Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
پس از جنگ جهاني دوم، ايالات متحده آمريكا به عنوان بزرگترين قدرت در نظام بين الملل ظاهر شد. پيش از آن، سياست خارجي اين كشور بسيار محدود بود، ولي پس از جنگ، واشنگتن در ابعاد سياسي و نظامي در جهان فعال شد. تصميم گيرندگان صاحب منصبان آمريكايي در زمينة تحولات جديد جهاني و جايگاه ايالات متحده آمريكا در آن، خاورميانه را به عنوان منطقهاي داراي اهميت حياتي و اساسي براي بازيگري جهاني خود انتخاب كردند، علت اساسي اين انتخاب، به لحاظ وجود ذخاير نفت، موقعيت استراتژيك و جغرافيايي و مزاياي بالقوه تجاري بود.
در سال 1947، خاورميانه، شاهد حركت وجنبش صهيونيستهايي بود كه تلاش خود را براي ايجاد دولت يهود در سرزمين فلسطين متمركز كرده بودند. در مقابل، فلسطينيها و دولتهاي عرب به مقاومت خود در برابر اهداف توسعه طلبانه و غير قانوني اسرايل ميافزودند. انگليس كه از سال 1921، بزرگترين قدرت خارجي و اصيلترين مداخله كننده محسوب ميگرديد، در اين زمان توانايي مديريت بحران خاورميانه و بررسي اين مشكل را در سازمان ملل از دست داده بود. بنابراين، ايالات متحده آمريكا به عنوان بازيگر اصلي و قدرت سوم مداخله كننده در درگيريهاي منطقهاي به ميدان آمد. واشنگتن از طريق اعمال نفوذ خود، طرح تجزيه فلسطين را به صورت قطعنامهاي در سازمان مل به تصويب رساند. در گسترة عمل، تصميم دولتمردان واشنگتن در حمايت از طرح مزبور، به شناسايي دولت اسراييل از جانب آمريكا منجر شد. چنين تصميمي، سياست آيندة ايالات متحده آمريكا را در خاورميانه تحت تاثير قرار داد. روند سياست و ديپلماسي آمريكا در ايجاد دولت اسراييل و پيامدهاي چنين سياستي در اين بخش، مورد تجزيه و تحليل قرار خواهد گرفت. فرضيه اين نوشتار اين است كه حمايت آمريكا از تشكيل دولت اسراييل به طور اساسي مبتني بر ملاحظات سياسي داخلي بوده و توجه به منافع ملي آمريكا در سياست واشنگتن، داراي نقش اصلي نبوده است. به عبارت ديگر، سياست آمريكا در روند پيدايش اسراييل در راستاي منافع آمريكاييها نبوده است.
در سال 1947، فلسطين يكي از مهمترين مناطق درگيري در صحنة بين الملل و بويژه خاورميانه بود. روابط اعراب ـ يهود، انگليس ـ يهود، و انگليس ـ اعراب به طور مشخص و جدي رو به انحلال و تيرگي بود. انگليسيها به جهت دادن قولهاي متناقض به اعراب و يهوديان در زمينه اسكان فلسطينيها، به تدريج در حال از دست دادن موقعيت و نفوذ سياسي خود در منطقه به عنوان قدرتي بزرگ بودند، و نفوذ لندن در خاورميانه در پي جنگ جهاني دوم مورد سؤال قرار گرفته بود. دولت انلگيس در مقابل خواستههاي اسراييل مبني بر تشكيل دولت يهود بي تفاوت به نظر ميرسيد.
در اين شرايط پيچيده و وضعيت حاكي از زوال قدرت انگليس در منطقه خاورميانه، ايالات متحده آمريكا به عنوان بازيگر و قدرت اصلي خارجي در حل بحران فلسطين تجلي نمود. پيش از اين دوره، ايالات متحده آمريكا داراي پايگاه مناسبي در دنياي عرب بود. سايت به اصطلاح دفاع از ملل در حال رهايي از استعمار، موقعيت مناسبي را جهت تحكيم و گسترش نفوذ آمريكا در منطقه خاورميانه به وجود آورده بود.از طرف ديگر، نتيجه تلاش و كمك آمريكا در زمينه مسايل آموزشي و فعاليت مسيونرهاي فرهنگي و عدم همكاري آمريكا در امور امپرياليستي و استعمال انگليس، اغلب كشورهاي عربي به واشنگتن به عنوان مدافع سياست خودمختاري، حقوق بشر و آزاديهاي دموكراتيك مينگريستند.
با وجود همه اين مسايل و كنارهگيري و عدم مداخله آمريكا در مسئله فلسطين، سياستگذاران كاخ سفيد در زمينه تشكيل دولت يهود و اسكان يهوديان در سرزمين فلسطين بيتفاوت نبودند. به عنوان نمونه، در 21 سپتامبر 1992، كنگره آمريكا يك بيانيه مشترك در زمينه حمايت از اسكان يهوديان در فلسطين را به تصويب رساند. و در مه 1943، فرانكلين روزولت، رييس جمهور آمريكا، پادشاه عربستان سعودي را متقاعد ساخت كه به اعراب و يهوديان فرصت كافي داده شود تا ديدگاههاي خود را قبل از هر نوع تصميمگيري در زمينه حل مسئله فلسطين بيان كنند. در ژانويه 1944، بيانيههاي مشابه در مجلس نمايندگان آمريكا و قطعنامههاي مبني بر حمايت آمريكا از تدسيس دولت اسراييل در سرزمين فلسطين صادر شد.
يادآور ميشود كه به لحاظ شرايط خاص نظام بين الملل و مخالفت اعراب با ايجاد دولت يهود در قلب سرزمين اعراب، وزارت دفاع آمريكا كنگره را مجبور كرد تا به طور موقت از اجراي قطعنامههاي مذكور جلوگيري نمايد، اما در ماه اكتبر 1944، وزير دفاع آمريكا، هنري ال استينچ، از موضع قبلي خود مبني بر مخالفت با قطعنامههاي حمايت از اسراييل، عقب نشيني كرد و اعلام نمود به لحاظ آن كه ملاحظات سياسي بر امور نظامي برتري دارد موضوع بايد بر اساس اولويتهاي سياسي ـ نه نظامي ـ مورد توجه و بررسي قرار گيرد. قطعنامههاي مزبور دوباره به كنگره برگردانده شد، اما اجراي دوباره آن به تاخير افتاد و در نهايت، به مداخله وزارت امور خارجه منجر شد. وزارت امور خارجه نگران عكس العملهاي ديپلماتيك و سياسي از طرف گروههاي مخالف اسراييل بود و استدلال نمود كه تصويب قطعنامههاي مزبور در شرايط فعلي مبني بر وضعيت عمومي بين المللي غير عاقلانه است. در نتيجه، قطعنامههاي مزبور براي هميشه كنار گذاشته شد. مسئله حمايت آمريكا از تشكيل دولت يهود و اسكان يهوديان در سرزمين فلسطين در زمان ترومن نيز مورد تأكيد قرار گرفت. در اين زمينه، ترومن، نامهاي به پادشاه عربستان سعودي مبني بر حمايت رياست جمهوري آمريكا از مهاجرت يهوديان به سرزمين فلسطين نوشت:
«در پي جنگ جهاني دوم، مردم آمريكا از روند اسكان يهوديان در فلسطين حمايت كردند. بنابراين، كاملا طبيعي به نظر ميرسد كه دولت آمريكا از ورود يهوديان آواره اروپا به خاك فلسطين حمايت كند و هدف اين حمايت، تنها پناه دادن آنها نبود، بلكه تشكيل وطن ملي يهود را نيز شامل ميشود.»
