهبران جناح کبوترهاي حزب کار رژيم صهيونيستي بودند، پيشنهاد اخراج آوارگان فلسطيني را از کرانه باختري و نوار غزه و اسکان آنان در کشورهاي عربي به ويژه سوريه و عراق مطرح کرد. [15] مناخيم بيگن نيز در آن جلسه خواستار تخريب اردوگاههاي آوارگان فلسطيني در مناطق اشغالي و انتقال ساکنان اين اردوگاهها به صحراي سينا شد.[16] منابع صهيونيستي گزارش دادند که روح جلسه و خلاصه مطالب ارائه شده در آن با انديشههاي يگال آلون معاون نخست وزير رژيم صهيونيستي که خواستار انتقال آوارگان فلسطيني به سينا و کشورهاي عربي بود، انسجام داشت.[17]
سازمان ويژه اخراج فلسطينيان
هرچند منابع صهيونيستي اشارهاي به اين مطلب نداشتهاند که آيا کابينه رژيم صهيونيستي ايالات متحده آمريکا و ديگر کشورها را از تصميم خود درباره اخراج و آواره کردن فلسطينيان آگاه کرهد است يا نه، اما به نظر ميرسد که نگراني و ترس از واکنشهاي بينالمللي و عربي و نيز هزينههاي زياد انتقال و اسکان فلسطينيان در سينا مانع از اجراي اخراج گروهي از فلسطينيان شد و اين طرح را به بايگاني سپرد و مقامات صهيونيست به جاي آن طرحي سري را پيگيري کردند که در آن فلسطينيان به صورت آرام از مناطق اشغالي رانده ميشدند. به همين سبب کابينه رژيم صهيونيستي پس از جنگ ژوئن سازمان ويژهاي را تأسيس کرد که چندين وزارتخانه در آن عضويت داشتند و اين سازمان مسئول کوچاندن فلسطينيان از مناطق اشغالي به آمريکاي جنوبي و ليبي بود. موشه دايان وزير جنگ رژيم صهيونيستي در آن زمان رياست اين سازمان را بر عهده داشت.[18] منابع «اسرائيلي» گزارش دادند که اين سازمان در طول دو سال پس از جنگ ژوئن در برزيل و پاراگوئه و ليبي زمينهايي خريداري کرد تا مقدمات کوچاندن فلسطينيان به اين کشورها را فراهم کند. اين منابع ميافزايند که سازمان ياد شده با بهرهگيري از ابزارهاي مختلف تشويق و تهديد موفق شد هزار فلسطيني از ساکنان نوار غزه را به مهاجرت به پاراگوئه وادار سازد و به هر خانوار يک بليط يک طرفه و مبلغ 4 هزار دلار پول نقد و وعدههاي زيادي داد که تهيه گذرنامههاي تازه و فراهم کردن محل مناسب براي کار از آن جمله بود.[19] به نظر ميرسد که اين سازمان از وعدههايي که به قربانيان خود داده بود شانه خالي کرد و همين امر برخي از فلسطينيان فريب خورده را بر آن داشت تا در ماه مه سال 1970 به اين وضع واکنش نشان دهند. به همين سبب فرد ناشناسي در اين سال به کنسولگري رژيم صهيونيستي در پاراگوئه رفت و خواستار ديدار با موشه فرون سرکنسول وقت رژيم صهيونيستي در اين کشور گرديد. هنگامي که سرکنسول از ديدار با اين فلسطيني خودداري کرد، اين فرد ناشناس در شرايطي نامشخص اقدام به تيراندازي کرد که بر اثر آن يک نفر کشته و يک نفر ديگر زخمي شد و فرد ناشناس نيز از محل گريخت و هيچ وقت دستگير نشد. منابع صهيونيستي مدعي شدهاند که اين فرد ناشناس طلال دماسي يکي از شهروندان اهل منطقه باريکه غزه بود که سازمان ويژه صهيونيستي او را به پاراگوئه کوچانده بود. اين منابع ميفزايند، هنگامي که طلال و ديگر دوستانش فهميدند که سازمان صهيونيستي مذکور قصد ندارد به وعدههاي خود عمل کنند به همين سبب او و شماري از دوستانش به کنسولگري حمله کردند و همين امر موجب شد که طرحها و برنامههاي آن سازمان ويژه صهيونيستي که براي آواره کردن فلسطينيان از وطنشان تشکيل شده بود، نتواند به فعاليتهاي خود ادامه دهد.
مشکل جمعيتي
«اسرائيل» از زمان اشغال بقيه مناطق فلسطين در سال 1967 ميلادي با يک مشکل بزرگ مواجه گرديد که حل يا چيره شدن بر اين مشکل براي اين رژيم تا کنون ناممکن بوده است. همه مقامات صهيونيست و جنبش صهيونيسم و احزاب مختلف آن مناطق اشغالي کرانه باختري و باريکه غزه را بخشي از «سرزمين اسرائيل» ميدانند و بر همين اساس عقيده صهيونيسم بر الحاق اين مناطق به اراضي اشغالي ديگر (اسرائيل) تأکيد دارد. مشکلي که «اسرائيل» با آن مواجه بوده و همچنان نيز با آن روبروست اينکه اگر اي مناطق را به مناطق زير سيطره کامل خود ضميمه کند تا مبادي و اصول صهيونيسم به اجرا درآيد، با اين کار يک کشور مختلط نژادي شکل ميگيرد که عربها در آن نيمي از جمعيت آن کشور را تشکيل ميدهند که اين امر مانع از تحقيق اهداف صهيونيسم – که يکي از آنها تشکيل دولت خالص يهودي است – ميگردد. از سوي ديگر، عقب نشيني «اسرائيل» از اراضي سال 1967 فلسطين با مبادي صهيونيسم که اين ماطق را بخشي از اراضي «اسرائيل غربي» ميداند، در تضاد خواهد بود. پيچيدگي اين موضوع زماني بيشتر ميشود که مسأله رشد سريع جمعيتي فلسطينيان را که حدود سه برابر يهوديهاي اسرائيل است در نظر بگيريم. به سبب همين مشکل که به آن «مشکل جمعيتي» گفته ميشود، دو جريان اصلي در رژيم صهيونيستي تلاش کردهاند که راه حلهايي براي اين موضوع پيدا کنند که اين راه حلها با اهداف جنبش صهيونيسم تناسب داشته باشد. يکي از اين جريانها حزب کار و همپيمانان چپگراي اين حزب در جريان صهيونيسم هستند و جريان ديگر را فراکسيون ليکود و همپيمانان راستگرا و مذهبي و تندرو جنبش صهيونيسم رهبري ميکنند. حزب کار بنابر عادت خود هميشه تلاش کرده است که براي اين مشکل به نظام حاکم بر اردن پناه ببرد که حزب کار اين حکومت را همپيمانان تاريخي خود ميداند و با آن منافع مشترک و ثابتي دارد و هر دو حقوق ملي فلسطينيان را که حق تعيين سرنوشت و تأسيس دولت مستقل فلسطيني است، رد ميکنند. يگال آلون در ژوئن 1967 با ارائه طرحي در صدد نجات «اسرائيل» از بحران و خطر مشکل جمعيتي بر آمد.در ماههاي ژوئن و دسامبر سال 1968 و سپس در ژانويه سال 1969 و سپتامبر سال 1970 تغييراتي در اين طرح داده شد. اين تغييرات عمدتاً در جريان مذاکرات ميان رهبران رژيم صهيونيستي با پادشاه اردن ايجاد گرديد.[20] در طرح آلون پيشنهاد شده است که «اسرائيل» و اردن براي حل اين مشکل توافقي منطقهاي امضا کنند که بر اساس آن مناطق کم جمعيت در کرانه باختري و نوار غزه به «اسرائيل» ضميمه گردد و در مقابل پادشان اردن نيز مناطق پر جمعيت را به زير سيطره خود در ميآور و به حکومت خود ملحق ساخت. طرح آلون که گاهي به آن «گزينه اردن» نيز اطلاق ميشد مدتها و براي چندين دهه طرح مورد تأييد حزب کار بود و اين حزب تلاش داشت تا به راه حلي ميانه جهت تحقق خوي توسعه طلبي و اشغال اراضي بيشتر از يک سو و رهايي از مشکل «جمعيتي» از سوي ديگر دست يابد. آنچه اين اهداف حزب کار را بيشتر مشخص ميسازد اين است که اين حزب تا زماني که رياست کابينه رژيم صهيونيستي را (تا سال 1977) در اختيار داشت از ساخت شهرکهاي صهيونيستنشين در مناطقي که جمعيت فلسطينيان در آنها زياد بود، پرهيز کرد و ميکوشيد اين شهرکها را در مناطق کم جمعيتتري که «اسرائيل» قصد دارد در آينده آنها را به اراضي اشغالي ملحق سازد، ايجاد شوند.
بيگن حزب کار را به سخره گرفت
حزب ليکود و همپيمانانش که پس از اشغال کرانه باختري و نوار غزه اندک اندک افزايش يافتند و همه احزاب مذهبي «اسرائيل» را در بر گرفتند و همه آنها مواضعي مشابه مواضع حزب ليکود اتخاذ ميکردند و گاهي نيز با تندرويهاي بيشتر از اين حزب که همپيمانان تاريخي حزب کار بود، باج ميگرفتند. اين احزاب عادتاً موضوع جمعيتي را بي اهميت جلوه ميدادند و به آن توجه نميکردند و همچنان بر عقيده صهيونيستي خود مبني بر تحميل حاکميت «اسرائيل» بر سرزمين «اسرائيل غربي» پايبند و خواستار الحاق باقي اراضي اشغالي فلسطين بودند. آنچه جناح حزب ليکود را در رقابت با جناح حزب کار به ويژه در سالهاي پس از اشغال اراضي فلسطيني در سال 1967 به موفقيت در مناقشات مربوط به مسأله جمعيتي رساند، آن بود که خوي اشغالگري و توسعه طلبي حزب کار بر تلاش اين حزب براي رهايي از مشکل جمعيتي چيره شد. مناخيم بيگن در واکنش به نظر جريان کارگري در رژيم صهيونيستي درباره مسأله جمعيت که مناقشهها بر سر آن به ويژه در سال 1968م. به اوج خود رسيده بود، با تمسخر ادعاهاي حزب کار مبني بر اينکه برنامه اين حزب راه حلي براي مشکل جمعيتي ارائه ميدهد، گفت: مقامات حزب کار که به ما ميگويند که در صورتي که با تقسيم «سرزمين ا سرائيل» مخالفت کنيم، يک ميليون عرب ديگر به 320 هزار عرب و دروزي ساکن اراضي «اسرائيل» (فلسطين اشغالي 1948) افزوده ميشود، اشتباه ميکنند، زيرا هنگامي که از ساکنان نوار غزه که 340 هزار نفر جمعيت دارد بپرسيد خواهند گفت که اين منطقه به ما تعلق داشت و از ما گرفته شد، اما تا ابد به ما تعلق دارد. هنگامي که درباره بلنديهاي جولان سخن گفته ميشود، همه ساکنانش ميگويند که اين منطقه مال ماست و هنگامي که درباره قدس يکپارچه که 70 هزار فلسطيني در آن ساکنند سخني به ميان ميآيد، همه آنها ميگويند که اينجا مال ماست و به هيچ وجه با تقسيم آن موافق نيستيم. با مطرح شدن نام الخليل و کوههاي الجليل که ساکنان آنها بيش از 80 هزار نفرند، آنها خواهند گفت که اينجاها به ما تعلق دارد و با مطرح شدن قلقيليا ساکنانش که 8 هزار نفرند خواهند گفت که اينجا مال ماست و تلآويو آن را از ما غصب کرده است. «بيگن سپس با يک محاسبه ساده چنين نتيجه ميگيرد که نقشه حزب کار نزديک به يک ميليون عرب را در خود دارد و اين حزب تنها 440 هزار عرب را که ما را از مشکل جمعيتي آن ميترسانند، مستثنا کرده است». بيگن سپس در ادامه ميگويد: اگر اين فرضيه که ميگويد با اين يک ميليون پس از بيست سال شمار عربها و يهوديان مساوي خواهد شد، بايد بگوييم که با افزودن آن 440 هزار نفر هم 27 سال شمار عربها و يهوديان مساوي خواهد شد، بنابراين آيا اين راه حل براي مشکل جمعيتي است؟ ملتي فقط براي 7 سال زندگي کند؟[21]بر اساس اصول و مبادي صهيونيسم که مناطق اشغالي فلسطين وسوريه را بخشي از اراضي غربي «اسرائيل» معرفي ميکند و موضوع جمعيت را بي اهميت جلوه ميدهد، حزب ليکود و همپينانان اين حزب خواستار «احقاق حق تاريخي و تحميل حاکميت يهودي بر مناطق اشغالي و الحاق آنها به دولت يهودي شدهاند». به نظر ميرسد، تلاشهاي ليکود براي بي اهميت نشان دادن معضل جمعيتي و تظاهر به اينکه اين معضل مشکلي براي رژيم صهيونيستي و سياستهايش در قبال اراضي اشغالي فلسطين ايجاد نميکند، اين تلاشها توجيه عملي نداشته است، زيرا هنگامي که حزب ليکود در سال 1977 به قدرت رسيد، قانون مربوط به حاکميت «اسرائيل» بر مناطق اشغالي فلسطين را اجرا نکرد و جسارت الحاق اين مناطق را به «اسرائيل» نداشت، البته نه بدان سبب که از ارتشهاي عربي يا رهبران و پادشاهان کشورهاي عرب واهمهاي داشته باشد، بلکه ميدانست که چنين اقدامي در آينده نزديک يا دور به خاموش شدن شعلههاي طرح صهيونيسم و مواجه شدن «اسرائيل» با خطر حذف دولت يهودي آن و تبديل حکومت به يک دولت عربي – يهودي خواهد انجاميد. به همين سبب کابينه رژيم صهيونيستي به رهبري حزب ليکود درس ال 1981 ميلادي بلنديهاي اشغالي جولان سوريه را به «اسرائيل» ضميمه کرد و به واکنشهاي سوريه و کشورهاي عربي هيچ توجهي از خود نشان نداد، البته نه بدان سبب که اين مقامات اين رژيم به وجود حق تاريخي مهمتر در اين منطقه در مقايسه با ساير مناطق اشغالي به ويژه مناطق فلسطيني اعتراف داشته باشند، بلکه بيشتر بدان سبب بود که جمعيت چنداني در بلنديهاي جولان سکونت ندارد و بر خلاف آن مناطق فلسطيني نشيني که در سال 1967 به اشغال درآمد، از تراکم جمعيتي بالايي برخوردار است.
تشکيل حکومت خودگردان راه حل «معضل جمعيتي»
حزب ليکود به رهبري مناخيم بگين شاگرد ژابونتسکي در تلاش براي غلبه بر «معضل جمعيتي» و حل مشکلي که با آن روبروست و آن غريزه توسعه طلبي و خوي تسلط طلبي يهودي از يک سو و نگراني از افزايش جمعيت فلسطينيان از سوي ديگر، برنامه «حکومت خودمختار فلسطينيان» را طرح کرد. در اين طرح فلسطينيان ساکن مناطق اشغالي اداره امور خود را به دست ميگيرند، اما حاکميت يهوديان بر اراضي همچنان باقي ميماند. حزب ليکود و احزاب کوچک همپيمانانش بر همين اساس از زماني که در سال 1977م. قدرت را در «اسرائيل» به دست گرفتند کار ساخت شهرکهاي صهيونيست نشين را به ويژه در مناطقي که جمعيت فلسطينيان در آنها زياد است، تسريع کرد تا به اين وسيله وضعيت جديدي در اين مناطق ايجادکند و به تدريج با افزايش شمار يهوديان در مقابل فلسطينيان در اين مناطق، مقدمات الحاق اين مناطق را به «اسرائيل» فراهم کنند. اين حزب از طرف ديگر تلاش کرد تا برنامههاي حزب کار را که براي چشمپوشي از اين مناطق به سود اردن – در صورتي که مجدداً به قدرت برسد – اعلام آمادگي کرده بود، بر هم بزند.
نظر سران فکري رژيم صهيونيستي
همزمان با آنکه مناقشه شديدي ميان احزاب صهيونيستي درباره بهترين راه براي حل معضل جمعيتي که «اسرائيل» در خلال 20 سال با آن مواجه بود، جريان داشت در موازات اين مناقشه، درگيري شديدي هم ميان سران فکري، نويسندگان و کارشناسان «اسرائيلي» در اين باره جريان داشت. در طول چند دههاي که از اشغال مناطق فلسطينينشين ميگذشت و معضلي که به همين سبب پديد آمده بود، صدها مقاله و پژوهش و کتاب در رژيم صهيونيستي نوشته که در همه نوشته که در همه آنها به بررسي جوانب مختلف اين موضوع پرداخته شد و تفکر صهيونيستي پيشنهادهاي بسيار خطرناکي براي حل اين موضوع مطرح کرد. آنان حتي راه حلهايي را که نازيها در آلمان عليه يهوديان – در زماني که يهودي ستيزي در اروپا گسترش يافت – ارائه و اجرا کردند، نيز مطرح ساختند.دقيقاً همان چيزي که موجوديت و زندگي يهوديان را در جوامع اروپايي تهديد ميکرد و اروپاييها يهوديان را براي خود يک معضل ميپنداشتند، در اين طرف، يهوديان هم فلسطينيان عرب را چنين ميدانند. از نظر متفکران رژيم صهيونيستي، حضور صرف عربهاي فلسطيني در سرزمينشان با هر گرايش سياسي يا اجتماعي و با هر شغلي خواه کودک باشد يا پير و زن باشد يا مرد، مبارز باشد يا مصالح و فقير باشد يا ثروتمند، اين امر يک معضل خطرناک است و آنان بر اين باورند که اين حضور «اسرائيل» را تهديد ميکند و به همين سبب خواهان رهايي از اين مشکل (با اخراج آنان) هستند. اما متفکران صهيونيستي در چگونگي رهايي از اين معضل اختلاف نظر دارند که به صورت کلي ميتوان آنان را به دو دسته تقسيم کرد. دسته اول کساني هستند که خواهان عقب نشيني يا «فرار» از بخشهاي وسيعي از اراضي اشغالي 1967م. يا بيشتر اين مناطق هستند و گروه دوم نيز خواهان حفظ مناطق اشغالي و کوچاندن فلسطينيان از آن يا بيشتر آنها به خارج هستند. در اينجا مجال آن نيست که همه نظريههايي را که درباره حل اين معضل مطرح و خواستار ضميمه کردن اين مناطق شدهاند، بررسي کنيم به همين سبب تنها به ذکر چند نمونه از اين نظريههاي که به بررسي و ارائه طرحهايي در اين زمينه پرداختهاند، بسنده ميکنيم. از جمله صاحبان اين نظريهها ميتوان به موشه شامير[22]، يووال نئمان[23]، تسوي شيلواح[24]، اليعيزر ليونه[25]، نتان الترمان[26]، خاخام تسوي يهودا کود[27]
[1] . عبد الحفيظ محارب، هاگانا، اتزل، زنده باد و روابط ميان گروههاي مسلح صهيونيست، 1937- 1948، بيروت مرکز الابحاث م. ت. ف، 1981، ص 211 و 212.
< [2] . يوسف ندفه، خطط تبادل السکان لحل القضية الفلسطينية، غيشر، شمارههاي 92 و 93.
[3] . منبع پيشين.
> [4] . منبع پيشين.
[5] . آبراهام شارون، «خروج اسارئيل» بطيرم، 10/11/1950م.
[6] . آبراهام شارون، «فرعون اسرائيلي» بطيرم، 15/3/1951.
[7] . صبري جريس، العرب في اسرائيل (عبري)، حيفا، دارالاتحاد، 1966.
[8] . يوسف فايتس، يومياتي (عبري) جلد چهارم، ص 154.
[9] . منبع پيشين.
[10] . منبع پيشين، ص 164.
[11] . منبع پيشين، ص 168.
[12] . همان منبع، ص 187.
[13] . همان منبع، ص 300.
[14] . همان منبع، صص 324- 330.
[15] . ملمان و رويو، منبع پيشين.
[16] . همان منبع.
[17] . همان منبع.
[18] . رعنان فايتز عضو کنيست در سخنراني خود به تاريخ 2/6/1985م. که در مرکز بينالمللي صلح خاورميانه در تلآويو ايراد کرد، نقش موشه دايان در طرح اخراج فلسطينيان و رياست سازمان اخراج فلسطينيان را افشا کرد. مراجعه شود به مردخاي نيسان، دولت يهودي و معضل حضور عربها، تلآويو، هدار، 1986م. ص 119.
[19] . ملمان و رويو، همان منبع.
[20] . براي آگاهي از جزئيات مذاکرات ملک حسين با رهبران صهيونيستي به کتاب يوسي ملمان و دانئيل رويو، مشارکت خصمانه، روابط سري اسرائيل و اردن (به زبان عبري)، تلآويو، بدون ناشر، سال 1987 و کتاب آوي شلايم به نام توطئه از طريق اردن: ملک عبدالله، جنبش صهيونيسم و تقسيم فلسطين، چاپ آکسفورد، 1988 مراجعه شود.
[21] . هيوم، 6/12/1968م.
[22] موشه شامير، «بازگشت امکان ندارد» معاريو، 30/6/1967 و «من الفلسطينيه الي الجبل»، معاريو، 14/7/1967.
[23] يووال نئمان، «چگونه ميتوانيم دستاوردهاي جنگ شجاعت را حفظ کنيم»، معاريو، 18/6/1967.
[24] تسوي شيلواح، «مهم کاري است که يهوديان ميکنند»، دافار، 2/7/1967 و مقاله شيلواح به نام «مرزهاي مشخص و مدافعان آن»، دافار، 7/8/1967.
[25] اليعيزر لفنه، «دولت جديد و افقهاي جديد»، معاريو، 22/6/1967، و مقاله ديگر وي به نام «مشکل آوارگان عرب مشکل ماست»، ها آرتص، 28/8/1967.
[26] نتان الترمان، «صلح هدف است نه جايگزين»، معاريو، 30/6/1967 و «کرانه باختري کشور که نامش از ياد ميرود» ، معاريو 23/6/1967م.
[27] خاخام تسوي يهودا کوک، «نوزده روش براي دولت اسارئيل»، هتسوفيه، 23/6/1967. /var/www/vhosts/rasad.ir/httpdocs/farsi/ArticleFish/Articles/1348.htm
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 1389 [SerialNo] => 1348 [MTitle] => صهيونيسم: ترانسفر و تبعيض نژادي(2) [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 1 [TLanguage] => 0 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 0 [Side_NS] => 1 [Side_B] => 0 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 1 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 3 [Book] => 0 [BArticlePageFrom] => [BArticlePageTo] => [Magazine] => 0 [MPublishDateS] => 0 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 11 [ArticleAddrInSite] => [FishWriter] => 37 [WriteDate] => 12/14/2006 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved