Javascript must be enabled in your browser to use this page.
Please enable Javascript under your Tools menu in your browser.
Once javascript is enabled Click here to go back to موسسه آینده روشن
 
 

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک Rss مطالب

مقاله


Y يهود

Y صهوينيسم

= اسرائيل

» جستجو
» جستجو پيشرفته
» بازگشت
<< پایان < قبل 1 بعد > پایان >>
نمایش # نتایج 1 - 1 از 1
نقش هويت هاي ملي رقابت جو در مناقشه فلسطيني ها و اسرائيلي ها
نقش هويتهاي ملي رقابت جو در مناق

نقش هويتهاي ملي رقابت جو در مناقشه

فلسطيني‌ها و اسراييلي‌ها

مهران كامروا[*]

هسته اصلي مناقشه بين فلسطيني‌ها و اسراييلي‌ها، انكار مداوم هويت ملي يكديگر بوده است. طرفين مناقشه، نه تنها منكر وجود تاريخي يكديگر هستند، بلكه حضور در منطقه را نيز حق ديگري نمي‌دانند. نطفه اين انكار هويت با ورود نخستين گروه از پنج آلياس (مهاجرين صهيونيست به اسراييل) دردهه 80 قرن نوزدهم شكل گرفت و به تدريج و پيوسته به يك سلسله درگيريهاي علني و در نهايت، جنگ مبدل شد. با گذشت زمان و با آشكارتر شدن عدم امكان رفع اختلافات، جنبه‌هاي مذهبي هويت هر يك از طرفين نيز پر رنگتر گرديد. ابتدا صهيونيسم، چهره‌اي بسيار غير مذهبي و تساوي خواه از خود نشان داد و خواهان عدالت اجتماعي شد؛‌چيزي كه ميان روشنفكران اروپايي آن زمان، بسيار پسنديده مي‌نمود. اما هنگامي كه يهوديت به آرماني بزرگتر تبديل گرديد و زمينه اجراي طرحهاي صهيونيستي بيش از پيش فراهم شد، صهيونيسم، سنگ بناي خود را براساس گريز از ملي‌گرايي مذهبي و ضد سامي گرايي غير يهوديان اروپا بنا نهاد. با اوج گرفتن اختلافات صهيونيست‌ها با فلسطيني‌هاي غير يهود، ادعاي صهيونيست‌ها مبني بر موروثي بودن سرزمين، بيشتر رنگ و بوي مذهبي به خود گرفت. در

***1***

دهه‌هاي 1930 و 40 قرن بيستم، شكست طرح صهيونيسم براي يهوديان اروپا كه شانس فرار از اردوگاههاي هيتلر را يافته بودند، (عملاً) به منزله يك حق انتخاب نبود، بلكه تنها به منظور تحكيم توجيهات مذهبي‌اي بود كه فلسطين را يك سرزمين ساختگي در منطقه مي‌دانست كه حق ادامه حيات را نداشت و از آنجايي كه كتاب مقدس، سرزمين موعود را سرزمين موروثي يهوديان مي‌دانست، ديگر بري فلسطين و فلسطيني جايي نبود. به بياني جامعتر، صهيونيسم به منظور پيوستگي و اعتبار بخشيدن به خود، بيشتر و بيشتر در هويت مذهبي ريشه دوانيد. از آن زمان تاكنون، فلسطيني‌ها به گونه‌اي ديگر به دنبال بيان هويت، اعتبار و حيات خود بوده‌اند.

بارقه‌هاي ملي‌گرايي در فلسطين‌ها از سالهاي 1920 در پاسخ به حضور فيزيكي مهاجران صهيونيست‌ها كمتر رنگ و بوي مذهب داشت، ملي‌گرايي فلسطيني‌ها از ابتدا به شكل غير مذهبي و بر اساس حفظ تماميت ارضي مطرح بود. اين بدين معنا نيست كه شخصيتها و نهادها در تشكيل و جهت دادن به هويت فلسطيني موثر نبوده‌اند. براي مثال، اگرچه قيام مردمي فلسطين در سالهاي 1936 تا 1939 در واقع، توسط حاج امين الحسيني، مفتي بزرگ بيت‌المقدس رهبري شد، اما در خلال بيشتر سالهاي شكل‌گيري هويت فلسطيني، مذهب نقش اصلي را ايفا نكرد. اين سالها، از 1948 تا آغاز انتفاضه، يعني اواخر سال 1987 را شامل مي‌شود و مقارن با زماني است كه حس به دست آوردن هويت، تقريباً تنها چيزي بوده است كه فلسطيني‌هاي آواره داشته‌اند، اما در عوض، روياي وجود فلسطين با يك قلمرو واقعي و يك خاطره تاريخي، معناي فلسطيني بودن را شكل مي‌داد و آن را تعريف مي‌كرد. اينكه خود فلسطيني‌ها به دو گروه كاملاً جدي مسلمان و مسيحي تقسيم مي‌شوند به در حاشيه بودن كلي مذهب در ايجاد هويت فلسطيني در اين دوران اشاره مي‌كند. تنها در سالهاي قيام انتفاضه (1993-1987) به بعد، به علت شكستهاي پي در پي سازمان آزاديبخش فلسطين – كه توسط غير مذهبيها اداره مي‌شد – بسياري از فلسطيني‌هاي ساكن سرزمينهاي اشغالي را بر آن داشت كه گزينه‌هاي ديگر را بيازمايند. در آن زمان، مذهب – يا به عبارت مشخص‌تر، «اسلام) – بار ديگر نقش خود را در ايجاد هويت فلسطيني به دست آورد.

***2***

پس مشخصه‌هاي مهم و برجسته‌اي در هويت فلسطيني و اسراييلي وجود دارد. ابتدا بايد گفت هر دو هويت – كه پويا و قابل تغيير هستند – تقريباً به طور يكساني از حس جدايي دين شروع شده است و به حس مذهب‌گرايي افراطي (البته نه به طور كامل) كشيده شده است. شايد نكته مهم در مورد اين دو هويت، رابطه همزيستي اين دو با هم ديگر باشد كه در طول زمان و به واسطه تفاوتهاي اندك و تغييرات موجود، به تأثيرگذاري هر يك از اين دو هويت بر ديگري منجر شده است. با آشكارتر شدن اين تقابل، هر دو هويت فلسطيني و اسراييلي به انحاي مختلف، يكديگر را تضعيف كرده‌اند. در حقيقت، خطر هميشگي وجود «ديگري» (يا يك هويت ديگر)، به هر دو اين هويتها نوعي انسجام دروني بخشيده است كه احتمالاً در صورت نبودن چنين حالاتي، اين هويتها نوعي انسجام دروني بخشيده است كه احتمالاً در صورت نبودن چنين حالاتي، اين هويت اصلاً ايجاد نمي‌شد. به هر حال، جوامع اسراييلي و فلسطيني داراي (افتراقات) تفاوتهاي بسيار هستند. براي فلسطيني‌ها، خطوط تعيين كننده هويت بر اساس طبقه اجتماعي، وابستگي مذهبي و محل سكونت قرار دارد. در صورتي كه قوم‌گرايي و درجه مذهبي بودن، از متغيرهاي اصلي هويت در ميان اسراييلي ها به شمار مي‌آيد. البته ميزان و شدت مناقشه و ترس از شكست (بخصوص براي فلسطيني‌ها، شكست، ابعاد وسيعتري دارد) ميزان تأثير هر يك از اين عوامل تعيين كننده هويت را كم كرده است. به هر حال، در سطح زيربنايي، اين خطوط وجود دارند و به طرق نبيادين، هويت مشترك هر يك از اين دو، جامعه را تحت الشعاع قرار مي‌دهند. در نتيجه، شايسته است اين هويتها را بهتر بشناسيم.

هويت ملي اسراييل

بارزترين منبع متمايز كننده هويت اسراييلي به پيشينه نژادي يهوديان ساكن اسراييل بر مي‌گردد. اشكنازي‌ها (گروهي كه پيشينه اروپايي دارند) و سفاردين‌ها (كه اصليتي معمولاً اسپانيايي و يا «شرقي» دارند). گرچه تمام يهوديان غير اروپايي معمولاً به عنوان سفاردين‌ها به حساب مي‌آيند، اما استفاده درست از اين عنوان، حقيقتاً تنها در مورد نوادگان يهوديان به كار مي‌رود كه در سال 1492 از اسپانيا اخراج شده‌اند.1 ساير يهوديان غير اروپايي كه از

***3***

خاورميانه و آفريقاي شمالي مهاجرت كرده‌اند، ميزراخيم‌ها يا ميزراهيم‌ها ناميده مي‌شوند. با اين همه دو واژه سفاردين و ميزراخيم امروز در اسراييل تقريباً همسان تلقي مي‌شود و اسراييلي‌هاي هر دو نژاد، معمولاً يكي در نظر گرفته مي‌شوند. طبق آمار سال 1998، از جمعيت يهودي اسراييل – كه تقريباً 8/3 ميليون نفر بودند – در حدود 32 درصد (خود يا پدرانشان) يهودي‌ها در خاورميانه و آفريقاي شمالي، 41 درصد در اروپا و آفريقاي شمالي و بقيه – تقريباً 27 درصد – در اسراييل متولد شده بودند.2 تقريباً 26 درصد يهوديان اسراييلي، يا خود و يا پدرانشان در خارج به دنيا آمده بودند، بيشترين درصد از اتحاد جماهير شوروي (حدود 21 درصد) و سپس كشورهاي مراكش (2/10 درصد)، روماني (1/5 درصد)، لهستان (1/5 درصد) و آمريكا (21 درصد) به اسراييل مهاجرت كرده بودند.3 همان‌گونه كه اين امار نشان مي‌دهد، مهاجران يهود – چه يهوديان اشكنازي چه ميزراخيم – اغلب الگوهاي فرهنگي خاص، هنجارهاي اجتماعي و حتي روسم و آيينهاي مذهبي را با خود به همراه داشته‌اند كه به طرز چشمگيري القا كننده محيط فرهنگي بزرگتري بوده كه آن را ترك گفته بودند. از بسياري جهات، برگزيدن زبان عبري به عنوان زبان رسمي كشور (زبان مشترك)، نقش مهمي در جهت يكپارچه كردن و متحد كردن گروههاي مهاجر از كشورهاي مختلف با سابقه‌هاي فرهنگي و زباني متفاوت داشته است.4 اما پس از نسلها هنوز تفانتهاي بسياري در ظاهر، گويش، لهجه، غذا و سنتها و حتي روسم قومي يهوديان اسراييل به چشم مي‌خورد و شايد براي هميشه نيز برقرار بمانند. اقوام اشكنازي و ميزراخيم، بافت بزرگتري را تشكيل مي‌دهند كه درون آنها، عوامل تمييز دهنده ديگر در جامعه يهودي اسراييل به وجود آمده است. به طور كلي اين عوامل، شامل عواملي مانند عوامل اقتصادي، وضعيت اجتماعي،‌ آيين يهود و همبستگي سياسي مي‌شود. ميزراخيم‌ها اكثراً به طبقات پايينتر اجتماعي و اقتصادي جامعه اسراييل تعلق دارند و معمولاً به نوع رفتار تبعيض‌آميز اشكنازي‌ها – كه قدرت سياسي و اقتصادي را در دست دارند – معترض هستند و در نتيجه عموماً در كنار گروههاي فاقد قدرت راست‌گرا قرار گرفته‌اند. اشكنازي‌ها كه اغلب خواستگاه خود را در به وجود آمدن حزب

***4***

«صهيونيست كارگر» در اواخر قرن نوزدهم مي‌دانند، مدتها است كه قدرت سياسي و اقتصادي را در برگرفته‌اند. نمونه بارز اين امر، نقش مداوم و هميشگي حزب كارگر اشكنازي در به دست آوردن بيشتر كرسيهاي حزب در مجلس از سال 1945 تا انتخابات 1977 بوده است.

تفاوتهاي فكري و عقيدتي نيز بين اين دو قوم وجود دارد. (البته گفتني است) اين تفاوتها به سالهاي اوليه اسكان «يهوديان اروپايي» در فلسطين باز مي‌گردد. ميزراخيم‌ها اصولاً در درون خود جنبشهاي عقيدتي متفاوتي ندارند، اما اساساً به دو گروه ارتدكس (كه عموماً با نام «هزيديك» مطرح مي‌شوند) و گروه بزرگتر غير ارتدكس تقسيم مي‌شوند (البته گروه غير ارتدكس به دو بخش اصلاح‌طلب و محافظه‌كار تقسيم مي‌شود).5 ابتداي شروع جنبش صهيونيستي، هنگامي كه ميزراخيم‌هاي ساكن فلسطين دريافتند كه تعداد آنها به علت مهاجرت آلياس‌ها از اروپا فزوني يافته است، اشكنازي‌ها را مورد مخالفت قرار داده و ادعا مي‌كردند كه فقط آيين و مراسم ميزراخيم‌ها، پيروي صحيح از يهود است. روشن است كه اين نوع تفكر راه‌ به جايي نبرد و در حقيقت، عكس اين حالت پيش آمد. به عبارت ديگر، يهوديان اروپايي اسراييل تلاش كردند ميزراخيم‌هاي ساكن خاورميانه را به عنوان بخشي از تلاش براي غربي كردن ملت اسراييل سركوب نموده و خط مرزي هويتي مشخصي بين يهوديان غربي و يهوديان عرب شرقي ترسيم نمايند.7 امروزه اين تقسيم قومي يا به عبارت ديگر، «حس غرابت»، تغيير زيادي نكرده است. البته در سالهاي اخير با پيدايش و موفقيت زياد حزب سياسي حاكم ميزراخيم به نام شاس (Shas)، قدرت بيشتري به دست آورده است.

تفاوتهاي مشهودي از نظر اجتماعي – اقتصادي بين اشكنازي‌ها و ميزراخيم‌ها ديده مي‌شود. به گفته يكي از كارشناسان اسراييل، ميزراخيم‌ها گروهي «تقريباً حاشيه‌نشين» هستند كه از يك طرف بين فلسطيني‌ها (كه چه به عنوان شهروند اسراييل و چه غير شهروند، در هر حال، گروه حاشيه‌اي تلقي مي‌شوند) و از طرف ديگر گروه حاكم اشكنازي قرار گرفته‌اند.8 گرچه اطلاعات دقيقي در مورد سطح درآمد و استاندارد زندگي در بين اعضاي اين دو جامعه در دست نيست، اما درآمد هر ساله ميزراخيم‌ها دو سوم درآمد اشكنازي‌ها تخمين زده مي شود.9 ميزراخيم ها تمايل بيشتري به زندگي در مناطق كم درآمد دارند، به مدارس

***5***

سطح پايين‌تر مي‌روند و بيشترين درصد طبقه‌ كارگري و فقير را تشكيل مي‌دهند. همچنين بيشترين تعداد زندانيان و مجرمين يهودي اسراييل از اين گروه هستند. علي‌رغم اين واقعيت كه نزديك به يك چهارم همه ازدواجهاي يهوديان به صورت بين گروهي است، با اين حال به لحاظ اقتصادي و فرهنگي، بين اين دو گروه هنوز فاصله زيادي وجود دارد. نزديك به 25 درصد فارغ‌التحصيلان دبيرستان از ميزراخيم‌ها هستند، در حالي كه اين آمار براي اشكنازي‌ها 45 درصد است. از آنجايي كه سطح سواد مدارس ميزراخيم‌ها پايين است، تنها بيست درصد جمعيت دانشجويي اسراييل را ميزراخيم‌ها تشكيل مي‌دهند و اين در حالي است كه اين آمار براي اشكنازي‌ها بيش از هفتاد درصد است و نيز تعداد بسيار كمي از استادان دانشگاههاي اسراييل از گروه ميزراخيم‌ها هستند. گرچه از اواسط دهه 1970 ميزراخيم‌ها به پيشرفتهاي اقتصادي – اجتماعي زيادي در جامعة اسراييل دست يافته‌اند، اين دستاوردها در مقايسه با دستاوردهاي اشكنازي‌ها (دو حالت داشته‌اند، يعني اينكه) يا بيشتر در زمينه‌هاي تحصيلي، موقعيتهاي شغلي و درآمد بوده‌اند و يا اينكه در زمينه‌هايي بوده است كه اهميت اجتماعي آن چندان به چشم نمي‌آيد مانند ارتقاي درجات نظامي و يا تملك مغازه‌هاي كوچك و كسب و كار كم درآمد.10

در حقيقت اگر بخواهيم نسل اول مهاجران يهودي را كه از كشورهاي مختلف خاورميانه آمده بودند – با نسل دوم مهاجران مقايسه كنيم، خواهيم ديد كه تفاوت سطح درآمد بين نسل دوم ميزراخيم‌ها و اشكنازي‌ها افزايش يافته و درصد نسل دوم ميزراخيم‌ها كه تن به كارهاي سخت و دشوار مي‌دهند، دو برابر بيشتر از نسل اول ميزراخيم‌ها است.11 همچنين تفاوت در سطح تحصيلات، قدرت خريد، محل سكونت و سطح زندگي، عواقب فرهنگي و سياسي ديگري به همراه داشته است. ميزراخيم‌ها نسبت به تفاوتي كه بين خود و اشكنازي‌ها در پيشينه تاريخي، ميزان وابستگي به يهوديت، كتابهاي درسي و رسانه‌هاي گروهي و حتي نوشته‌هاي روشنفكران اشكنازي قايل هستند (و يا وجود دارد) ابراز نارضايتي مي‌كنند.12

مثلاً چندي است كه تعدادي از روشنفكران اسراييلي (كه همگي اشكنازي هستند) آشكارا اين پرسش را مطرح مي‌كنند كه اسراييلي بودن چه معنايي دارد؟ ايشان كتابهايي را در مورد

***6****

«بحران هويت» به چاپ رسانده‌اند. گرچه اغلب آنها به روشني اين نكته را بيان نمي‌كنند، اما پرداختن به معضلات و هويتهاي ميزراخيم‌ها به وضوح، عنوان مي‌كند كه ميزراخيم‌ها در تشكيل هويت مشترك اسراييلي، نقشي ندارند.13 بدتر از همه اين است كه اين مسئله به صورت تلويحي، نقش ميزراخيم ها را كم‌ رنگتر مي‌كند. هجوم عظيم يهوديان اشكنازي در ابتداي دهة 1990 كه در پي فروپاشي شوروي سابق انجام شد، تنها حس در حاشيه بودن ميزراخيم‌ها را تشديد كرده است. اين مسايل، عواقبي را براي گرايشهاي سياسي ميزراخيم در پي داشته است. بيشتر مهاجران ميزراخيم‌ها ابتداي دهة 1950 به اسراييل آمدند كه در اين زمان، اشكنازي‌ها تسلط خود را بر بسياري از سازمانهاي ملي و اقتصادي شامل سازمانهاي اداري و وزارت دفاع اسراييل تثبيت كرده بودند. بيشتر ميزراخيم‌ها از آغاز، توسط كاركنان اداري اشكنازي با بدرفتاريهايي مواجه شدند كه يكي از آنها ضد عفوني كردن با DDT پيش از ورود به كشور بود و در نتيجه خود را از نظر اقتصادي، سياسي و اجتماعي در جامعه اسراييل طرد شده يافتند.14 آنها مسلط بودن حزب كارگر اشكنازي – را علت گرفتاريهاي خود مي‌دانستند اين حزب گرايش سوسيال دموكرات داشت. تقريباً دو دهه طول كشيد تا مهاجران ميزراخيم قوانين بازي سياست اشكنازي را در اسراييل بشناسند. از آن زمان به بعد آنها با اطمينان كامل وارد صحنه سياست شدند و آراي خود را مخالف حزب كارگر و موافق حزب راست به صندوقهاي ريختند. سپس ما شاهد شروع خوب «ليكود» در سال 1977 و حزب مذهبي «شاس» در سال 1984 بوديم. (حزب شاس در اواخر سال 1983 تشكيل شد)16 حزب شاس به عنوان يك پديدة نو در سياست اسراييل مطرح شد. اين حزب سياسي، منافع جامعه ميزراخيم را به طور گسترده‌اي دنبال مي‌كرد.

براي ميزراخيم‌ها كه خود را بيشتر در حواشي سياسي، فرهنگي و زندگي اقتصادي اسراييل حس مي‌كردند، حزب شاس ابزار قدرتمندي براي ابراز وجود يكپارچگي اجتماعي به شمار مي‌رفت و هم اكنونه نيز اين وظيفه را برعهده دارد. از زمان ورود اين حزب به صحنة سياسي اسراييل با به دست آوردن چهار كرسي در كنيست (Knesset) يا مجلس اسراييل، پيشرفت اين حزب، هم پايدارتر و هم خيره كننده‌تر بوده است. در سال 1988 و 1992، اين

***7***

حزب، شش كرسي در كنيست به دست آورد. همچنين در سالهاي 1996 و 1999 به ترتيب ده و هفده كرسي را از آن خود كرد.17 اين موفقيت بيشتر به خاطر توجه اين حزب به توده‌هاي كم درآمد ميزراخيم‌ بوده است، بخصوص در مورد شهرهاي كوچك و مناطقي كه حزبهاي سياسي بزرگتر مانند «ليكود» و حزب كارگر در مقايسه با تل آويو و بيت المقدس طرفداران چندان پروپا قرص ندارند. با تسلط گروه شاس در پستهاي كليدي كابينه، مانند وزارتخانه‌هاي كار، كشور و امور مذهبي،‌ رهبران شاس موفق شده‌اند تا بودجه دولت را به سمت بسياري از حوزه‌هاي انتخاباتي خود سوق دهند تا احتمال برگزيده شدن دوباره خود را تقويت كنند. آنها حتي خواستار تقويت رابطه‌شان با اعراب باديه نشين اسراييل هستند كه ارزشهاي سنتي و قومي مشتركي با رهبران اين حزب دارند.18 به علاوه حزب شاس شبكه گسترد‌ه‌اي از مدارس و سمينارهاي مذهبي را تحت كنترل دارد كه هريك از آنها به عنوان پايگاههاي بزرگ داوطلبان براي كمك در هر انتخاباتي به كار مي‌آيند و در تمام سال، سمينارهاي تبليغ مذهبي توسط حزب شاس برگزار مي‌شود تا ميزان «بازگشت كنندگان به ارتدكس» (بالي تشروا) را گسترش دهند.19 بديهي است تهديد مداوم هر دو گروه اشكنازي‌ها و ميزراخيم‌ها از جانب يك نيروي كاملاً اجنبي و حتي دشمن نژادي آنها به نام اعراب فلسطيني، موجب شده است كه تا حد زيادي امكان تنشهاي نژادي ميان يهوديان اسراييلي كم شود. بنابراين، علي‌رغم نارضايتي ميزراخيم‌ها،  اين افراد تقريباً همگي به طور واحد مفهوم «ميزاگ لويوت» به معناي ائتلاف تبعيديها، را پذيرفته‌اند و ترجيح داده‌اند كه با طبقات حاكم اشكنازي‌ها يكي شوند.20 ميزراخيم‌ها در موقعيت ميانه‌اي بين گروه حاشيه‌اي فلسطيني و حزب حاكم اشكنازي قرار دارند و بيشتر خود را با اشكنازي‌ها و دستگاه حكومتي اسراييل متحد ساخته‌اند.21

به عقيده بسياري از ناظران، يكي از دلايل اصلي موفقيت انخاباتي مستمر حزب شاس در ميزراخيم ها، داشتن نقش بيشتر در جريان امور اسراييل و اجتناب از دور ماندن از روند امور بوده است.22 بسياري از ميزراخيم‌ها فقط به يكي شدن و همبستگي اكتفا نكردند و به طور چشمگيري به مقامات سياسي بالاتر راه يافتند. يك نمونه بارز «ديويد لوي» مراكشي بود

***8***

كه به سمت وزير سابق امور خارجه اسراييل انتخاب شد. حزب حاكم اشكنازي به عنوان يك نهاد سياسي، اغلب به مبارزات تبليغاتي در جهت بهتر كردن معيشت و بالا بردن سطح زندگي سفاردين‌ها مبادرت كرده‌اند. اين تبليغات، در مورد طرحهايي مانند ايجاد اشتغال، تعليم و تربيت، يارانه و مستمري و نيز اشغال پستهاي بالاي كشور، بخصوص در كابينه است.

همگام با مسئله اشكنازي‌ها و سفاردين‌ها و جنبه‌هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي و سياسي آن، بحث جديدتري نيز در اسراييل در مورد ماهيت دقيق هويت ملي اسراييلي وجود دارد. شاخصه‌هاي عمومي اين مناقشه، حول محور نقش مناسب مذهب (يهوديت) در تشكيل هويت اسراييل مي‌گردد.23 افزايش فزايندة حق سياسي در سالهاي اخير كه با افزايش بي‌سابقه سرعت ساخت و ساز خانه‌هاي جديد در سرزمين فلسطين همزمان شده موجب تشديد مناقشة طولاني بر سر رابطة‌ صهيونيسم به عنوان يك جنبش ملي و يهوديت به عنوان يك مذهب شده است. پرسشهايي ماند اينكه «اسراييلي بودن چه معنايي دارد؟» و يا پرسش اساسيتر ديگري كه «يهودي چه كسي است؟» بحث اصلي روشنفكران اسراييلي را تشكيل مي‌دهد.24 اين پرسشهاي هويتي، نتيجه كاوشهاي گسترده دروني بود كه به دنبال شوك رواني جنگ سال 1973 مطرح شد. به گفته يك دانشمند اسراييلي: «با شكست جنگ اكتبر سال 1973، تصوير نظامهاي چپ كه احساس امنيت بسياري از اسراييلي‌ها بر آن استقرار يافته بود، فروريخت و حس عميق اضطراب و تشويش، اسراييل را فرا گرفت. اهميت اين بحران از آن رو بود كه ملت اسراييل به سرعت از يك وضعيت به ظاهر تثبيت شده، وارد كشمكشي همه جانبه براي ماندگاري و بقا مي‌شد ... در اين دوران اسراييلي‌ها با خود واقعي، هويتي در هم شكسته و بيگانگي فرهنگي خود رويارو شدند و اين، نخستين باري بود كه آنها مجبور بودند به آينه واقعيتها چشم بدوزند.»25 خط سير تاريخي كه اسراييل از آغاز تاكنون پيموده است، بحث ديگري است كه حايز اهميت بسيار است. از ابتداي شكل‌گيري اسراييل، مسئله حساس نقش يهود در فرآيند سياسي اين كشور و تعريف دقيق يك يهودي كنار گذاشته شده است تا از فروپاشي و ائتلاف شكننده حزبهاي مختلف صهيونيستي كه براي به وجود آمدن كشور مبارزه مي‌كردند جلوگيري شود. اين، دقيقاً دليلي است بر اينكه چرا

***9***

اسراييل هنوز يك قانون اساسي مدون ندارد؛ گرچه پس از بيش از نيم قرن، ممكن است هيچگاه دست به تدوين قانون اساسي نيز نزند. اكنون پس از جنگهاي بسيار، قدرت نظامي اسراييل و امنيت تضمين شده‌اي را كه در اذهان عمومي به همراه آورده، بار ديگر مسئله هويت و بودن مطرح شده است. بحثهاي جاري متخصصان اسراييلي از بسياري جهات، گوياي يك طرح ملي است و زمان آن رسيده است كه صهيونيسم و هويت اسراييلي بتواند با اطمينان كامل به خود آزمايي بپردازد. شكل‌گيري اين گونه بحثها ـ در حالي كه همچنان فلسطيني‌ها مفهوم هويت اسراييلي را به طور كامل رد مي‌كنند، همان گونه كه اسرييلي‌هايي هم در مورد هويت فلسطيني‌ها چنين مي‌كنند ـ بيانگر احساس امنيتي است كه (متخصصين اسراييلي طرفدار اين قضيه) در اين مورد بدان رسيده‌اند.

هويت ملي فلسطين

اما در مورد فلسطيني‌ها، از دست دادن سرزمين، عامل مهمي براي همبستگي بود و «اتحاد بيشتري» براي آنها به ارمغان آورد. تقسيمات داخلي فلسطيني‌ها عميقتر و (اغلب) ناشي از اختلاف در وابستگي مذهبي، وضع اقتصادي و محل سكونت آنها بود. برخي از مشخصه‌هاي بارز هويت فلسطيني عموماً عبارت بوده‌اند از: سكولاريسم، طبقه متوسط و عامل «محل سكونتن كه هنوز به همان صورت باقي مانده است، در سالهاي اخير شاهد تغيير اندك، اما محسوس در ساير جنبه‌هاي هويت فلسطيني بوده‌ايم. بيشتر اين تغيير نيز عملاً به دليل كاهش بيش از حد مشروعيت طرفداران اوليه هويت فلسطين، يعني اشخاص سرشناس و صاحب نفوذ فلسطيني و سازمان آزاديبخش فلسطين بود. زيرا آنها خود را با قضاوتهاي اوليه به عنوان نمايندگان قانوني مردم فلسطين مطرح مي‌كردند.26 از نظر ملتها و گروههاي مردم، سازمانها اغلب نقشهاي مهم و مشخص كننده‌اي در شكل‌گيري و تأثيرگذاري بر روي هويت ملي تمامي ملتها و اقشار مردم دارند. چنين نهادهايي ممكن است اجتماعي (مانند خانواده، محله، نهادهاي مذهبي، گروههاي خودگردان و غيره) و يا سياسي (نهادهاي دولتي، احزاب سياسي و مانند آن) باشند. اين نهادها با هر عنوان و عملكردي، اغلب با هويت ملي، رابطه

***10***

يكديگر را تقويت كرده و همزيستي متقابل و تأثيرگذار دارند.27 براي فلسطيني‌ها كه ـ به واسطه پيدايش كشور اسراييل، اخراج از كشور و تبعيد و زندگي تقريباً دايمي در چادرهاي پناهندگان ـ مسئله مليت رنگ باخته است، سازمانهاي سياسي و اجتماعي نقش به مراتب مهمتري در شكل‌گيري و بيان هويت ملي ايفا مي‌كنند، اين سازمانها براي خيلي از فلسطيني‌ها تنها نمود قابل لمس از ماهيت هويت ملي به شمار مي‌آيند.28 در عوض، تغييراتي كه در سازمانهاي فلسطيني به وجود آمد ـ‌ مخصوصاً افزايش و يا كاهش محبوبيت آنها ـ اغلب موجب تغييرات وسيعتري در هويت ملي مردم فلسطين شد. بعداً اشاره خواهد شد كه حس هويت كه بعد از سال 1967، منجر به حاكميت نسبي سياست فلسطيني توسط سازمان آزاديبخش فلسطين شده بود، در اواخر دهه 1980 دستخوش تغييرات بنياديني شد. تأثير دگرگون كننده انتفاضه بر هيوت ملي فلسطين، ابتدا به شكل‌گيري يك گروه روشنفكر مخالف در سازمان آزاديبخش فلسطين انجاميد و به دنبال آن، به پيدايش سازمان حماس منجر شد. از سال 1992، يعني زماني كه پيمان اسلو  امضا شد، چند دستگي و نامطمئن بودن فلسطيني‌ها در مورد هويت ملي‌شان در اختلاف عميق بين دو سازمان اصلي فلسطين، يعني و حماس نمايان شد. همچنين تعدادي از سازمانهاي مدني فلسطيني از اواسط دهة PNA 1990 تا اواخر آن تشكيل شدند، گرچه روشن نيست كه تأثيرات درازمدت اين گروهها در جهت تثبيت هويت ملي فلسطين تا چه حد بوده است.29 به هر حال، انتفاضه و پي‌آمدهاي آن كه مهمترين آن امضاي پيمان‌نامه اسول بود، براي فلسطيني‌ها بسيار سرنوشت ساز است به علاوه بايد گفت كه شورش،‌ هم نتيجه تغييرات بود و هم عاملي براي تغيير بيشتر در داخل ساختار جامعه فلسطيني، سازمانهاي فلسطيني و هويت فلسطيني، نتايج فزايندة اين تغييرات، هنوز مشخص نيست، زيرا نيروهاي انتفاضه هنوز به تكامل نرسيده‌اند. بديهي است هويت فلسطيني در كشاكش تغيير قرار دارد و چنانچه منجر به تعريف جديدي نشود، مسلماً تغيير محور اساسي به همراه خواهد داشت. پيش از تحليل عومل و عواقب تغييرات در هويت فلسطيني، صحبت از پراكندگي مستمر فلسطيني‌ها در سرزمينهاي ديگر و در داخل سرزمينهاي اشغالي، ضروري به نظر مي‌رسد.

***11***

فلسطيني‌ها با توجه به محل اقامتشان به چند گروه مختلف تقسيم مي‌شوند. البته عده‌اي نيز خارج از سرزمين تاريخي فلسطين زندگي مي‌كنند. نزديك به شصت درصد از 7/7 ميليون نفري كه خود را فلسطيني مي‌دانند در حال حاضر در خارج از محدوده‌اي كه قبل از سال 1947 فلسطين ناميده مي‌شد زندگي مي‌كنند. (جدول شماره 1) از اين تعداد تاكنون بيشترين تعداد، يعني 5/33 درصد در اردن زندگي مي‌كنند و بقيه در سراسر جهان عرب و مناطق ديگر پراكنده‌اند. كساني كه داخل فلسطين زندگي مي‌كنند تقريباً دوازده درصد يا قريب به 950 هزار نفر در محدوده اسراييل زندگي مي‌كنند به عنوان شهرونندان اسراييلي به حساب مي‌آيند. به گفته يكي از شهروندان فلسطيني اسراييل «عرب‌هاي يهودي ـ اسراييلي نسبت به دو گروه احساس بيگانگي مي‌كنند، يكي نسبت به فلسطيني‌ها و ديگري نسبت به اسراييلي‌هاي يهودي غير عرب».30

29 درصد باقيمانده در سرزمينهاي اشغالي زندگي مي‌كنند كه از اين ميان 8/17 درصد در كرانه باختري رود اردو ن 8/10 درصد در نوار غزه زندگي مي‌كنند. از كل جمعيتي كه در سرزمينهاي اشغالي زندگي مي‌كنند (طبق آمار سال 2000 تقريباً 1662000 نفر در كرانه باختري رود اردن و 1163000 نفر در غزه) تقريبا 3/2 در چادرهاي پناهندگان به سر مي‌برند.31 كاملاً طبيعي است كه سكونت طولاني در كشورهاي مختلف تا حدي نگرشها، اميال و هويتهاي متفاوتي را به ساكنين بومي منطقه مي‌بخشد. زندگي در امان و يا رياض، تفاوت فاحشي با زندگي در بيت اللحم دارد كه صد البته با سكونت در چادرهاي پناهندگان در نوار غزه يا كرانه باختري رود اردن تفاوتهاي چشمگيري دارد.

فلسطيني‌ها تا حدي تمام مشخصه‌هاي يك ملت رانده شده را دارند و باري آنها فرقي نمي‌كند كه به كجا هجرت كرده باشند و امتناع بيشتر كشورهاي عرب از پذيرفتن آنها به عنوان يك شهروند و اعطاي حق و حقوق به طور ناخواسته موجب تقويت هويت فلسطيني آنها شده است.32 با اين حال، زندگي در كشورهاي ديگر به طور حتم اثراتي بر زندگي و هويت افرادي كه در آن زندگي مي‌كنند ـ از نظر پذيرش فرهنگ آن كشورها ـ خواهد گذاشت. به ويژه عدم تمايل مستمر اسراييلي‌ها به گفت و گو در زمينه امكان بازگشت فلسطيني‌ها به

***12***

كشورشان، به اين مسئله دامن مي‌زند.33 شكاف تدريجي و ظريف بين ادراك و جهان‌بيني كسي كه در سرزمين مادري زندگي مي‌كند و كساني كه واقعيت آن زندگي را هنوز تجربه نكرده‌اند، كمترين چيزي بود كه فلسطيني‌ها تجربه كردند. پيگيري اتفاقات پس از بازگشت علاقه‌مندانه به وطن يا سعي در خبرسازي از راه دور مانند آنچه سازمان آزاديبخش فلسطين در سالهاي تبعيد در نظر داشت انجام دهد، با حضور در صحنه و تجربه واقعي بسيار متفاوت است. رهبري «بيروني» فلسطين، به ويژه و نيز متحدانشان ـ بخصوص افراد صاحب نفوذ ـ با واقعيت زندگي در سرزمينهاي اشغالي فاصله گرفته‌اند و توسط روشنفكران مخالف، خود را طرد شده مي‌داند كه البته اين نيز خود حاصل توسعه و تغييرات محلي بود. افزايش اقتدار روشنفكران مخالف فلسطيني در سياست‌گذاريهاي سرزمينهاي اشغالي در دو بعد از جنبه‌هاي هويت فلسطيني متجلي شده است: يكي نوع طبقات اجتماعي جامعه فلسطيني و ديگري، توجه آن به مذهب. تقريباً ده تا دوازده درصد فلسطيني‌ها، مسيحي و بقيه، يعني حدود نود درصد مسلمان سني مذهب هستند. به لحاظ تاريخي، مسيحيان فلسطيني اغلب در شهرهاي بزرگ زندگي كرده‌اند، بنابراين سطح و طبقه اجتماعي آنها به طبقه متوسط و متخصصين شهرنشين متعلق است. فلسطيني‌هاي مقيم نوار غزه كه در مقايسه با كرانه باختري رود اردن از شرايط اجتماعي بالا و مناسبي برخوردار نيستند، اغلب مسلمان هستند.

در سازمان آزاديبخش فلسطين، مسيحيان از آغاز از اقليت برخوردار بودند كه البته اين مسئله را مي‌توان در عقايد غير ديني سازمان به خوبي مشاهده كرد.34 در سالهاي اخير، با افزايش روشنفكران مخالف در سرزمينهاي اشغالي، اسلام گرايان فلسطيني، طرفداران بيشتري در ميان اهالي غزه يافته‌اند.35

در طول چند دهه اخير، تغييرات اجتماعي ـ اقتصادي گسترده و عميقي در جامعه فلسطين در جريان بوده است. طبقه صاحب نفوذ فلسطيني (اعيان) قدرت سنتي و وجهه اجتماعي خود را از دست داده و جاي خود را به طبقه جديد روشنفكران مخالف سپرده كه عموماً جوان بودند و كمتر تاب تحمل اشغالگري اسراييلي‌ها را داشتند. جامعه فلسطيني‌ به طور سنتي از يك گروه كوچك روشنفكر، افراد صاحب نفوذ محلي و طبقه بزرگتر و وسيع‌تر

***13***

دهقانان بدون زمين، كارگران مزارع و ساكنين اردوگاههاي پناهندگان تشكيل مي‌شود. در قرن بيستم، عوامل زيادي (كه از مهمترين آنها مي‌توان به اشغال سرزمينها توسط اسراييل، تبعيدهاي اجباري، مهاجرت كساني كه توانايي و استطاعت مالي داشتند و نبود فرصتهاي اقتصادي و منابع تحرك اجتماعي اشاره كرد) در مجموع، مانع پيدايش و گسترش طبقه متوسط بومي فلسطيني گرديد. اصولاً جامعه طبقه متوسط ابتدا در مناطق شهري بزرگتر شرق بيت المقدس و بيت اللحم و تعداد كمي از آنها در اريحا و شهر غزه پديد آمده، در حومه آن اقامت گزيدند.36 از ابتدا تا اواسط دهه 1970، روشنفكران مخالف به سرعت تمايلات سياسي و قدرت بيانگري نقطه نظرات جامعه متوسط را به دست گرفتند. اين انتقال، اساساً نتيجه غير عمدي (و يا طبيعي) سياستهاي اقتصادي و تفكرات سياسي اسراييل در كرانه باختري رود اردن و نوار غزه پس از سال 1967 بود. يعني زماني كه اسراييلي‌ها به طور مرتب، سرزمينهاي فلسطيني‌ها را مصادره كرده و راه را براي كارگران روزمزد مهاجر از سرزمينهاي مجاور جهت كار در مزارع و فعاليت اقتصادي بازگذاشتند. هر دو اين عملكرد، قدرت وطن‌پرستي روشنفكران سنتي فلسطين و منابع تأثير آنها در جوامع محلي را زير سؤال برد و در عوض، نسل جديد فلسطيني بي‌سرزمين، اما با اعتماد به نفس، مطمئن و با قدرت بيان را به وجود آورد.37 گشايش دانشگاههاي مختلف در كرانه باختري (مانند Bir Zeit در سال 1972، بيت اللحم در سال 1973 و al Najah در سال 1977) فقط به تقويت مهارتهاي سازماني فلسطيني‌هاي جوان، امكان ايجاد تحركات اجتماعي و مهمتر از همه، ايجاد حس «بودن» كمك كرد.38 تا اواسط دهه 1980، روشنفكران مخالف فلسطين به در حاشيه نگه داشتن افراد با نفوذ سنتي و سازمان آزاديبخش فلسطين پرداختند كه در آن زمان از لبنان فرار كرده و در تونس در تبعيد به سر مي‌بردند. در چنين شرايطي، شورش مردمي انتفاضه در اواخر سال 1987 شكل گرفت. در اين بخش به بررسي عوامل شكل دهنده انتفاضه خواهيم پرداخت و در اين مجال به اثرات انتقال شورش بر ساختار جامعه فلسطيني و هويت فلسطيني مي‌پردازيم.

انتفاضه، مرحله جديدي از ملي‌گرايي فلسطيني بود كه در آن، هويت فلسطيني، شكل

***14***

 محبوب و مردمي به خود گرفت. سالهاي 1948 تا 1967 را مي‌توان «سالهاي از دست رفته» ناميد؛ سالهايي كه به اقدامات سياسي نظامي رهبران عرب به نمايندگي فلسطيني‌ها انجاميد. سالهاي حاكميت سازمان آزاديبخش فلسطين كه از اواخر دهه 1960 تا اواسط دهة 1980 طول كشيد و به همان نسبت براي فلسطيني‌ها نااميد كننده بود. انتفاضه به معناي يك تغيير جهت كيفي در ساختار جامعه فلسطين و ابراز تمايلات مطلوب بود و يا به عبارت بهتر، بيان ياس عمومي مردم توسط گروههاي جديد كه تازه ظهور كرده بود. دور ماندن سازمان آزاديبخش از ميهن، موجب به وجود آمدن فاصلة احساسي و ذهني در رهبري نافرجامي گشت كه تغييرات بنيادين و اغتشاش را به همراه داشت. حتي جايگاه اجتماعي و ارزشي افراد سرشناسي كه با سازمان آزاديبخش فلسطين همكاري نزديك داشتند شديداً تنزل يافت و نقش سنتي وطن پرستانه آنها جاي خود را به هزاران كميته مورد وثوق محلي به نام Lijan Shabia داد كه در سراسر كرانه باختري و نوار غزه انجام وظيفه مي‌كردند. با مرور تاريخ سياسي معاصر فلسطين مي‌توان ديد كه انتفاضه به انقلابي ناقص تبديل شده. سازمان آزاديبخش فلسطين در مبارزه با اسراييل اين جنبش را از ديگران ربود و از اين راه كوشيد در راه ساختن يك كشور به نام حاكميت ملي فلسطين به تلاشهاي خود جنبة‌قانوني بخشد. اما هيچ يك از گروههاي آزاديبخش و حزب تازه شكوفا شده PNA نتوانستند به راحتي ساختار و هويتي را كه انتفاضه به وجود آورده بود، كسب نمايند. نهضت انتفاضه كه حدوداً از اواخر 1987 تا سالهاي 1993 و 1994 شكل گرفت، فاقد ويژگيهاي يك جنبش متحد و يكسو بود. در حقيقت در يكي دو سال آخر انتفاضه اين جنبش ماهيت خود را نشان داد و كمر به قتل اسراييل و همپيمانان مظنون آنها بست. اما نتوانست آنقدر در اذهان فلسطيني‌ها تأثير بگذرد كه PNA خودكامه قادر به برطرف كردن آن نباشد. شركت گستردة زنها و بچه‌ها در قيامهاي محلي و كمك آنها به اين منازعه ملي، ماهيت و حس وطن‌پرستي جامعة فلسطين را مورد چالش قرارداد و بدين وسيله، حقانيت رييس اصلي (قبيله) – كه همان ياسر عرفات رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين، باشد – تحت تأثير قرار داده، آن را مشروع گرداند.39

مي‌توان ادعا كرد كه انتفاضه، شكل‌گيري هويت ملت فلسطين در سرزمينهاي اشغالي

***15***

را مجدداً مورد تأكيد و روشنگري قرار داد. ويژگيهاي هويت فلسطين شاهد تغييرات اندكي هم بوده است: به عنون ساكنين تاريخي فلسطين و به عنوان قربانيان استعمار صهيونيسم، خيانت عربها و سرانجام اقدامات سركوب گرايانه اسراييل و به عنوان سرباز وفادار در تلاش سازمان آزاديبخش فلسطين. سنگيني و فشار اشغال و سركوب و همچنين ناتواني سازمان آزاديبخش فلسطين موجب شد هويت فلسطيني بيشتر به وسيله شرايط موجود و به صورت سرسري تعريف شود. علاوه بر تمامي مشخصه‌هاي عمومي، فلسطيني بودن همچنين عبارت بود از: داشتن سرزمين اشغال شده، مورد ترحم كارفرمايان اسراييلي بودن، تجربه قطع طولاني آب و برق، به خاطر بازرسيهاي نظامي محلي همواره در عذاب بودنف محدوديتهاي هفتگي و دور ماندن از خانه و محله به خاطر حكومت نظامي، تذكر روزانه در مورد همه چيز، پايين بودن سطح زندگي در مقايسه با شهروندان اسراييلي، دردسرهاي اداري در تمديد و پايين بودن سطح زندگي در مقايسه با شهروندان اسراييلي، دردسرهاي اداري در تمديد و معتبر كردن كارتهاي شناسايي و ساير مدارك لازم و هر چيز ديگري كه زندگي روزمره را به طور غيرقابل تحملي مشكل مي‌سازد. تعريفي كه نهضت انتفاضه از هويت فلسطيني ارايه مي‌كند واقعگراتر و آگاهانه‌تر است. اين تعريف بر سازمانهاي سياسي و وقايع تاريخي مبتني نبوده، بيشتر براساس وقايعي است كه زندگي روزمره فلسطيني‌ها را تحت تأثير قرارداده است. پيمان اسلو جنبش آزاديبخش فلسطين و يا به طور مشخص‌تر، رهبري خارجي فلسطيني‌ها را قادر كرد كه بار ديگر بر جامعة فلسطين كنترل داشته باشد كه البته تحت نظارت شديد اسراييلي‌ها انجام مي‌گرفت. تأسيس حكومت خودگردان فلسطين قادر نشد نسبت به دوران PLO مشكلات و گرفتاريهاي زندگي را برطرف سازد. پيمان اسلو فعاليتهاي نهضت انتفاضه را متوقف كرد، اما مشكل مانند آتش زير خاكستر باقي ماند و البته توانست پيشرفتهاي نامحسوسي را در زندگي فلسطيني به وجود آورد. طولي نكشيد كه در اواخر دهة‌ 1990 آتش فلسطيني‌ها بار ديگر شعله‌ور شد. در اواخر سال 2000 نهضت انتفاضه الاقصي شكل گرفت.

دومين قيام نيز مانند نخستين انتفاضه در پاسخ به برآورده نشدن انتظارات و سركوب فزاينده مقامات اشغالگر اسراييلي و همچنين به دليل بي كفايتي رهبري حكومت خودگردان

***16***

فلسطين در بهبود بخشيدن به اوضاع وخيم زندگي روزمره و پايان بخشيدن به اغتشاشات و خشونت فزاينده حماس و جهاد اسلامي كه در پي داشت، صورت گرفت. در حال حاضر، شكتسهاي متعدد رهبري خارجي همچنين به بي‌اعتبار شدن مواضع ايدئولوژيكي و گرايش به ملي‌گرايي غير مذهبي آنها منجر شده است. از سوي ديگر، گرايش بسياري از روشنفكران مخالف كه در مواضع برتري قرار داشتند، بيشتر به سمت اسلام سياسي بوده است. اسلام همواره به عنوان عنصر اساسي هويت فلسطيني‌ها و محرك اصلي بسيج بر ضد اشغال اسراييلي‌ها بوده است. با اين حال تا اواخر دهة 1970 و همچنين دهة 1980 نتوانست خود را زير نفوذ ملي‌گرايي غير مذهبي سازمان آزاديبخش فلسطين بيرون كشد و به طرق مختلف به سير تحولات جاري در سرزمينهاي اشغالي شكل دهد. در حقيقت، افزايش محبوبيت و توسعة اسلام سياسي، ريشه در سالهاي 1980 حتي زودتر دارد؛ يعني زماني كه يك كشمكش عمومي نسبت به سياسي كردن اسلام، خاورميانه را پس از پيروزي اعراب در جنگ 1973 و انقلاب اسلامي ايران در برگرفت. سركوب وحشيانه غاصبان اسراييل، ناتواني آشكار سازمان آزاديبخش فلسطين، طنين اجتماعي ـ فرهنگي اسلام و توانايي‌هاي واقعي و فرضي مذهب براي محقق كردن و عده‌هايي كه سازمان آزاديبخش قول داده بود به آنها جامه عمل بپوشاند، همه دست به دست هم دادند تا مشروعيت اسلام را به عنوان يك نيروي قدرتمند سياسي تحكيم كنند. تعجبي نداشت كه از سال 1967 تا 1987، يعني از زمان شروع اشغال كرانه باختري و نوار غزه تا زمان ظهور انتفاضه تعداد مساجد در كرانه باختري از 400 به 750 و در نوار غزه از 200 به 600 افزايش يافت.40 شاخة فلسطيني، سازمان اخوان المسلمين كه در سال 1928 در مصر شكل گرفت براي مدت طولاني در سرزمينهاي اشغالي فعال بود و در اواسط دهة 1980 شاهد افزايش قدر و منزلت خود همگام با مشكلات سازمان آزاديبخش فلسطين بود.41 با اين حال، شروع انتفاضه، سازمان اخوان المسلمين را نيز به همان ميزان سازمان آزاديبخش فلسطين، متعجب كرد. دو سازمان، ادغام شدند تا استيلاي سازماني خود را بر انتفاضه تثبيت كنند.

سازمان آزاديبخش فلسطين خواستار رهبري متحد انتفاضه بود كه از اعضاي غير

***17***

مذهبي يا تقريباً همفكر با سازمان آزاديبخش فلسطين تشكيل مي‌شد. از سوي ديگر، سازمان اخوان‌المسلمين، سازماني موازي با نام حماس ايجاد كرد. حماس به معناي «شوق» كه مخفف جمله‌وار «حركت المقاومه الاسلاميه» يا جنبش مقاومت اسلامي است. همچنين سازمان كوچك و قديميتر جهاد اسلامي كه اساساً به عنوان يك شاخته تندروي حزب اخوان المسلمين به طور رسمي از سال 1980 روع به كار كرد نيز اين فرصت رادر انتفاضه غنيمت شمرد تا پايگاه سياسي و اجتماعي خود را گسترش دهد. تمام اين سه هويت كه شامل ULU، حماس و جهاد اسالمي مي‌شوند به طور فعالانه‌اي در سازماندهي تظاهرات، اعتصابات و ديگر وقايع ـ كه روي هم، انتفاضه را تشكيل مي‌دهند ـ شركت داشتند. از ميان اين سه، اعمال گروه جهاد اسلامي تاكنون خشونت‌آميزترين بوده است. اين سازمان، قيامها را به عنوان يك فرصت عالي براي انجام يك جهاد (در اين جا كشتار) بر ضد اسراييل و اشغالگري آن مي‌دانست. بيشتر اعضاي اين گروه داراي پيشينه طبقات متوسط در غزه بودند و بسياري از آنها زمان زيادي را در زندانهاي فلسطين به سر برده بودند و بر اين اساس، با تجاربي كه داشتند افراطيتر عمل مي‌كردند.42 اما تنها افراط‌گرايي براي حفظ محبوبيت گروه جهاد اسلامي در خلال پيشرفت انتفاضه كافي نبود و با گذشت زمان براي جبران فقدان ايدئولوژي خود دست به راه انداختن حملات مشخصي به مواضع اسراييل زدند. حملات با نارنجك و بمب‌گذاري در ماشينها به همراه ديگر اقدامات، شكوه شهادت را زير سؤال مي‌برد و به تضعيف گروه جهاد اسلامي مي‌انجاميد، زيرا اقدامات تلافي جويانه اسراييلي‌ها را ـ البته با شدت بيشتر ـ به همراه داشت. اسراييلي ها اغلب (در پاسخ) به اخراج رهبران سازمان از كشور يا ترور متقابل آنها اقدام مي‌كردند. (در حالي كه آنها فهميده بودند كه افراطي بودن آنها تحت تأثير حضور در زندان است)43 در حالي كه جهاد اسلامي ـ كه در خلال انتفاضه شكل گرفته بود ـ به خاطر حملات مؤثر و مداوم اسراييلي‌ها ضعيف مي‌شد، گروه حماس شكوفا شد و تدريجاً در سازمان اخوان گنجانده شد. يكي از دلايل اوليه براي افزايش محبوبيت حماس در مقايسه با جهاد اسلامي، هم در سراسر انتفاضه و هم بعد از آن انعطاف‌پذيري كاملاً از پيش تعيين شده و تمايل اين گروه به همكاري با ساير نيروهاي فلسطيني بوده است.44

***18***

اين در حالي بود كه گروه حماس با ضديت ديني جنبش آزاديبخش فلسطين و متعاقب آن، حكومت خودگردان فلسطين مخالف بود و پيمان اسلو را به عنوان خيانت به منافع فلسطين مي‌دانست و در عين حال، بسيار مراقب بود از برخورد مستقيم در درون فلسطين جلوگيري كند و باعث جنگ داخلي نشود. حزب حماس همچنين موفق به پذيرش و به رسميت شناختن توسط دولت خودگردان فلسطين كه با موافقت اسراييل به وجود آمده بود شد، بدون اينكه موضع خود مبني بر انكار اسراييل را رد كند و معتقد بود كه يك كشور نيمه فلسطين در نوار غزه و كرانة باختري، تنها مقدمه‌اي براي تثبيت يك كشور اسلامي در مقام فلسطين است.45 در همين زمان، توانايي حماس براي انجام نسبتاً موفق حملات خشونتبار بر ضد هدفهاي اسراييل در خلال انتفاضه در سال 1989 (32 مورد آدم ربايي و كشتن سرباز اسراييل) تنها توانست محبوبيت اين سازمان را در ميان فلسطيني‌ها بيشتر كند.46 سركوب رو به گسترش اسراييل در پاسخ به انتفاضه مانند اخراج 450 فعال اسلامي از فلسطين و لبنان در دسامبر 1992 تنها باعث سرسخت شدن گروه حماس و خشونت‌طلبي اين گروه شد. حماس درست مانند ULU از طريق اعلاميه‌ها و اطلاعيه‌ها، فلسطيني‌ها را به عدم همكاري و نافرماني مدني در رابطه با مقامات اسراييل تشويق كرد. همچنين حماس خواستار اين شد كه فلسطيني‌ها روابط اقتصادي خود را با كشور يهودي قطع كنند. مي‌بينيم كه حركت در راستاي جامعه فلسطيني موجب بهتر شدن وجهه حماس در ميان فلسطيني‌هاي مسلمان شد. به طور خلاصه دهة 1990 با افزايش موج روشنفكران مخالف محلي و بومي و محبوبيت روبه افزايش حماس، شاهد تغيير تدريجي در ميان هويت فلسطيني بود. به خاطر تأثير انتفاضه، هويت فلسطيني، ديگر ماهيتي غير ديني نداشت، بلكه يك مؤلفه اسلامي قوي پيدا كرده بود. چارچوب عملكرد انتفاضه، تنها سازمان آزاديبخش فلسطين و گروه فتح (بزرگترين و محبوبترين گروه PLO) نبود، بلكه بيشتر حول محور مسايل چادرهاي پناهندگان، مساجد محلي و مدرسه‌ها و دانشگاه مي‌گشت. از خيلي لحاظ انتفاضه منجر به انشقاق هويت فلسطيني نشد، بلكه لايه‌هاي اضافي، پيچيدگي بيشتري به اين هويت بخشيد. ماهيت از هم گسيخته انتفاضه خود بيانگر ابهام و نا اطميناني است كه در حال حاضر گريبانگير هويت

***19***

فلسطين شده است. از يك طرف فلسطيني‌ها شهروندان يا عوامل PNA هستند ـ كه يك سازمان ادراه كنندة رسمي، مشخص و انتخاب شده است ـ از طرف ديگر، هنوز بيشتر در چادرهاي پناهندگان به سر مي‌برند و زندگي روزانه آنان به لطف مقامات اشغالگر اسراييل بستگي دارد. تركيب نهايي اين هويت (دموكراتيك يا غير دموكراتيك مذهبي و يا غيرمذهبي و يا تركيب از همة اينها) هنوز مشخص نيست، اما مسلم است كه چنين موقعيتي، طبيعتاً به وسيله شرايط رايج در خود سرزمينهاي اشغالي تعريف مي‌شود.

شرايط موجود

وجود هويتهاي ملي در حال رقابت، زمينه را براي آنچه كه در واقعيت زندگي رخ مي‌دهد آماده مي‌سازد. واژه «سرزمينهاي اشغالي» آنقدر استفاده روزمره پيدا كرده كه اساساً آنچه آن بيان مي‌كند (معناي اشغال9 معمولاً ناديده گرفته مي‌شود. امروزه پس از گذشت يك قرن از شروع منازعه اسراييل و فلسطين ـ جداي از اينكه چه گروهي اول به اين سرزمين آمده است و ادعاهاي كدام گروه قابل قبول و كداميك غير قابل قبول است بحران ضرورتاً به سوابق بين گروه حاكم مطلق از يك طرف و جمعيت محكوم سركوب شده در طرف ديگر تبديل شده است. صرف نظر از چگونگي ابراز اين هويتها و نيز صرف نظر از هرگونه دليل براي اثبات وجود آنها، حقايق موجود و به ويژه قدرت آنان در تخريب فلسطيني‌ها و اسراييلي‌ها و انجام فعاليت را نمي‌توان ناديده گرفت.47 در اين بخش، شرايط موجود در سرزمينهاي اشغالي دقيقتر مورد بررسي قرار مي‌گيرد تا تصوير بهتري از مشكلات فلسطيني‌ها و چگونگي تبديل اين فشار و مشكلات به آغاز نخستين انتفاضه در 1987 ارايه شود. همچنين تغييراتي كه از زمان حاكميت فلسطين اتفاق افتاده است، دلايل بروز انتفاضه الاقصي كه از سال 2000 آغاز شد و سرانجام عواملي كه سبب كمك يا موجب به تعويق انداختن شانس موفقيت جهت يافتن راه حل مناسب براي كشمكش مي‌شود، داراي اهميت فراوان است و مورد بحث و بررسي قرار خواهد گرفت. پيشتر گفته شد كه كشمكش فلسطين و اسراييل ضرورتاً پيكار بين دو هويت ملي است كه هر يك اعتبار وجود ديگري را انكار مي‌كند. حقيقت اين است كه از اين دو

***20***

هويت، تنها هويت اسراييلي است كه به عنوان حاكم و پيروز از لحاظ اقتصادي، نظامي و سياسي مطرح شده است. در خلال اين پيروزي، تصور ذهني اسراييلي‌ها مبني بر اينكه فلسطيني حق زندگي در سرزمين موعود يهود را ندارد، هنوز تغيير نكرده است. اين انكار حقوق فلسطيني‌ها براي ماندن در سرزمين مقدس يهود، خود را به صورت سه خط مشي كلي در برنامه اسراييل در مورد فلسطيني‌ها نشان مي‌دهد. نخستين خط مشي، كم كردن جمعيت فلسطين بوده است، يعني كاهش تا حد امكان تعداد فلسطيني‌هاي مناطقي كه تحت كنترل دولت اسراييل قرار دارند كه از ابتداي سال 1948 تا 1967 و سپس از سال 1967 تاكنون ادامه داشته است. دومين خط مشي، جايگزيني بوده است، يعني تشويق مستقيم و غير مستقيم گسترش خانه‌هاي مسكوني يهودي در سراسر مرزهايي كه فلسطيني‌ها در آن سكونت دارند يا در بلنديهاي جولان كه سوريه‌اي‌ها در آنجا زندگي مي‌كنند، درحالي كه فلسطيني‌هاي فاقد حق، به ترك سرزمين خود تشويق مي‌شوند و جاي آنها را اسراييلي‌هاي محق مي‌گيرند. سرانجام، سومين گزينه اسراييل ناتوان كردن بقيه فلسطيني‌ها از طريق ناتوان كردن آنها به هر وسيله، مخصوصاً از طريق كنترل پيشرفت اقتصادي و اجتماعي بوده است. تأثير توأمان اين سه خط مشي بر روي هم به ويژه از سال 1967 ـ‌ زماني كه در سرزمينهاي اشغالي اعمال شدند ـ موجب پديد آمدن انتفاضه از سال 1987 تا 1993 گشت. زماني كه مشخص شد سازمان تازه تأسيس حكومت خودگردان از تغيير كيفي سياست اسراييل نسبت به فلسطين عاجز است انتفاضه الاقضي در سپتامبر سال 2000 رخ داد. راندن فلسطيني‌ها از سرزمينهاي بومي به سه روش انجام گرفت: بيرون راندن در حين جنگ، تشويق فلسطيني‌ها به رفتن با ايجاد جو سركوب و تخريب خانه. شايد بيشترين تعداد فلسطيني‌ها در ابتداي تشكيل دولت اسراييل در سال 1948، از سرزمين خود خارج شده‌اند، زماني كه حدود 840 هزار فلسطيني از اسراييل آواره شدند. گاهي توجيه اسراييل براي اين جابه‌جايي جمعيت، شگفت‌انگيز ـ كه بقيه آنها يا داوطلبانه و يا به خاطر پاسخ به تشويق رهبران عرب انجام شد ـ يك حقيقت تاريخي مي‌نمود.48 اما در سالهاي اخير، نتيجه تحقيق دانشمندان معروف اسراييل مانند بني موريس به طور آشكار نشان مي‌دهد كه بيشتر

***21***

فلسطيني‌ها به خاطر ترس؛ اخبار دروغين از طريق راديوهاي اسراييل و يا ويران شدن روستاهايشان خانه‌هاي خود را ترك كردند.49

دومين موج مهم مهاجرت فلسطيني‌ها سه ماه بعد از جنگ سال 1967 صورت گرفت كه بيش از 300 هزار فلسطيني مجبور به ترك نوار غزه و كرانه باختري شدند. از اين تعداد 120 هزار نفر بري دومين بار مجبور به ترك مي‌شدند. آنها نزديك به بيست سال را در اردوگاههاي پناهندگان گذرانده بودند.50 تلاش عمومي اسراييلي‌ها براي ايجاد جو سخت و غيرقابل تحمل در سرزمينهاي اشغالي بسيار به چشم مي‌خورد، حساسترين و عاديترين كارهاي روزمره مانند رانندگي، كشاورزي (كه شغل اكثر فلسطيني‌ها است) يا تأمين اعتبار و مجوز كار (كه براي رفت و آمد از سرزمينهاي اشغالي به اسراييل لازم است) بيشتر با كاغذبازي و مراحل سخت و طولاني همراه است. زندگي در سرزمينهاي اشغالي پر از خطر و گرفتاريها است و به زندان افتادنهاي طولاني در پي دارد. تنبيه گروهي يا آزار و حملة‌ساكنان اسراييل به ايشان، واقعي و قابل لمس است.51 رفتار با فلسطيني‌ها به عنوان شهروندان درجه دوم، چيزي فراتر از نياز اسراييلي‌ها براي برقراري امنيت است. طبق گزارش وزارت امور خارجه آمريكا به نام گزارش وضعيت حقوق بشر در كشورها، فلسطيني‌هايي كه زير سلطه اسراييل هستند در مقايسه با اسراييلي‌هايي كه در سرزمينهاي اشغالي زندگي مي‌كنند، هيچ‌گونه امتيازي در زمينه اموال شخصي و مسايل حقوقي مانند اسراييلي‌ها دريافت نمي‌كنند.52 عملكرد حقوق اسراييل در داخل سرزمينهاي اشغالي كه بيشتر آنها با دادگاه جنگي لاهه (Hague Regulations) در سال 1907 و چهارمين كنوانسيون ژنو در سال 1949 در تضاد است (كه به حفظ حقوق افراد در زمان جنگ مربوط مي‌شود) ـ طوري طراحي مي‌شود كه اسراييل بتواند كنترل محض فلسطيني‌ها را در دست گيرد. همچنين اينها موجب خواهد شد كه فلسطيني‌ها زمينها را تخليه كنند و با مشخص شدن «زمينهاي دولتي» از كنترل اين فلسطيني‌ها در خواهد آمد و به آژانس‌هاي دولتي اسراييل و ساكنان شهري اسراييل سپرده خواهد شد.53 در سال 1999، گزارش عفو بين‌الملل نشان داد كه حدود 35 درصد بيت‌المقدس شرقي مصادره شده است و دست كم نود درصد آن پيش از اين در

***22***

مالكيت فلسطيني‌ها بوده است.54 زندگي در سرزمينهاي اشغالي، هيچ آسودگي ندارد و تنگناهاي زيادي براي فلسطيني‌ها ايجاد مي‌كند. براي بسياري از فلسطيني‌ها، خطرات و اضطرابهاي مهاجرت به خارج كمتر از ماندن و تحمل درد در داخل سرزمينهاي اشغالي است. يكي از بزرگترين مشكلات زندگي در سرزمينهاي اشغالي اين است كه ممكن است خانه آنها به وسيله مقامات اسراييلي ويران شود. ويراني خانه‌ها، يكي از روشهاي بحت برانگيزي است كه مقامات اسراييلي ويران شود. ويراني خانه‌ها، يكي از روشهاي بحث برانگيزي است كه مقامات اسراييل براي اخراج فلسطيني‌ها در قسمتهاي مختلف اين سرزمينها انجام مي‌دهند.

براساس گزارش سازمان عفو بين‌الملل: «از سال 1967، يعني زماني كه اسراييل كرانه باختري را اشغال كرد كه در برگيرنده شرق بيت المقدس و نوار غزه نيز هست، هزاران خانه فلسطيني ويران شده است. بعضي از اين خانه‌ها، قدمت زيادي داشتند اين خانه‌ها قابل سكونت بودند و معمولاً چند خانواده به همراه بچه‌هاي زيادي در آنها زندگي مي‌كردند. آنها به افراد ساكن در خانه پانزده دقيقه فرصت مي‌دهند كه تمام وسايل خود را جمع كرده و آنجا را ترك كنند. كارگران ممكن است وسايل خانه را به خيابان بريزند يا در حالي كه هنوز اثاثيه در خانه وجود دارد جلوي چشم اعضاي خانواده بلدوزرها خانه را خراب مي‌كنند. بقيه خانه‌ها خالي از سكنه هستند. برخي از خانه‌ها هنوز كاملاً ساخته نشده‌اند، اما نشان دهندة ثمره ماهها كار و تلاش و جمع كردن تمام پس انداز يك خانواده هستند.»55

مدتي كوتاه از الحاق بيت المقدس در سال 1967، مقامات اسراييلي پنج هزار عرب ساكن منطقه را از خانه‌هايشان بيرون كرده، خانه‌هايشان را ويران ساختند تا بتوانند با امنيت و آسايش بيشتري به ديوار ندبه دسترسي داشته باشند. از سال 1967 تا سال 1974، تنها در كرانه باختري نزديك به 4425 خانه فلسطيني ويران شده است. 2399 خانه ديگر نيز از سال 1987 تا سه ماه اول سال 1999 ويران شده است. تقريباً 14500 نفر شامل شش هزار كودك به خاطر اين ويرانيها آواره شده‌اند.56 در همين زمان، اخذ مجوز براي ساختن خانه‌هاي جديد در سرزمينهاي اشغالي بسيار دشوار بود،  به گونه‌اي كه تنها 2950 نفر بين سالهاي 1967 تا 1999 توانسته‌اند اين اجازه را كسب كنند.57 برعكس، براساس گزارش

***23***

آماري سال 2000 اسراييل، تنها بين سالهاي 1997 تا 1999، مجموع 7350 خانه در سرزمينهاي اشغالي توسط غيرنظاميهاي اسراييلي ساخته شده است. فقط در سال 1990 اسراييلي‌ها شروع به ساخت حدود 2510 ساختمان نبودند.58 گزارش سازمان ملل كه در اكتبر سال 2000 منتشر شد، حاكي از گسترش تخريب خانه‌هاي فلسطيني توسط ساكنان يهود و افزايش حملات اتفاقي وزارت دفاع اسراييل به تانكرهاي آب روي بامهاي منازل فلسطيني‌ها بود.59 اخراج ساكنان فلسطيني از خانه‌هايشان در سرزمينهاي اشغالي، همزمان با اسكان اسراييلي‌ها انجام مي‌گيرد.60 اين اسكان مجدد به شكل تأسيس خانه‌هاي اسراييلي در سرزمينهاي اشغالي، بلافاصله پس از اشغال در سال 1967 انجام شد. امروز حدود چهارصد هزار ساكنين اسراييلي در مناطق فلسطيني زندگي مي‌كنند. (مراجعه با جدول 2) ابتدا طرح سكونت براساس طرح Allon ـ كه نام خود را از وزير سابق كار با نام Yigael Allon گرفته بود ـ ريخته شد كه اين فرد خود را طرفدار اسكان يهوديان استمرار يابد.61 در پي پيروزي سال 1977، كابينه ليكود به سرعت سكونت و تمركز جغرافيايي را شتاب بخشيد. به جاي تمركز بر مناطقي كه فلسطيني‌هاي كمتري در آنجا سكونت داشتند، اسكان، تعمداً در مناطقي با جمعيت بيشتر فلسطيني انجام مي‌شد و هدف اين بود كه كنترل اسراييل بر مناطق بيشتر شده و بازپس گيري اين مناطق توسط فلسطيني‌ها سخت شود. علي رغم تغيير مكرر كابينه‌ها، اين سياست هنوز هم ادامه دارد. (جدول شماره 2) اسكان يهوديان توسط اسراييل صرفاً تصاحب سرزمينهاي اشغال نبود. بيش از هرچيز ديگري هدف، تسلط بيشتر بر سرزمينهاي اشغالي و ساكنين فلسطيني آن بود.

علاوه بر كنترل نظامي، اين سكونتها به جهت آسان كردن دسترسي اسراييلي‌ها به دو منبع حياتي و استراتژي، يعني زمين و آب است. اين موضوع با احداث جاده‌هاي بزرگ كه اسراييل را به مناطق جديد مرتبط مي‌سازد، به دست آمده است. اين جاده‌ها، شهرهاي اصلي عربي را در كرانه باختري مانند نابلس و رام الله دور مي‌زند. اسكان جديد، ماشينهاي نظامي

***24***

متعدد و استحكام بيشتري علاوه بر ساكنين تا دندان مسلح براي تثبيت قدرت اسراييل به همراه دارد. شهر فلسطيني الخليل (هبرون) مثال خوبي براي نشان دادن اين مدعا است: «از آنجايي كه هبرون، تنها شهر در تمام كرانه باختري است كه يهوديان واقعاً در ميان اعراب زندگي مي‌كنند. اسراييلي‌ها كنترل بست درصد شهر را در دست دارند تا بتوانند 540 يهودي ساكن را مراقبت نمايند. اين در حالي است كه حدود بيست هزار از 125000 عرب ـ عليرغم كار يا زندگي در اين مناطق ـ هنوز هم تحت كنترل اسراييل قرار دارند.»63 ساكنين هبرون به لحاظ «سياسي» و «ايدئولوژيك» كساني هستند كه به قسمتهاي فلسطيني نشين نقل مكان كردند تا حقيقت را نشان دهند. در ابتدا تمام فعاليتهاي اسكان يهوديان، ايدئولوژيكي بود و توسط يك گروه بنيادگرا كه خود را گوش آمونيوم Gush Emunium (به معناي هسته پايداري و ايمان)64 مي‌ناميد، شكل گرفت. در سالهاي اخير قيمتهاي ارزان ساخت و ساز، آب و امكان تهيه وام مسكن، بسياري از افراد غير ايدئولوژيك را نيز بر آن داشت كه به اين سرزمينها بيايند تا بتوانند از حمايت بي‌بديل دولت برخوردار شوند.65 امروزه تقريباً شصت درصد ساكنين، اسراييلي‌هاي غير ايدئولوژيك و افراد معمولي هستند كه فقط به خاطر منافع مالي به اين مكانها آمده‌اند. علاوه بر بيرون راندن فلسطيني‌ها و اسكان يهوديان، اسراييلي‌ها توانستند كنترل سرزمينهاي اشغالي را با تضعيف فلسطيني‌ها از لحاظ اقتصادي و سياسي به دست آورند. پيشتر مشكلات سياسي سرزمينهاي اشغالي به شكل كنترلهاي شديد و اقدامات تندروانه مورد بررسي قرار گرفت. به كارگيري اقدامات سياسي و نظامي به منظور نگه داشتن هميشگي نوار غزه و كرانه باختري در زير خط توسعه اقتصادي طراحي شده بود.

خط مشي اشغالگرايانه، محدوديت در فعاليتهاي ساخت و ساز و جنبشهاي مردمي، به عدم رشد يا انهدام صنايع، خدمات رساني و ساخت و ساز صنعتي در سراسر سرزمينهاي اشغالي منجر گرديد و تنها كشاورزي، آن هم به شكل محدود به عنوان تنها فعاليت اقتصادي رايج در اين مناطق باقي ماند. در عوض گسترش اسكان يهوديان در سراسر سرزمينها و توسعه سريع اقتصاد در داخل اسراييل موقعيتهاي شغلي بسياري را براي فلسطيني‌هاي داخل

***25***

اسراييل فراهم آورد. تا سال 2000، 125 هزار فلسطيني به عنوان كارگران روزمزد در اسراييل استخدام شدند. 60 هزار نفر آنان مجوز كار داشتند، در صورتي كه بقيه بدون مجوز، كار مي‌كردند.66 وابستگي اقتصادي فلسطيني‌ها به اسراييل موجب شده است كه اسراييلي‌ها به منظور كنترل جمعيت، راه را به روي فلسطيني‌ها ببندند. همچنين وضعيت جاده‌ها كه پيشتر بدان اشاره شد، موجب تجزيه اقتصادي فلسطيني‌ها و عدم تمركز اقتصادي و رشد آنهاگرديد. تلاشها براي كاهش رشد اقتصادي فلسطيني‌ها اشكال مستقيم و آشكاري را نيز به خود گرفت. به عنوان مثال، در موارد بسياري، مقامات اسراييلي مانع فعاليت ماهيگيران و كشاورزان و برداشت محصول از نوار غزه تا كرانه باختري رود اردن به منظور صادرات گرديدند.67 به همين دليل، ساكنين نوار غزه و مخصوصاً كرانه باختري، همواره از فقر زياد رنج برده‌اند. طبق گزارش بانك جهاني در سال 1996، 46 درصد ساكنين غزه پايين خط فقر بوده‌اند و اين رقم در سال 1998 حدود 2/37 درصد كاهش يافت، در حالي كه ميزان فقر در كرانه باختري از 5/17 درصد به 15 درصد در همين زمان رسيده بود (مراجعه به جدول شماره 3). همچنين حدود 2/23 درصد از فلسطيني‌هاي داخل مرز در اين گروه طبقه‌بندي مي‌شدند. براساس گزارش سازمان ملل تا سال 2001 به علت ماهها جنگ و درگيري پياپي بين نيروهاي فلسطين و اسراييل در خلال انتفاضه الاقصي و بسته شدن طولاني مرزها و بيكار شدن 125 هزار فلسطيني روزمزد كه زندگي خود را از طريق كار در اسراييل مي‌گذراندند، نرخ فقر فلسطيني‌ها به 32 درصد افزايش يافته و 38 درصد از كارگران روزمزد بيكار شده‌اند. (جدول شماره 3)68 چنين بود شرايطي كه هر دو انتفاضه در آن شكل گرفت. زندگي براي هزاران فلسطيني كه در اين شورش شركت كرده بودند چندان اميدورا كننده نبود. روزگار آنان با تهديد، ترس، تبعيض، فقر، بيچارگي و درماندگي همراه بود. دسترسي به مراكز درماني و جمع‌آوري زباله و بهداشت براي فلسطيني‌ها امري دست نيافتني و لوكس به حساب مي‌آمد و در نتيجه، يأس و نااميدي، آنان را مجبور كرد كه دست به سنگ ببرند.

مانند تمام انقلابهاي خودجوش، هر دو انتفاضه مسير خود را طي كردند، سمبلهاي

***26***

خود را به وجود آوردند، شهدا دادند و رهبران تعيين كردند و عاقبت فلسطيني‌ها اين شانس را به كساني دادند كه آماده بودند تا از اين فرصت استفاده كرده، اسراييلي‌ها را مورد تهديد قرار دهند. بودند بسياري كه بي‌گناه درگير اين مسئله شدند.69 كنترل  انتفاضه به دليل ماهيت مردمي و توده‌اي آن عملاً براي اسراييل غير ممكن شد. از اين رو ناگزير اسراييلي‌ها دست به دامان دشمن ديرينه‌شان، يعني سازمان آزاديبخش فلسطين شدند كه به طور غير قابل تصوري ضعيف شده بود و نمي‌توانست شورش همگاني را مهار كند. در اين فرآيند، سازمان آزاديبخش فلسطين قصد داشت روابط خود را با مردم تقويت و وضعيت خود را تثبيت نمايد. تاكنون دامنة وسيع اين  انقلاب و نوع عملكرد دولت اسراييل در پاسخ به آن، بسياري از شهروندان اسراييلي را به فكر كردن به اين پرسش واداشته كه آيا اين دولت اصلاً توانايي اداره و نگهداري اين سرزمينها را دارد يا خير؟ چنين به نظر مي‌رسد كه روش جايگزين صلح بسيار پرهزينه و خشونتبار و مغاير با اصول و اهداف اوليه صهيونيسم است. اين بي‌خردي بايد جايي تمام مي‌شد. صلح به عنوان تنها راه حل، جذاب و حياتي به نظر مي‌رسيد. در باتلاقي كه سرزمينهاي اشغالي در آن فرو رفته بودند.

نتيجه گيري

ماهيت و علت اصل كشمكش اسراييل و فلسطين به انكار هويت ملي هر طرف توسط طرف مقابل مربوط مي‌شود. براي اكثريت اسراييلي‌ها، هويت فلسطيني وجود ندارد. در مورد فلسطيني‌ها نيز وضع به همين منوال است. بنا به حوادث تاريخي و جغرافيايي سرنوشت دو ملت اسراييل و فلسطين به يك سرزمين گره خورده است. هريك از طرفين كوشيده است دلايلي براي مالكيت و كنترل خود بياورد. تداوم اين كشمكشها، نه تنها به منزل گفت و گويي است كه شنونده‌اي ندارد، بلكه به اغتشاش و خشونت بيشتر منجر شده و هدف آن تحقير و تنفر دشمن است تا زندگي و حيات خود را در آن منطقه رها كند. گذشت زمان تاحدي، پرده از واقعيات اين كشمكشها برداشته است. به بيان ديگر، زخمهاي پيشين دوباره سرباز كرده‌اند و خاطرات و اعمال بد گذشته، همان گونه باقي مانده‌اند و اين موضوع، موجب عدم اعتماد

***27***

طرفين نسبت به ديگري شده است. ترديدهاي موجود در چند انتخابات گذشته اسراييل ـ كه دقيقاً از زمان (به روي كارآمدن) حزب كار تا زمان سلطه اعضاي مغرور حزب ليكود وجود داشته است ـ نشان دهنده عدم اطمينان و تمايل آنها به صلح بوده است. همين سرگرداني براي فلسطيني‌هايي كه بين حماس و جهاد اسلامي (شكل امروز همان گروه PNA) از يك سو و انتفاضه محبوب، اما خشمگين از سوي ديگر قرار گرفته‌اند نيز صدق مي‌كند.

***28***

جدول شماره1: جمعيت فلسطيني‌ها بر اساس محل سكونت

سال

2000

1995

91/1990

جمعيت كل

7760608

6692153

5782422

فلسطيني‌ها در اسراييل

8/11

0/12

6/12

كرانة باختري

8/17

3/18

6/18

غزه

8/10

9/10

8/10

فلسطيني‌هاي خارج از فلسطين

 

 

 

لبنان

6

9/5

7/5

اردن

5/33

4/32

6/31

سوريه

3/5

3/5

2/5

خارج از اين مناطق

 

 

 

بقية كشورهاي عربي

7/7

7/7

7/7

بقيه دنيا

1/7

5/7

8/7

                                                   Samih Farsouns and Christina Zcharia, Palestine and the                      Palestin-ians, Boulder, Co: Westview, 1997, P.129.

***29***

 

 

 

× اين مقاله براي چاپ در مطالعات منطقه‌اي: اسراييل شناسي – آمريكا شناسي از سوي آقاي دكتر مهران كامروا به زبان انگليسي تهيه و ارسال گرديد و آقاي سيدرضا پرپن چي عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال آن را به زبان فارسي ترجمه كرده‌اند.

مطالعات منطقه‌اي: اسراييل شناسي – آمريكاشناسي، جلد دوازدهم 1381، ص ص 1-36.

[*] دكتر مهران كامروا، دانشيار و مدير گروه علوم سياسي دانشگاه ايالتي كاليفرنيا، نورتريج است. /var/www/vhosts/rasad.ir/httpdocs/farsi/ArticleFish/Articles/16.htm

Array
(
    [0] => stdClass Object
        (
            [ArticleFishId] => 17
            [SerialNo] => 16
            [MTitle] => نقش هويت هاي ملي رقابت جو در مناقشه فلسطيني ها و اسرائيلي ها
            [FTitle] => 
            [AMTitle] => 
            [AFTitle] => 
            [EMTitle] => 
            [EFTitle] => 
            [ALanguage] => 3
            [TLanguage] => 1
            [ADateS] => 0
            [ADateM] => 0
            [ADateG] => 0
            [Side_NY] => 0
            [Side_NS] => 0
            [Side_B] => 0
            [Side_HY] => 0
            [Side_HS] => 0
            [Side_NE] => 1
            [Side_HE] => 0
            [SourceType] => 2
            [Book] => 0
            [BArticlePageFrom] =>           
            [BArticlePageTo] =>           
            [Magazine] => 4
            [MPublishDateS] => 1381
            [MPublishDateM] => 0
            [MPublishDateG] => 0
            [MYear] => 0
            [MNo] => 12
            [MSerialNo] => 0
            [MArticlePageFrom] => 1         
            [MArticlePageTo] => 36        
            [Site] => 0
            [ArticleAddrInSite] => 
            [FishWriter] => 3
            [WriteDate] => 10/18/2004 0:00:00
            [Confirmed] => 1
            [SupervisorView] => 
            [Abstract] => 
            [AAbstract] => 
            [EAbstract] => 
            [Editted] => 1
            [Degree] => 0
            [Mode] => 0
            [fldFirstPage] => 0
            [fldFPMod] => 0
        )

)

ورود

ورود به سايت

ورود به سايت


شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.

شناسه:

کلمه عبور:


درخواست شناسه کاربري

 
No Image