اين كه موضع ترومن تا چه حدي طبيعي بود، خود جاي بحث دارد، اما برخي از مقامات رسمي آمريكايي، مخالف اين موضعگيري بودند. دو نفر از نمايندگان آمريكايي كه در كنفرانس صلح پاريس شركت داشتند، در زمينه مهاجرت بي قيد و شرط يهوديان به فلسطين كه نتيجه آن تبديل دولت فلسطين به دولت يهود بود هشدار دادند. از ديدگاه اين دو نماينده آمريكايي، گر چه برخي از برنامه و طرحهاي يهوديان قابل توجيه بود، اما موضوع اسكان يهوديان در سرزميني ديگر كه متعلق به آنها نبود، غير منطقي به نظر ميرسيد. بنابراين، پيشنهاد آنها اين بود كه فلسطين به عنوان بخشي از سوريه باقي بماند و تنها بخش محدودي از برنامههاي صهيونيستها به اجرا درآيد. اما علي رغم چنين مخالفتهايي، در دهه 1940، ايالات متحده آمريكا زير نظر ترومن، متعهد به دفاع از صهيونيستها در درگيري با فلسطينيها شد. سياست مزبور واشنگتن، سبب تشديد مخالفت افكار عمومي اعراب عليه آمريكا شد. بدين ترتيب، آمريكا حمايت خود را بين اعراب به عنوان قدرتي بزرگ و مداخله كننده از دست داد. در سال 1947، بريتانيا، موضوع فلسطين را در سازمان ملل مطرح نمود كه به لحاظ نفوذ سياسي آمريكا، بحران در خاورميانه اوج گرفت و به درگيري نظامي در فلسطين انجاميد. بدين ترتيب، نه تنها مداخله آمريكا به عنوان يك قدرت بزرگ، آرامش و ثباتي را به همراه نداشت، بلكه به جنگ و بحران در منطقه منجر شد. اين، اولين مرحله از پيامد سياست خاورميانهاي واشنگتن بود كه باعث تشديد كشمكشهاي منطقهاي شد.
سازمان ملل متحد، يك كميته خاص مركب از 11 عضو جهت بررسي واظهار نظر در زمينه درگيري بين فلسطين و يهود تعيين نمود. اعضاي مزبور از نمايندگان كشورهاي استراليا، كانادا، چكسلواكي، گواتمالا، هند، ايران، هلند، پرو، سوئ، اروگوئه و يوگسلاوي بودند كه موظف شدند راه حلي براي بحران فلسطين ارايه دهند. اگر چه اعضاي اين كميته بر سر اصول مشخص عمومي به توافق رسيدند، اما براي ارايه پيشنهادي مشخص موفق نبودند. بنابراين، دو طرح متفاوت را جهت حل بحران فلسطين ارايه كردند. در طرح اول ـ كه اقليت اعضا آن را قبول داشتند ـ پيشنهاد شده بود كه انگليس براي مدت يك سال در فلسطين باقي بماند و يك دولت فدرال مركب از دولتهاي يهود و عرب تشكيل دهد و قدس به عنوان پايتخت انتخاب گردد. طرح دوم ـ كه مورد قبول اكثريت اعضا بود ت اصل تجزيه فلسطين را مطرح ميساخت. بر اساس اين طرح، فلسطين به دو دولت يهود و عرب تقسيم ميشد كه هر يك از دولتهاي نامبرده از نظر امور سياسي مستقل و از نظر امور مالي و واحد پولي، مشترك بودند. طبق طرح دوم، قدس به عنوان يك منطقه بين المللي، تحت حمايت سازمان ملل متحده اداره ميشد.
از آنجايي كه هيچ يك از طرحهاي نامبرده، منافع اعراب را تأمين نميكرد و در جهت مخالفت با حاكميت ملي فلسطينيها بود، اين دو طرح از طرف دنياي عرب مورد مخالفت كامل قرار گرفت، اما از طرف ديگر، اسراييليها طرح دوم، يعني طرح تقسيم فلسطين را پذيرفتند و آن را اساس ديپلماسي خود قرار دادند. حزب كارگرصهيونيستها به همراه ديويد بن گورين، با قدرت تمام از طرح جداسازي و تجزيه فلسطين حمايت كردند. آنها مطمئن بودند از آنجايي كه اعراب، طرحهاي سازمان ملل را نخواهند پذيرفت، بنابراين، اين خطر كه مرزهاي طرح تجزيه (مرزهاي فسطين)، مرزهاي اسراييل خواهد بود، وجود ندارد.
موضوع بديهي در ديپلماسي اسراييل اين بود كه آنها طرح تجزيه فلسطين را تها به عنوان وسييلهاي جهت تشكيل دولت يهود به كار گرفته بودند و مطمئن بودند كه در آينده از طريق جنگ و توسل به قوه قهريه، تمام مرزها را ز دولت فلسطين خواهد گرفت. نخست وزير اسراييل در اين زمينه چنين ميگويد: «قطعا بين ما جنگي رخ خواهد داد و در ميان اسراييل در اين زمينه چنين ميگويد: «قطعا بين ما جنگي رخ خواهد داد و در ميان جنگ، مرزها تغيير خواهد كرد.» ايالات متحده آمريكا نيز در دفاع از دو طرح پيشنهادي و اين كه چه موضعي را اتخاد نمايد، مردد بود ودر اين مورد، دو گانگي مشخصي بين تصميم گيرندگان واشنگتن وجود داشت. در واقع، موضوع اين بود ايا تأسيس دولت اسراييل در سرزمين فلسطين با توجه به مخالفت اعراب و منافع حياتي آمريكا در دنياي عرب، در واقع در راستاي نافع ملي آمريكا است يا خير؟ در اين مرحله، سياستگذاران و تصميم گيرندگان سياست خارجي آمريكا، بايد واقع بينانهتر به قضيه مينگريستند تا به مشكلاتي كه بعد با آن مواجه شدند، دچار نميشدند.
به لحاظ شرايط و ايستارهاي خاص حاكم بر نظام بين الملل، ضروري است كه دخالت آمريكا در خاورميانه طي سالهاي 48 ـ 1947، در چارچوب وسيع بين المللي مورد بحث قرار گيرد. براي بيشتر دولتمردان آمريكا، سياست واشنگتن در منطقه، تحت تأثير موقعيت و سياست قدرتهاي بزرگ بود. اين گروه اعتقاد دارند كه ايالات متحده آمريكا بايد بر اساس سياست و مواضع دولتهاي بزرگ، عملكرد سياست جهاني خود را تكوين كرده و توسعه دهد، اما برخي ديگر از گروههاي درگير تصميمگيري در سياست خارجي آمريكا معتقد بودند كه سياست داخلي بايد از منافع ملي برگرفته شود. پس از جنگ جهاني دوم، آمريكا و شوروي به عنوان دو قدرت بزرگ در صحنه بين المللي ظاهر شدند. طولي نكشيد كه اتحاد زمان جنگ ميان اين دو قدرت، به سرعت به جنگ سرد تبديل شد. آمريكا و شوروي هر دو داراي منافعي در خاورميانه بودند كه تضاد منافع آنها در چارچوب جنگ جهاني براي اغلب مقامهاي رسمي آمريكا مشكل اساسي ايجاد كرده بود. اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا در دوره بعد از جنگ جهاني دوم، برگرفته از مفهوم منافع ملي بود كه عبارت بودند از:
هر دوي اين اهداف، ارتباط مستقيم با خاورميانه داشت. علاوه بر اين، در سالهاي بعد از جنگ، ديدگاه حاكم و اصلي اتحاد جماهير شوروي در چرخه سياست خارجي، دولت انقلابي جهاني بود كه منطبق با نظام بين المللي بوده و بر جهان حاكميت داشته باشد. اين نظر و نفوذ روسها در مرزهاي خارج از شوروي، تهديد بر ضد منافع آمريكا محسوب گرديد. بنابراين، ايالات متحده آمريكا دخالت خود را به طور فعال در تمام نقاط جهان ـ بويژه خاورميانه ـ گسترش داد. بدين ترتيب، هر نقطه از جهان كه با مشكلي روبه رو ميشد، از مداخله سياسي و نظامي آمريكا در امان نبود.
جنگ داخلي در يونان، مصداق يكي از اين سياستها بود. واشنگتن، مسكو را از بابت كمك و تشويق گروه چپ محكوم نمود و سياست بازدارندگي خود را تا حد «دكترين ترومن» وسعت بخشيد. اساس سياست بازدارندگي ترومن، كمك به ملتهاي جهان سوم، جهت حفظ وحدت و حاكميت ملي ضد حركتهاي متجاوزانه وتحميل حكومتهاي استبدادي بود. در راستاي دكترين ترومن، مبلغ 400 ميليون دلار كمك به يونان و تركيه به عنوان اولين قدم در سياست جديد بازدارندگي از طرف آمريكا، تضمن شد. در 5 ژوئن 1947، جورج مارشال، وزير امور خارجه آمريكا درخواست كمك مالي زيادي براي بازسازي اروپا نمود. كنگره آمريكا طرح مزبور را مورد تأييد قرار داد و مبلغ 12 ميليون دلار به آن اختصاص داد.
اما هدف اصلي تصميم گيرندگان واشنگتن از كمكهاي مالي، فرهنگي و غيره، تحكيم نفوذ آمريكا در تمام نقاط جهان به ويژه منطقه استراتژيك خاورميانه بود. آنچه كه بعدها مشخص شد، بيانگر اين مطلب است كه سياستگذاران كاخ سفيد، نه تنها انگيزه دفاع از حقوق بشر را نداشتند، بلكه در صدد تثبيت منافع شخي خود بودند. به عنوان مثال، سياست خارجي آمريكا در ايران به مبارزه عليه روحانيت و اسلام متمركز گرديد و مشخص شد كه آمريكا نه تنها نگران منافع ملتها نيست، بكله سياست آن در زمينه مخالفت با باورهاي ملي مردم است.
با گسترش و شدت جنگ سرد، سياستمداران آمريكايي تلاش كردند تا سياست مداخلهگرايانه خود را در تمام نقاط دنيا از جمله در زمينه حل بحران فلسطين توسعه دهند. در اين مورد، سياست داخلي از عوامل اساسي بود كه بر تصميمات ترومن در مورد تأسيس دولت اسراييل اثري بسيار روشن داشت. در واقع، سؤال اساسي اين است كه آيا ترومن به نتايج دراز مدت بين المللي براي منافع آمريكا در زمينه سياستش نسبت به فلسطين انديشيده بود يا تنها تحت فشار موقعيت خاص حاكم قرار گرفته بود؟
گرچه ترومن از نظر ايدئولوژيك، به صهيونيسم متعهد نبود، از ايده اسكان يهوديان در سرزمين فلسطين حمايت ميكرد و با توجه به عكس العمل گروههاي طرفدار اسراييل در آمريكا و بر اساس سياست داخلي، بعدها طرفدار شديد اسراييليها شد. او در اين زمينه خطاب به مسئولين وزارت خارجه گفت:
«آقايان من متأسفم. اما بايد به صدها هزار نفر كه منتظر موفقيت صهيونيستها هستند، پاسخ دهم.»
به نظر ميرسد ترومن در ظاهر، نگران مسايل حقوق بشر يهوديان در سراسر جهان بود، ما به مشكلات حقوق بشر ناشي از سياست خود در مورد مردم فلسطين توجه نميكرد. علاوه بر اين، در زمينه نگرانيهاي ترومن در مورد حقوق بشر اين سئوال مطرح ميشود كه چرا او اجازه اسكان يهوديان پناهنده «كشتار همگاني» را در قلمروي ايالات متحده آمريكا نداد؟
بنابراين، دخالت آمريكا به عنوان قدرت بزرگ در جهت حفظ و حمايت از قدرت كوچك منطقهاي، شكست او را در مديريت بحرانها منطقهاي نشان ميدهد.
پس از آن كه گفتگوها در مورد فلسطين شدت يافت و انگليس در اين مورد كنارهگيري نمود، رييس جمهور آمريكا به طور كامل دخالت خود را در اين زمينه آشكار نمود و سياست دفاع از اسراييل وتشكيل دولت اسراييل را به طور آشكار اعلام نمود. وي در اين باره ميگويد:
«هدف مناز حالا و بعدها، تحقق اعلاميه بالفور و نجات قربانيان نازي است. سياست آمريكا بنار تأمين صلح و تأسيس دولت يهود واسكان يهوديان اروپا در آن است.»
اوج دخالت ترومن در دفاع از صهيونيستها در امور سياسي از پاييز سال 1946 آغاز شد. انتخابات كنگره آمريكا در نوامبر همان سال كه منجر به پيروزي دموكراتها شد، زمان خوبي براي ترومن بود كه سياست خود را در مورد برنامه صهيونيسم به خوبي به اجرا درآورد. او در يوم كيپور (يكي ازرويهاي مذهبي يهوديان، روز غفران و آمرزش كه در دهه اول ماه اكتبر واقع ميشود) بيانيهاي صادر نمود و در اين بيانيه به مسئله مهاجرت يهوديان به فلسطين اشاره كرد و تأسيس دولت اسراييل را در خاك فلسطين مورد تأييد قرار داد.
با آن كه رييس جمهور و برخي از مشاوران سياسي وي تمايل به حمايت از اسراييل داشتند، بيشتر بازيگران اصلي مسئول در تصميمگيري سياست خارجي، با سياست مزبور مخالف بودند. بيشتر افراد تصميم گيرنده در وزارت خارجه ـ بويژه بخش امور خاور نزديك و بخش سياستگذاري و خود وزير خارجه ت با نظر تدسيس دولت اسراييل مخالف بودند آنها استدلال ميكردند كه روابط حسنه با اعراب ابزار تحكيم نفوذ انگليس در خاورميانه بود. حال پس از پايان دوران حاكميت انگليس و روي كار آمدن آمريكا به عنوان قدرت حاكم و بزرگ منطقه، واشنگتن بايد روابط خود را با اعراب محكم مينمود. عمدهترين نگراني وزارت امور خارجه آمريكا اين بود كه دفاع آمريكا از برنامه يهوديان، فرصت مناسبي را براي نفوذ روسها در خاورميانه فراهم خواهد آورد و ايجاد اتحادي ميان مسكو و اعراب، در دسترسي به آمريكا به بازار نفت منطقه، مانع بزرگي ايجاد خواهد كرد. بر اساس استدلال و نظرات برخي از صاحبنظران وزارت امور خارجه، دفاع از سياست اسكان يهوديان در سرزمين فلسطين و تدسيس دولت اسراييل، خلاف اصل خود مختاري فلسطينيهاي عرب خواهد بود و چنين سياستي در صورت عملي شدن، سبب عدم ثبات و بينظمي در كل منطقه خاورميانه خواهد شد.
تنها وزارت امور خارجه نبود كه مخالف تشكيل دولت اسراييل در سرزمين فلسطين بود، بلكه وزارت جنگ و ستاد مشترك ارتش نيز با چنين اقدامي مخالف بودند. بر اساس نظرات ستاد مشترك ايالات متحده آمريكا، براي اسكان فوري يكصد هزار يهودي اروپايي در داخل خاك فلسطين، بايد از نيروهاي نظامي استفاده ميشد كه چنين وضعيتي، مستلزم ايجاد تعهد و هزينه براي آمريكا بود. آنها استدلال ميكردند از هر اقدام مشكل افرين در فلسطين بايد اجتناب كرد. ستاد مشترك نيز همانند وزارت خارجه هشدار داد كه در صورت مخالفت اعراب با سياست خاورميانهاي آمريكا در فلسطين، اعراب، وجوه مشترك خود را با شوروي توسعه دهند و مسكو جايگزين واشنگتن به عنوان قدرتي بزرگ در منطقه گردد. بدين ترتيب، در زمينه دسترسي غرب به نفت نتايج منفي پديدار ميشود.
بنابراين، ستاد مشترك نتيجه گرفت كه ايالات متحده آمريكا به دليل منافع امنيتي و حياتي در منطقه بايد از هر نوع اقدام و سياستي كه موجب جدايي غرب و خاورميانه ميشود، پرهيز كند. نيروي دريايي آمريكا در زمينه مسئله نفت بسيار نگران و معتقد بود كه دفاع آمريكا در ايجاد دولت اسراييل در قلب دنياي عرب، دسترسي غرب به نفت خاورميانه را به عنوان انرژي و منبع اصلي صنايع نظامي آمريكا و همچنين عامل اساسي در بازسازي اروپا مورد تهديد جدي قرار خواهد داد. بنابراين، موضوع گسترش كمونيسم، دسترسي ازاد به نفت خاورميانه و ثبات منطقهاي از مباحث مهمي بودند كه از طرف مخالفين با تأسس دولت اسراييل مطرح بود. هر كدام از اين موارد، داراي منافع خاصي براي واشنگتن بود.
در حالي كه سازمان ملل متحد، در حال طرح مسئله تجزيه فلسطين بود، تحركات صهيونيستي در سطح وسيعي به چشم ميخورد و بحران، به خاطر سياست ترومن و ساير سياستگذاران آمريكايي آغاز شده بود. اين مطلب كه ايا آمريكا، كورهاي ديگر سازمان ملل متحد را در جهت ردي بهنفع طرح جداسازي ترغيب يا مجبور نمود. قابل بحث و بررسي است. در هفته اول گفتگوها، آمريكا، موضع قوي در دفاع از طرح تجزيه نداشت. واشنگتن تا 11 اكتبر، حمايت خود را از طرح مزبور اعلام نكرد، اما از مدارك و اسناد چنين برميآيد كه آمريكا در روزهاي آخر قبل از ردي گيري، كشورهاي ديگر را به دفاع از طرح مزبور دعوت كرده و عامل اساسي اين حركت نيز ترومن بود. گر چه ترومن بعدها در خاطرات خود اين مطلب را انكار كرده است، ولي سخن يكي از نمايندگان يهود مطلب را تأييد ميكند كه:
«عملكرد آمريكا در مسير جديدي قرار گرفته بود و نتايج دستور العملهاي ترومن، كمك بسيار بزرگي به حفظ منافع ما ميكرد.»
در هر حال، در تحليل نهايي، بايد اين مطلب را يادآور شد كه ميزان فشار بر ساير كشورها از جانب آمريكا، شايد تأثيري كمتر از دفاع همه جانبه خود آمريكا از طرح مزبور، قبل از رأي گيري نداشت. هارويتز عضو اصلي آژانش يهود در اين مورد مينويسد:
«فضاي بسيار مناسب و مساعدي كه توسط آمريكا ايجاد شد، بسياري از كشورهاي ديگر را به دفاع از تشكيل دولت اسراييل در سرزمين فلسطين ترغيب كرد.ايالات متحده آمريكا در لحاظت آخر، نفوذ خود را اعمال نمود و در ردي گيري نهايي تأثير بسيار زيادي نهاد.»
مجله نيويورك تايمز در اين مورد نوشت:
«كاملا مشخص است كه خط و مشي سياست آمريكا، نقش اصلي را در تصميمگيري مجمع ايفا نمود. بنابراين، سرنوشت تجزيه، اهميت ويژهاي براي آمريكا دارد.»
پس از تصويب قطعنامه تجزيه (قطعنامه شماره 181) در نوامبر 1947، خشونت و درگيري بين اعراب و يهوديان بويژه در فلسطين گسترش پيدا كرد.آمريكا به عنوان قدرتي بزرگ، مسئول اصلي چنين شرايطي بود. سياست واشنگتن در دفاع از طرح جداسازي فلسطين، نه تنها ثباتي به همراه نداشت، بلكه سبب جنگ، ناامني و تشديد بحران در منطقه شد.
پس از پذيرش قطعنامه تقسيم فلسطين، هدف اصلي اسراييل، كنترل موثر بر سرزميني بود كه از طريق طرح تقسيمبندي سازمان ملل به آنها واگذار شده بود. در پي تأسيس دولت اسراييل در مه 1948، اين موضوع هدف اصلي يهوديان ـ هم در جنگ داخلي با فلسطينيها و هم در جنگ با اعراب ـ محسوب ميشد. براي تحقق چنين امري، يهوديان به تسليحات نظامي نياز داشتند كه البته مطمئن بودند ميتوانند از آمريكا تهيه نمايند، اما مشكل اساسي اين بود كه قبل از اعلام رأي سازمان ملل در زمينه طرح تقسيم، وزارت امور خارجه آمريكا پيشنهاد ممنوعيت ارسال اسلحه به خاورميانه را كرده بود. چنين اقدامي، موجب اين تصور در ميان يهوديان شد كه كابينه ترومن به تحقق طرح تجزيه كمكي نخواهد كرد. وزارت امور خارجه آمريكا استدلال نمود كه ممنوعيت ارسال اسلحه به اسراييل در راستاي سياست دراز مدت و به منظور جلوگيري از هر نوع جنگ و درگيري اعمال شده است. از طرف ديگر، واشنگتن براي ايجاد ثبات و امنيت منطقهاي جهت تحكيم نفوذ در خاورميانه اهميت خاصي قائل بود. پرهيز از هر نوع مسابقه تسليحاتي براي حفظ منافع آمريكا، امري حياتي بود، اما بعدها مشخص گرديد كه سياست آمريكا كاملا به بي ثباتي، تشنج و درگيريهاي نظامي منجر شده است. تصميم گيرندگان واشنگتن در اجراي سياستي در جهت منافع خود موفق نبودند و به لحاظ نارساييهاي موجود در سياست خارجي آمريكا، واشنگتن در ايجاد صلح و ثبات منطقهاي به طور كامل شكست خورد.
سرانجام با وجود تحريم رسمي ارسال اسلحه به اسراييل، يهوديان توانستند تسليحات نظامي خود را به طور غير مستقيم از طريق آمريكا تأمين نمايند. بدين ترتيب كه با دريافت كمكهاي مالي فراوان از آمريكا، از كشور ديگري اسلحه مورد نياز خود را تهيه كردند. يهوديان، بيشتر تسليحات نظامي و صنايع سنگين نظامي را از شوروي (از طريق چكسلواكي) و فرانسه دريافت كردند. اما همان طور كه بعدها نخست وزير اسراييل، بن گورين، اعلام كرد، خريد اسلحه از مسكو و پاريس با هماهنگي و حمايت خود آمريكاييها انجام گرفت:
«مسكو پاريس از ما دلار ميخواستند و آن هم تنها در يك كشور موجود بود؛ ما بسياري از دلارها را از آمريكا گرفتيم.»
شواهد و مدارك نشان ميدهد كه آمريكا نقش اصلي را در تأمين تسليحات نظامي اسراييل به عهده داشت و طي جلسات سري ميان تصميم گيرندگان واشنگتن و اسراييل، مقرر شد كه آمريكا از دادن كمك نظامي به اسراييل خودداري ننمايد.
بسياري از نويسندگان، موضوع ارسال غير قانوني اسلحه از آمريكا به اسراييل را مورد بحث و بررسي قرار دادهاند. برخي تحليل ميكنند كه تسليحات جنگي از طريق مؤسسه سون بورن و ساير كارخانهها از انبارهاي ذخيره و ساير منابع آمريكا خريداري شده و به فلسطين ارسال ميشد. تسليات مزبور، به عنوان لباسهاي نظامي و لباس كار و غيره فرستاده ميشد. برخي از نويسندگان مينويسند: با آن كه ارسال اسلحه به اسراييل از طرف ايالات متحده آمريكا بين سالهاي 48 ـ 1947 به صورت رسمي ممنوع بود، اما به طور سري تسليحات نظامي زيادي در طول سالهاي مزبور به اسراييل ارسال شد تا از آن براي جنگ با فلسطينيها در سرزمين فلسطين استفاده نمايند.
آمريكا، همچنين به ظاهر مخالف اعزام گروههاي نظامي به جهت اعمال و اجراي طرح تقسيم فلسطين بود، اگر چه واقعيت اين بود كه صهيونيستها جهت تضمين امنيت مرزهاي كه حمايت سياسي در اصل از حمايت نظامي جداست. بر اساس گزارشي كه بخش برنامهريزي گروههاي نظامي به منظور تحميل قطعنامه تقسيم فلسطين، براي مدت طولاني موجب خصومت شديد و عميق نسبت به ايالات متحده آمريكا در بسياري از كشورهاي جهان اسلامي خواهد شد. از نظر بخش مزبور، برخي از نتايج سياست اعزام نيروهاي نظامي به فلسطين جهت اجراي قطعنامه تجزيه فلسطين، عبارت بودند از:
1ـ از دست دادن دسترسي به تسهيلات هوايي، ديايي و نظامي كه قبلا در اختيار انگليس در خاورميانه و منطقه مديترانه بود.
2ـ بسته شدن مؤسسات آموزشي ـ مذهبي آمريكا در خاور نزديك. به عنوان مثال، دانشگاه آمريكايي در بيروت و قاهره.
3ـ احتمال تلفات انساني و خسارات ناشي از اعمال خشونت آميز عليه شهروندان آمريكايي و منافع واشنگتن در منطقه و به خاطر مخالف افكار عمومي با آمريكا تضمن كافي براي حمايت از منافع آمريكا از طرف دول عرب وجود نداشت.
4ـ تهديد جديد براي موفقيت طرح مارشال. در آن زمان، توليد نفت از چاههاي خاورميانه به ميزان 800 هزار بشكه در روز بود. به منظور اجراي طرح مارشال، لازم بود كه ميزان توليد نفت به 2 ميليون بشكه در روز افزايش يابد. با توجه به اين كه هيچ نفتي از آمريكا ونزوئلا يا از خاور دور به اروپا ارسال نميشد و ايالات متحده آمريكا از قبل براي اجراي طرح مارشال و ارسال نفت از خاورميانه، برنامهريزي كرده بود.
5ـ از دست دادن خطوط تجاري در منطقه خاورميانه.
همه موارد بالا، نگرانيهاي واقعي آمريكا در زمينه حفظ منافعش در خاورميانه و جهان بود. همان طور كه بعدا اشاره خواهد شد، همه اين موارد به عنوان مشكلات و موانع سياست خارجي واشنگتن در خاورميانه ظهور كردند و به علت نقص و نارساييها در سياست خارجي آمريكا، دولتمردان اين كشور نتوانستند يك ديپلماسي سازنده در منطقه اعمال نمايند. همان طور كه سياست فعلي حمايت آمريكا از اسراييل و تلاش آن براي ايجاد صلح دو جانبه، نه براي خود آمريكاييها قابل تحسين است و نه صلح و ثباتي را در منطقه به همراه آورده است.
ترومن نيز از بروز احتمالات فوق، نگران بود. با وجود فشار از طرف گروههاي طرفدار اسراييل و صهيونيستهاي آمريكايي و استدلال برخي از مشاوران رييس جمهور، ترومن همچنان متعهد به سياست عدم ارسال نيروي نظامي آمريكايي به فلسطين بود. اگر چه وي در خاطرات خود، فشار گروههاي طرفدار اسراييل را امري اجتناب ناپذير و عاملي مهم در تصميمات خود دانسته است:
«در پي تصويب قطعنامه تجزيه فلسطين، يهوديان همچنان به فشار خود در سازمان ملل ادامه دادند. افراد و گروهها از من خواستند كه در مقابل اعراب قرار گيرم و انگليس را از حمايت اعراب باز دارم. اما من با وجود فشارهايي كه از طرف يهوديان اعمال ميشد، به سياست خود پايبند بود.»
گفتني است كه سياستگذاري مستقل از خواستههاي صهيونيستهاي افراطي، به طور قطع، تأثير مناسبي در موقعيت آمريكاييها در خاورميانه داشت. ترومن در صورت يكي نمودن سياست خود با اعراب وايجاد يك موازنه ميان فلسطينيهاي و يهود و عدم حمايت قوي از اسراييل، موفقيت بيشتري را به دست ميآورد.
جنگ ميان اعراب و يهوديان در فلسطين، در طول هفته آخر سال 1947 شدت گرفت. به علاوه، آمادگي انگليس جهت ترك منطقه در هفته اول 1948، اين نظر را براي آمريكا روشن ساخت كه تنها آمريكا به عنوان قدرتي بزرگ ميتواند طرح تقسيم را به انجام رساند. از طرف ديگر، مقامهاي عاليرتبه رسمي اعلام نمودند كه در صورت بروز جنگ و دفاع آمريكا از اسراييل، منافع آمريكا مورد تهديد قرار خواهد گرفت. در چنين وضعيتي، شرايط بين الملل صورت درگيري سرد بين آمريكا و شوروي بود. واشنگتن نگران اوضاع در ايتاليا بود كه احتمال روي كار آمدن يك رييس جمهور از طرف كمونيستها در آن جا زياد بود. بحران جاري چكسلواكي و برلين نيز بر اين قضايا اضافه ميشد. پس ترومن نگران بود كه وقوع جنگ، همزمان در اروپا و خاورميانه، براي دولت او مشكل ايجاد كند. بنابراين، در تلاش بود كه از وقوع هر گونه جنگ و ستيز در خاورميانه جلوگيري نمايد. بدين ترتيب، نظر به اين كه درگيري نيروي نظامي آمريكا در فلسطين دخالت آمريكا در اروپا را كاهش ميداد، ضرورت جلوگيري از جنگ و ارسال گروههاي نظامي جهت اجراي قطعنامه، به طور كامل آشكار بود.
در شرايط بحراني در فلسطين و تشديد تنشهاي بين المللي در تاريخ 19 مارس 1948، سفير آمريكا در سازمان ملل، طرح جديدي را به سازمان ملل ارايه كرد. آقاي وارن آستين، به طور رسمي، طرح تجزيه را به شوراي امنيت سازمان ملل ارايه نمود. در صورت تصويب چنين طرحي توسط شوراي امنيت، قطعنامه تقسيم فلسطين فاقد اعتبار ميشد. سخنراني آستين، درست قبل از جلسه سري بين ترومن و يكي از رهبران صهيونيسم انجام شد. جلسه مزبور طبق درخواست رهبران صهيونيسم جهت كمك دوستانه به اسراييل تشكيل شده بود. سخنراني و نظرات آقاي آستين، ترومن را در بن بست بزرگ قرار داد.
برخي از تحليلگران معتقدند ترومن از طرح جديد مطلع نبود، اما بعضي از مدارك نشان ميدهد كه وي از طرح وزارت خارجه مطلع بود و حتي اين مسئله را در خاطرات خود آورده است. اما اين كه چه زماني وزارت خارجه پيشنهاد خود را به سازمان ملل ارايه كرد، امري بود كه از ترومن پوشيده بود. با وجود اين همه اين موارد، ترومن در تلاش بود تا خود را از طرح مزبور دور نگه دارد.
عكس العمل يهوديان چه در داخل آمريكا و چه در خارج، نسبت به طرح قيموميت كاملا منفي بود. يكي از رهبران صهيونيستها در اين زمينه بيان كرد:
«حال، تنها زماني است كه دولت اسراييل بايد تشكيل گردد، در غير اين صورت هيچ زماني تشكيل نخواهد شد.»
دبير كل سازمان ملل، ايالات متحده را تشويق كرد تا طرح قيموميت را بپذيرد. به هر حال، بدون در نظر گرفتن عكس العمل يهوديان و دبير كل سازمان ملل، منافع ملي آمريكا به سياست داخلي آن مقدم بود و طرح قيموميت ميتوانست در رسيدن به اهداف منطقهاي به آمريكا ياري رساند. شوراي امنيت پس از چند جلسه بحث ومشورت، در نهايت به تصميم مشخصي نرسيد. به دليل تضاد سياست داخلي با طرح قيموميت كه در باطن باعث تشنج و بينظمي ميشد و همچنين به سبب آن كه انتخابات رياست جمهوري بايد در سال 1949 انجام ميشد، مشاورين اصلي رياست جمهوري، ترومن را به اتخاذ سياستي به نفع صهيونيستها تشويق نمودند. مشاورين مزبور استدلال ميكردند كه جهت تضمين حمايت يهوديان در انتخابات، بويژه در نييويورك و به لحاظ جبران كمبودهايي كه در اثر قيموميت ايجاد شده بود، بديهي است كه ترومن از نظر يهوديان، در مورد تشكيل دولت اسراييل حمايت كند. سرانجام تلاشهاي موفقت آميز آنها به شناسايي دولت اسراييل از طرف ترومن انجاميد.
در 14 مه 1948، اعلاميه دولت آمريكا مبني بر شناسايي دولت اسراييل صادر گرديد. ايالات متحده آمريكا، زماني اعلاميه مزبور را صادر نمود كه مجمع عمومي سازمان ملل در حال بررسي و گفتگو در مورد طرح قيموميت بود. بنابراين، تصميمگيرندگان كاخ سفيد بدون توجه به نتايج بررسي سازمان ملل، دولت اسراييل را به رسميت شناختند پس از آن كه مسئولين اسراييلي، استقلال خود را اعلام كردند، رئيس جمهور آمريكا شناسايي رسمي دولت اسراييل را به عنوان دولت دوفاكتو اعلام كرد. اين شناسايي سريع، از لحاظ زماني واجد اهميتي خاص بود. آقاي والتر ايتان، مورخ و ديپلمات اسراييلي در اين زمينه چنين بيان ميكند:
«بدون شناسايي دولت اسراييل از طرف آمريكا، دولتي وجودنداشت. اگر دولتهاي ديگر، اسراييل را به رسميت نميشناختند، موجوديت اسراييل از بين ميرفت. پس شناسايي سريع دولت اسراييل از طرف دولتهاي بزرگ دنيا واجد اهميت خاص امنيتي براي اسراييل بود ... شناسايي توسط آمريكا، يك معجزه بود كه به تولد دولت اسراييل انجاميد.»
ترومن، در واقع با حركت سياسي مبتني بر نظر يهوديان آمريكا، واشنگتن را به عنوان يك مدافع هميشگي اسراييل معرفي كرد. تصميم مزبور، بيانگر عدم توانايي ترومن در اتخاذ سياست متعادل و ايجاد توازن در خواستههاي يهوديان و مردم فلسطين بود؛ تصميمي كه همواره سياست خاورميانهاي آمريكا را در هالهاي از ابهام و سؤال قرار داد.
تصميم ترومن، موجب بروز مخالفتهاي گوناگون از طرف وزارت خارجه و مقامات رسمي ديگر شد. مخالفين، اقدام خيلي سريع رييس جمهور بيان كرد. از ديدگاه منتقدين، رييس جمهوري با چنين اقدامي به اهداف خود نميرسيدو اعتماد عمومي او به تدريج سلب ميشد.
علت مخالفت اصلي با تصميم ترومن، را ميتوان افزايش خصومت اعراب، تشديد جنگ سرد و پيدايش بحران در خاورميانه نام برد. از طرف ديگر، شناسايي سريع اسراييل از جانب واشنگتن در راستاي تأمين منافع اصلي واشنگتن نبود.
همه افرادي كه از اقدام سريع آمريكا مبني بر شناسايي اسراييل حمايت كرده و يا مخالف آن بودند، معتقدند كه تصميم ترومن بر اساس ديدگاههاي سياست داخلي بود، نه در نظر گرفتن منافع ملي آمريكا. او اعتقادي به منافع ملي آمريكا نداشت. بدون ترديد او باور داشت كه شناسايي دولت اسراييل، ارتباطي با مسايل امنيت ملي و صلح جهاني ندارد. ديدگاه او اين بود كه سياست اتخاذ شده، از طرف وي، نه تنها صدمهاي به سياست داخلي و روند حاكم بر منافع ملي، وارد نخواد كرد، بلكه موضع آمريكا در صحنه بينالمللي مستحكم مينمايد، اما آنچه در شرايط فعلي مشخص شد، ديدگاه ترومن را نقض ميكند. به علاوه، نتايج سالهاي بعد از تأسيس اسراييل نشان ميدهد كه دفاع ترومن از تدسيس دولت اسراييل، به معناي عدم تلاش و توجه او در زمينه دولت عرب فلسطيني بود كه در طرح تقسيم فلسطيني سال 1947 مورد توجه قرار گرفت.
سياست و ديپلماسي ترومن، وضعيتي دو گانه و نقصهايي در اصول و عمل سياست خاورميانهاي آمريكا به جاي گذاشت. رييس جمهور آمريكا خود را از لحاظ اصولي و نظري، به قطعنامه 181 متعهد كرده بود، اما در عمل، به تعهد خود عمل نكرد و به مسئله فلسطينيها و دولت فلسطين توجهي نداشت و در ايجاد موازنه در استراتژي و خواستههاي فلسطينيها و اسراييليها شكست خورد. بنابراين، او مسئول بروز تشنج و بحران در خاورميانه است.
در پي شناسايي اسراييل، رييس جمهور آمريكا، تصميمات متعددي در جهت حفظ منافع دولت جديد اسراييل اتخاذ نمود. اولين تصميم، دعوت رسمي رييس جمهور جديد اسراييل به آمريكا بود. در اين ملاقات رسمي، دولت آمريكا متعهد شد كه مبلغ 100 ميليون دلار وام در اختيار اسراييل قرار دهد و اين تصميم، با عنوان اعلاميه رسمي كاخ سفيد مبني بر پرداخت مبلغ مزبور مورد تأييد قرار گرفت. اين، اولين قدم آمريكا در حمايت مالي از اسراييل بود. دومين تصميم كه بر خوشحالي اسراييليهاي افزود، ايجاد رابطه ديپلماتيك ميان اسراييل بود. دومين تصميم كه بر خوشحالي اسراييليها افزود، ايجاد رابطه ديپلماتيك ميان اسراييل بود. دومين تصميم كه بر خوشحالي اسراييليها افزود ايجاد رابطه ديپلماتيك ميان آمريكا و اسراييل ـ با تأسيس دفتر سياسي در تل آويو ـ بود. به دنبال تصميمات مزبور، كنوانسيون ملي دموكراتيك، طرحهاي متعددي در حمايت از اسراييل ارايه كرد. اسراييليها و يهوديان آمريكا، از حمايت قوي صد در صد خرسند بودند. بنابراين، در انتخابات رياست جمهوري سال 1948، در واقع، ارتباطي قوي بين يهوديان جامعه يهوديان آمريكا و حزب دموكرات ايجاد شد. گفتني است كه اين، همان حزبي بود كه تا اواخر دهه هفتاد در جهت حفظ منافع اسراييل گام برداشت. در زمينه پذيرش اسراييل در سازمان ملل متحد نيز، ايالات متحده آمريكا، تلاشهاي زيادي به عمل آورد و سرانجام در 24 فوريه 1949، اسراييل به عضويت سازمان ملل در آمد. موضوع ديگر، لغو تحريم نظامي و ارسال اسلحه به اسراييل از طرف آمريكا بود. سياستمداران آمريكا معتقد بودند كه تحقق بخشيدن به چنين موضوعي، برابر با اعلام جنگ عليه اعراب است.
نتيجه اصلي سياست آمريكا در شناسايي سريع اسراييل ـ بدون در نظر گرفتن حقوق فلسطينيها ـ تبديل جنگ داخلي در فلسطين به جنگ رسمي عليه اسراييليها بود. در پي تأسيس دولت اسراييل، حدود 770 هزار فلسطيني مسلمان و مسيحي آواره شدند. پس از پايان جنگ، اسراييل اجازه ورود اين آوارگان را به فلسطين نداد و مسئله پناهندگان فلسطيني، يكي از مسايل عمده خاورميانه گرديد. بيشتر اين پناهندگان در كمپهايي در سوريه، لبنان، اردن، غزه و ساحل غربي زير نظر سازمان ملل اسكان داده شدند. اساس سياست اسراييل، كاهش جمعيت اعراب در پي جنگهاي مختلف بود. طبق تحقيقات انجام شده يكي از محققين اسراييل، 70 درصد 400 هزار فلسطيني به دنبال عمليات نظامي يهوديان، فلسطين را ترك كردهاند. و سرويسهاي امنيتي وزارت دفاع اسراييل چنين وضعيتي را تدييد ميكنند. به غير از حملههاي نظامي آشكار عليه شهروندان فلسطيني كه به وسيله نيروهاي دفاع اسراييل سازماندهي ميشد، ترورهاي مختلفي تحت رهبري گروههاي زيرزميني، عليه فلسطينيها انجام شد. فاحشترين و فجيعترين عمليات تروريستي يهوديان، كشتار بيش از 250 نفر از مردان و زنان سالخورده و كودكان در روستاي دير ياسين است. نتيجه اين قتل و كشتار، پراكندگي جمعيت فلسطين بود. مناخيم بگين در كتاب خود مينويسد كه چگونه كشتار دير ياسين، بر ترس و وحشت اعراب افزود. جمعيت فلسطيني كه خطر اصلي براي دولت اسراييل محسوب ميگرديد، از فلسطين آواره شدند. بگين اين كشتار را گذر از تلخيها و نيل به شيرينها ياد ميكند. او همچنين ادعا ميكند كهترور ناشي از كشتار دير ياسين، دولت جديد اسراييل را قادر ساخت تا به دور از مخالفتهاي اعراب فلسطيني، موضوع خود را مستحكم نمايد.
موضوع رسمي اسراييليها در مورد بازگشت پناهندگان، زماني تحقق مييافت كه اسراييل در مرزهاي خود با تمام اعراب امنيت داشته باشد، اما مشخص بود كه اسراييل هيچگاه تمايلي به بازگشت فلسطينيها به سرزمينشان را نداشت. در اين راستا 949 قطعنامه شماره 194 سازمان ملل مبني بر بازگشت فلسطينيها به سرزمينشان و يا پرداخت غرامت به آنها عنوان كرد كه مورد مخالفت اسراييل قرار گرفت. ايالات متحده آمريكا اگر چه به قطعنامه مزبور رأي داده بود، ولي در عمل، همانند قطعنامه 181 براي تحقق آن تلاشي نكرد.
بدين ترتيب، واشنگتن بار ديگر تضاد در تئوري و عمل سياست خود را آشكار ساخت. با وجود مخالفت سازمان ملل متحد از طريق قطعنامههاي متعدد و مخالفت دول عرب و خود فلسطينيهاي ساكن كشورهاي عربي، تنها سياستمداران كاخ سفيد، مشوق سكونت فلسطينيها در كشورهاي عربي بودند.
از جانب اسراييل، بيت المقدس به عنوان بخشي جداندني از دولت اسراييل محسوب ميشد و حتي اسراييليها با بينالمللي كردن اين سرزمين ـ كه در قطعنامه تجزيه فلسطين نيز آمده بود ـ مخالفت كردند. اسراييل، بيت المقدس غربي را در جنگ 1948 و بيت المقدس شرقي را در ژوئن 1967، تصرف و اعلام كرد كه قدس به عنوان شهري يكپارچه و پايتخت ابدي اسراييل است. دولت اسراييل در سال 1980 به طور رسمي بيت المقدس شرقي را ضميمه خود كرد. ايالات متحده آمريكا در اين زمينه، سياست مشخصي كه بيانگر نقش يك قدرت بزرگ مداخله كننده باشد، از خود نشان نداد، اما بر خلاف اصول اعلام شده خود، در صدد برآمد تا به اسراييل رسميت بخشد. سياست واشنگتن در اين زمينه، مخالف سياست سازمان ملل بود.
اين بحث مشخص ميكند كه حمايت آمريكا از ايجاد دولت اسراييل، به طور اساسي و بنيادي مبتني بر ديدگاههاي سياسي داخلي بود، نه بر اساس محاسبات مربوط به منافع ملي آمريكا. در واقع، اكثريت وسيع تصميمگيرندگان كاخ سفيد، حمايت آمريكا را از ايجاد دولت يهود در سرزمين فلسطين متضاد با منافع حياتي تمامي آمريكا تلقي كردند. كليد فهم اين موضوع را كه چگونه و چرا تصميمات اساسي در مورد مسئله فلسطين در سال 48ـ1947 اتخاذ شد، ميتوان در نقش رييس جمهور آمريكا به عنوان بازيگر اصلي روند تصميمگيري يافت. نكته جالب توجه در اين زمينه، اين است كه تصميمات ترومن در مورد مسئله فلسطين، بدون نظرات مشورتي و يا اجماع كنگره گرفته شد و به طور كامل با توصيههاي مقامات رسمي وزارت خارجه و وزارت دفاع در تضاد بود. اين مطلب، بيانگر اين است كه گر چه تصميمگيري در زمينه سياست خارجي، مربوط به وزارت خارجه است، اما رييس جمهور، تصميم نهايي را اتخاذ ميكند.
در حقيقت، ميتوان گفت كه يك سنت ديرينه در تثبيت نقش كليدي رييس جمهور در تاريخ سياستگذاري آمريكا وجود دارد كه در نيمه دوم قرن بيستم، اين نقش، قوت بيشتري پيدا كرده است. كنگره، در حقيقت، نقش اساسي و ابداعي ندارد و بيشتر، داراي نقش انفعالي است، اما در زمينه حمايت مالي تصميماتخارجي، نقش اساسي ايفا ميكند و اين نقش از جهت قدرت قانوني آن و نفوذ و قدرت سياسي لابي طرفدار اسراييل در آن ميباشد. چنين روندي همواره در سياست خارجي آمريكا نسبت به خاورميانه حاكم بوده است و بويژه در دوره پس از جنگ 1967، خيلي برجسته و چشمگير مينمود، اما هيچ رييس جمهوري مانند ترومن در اتخاذ تصميمات مربوط به سياست خاورميانهاي آمريكا مستقل عمل نكرده است. اگر چه هنري كسينجر، مشاور امنيت ملي نيكسون در طول سالهاي 74ـ1969 نيز داراي چنين نقشي بوده است.
بدين ترتيب، وقتي كه سخن از گفتگو درباره آمريكا و اسراييل ميشود، اين نكته را نميتوان انكار كرد كه چنين روابطي، ريشه در سياست داخلي آمريكا دارد و ميتوان گفت كه هيچ يك از دولتمردن آمريكا نتوانسته است از طريق قرار دادن اسراييل به عنوان سرمايه استراتژيك براي ايالات متحده آمريكا در جهت منافع ملي آمريكا در خاورميانه جامه عمل بپوشانند. انگيزههاي ترومن صد در صد برگرفته از محاسبههاي سياست داخلي آمريكا است. چنين عملكردي به طور چشمگير و مؤثر، موقعيت اين كشور را در خاورميانه متزلزل ساخت و موجب تيرگي روابط آمريكا با اعراب و تضعيف سياست واشنگتن در صحنه بين الملل گرديد. پيدايش اسراييل، به درگيري بين فلسطينيها و يهوديان منجر گرديد كه سالها خشونت، بيثباتي و جنگ را در خاورميانه به دنبال داشت و منطقه را به صحنه درگيري قدرتهاي بزرگ تبديل كرد. اعراب به لحاظ حفظ منافع امنيتي خود در قبال اسراييل، روابط خود را با روسيه تحكيم بخشيدند. علاوه بر اين، نقش آمريكا در پيدايش دولت اسراييل و حمايتهاي بعدي او از دولت جديد، به مخالفت افكار عمومي اعراب با سياست واشنگتن و ايجاد موانع پي در پي براي حفظ منافع ملي آمريكا در جهان عرب منجر گرديد.
اوج درگيري ميان فلسطينيها و يهوديان در جنگ، ميان ناسيوناليستهاي فلسطيني و ناسيوناليستهاي يهودي بود كه هر دو مدعي سرزمين فلسطين بودند. ايالات متحده آمرياك در اين درگيريها، تنها و كاملا از يك گروه ـ يعني يهوديان ت حمايت كرد. چنين سياستي، عملكرد و بازگيري آمريكا را به عنوان قدرتي بزرگ در اتخاذ استراتژي گروههاي درگير، مورد سؤال قرار داد. سؤال اساسي اين است كه چرا و چگونه فلسطينيها ـ كه خانه و سرزمين خود را از دست دادند و وضعيت امن را وانهادند و از سرزميني كه به آن علاقه تاريخي و فرهنگي داشتند، آواره شدند، مشروعيت تشكيل دولت را از دست دادند، ولي مهاجرت يهوديان از تمام دنيا به سرزمين فلسطين به عنوان يك حق قانوني قلمداد گرديد. بنابراين، جاي تعجب نيست كه اعراب با تشكيل دولتي بيگانه در قلب مرزهايشان مخالفت ميكردند. اگر چه دول عرب به تدريج در صدد پذيرش اسراييل به عنوان واقعيتي تحميلي هستند و از سال 1982 همه آنها چنين تمايلاتي را در زمينه ايجاد صلح با اسراييل، ابراز كردند، اما فلسطينيها همچنان آواره هستند و در دنيا مورد تبعيض قرار گرفتهاند. تلاش اسراييليها در عدم شناسايي ومشروعيت خودمختاري فلسطينيها و وارد نمودن سياستمداران واشنگتن به انكار ناسيوناليستهاي فلسطيني و حتي بازداشتن آمريكاييها از گفتگو با رهبران فلسطيني، تراژدي بزرگي در سياست خارجي آمريكا محسوب ميگردد.
در خاتمه، در پي سياست انهدام اسراييل كه پس از جنگ 1948 بين اعراب قوت گرفت، ايالات متحده آمريكا به اين نتيجه رسيد كه نسبت به حفظ امنيت و حيات اسراييل، تعهد اخلاقي داشته باشد. چنين تعهدي، به عنوان جزئي از منافع ملي آمريكا محسوب ميگرديد. تعهد مزبور، در عمل، تفوق كامل نظامي اسراييل را در قبال تمامي دنياي عرب، تضمين نمود. در خلال دهه 1950، واشنگتن، زمينه چنين تفوقي را از طريق تشويق فرانسه، كانادا و ساير كشورهاي غربي در تأمين تسليحات نظامي اسراييل با حمايت مالي آمريكا به وجود آورد. نتيجه چنين سياستي، برتري كامل نظامي اسراييل بود كه به عنوان ابزاري در جهت اهداف توسعه طلبانه در اختيار اسراييليهاي قرار گرفت و اسراييل قوي توانست با در دست گرفتن تسليحات مدرن و قدرت نظامي از طريق سياست بازدارندگي متكي به توان نظامي، ابتكار «سياست چانه زني» را در گفتگوهاي صلح خاورميانه به عهده گيرد، اما تحقق چنين امري، نه تنها منافع آمريكا را تأمين نكرد، بلكه به جنگ و تشديد بحران در خاورميانه منجر گرديد.
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 19 [SerialNo] => 18 [MTitle] => نگاهي به سياست آمريكا در پيدايش اسرائيل [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 1 [TLanguage] => 0 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 0 [Side_NS] => 0 [Side_B] => 1 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 0 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 1 [Book] => 120 [BArticlePageFrom] => 75 [BArticlePageTo] => 100 [Magazine] => 0 [MPublishDateS] => 0 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 0 [ArticleAddrInSite] => [FishWriter] => 3 [WriteDate] => 10/19/2004 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved