Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
«به نظر من مشكل يهود، نه اجتماعي و نه مذهب است، اگر چه زماني شكل مذهبي و يا اجتماعي به خود ميگيرد. مسئله [اساساً صبغة ملي دارد و براي حل آن، اول از همه بايد ما اين مشكل را در سطح بينالمللي طرح نماييم تا شورايي مركب از ملل متمدن به بحث پيرامون آن و حلّش همت گمارند. ما يك ملت هستيم ـ يك ملت».
اين ادعاي «هرتزل» كه يهوديان را «ملتي واحد» قلمداد مينمود، عليرغم تمامي مخالفتهاي نظري و عملي به عمل آمده از سوي مسلمانان و محققان آگاه و بيطرف، همچنان در واپسين سالهاي قرن بيستم به گوش ميرسد و وجود «اسراييل» بر پهناي جغرافيايي بينالمللي، گواه اين واقعيت تلخ ميباشد، تحولات سياسي اخير مبني بر مشروعيت بخشيدن به سلطة صهيونيستي در فلسطين، سازش كشورهاي اسلامي با اسراييل، تبديل «موضوع فلسطين» به مسئلهاي درجة دوم و يا سوم و اقدامات مأيوس كنندة ديگري ديگري از اين قبيل، منجر به جوانه زدن اين سؤال در ذهن هر محققي ميشود كه: به راستي علت ناكامي جهان اسلام در مقابله با اين پديدة استعماري چه ميباشد؟ چگونه است كه در گردونة زمان، تمامي تلاشها براي شكست اسراييل ره به جايي نبردهاند؟
پاسخ گفتن به اين سؤال و سؤالات مشابه، خود متضمن بررسيهاي گسترده و همه جانبهاي در اوضاع سياسي، اقتصادي و فرهنگي كشورهاي اسلامي و روابط بينالمللي است كه از حوصلة اين نوشتار خارج است. با اين حال، نكتهاي كه بديهي مينمايد آن است كه: «عدم شناخت دقيق و واقعي اسراييل» در كاهش ثمردهي تلاشهاي به عمل آمده، نقش مؤثري داشته است. بنابراين لازم است تا به دور از تمايلات و گمانها، اين پديدة سياسي ـ اقتصادي جداً مطالعه شده و از اين طريق بستر معرتفي مؤثقي براي سياستگذاريهاي آتي فراهم آيد. در همين راستا، جامعهشناسي سياسي اسراييل، سياستشناسي، اقتصادشناسي و فرهنگشناسي از اهميت و اولويت بالايي برخوردار ميگردند كه مؤلف در اين پژوهش عهدهدار انجام جزئي اندك از اين طرح كلان گرديده است. به همين منظور نخست به بررسي ساختار كلي جامعة اسراييل پرداخته ميشود. و سپس آسيبشناسي جامعة اسراييل آورده خواهد شد.
تحليل جامعه شناسانة اسراييل اين استنباط را فراهم ميآورد كه نُه كانون عمده به عنوان نيروهاي مؤثر در شكلگيري سياست جامعة اسراييل در سطح داخلي، منطقهاي و بينالمللي، فعاليت دارند. در اين نُه كانون كه از پايين به بالا هرمي را تكيل ميدهند، هرم اجتماعي جامعة اسراييل را ميتوان مشاهده كرد. در رأس اين هرم نخبگان يا برگزيدگان سياسي قرار دارند، و در انتها نيز ميتوان جوامع درزي، مسلمان و مسيحي را ملاحظه كرد. براي تعيين اين نه كانون لازم است اين لايههاي اجتماعي جداگانه مورد بررسي قرار گيرند.
حيات سياسي اسراييل جدا از ساختار حزبي حاكم بر آن، متأثر از يك گروه كوچك به نام «نخبگان سياسي» است كه در خلال سه دهه توانسته مقامات مهمي را در ادارات دولتي به خود اختصاص دهد. اين نخبگان را ميتوان به دو بخش عمدة نخبگان فكري و نخبگان عملي تقسيم نمود. منظور از بخش نخست، «هرتزل» و جمع طرفدار او ميباشد، كه براي اولين بار جرقههاي جنبش صهيونيستي را در جهان پديد آوردند. هرتزل، به قول «استفان زويگ» اين «پادشاه يهوديان»، هويت يهودي را در عرصة سياسي طرح نمود و جرياني را دامن زد كه به ايجاد دولت اسراييل منتهي گرديد. با اين حال با «يوسي مل من» همراه بود كه تمام اين وظيفة خطير را بر دوش «هرتزل» نيانداخته و از كسان ديگري همچون «بن گوريون به عنوان معماران اولية اسراييل ياد ميكند:
«در حالي كه بايد هرتزل را تصويرپرداز و پيامبر صهيونيسم سياسي و اسراييل دانست، [ليكن] بن گوريون مؤسس آن بود.»
در حقيقت «مل بن» با اين بيان نمادين از سطح نخبگان فكري گذر نموده به پيشگامان راه تأسيس اسراييل مشتمل بر «شارتن، «اشنكول» و مهمتر از همه «بن گوريون» اشاره ميكند كه در تاريخ «پدران مؤسس دولت اسراييل» لقب گرفتهاند. اين نخبگان از تجربة سياسي قابل توجهي برخوردار بوده و عموماً سن بالايي هم دارند. به زعم «برنادر ريچ» در «اسراييل» سرزمين سنت و منازعه» با پژوهش در پيشينة اين گروه مشخص ميشود كه ايشان داراي سوابقي نسبتاً يكسان ـ به جز در موارد ايدئولوژيك ـ هستند و جمع كثيري از آنها ريشه و اصالت خود را، بويژه در خلال دو دهة اول استقلال اسراييل، به دومين نسل از مهاجرين (14 ـ 1904) ميرساندند. قدرت اين نسل از مهاجران از منابع مشخصي ناشي ميشده كه مهمترين آنها داشتن مناصب دولتي است. به همين خاطر است كه اهداف و گرايشهاي رسمي در اين زمان شديداً از تمايلات و اهداف مشخصي تأثير ميپذيرد.
در ارتباط با جايگاه «نخبگان سياسي» در جامعة فعلي اسراييل، بيش از هر چيزي بحث بر روي همين طيف دوم است. چرا كه انديشة «هرتزل» در وراي مسائل سياسي جامعة اسراييل قرار داشته و همچنان بر افكار و آلام يهوديان مؤثر ميباشد. اگر چه نخبگان علمي در طي دو دهة اول استقلال اسراييل در مركز همة تحولات اين جامعه قرار گرفتهاند، ليكن با رسيدن به اواخر دهة 1960 مشاهده ميشود كه قدرت ايشان رو به افول ميگذارد. قوّت يافتنت دولت اسراييل، منتظم شدن امور اين جامعه و ورود گروهها و احزاب متعدد ديگري به حوزة مسائل اقتصادي، سياسي و فرهنگي، در كنار فرآيند كاهش يافتن تعداد اين نخبگان بر اثر فوت اعضاي آن منجر به زوال قدرت نخبگان علمي و كمرنگ شدن ارتباط ايشان با دولت در اذهان مردم ميگردد. البته اين به معناي از بين رفتن تمام عيار اين گروه نيست، بلكه بر عكس، به اقتضاي شرايط زماني و مكاني، آنها تغيير شكل و سازماندهي ميدهند و متعاقباً در قالب طبقة حاكمه در جامعة اسراييل ايفاي نقش مينمايند. ضمناً اين نخبگان اساساً از حيث ماهوي و پيشينة تاريخي، پديدهاي «غير نظامي» است، بدين معني كه «ارتش» و «نيروهاي نظامي» عليرغم نقش بسيار مهمشان در ساختار جامعة اسراييل، به هيچ وجه به عنوان بخشي از آن مطرح نبودهاند.
در تحليل جامعة اسراييل كه توسط «ح جنگي»، «موشه ماخوور»، «آليوااور» و با رويكردي «ماركسيستي» صورت پذيرفته، مؤلفان به حاكميت گروهي تحت عنوان «بوروكراسي كارگري» در جامعة اسراييل از دهة 1940 به بعد، اشاره مينمايند كه براي درك بهتر آن لازم است به بررسي ماهيت «سرمايهداري» موجود در اسراييل بپردازيم. به نظر اينان، ايدئولوژي حاكم بر اسراييل «سرمايهداري» نيست، بلكه تركيبي از عناصر «بوژوايي» و افكار و عقايد مسلط و بارز «جنبش كارگري صهيونيست» است. تعادلي كه بين اين دو حاصل ميآيد در تعيين سياست كلي ـ بورژوازي يا كارگري ـ بسيار مؤثر است. به عنوان مثال، ميتوان به اختلاف ميان «گلداماير» و «بن گوريون» از يك طرف و با «دايان» از طرف ديگر، بر سر اين مسئله كه آيا ميتوان از كارگران فلسطيني در اقتصاد اسراييل استفاده كرد يا خير؟، اشاره نمود. معضلاتي از اين قبيل و راه حلهايي كه اسراييل در پيش گرفته است، ميتواند ما را در درك اين مطلب ياري رساند كه اقتصاد اسراييل هميشه از ملاحظات سياسي تبعيت نموده و اين مطلب كليد درك ماهيت «طبقه حاكمة» اسراييل را در اختيار ما قرار ميدهد.
حقيقت اين است كه استعمار صهيونيستي به صورت يك فرآيند استعماري معمولي از سرمايهداري و در قالب ملاحظات سوداگرانه شكل نگرفت، زيرا اگر چنين بود نه تنها استفاده از كارگران فلسطيني و عرب مانعي نداشت، كه موجه هم مينمود. ليكن بوروكراسي كارگري صهيونيستي با اين تمايل مبارزه كرده و سياست «فقط كارگر يهود» را با توجه به اهداف سياسي خود، اشاعه ميدهد. بدين ترتيب ميتوان به تفوق «بوروكراسي كارگري» بر «عناصر بورژوا» در جامعة اسراييل پي برد، مطلبي كه از دهة چهل تا به امروز به انحاي مختلف خود را نشان داده است. اين نيروي غالب را مؤلفان مذكور «طبقة حاكمه» نام دادهاند كه براي اعمال نفوذ خود از سه اهرم دولت، آژانس يهودي و هيستادروت بهره ميجويد.
بوروكراسي مورد نظر با تسلط يافتن بر دستگاه عظيم دولتي، اتحاديهها و قسمت اعظم اقتصاد جامعه، عملاً به توان بالايي دست يافته كه حتي اجازة نظارت غير مستقيم بر بخش خصوصي را نيز به آن ميدهد. توضيح آنكه، چون اقتصاد اسراييل به طور كلي ـ اعم از دولتي يا خصوصي ـ وابسته به كمكهاي خارجي ميباشد، «بوروكراسي» توانسته با استعانت از مساعدتهاي مالي خارجي و اجراي سياستهاي گوناگون، نبض اقتصاد كشور را در دست بگيرد و از اين طريق آراي خود را بر ديگر بخشها تحميل نمايد. قدرت حيرتانگيز طبقة حاكمه نه تنها سازمانها بلكه افراد را به شگفتي واداشته و عملاً به «وابستگي و اطاعت» مجبورشان ساخته است، به طوري كه مخالفت و يا انجام عملي خلاف آنچه كه بوروكراسي ميطلبد، مجازاتاي سنگيني را به دنبال دارد.
بحث از ساختار حكومتي اسراييل و اجزاي مقّوم آن در حيطة مباحث اين نوشتار نبوده و محتاج انجام تحقيقات جداگانه ديگري است. آنچه در اينجا مد نظر ميباشد، جايگاه اين حكومت «جمهوري» در جامعة اسراييل است. حكومت اسراييل متشكل از مجلسي به نام «كنست» مشتمل بر يكصد و بيست نماينده براي چهار سال، رياست جمهوري كه توسط اكث نمايندگان پارلمان براي پنج سال انتخاب ميشود و نخستوزير است كه قدرت اجرايي بالايي دارد. ساختار اجرايي نظام اسراييل به علت عدم وجود يك قانون اساسي بر اساس «قوانين بنيادي» فعاليت مينمايد. اگر چه حكومت اسراييل جمهوري و مطابق با الگوهاي غربي ميباشد، ليكن از 1948 به بعد عملاً نظام سياسي تمركزگرا را به نمايش گذارده است. نظامي كه مبتني بر قدرتمندتر شدن هر چه بيشتر دولت استوار باشد. اگر چه اين وضعيت در سالهاي اخير قدري دستخوش تحول شده، اما «شاركنسكي» با انجام مطالعاتي چند نشان داده است كه نظام حكومتي اسراييل همچنان خصوصيات مقتدرانة قبلي خود را حفظ نموده و ساختارهاي نوين به وجود آمده همه به نحوي تحت سلطة قدرت مركزي قرار دارند و از داشتن مشاركت جدي در قدرت سياسي محروم هستند.
در كنار ساختار رسمي سياسي دولت اسراييل، بايد به سازمانهاي غير دولتي مهم ديگري اشاره شود كه به طرق مختلفي در حيات سياسي اين جامعه مؤثر بوده و از يك نگاه داراي روابط بسيار نزديك با مناصب رسمي ميباشند. از جملة مهمترين اين سازمانها ميتوان به «فدراسيون اتحادية كارگري» در اسراييل اشاره نمود كه نقش بسيار مهمي در امور اين جامعه به عهده دارد.
«هيستادروت» معادل عبري «فدراسيون» بوده و به معناي «فدراسيون اتحادية كارگري» است كه در مجموع يك اتحادية كارگري پيشرفته و نيرومند و با امكاناتي استثنايي را در اسراييل شكل ميدهد. تأثيرپذيري سياسي جامعة يهود از برنامههاي هيستادروت، برخاستن افرادي ذي نفوذ و مهم در تاريخ اسراييل همچون بن گوريون، لوي اشكول و گلداماير از درون همين سازمان و ... همگي از قدرت عالي اين «تشكيلات» در جامعة اسراييل حكايت ميكند، به گونهاي كه با تأسيس دولت اسراييل در سال 1948 باز هم اعتبار خود را از دست نداده و همانند يك «دولت در داخل دولت» به كار خود ادامه ميدهد.
گسترش بيش از حد «هيستادروت» نهايتاً نوعي تضاد را در درون اين سازمان ايجاد ميكند كه منفجر به تضعيف نقش آن در جامعة اسراييل ميگردد. هيستادرون به عنوان بزرگترين نماد استخدامي و «امپراتور اقتصادي» به يكباره متوجه ميشود بر خلاف ايدئولوژي سوسياليستي مؤسسان خود در طريق «كاپيتاليسم» قرار گرفته و تبديل به بزرگترين «كارفرما» شده است. اين معضل آن قدر جدي است كه ملاحظه ميشود حتي اشخاصي مثل بن گوريون ديگر چون سابق به اين نهاد اعتماد ننموده و سعي در حل اين تضاد مينمايند.
در كنار اين فدراسيون ميتوان به «سازمان جهاني صهيونيسم» اشاره كرد كه ضمن بنيان نهادن پاية دولت اسراييل در فلسطين، تا به امروز از طرق مختلفي در بقا و استمرار حيات آن مؤثر بوده است. اين سازمان در حقيقت قلب ساختار نوين به حساب ميآيد كه امور مختلف سياسي، اداري و اقتصادي را در سطح داخلي و خارجي زير نظر دارد. اعضاي اين سازمان از بزرگان دولت اسراييل بوده و در مراتب مختلف سياستگذاري و تصميمگيري حضور دارند. در ضمن فصول آتي، اين حضور را به نحو عينيتري بيان خواهيم نمود.
صهيونيسم اساساً در زماني اقدام به دولت سازي نمود كه هيچ نمونه و الگوي مناسبي براي كار خود در دست نداشت، چرا كه از داشتن سرزمين، تشكيلات قانوني و «اقتدار» تماماً محروم بود. لذا براي حل اين معضل بنيادين به «نيروي خارجي» رو نمود و سعي كرد با ايشان از در معامله وارد شود. اولين تلاشها در دربار عثماني صورت ميپذيرد كه نهايتاً چيزي به دنبال نداشته و صهيونيسم را متوجه بريتانيا ميسازد. در سال 1917 فرماندهي نظامي بريتانيا در قاهره به اين خواست رأي مثبت ميدهد و بدين صورت، فصل تازهاي از تاريخ فلسطين آغاز ميشود. نتيجه آنكه مشاهده ميشود «نيروي نظامي» از همان ابتدا در شكلگيري و سپس در استمرار حيات سياسي اين پديدة نوظهور، نقش داشته است. ساختار نظامي اسراييل مشتمل بر چند نهاد مهم «هاشومير»، «هاگانان»، «پالماخ»، «ايرگون»، «اشترون» و «ارتش» است كه كم و بيش همگي داراي اهداف و عملكردي سياسي ميباشند.
البته با دقت در ساختار و چارچوب ارت فعلي اسراييل معلوم ميشود كه سعي بر آن بوده تا اين بخش رسماً از حوزة سياست به دور باشد و اين پديدهاي است كه در خلال يك فرآيند تاريخي طولاني حاصل آمده است. با اين حال لازم است گفته شود كه اين تلاش كاملاً موفق و مثر ثمر نبوده است، چرا كه به گفتة «ميخاييل هاندل» هنوز هم دُكترين «ارتش سياسي» بر اسراييل حاكميت دارد و در نتيجه ارتش از طرق مختلفي بر حوزة سياست تأثير ميگذارد. از آن جمله: مشاورة دولت با ستاد فرماندهي ارتش و شركت فرمانده ارتش در نشستهاي دولت، اختلاط بين دو پست نخستوزيري و وزارت دفاع كه بعضاً رخ ميدهد و حضور سياسي افسران بازنشسته در عرصة سياست.
حيات سياسي ـ اجتماعي اسراييل اساساً داراي شكل پيچيدهاي است كه زاييده اوضاع جغرافيايي حاضر اسراييل، مشكلات اين جامعه و آرا و عقايدي است كه مؤسسان آن از مغرب زمين به عاريت گرفتهاند. احزاب در درون چنين ساختاري از نقش و جايگاه ارزندهاي برخوردار هستند. نظام چند حزبي در اسراييل اساساً ميراث زمان شيوف به حساب ميآيد. براي درك هر چه بهتر بستر مساعد رويش اين احزاب لازم است تا موضوعاتي را كه منجر به ايجاد نزاع و اختلاف و نهايتاً شكلگيري احزاب ميشوندن، مورد بررسي قرار دهيم. اهم اين مسائل عبارتند از:
اول ـ مسائل اجتماعي ـ اقتصادي: نقش و ميزان اهميت هر يك از دو بخش خصوصي و دولتي در امر توليد و مسئله تساوي اقتصادي و عدالت اجتماعي از جمله محورهاي مورد بحث در اين بعد بودهاند.
دوم ـ مسئله امنيت: چگونگي خاتمه دادن به نزاعهاي موجود و حفظ مرزهاي اسراييل از حملات اعراب، محورهاي عمدة اين بعد هستند.
سوم ـ سياست خارجي و چگونگي روابط خارجي اسراييل با ديگر دولتها، در اين حوزه اهميت دارند.
چهارم ـ مذهب و حكومت و اينكه جايگاه مذهب يهودي در جامعه و حكومت اسراييل كدام است، از موضوعات اصلي ميباشند.
به وجود آمدن ديدگاههاي مختلف پيرامون اين چهار موضوع، زمينة مساعد براي تأسيس احزاب و گروههاي مختلف را فراهم ميآورد و بدين ترتيب شكلگيري يك قطب حاكم و بلامنازع عملاً منتفي ميگردد. بررسي گستردهتر محورهاي مزبور اين مطلب را روشن ميسازد كه حوزة نفوذ ارزشهاي غربي در اسراييل بسيار وسيع ميباشد و عرصههاي مختلف زندگي، از قبيل: تحصيل، فعاليتهاي فرهنگي، مسائل معيشتي و ... را در بر ميگيرد. در اين ميان، آن چنان كه «ريچ» و «كيوال» اظهار كردهاند، فعاليتهاي سياسي جهت ادارة كشور تأثير بيشتر پذيرفتهاند، زيرا در اسراييل مردم به «احزاب» و نه «افراد» رأي ميدهند و از اينجا معلوم ميشود نبض سياست عملي اسراييل در دست احزاب ميباشد و اين بزرگان رهبران حزبي هستند كه با گزينش افرد، معرفي نامزدها و معلوم ساختن جايگاهشان در فهرست انتخاباتي، آتية سياست كشور را رقم ميزنند.
احزاب موجود در اسراييل را ميتوان با توجه به معيارهاي مختلفي، دستهبندي و بررسي نمود و اين به خاطر وجود تفاوتهاي متعددي است كه بين اين احزاب در سطوحي از قبيل «مسائل ايدئولوژيك»، «نحوة سياستگذاري» و حتي «شخصيت فردي رهبران احزاب» وجود دارد. نظر به جود همين تفاوتهاست كه در بُعد اقتصادي شاهد گرايشهاي حزبي متنوعي از ماركسيسم گرفته تا ليبرال سوسياليسم هستيم كه به نحوي با ايدئولوژي صهيونيستي پيوند خوردهاند. در حيطة مسائل سياسي و نقش دولت نيز، طيف گستردهاي از احزاب موافق و مخالف دخالت دولتي وجود دارند. گذشته از اين عوامل، معيار مذهب نيز وجود دارد كه احزاب و گروههاي موجود را به گروههاي مختلفي تقسيم مينمايد. در اين نوشتار به تبعيت از «اسراييل شاهاك»، احزاب اصلي و عمده اسراييل با توجه به گرايشهاي ايدئولوژيكيشان به احزاب دست راستي (و مركزي)، مذهبي و چپي تقسيم شدهاند كه به نظر ميرسد از شمول و قدرت تبيين بالاتري برخوردار باشد. در ادامه، اشارهاي به گروهها و جنبشهاي كه به هر دليلي در اين تقسيم بندي نميآيند، خواهيم داشت تا ديدگاه «شاهاك» را تكميل كنيم.
منظور از احزاب چپ، احزاب وفادار به مرام سوسياليستي است كه در مجموع در قالب «صهيونيسم چپ» نقش مهمي را در سياست اسراييل ايفا نمودهاند. وجود كانونهاي نزاع برانگيز در داخل اين طيف، گروههاي چپ متعددي را در اسراييل به وجود آورده كه از طريق اتخاذ سياستهاي واگرايي و يا همگرايي اثرات متفاوتي را در جامعه داشتهاند. عمدة اين كانونهاي جدال برانگيز عبارتند از:
اولـ سياست خارجي: اينكه در قبال مسئله مبارزه با امپرياليسم و حمايت از جنبشهاي سوسياليستي، آن هم در زماني كه اين مبارزه و يا حمايت در مقام تعارض با آرمانهاي صهيونيستي باشد، چگونه سياستي بايد اتخاذ كرد؟
دوم ـ مبارزة طبقاتي: در مقابل كارفرمايان يهودي فلسطين و جبهة سرمايهداري داخل صهيونيسم چه سياستي را بايد پيشه كرد؟
سوم ـ انترناسيوناليسم سوسياليستي: آيا در مبارزه با سرمايهداري فلسطيني بايد جداگانه يا متحد با كارگران ودهقانان فلسطيني عمل كرد؟
اختلافهاي موجود در اين سه محور، احزاب چپ را دچار تعدد و تنوع مينمايد كه مهمترين احزاب مطرح شده عبارتند از: مپاي، مپام، سياه، حزب كارگر، ماكي و راكاح.
تعداد گروههاي دست راستي افراطي از گروههاي كوچك دست چپي موجود در اسراييل كمتر نيست. اين گروهها در مقام شعار بيشتر به طبقات پايين اسراييل نظر دارند، جايي كه مردمانش فكر ميكنند دست راستيها تنها راه ممكن براي تغيير دولت در اسراييل و بهبود وضعيت آنها ميباشند. گفتني است كه احزاب دست راستي در مقام عمل چندان هم به فكر اسفبار مردم نيستند و علي رغم توانايي سياسي كه دارند، كمتر در اين زمينه فعاليت نمودهاند. البته اين وضعيت چندان هم غير منتظره نيست، زيرا «نميتوان در يك زمان هم از ثروت و هم از فقر دفاع كرد». مهمترين احزاب اين گروه عبارتند از: صهيونيستهاي عام، و ليكود.
احزاب مذهبي در اسراييل داراي پيشينة تاريخي طولاني ميباشند و از حيث سياسي نيز گرايشهاي مختلفي را به نمايش گذاردهاند. با تاسيس، «جبهة متحد مذهبي» در سال 1949، اگر چه موضعگيريهاي آنها تا حدود يكدست شد، ليكن به زودي اين جبهه از هم پاشيد و آنها عملكرد سياسي گوناگوني از خود بروز دادند. مهمترين احزاب مذهبي اسراييل عبارتند از: حزب كه مدافع سرسخت صهيونيسم سياسي است، حزب ملي مذهبي كه به جمع بين يهوديت با گرايشهاي سوسياليستي نوين در چارچوب صهيونيسم گرايش دارد وآگودات كه اصولاً رويكردي ضد صهيونيستي دارد و تاكنون چندين بار دچار انشعاب شده است.
گفتني است كه گذشته از سه گروه اصلي مذكور، احزاب و دستجات ديگري هم وجود دارند كه اگر چه در اين تقسيمبندي نميگنجند، ليكن از حيث سياسي تأثير زيادي برجامعه و حكومت اسراييل گذاردهاند. اين احزاب و گروهها غالباً متعاقب طرح يك موضوع بنيادين در جامعه، جهت ارائة راهكار مناسب به وجود آمدهاند. جدول شمارة (1) با اشاره به موضوعات اصلي كه امكان پيدايش اين احزاب را فراهم آوردهاند، به تقسيم بندي آنها نيز ميپردازد.(جدول شمارة يك)
با تامل در مرامنامه و سياست عملي كلية احزاب متعلق به اكثريت ميتوان اصولي را به مثابة اصول عملي مشترك حيات حزبي در اسراييل معرفي كرد:
الف ـ عليرغم تمامي اختلافنظرهاي موجود بين اين احزاب و گروهها، در وراي اين تعارضات ظاهري نوعي ارتباط مستقيم و يا غير مستقيم بين آنها و صهيونيسم سياسي اواخر قرن 19 وجود دارد. توضيح آنكه، بعضي از اين احزاب و گروهها اساساً براي صهيونيسم رسالتي الهي قايل هستند و بدين ترتيب دين خود را نسبت به صهيونيسم ادا نمودهاند. در طيف مقابل نيز مشاهده ميشود كه نوعي تأييد و نظر مثبت نسبت به دولت اسراييل وجود دارد و همة آنها تقريباً به نوعي آن را توجيه نمودهاند. با نظر به همين مطلب است كه «عبد معروف» در «دولت فلسطين و شهركهاي يهودينشين» مينويسد:
«اين احزاب با هدف اين كه روزي هستة جامعة صهيونيستي را تشكيل دهند پا به عرصة سياست گذاردهاند. اين احزاب نقش بارزي در تأسيس دولت يهود داشتهاند»
ب ـ ارزيابي در خصوص دموكراتيك بودن فعاليتهاي حزبي در اسراييل به شدت متفاوت است، به گونهاي كه شاهد طرح دو ديدگاه علمي متفاوت ميباشيم. ديدگاه اول توسط «مدينگ» در كتاب «پيدايش دموكراسي اسراييلي: 1967 ـ 1948» بيان شده است. او با استفاده از الگوي تحليلي «ليپهارت» و تطبيق آن بر اسراييل چنين نتيجه ميگيرد كه اسراييل در بين دو قطب دموكراسي اكثريتي و دموكراسي اجتماعي در حال نوسان بوده و در مجموع از زمان تأسيس تا كنون از چارچوب كلي دموكراسي خارج نشده است. متقابلاً «المسيري» و «استيونز» در كتاب «اسراييل و جنوب آفريقا» با استناد به تضييع حقوق افراد و جمعيتهاي عربي در اسراييل، دولت آن را با رژيم نژادپرستي آفريقاي جنوبي مقايسه ميكنند. نتيجه آن كه، دموكراسي اسراييل يك دموكراسي مبتني بر اصل «نژاد برتر» ميباشد كه اگر چه از يك حيث دموكراتيك مينمايد ولي از سوي ديگر نظامي استعمارگر و مستبد است.
ج ـ احزاب و گروههاي اسراييلي به طور كامل از ملاحظات اقتصادي جامعة اسراييل تأثير ميپذيرند به گونهاي كه ميتوان آنها را در قالب سه مفهوم اقتصادي «كيبوتز»، «موشاوا» و «موشاو» تقسيم بندي نمود.
جمعيت ومسائل جمعيتي از حادترين و قديميترين معضلات جامعة اسراييل به شمار ميآيد كه هنوز هم به نحوي دامنگير اين جامعه است و در سطوح مختلف اثرات گوناگوني را به دنبال داشته است. مطابق آمارهاي موجود، در نوامبر 1917 كه اعلامية بالفور صادر و منتشر گرديد، تعداد يهوديان موجود در فلسطين به 56670 نفر بالغ ميشد، يعني جمعيتي در حدود ده درصد كل جمعيت فلسطين. اين رقم در زماني كه بريتانيا قيموميت فلسطين را عهدهدار ميشود (1992) به 1/11 درصدد و در سال 1932 به 8/16 درصد ميرسد كه رقم چشمگيري نميباشد. بنابراين معلوم ميشود كه صهيونيسم در حساسترين دورههاي حياتي خود اساساً با مشكل نداشتن جمعيت كافي روبرو بوده و جمعيت يهودي موجود در فلسطين از حد يك اقليت بسيار كوچك فراتر نميرفته است. اسراييل براي رفع اين نقيصه، سياستهاي مختلفي را به كا گرفته و در نتيجه توانسته است به نوعي آن را جبران نمايد. با اين حال جمعيت فعلي اسراييل خالي از مشكل و داراي انسجام كامل نيست، به گونهاي كه در يك تقسيمبندي كلان با جمعيت يهودي و جمعيت غير يهودي مواجه هستيم و چون در احوال همين جمعيت يهودي تأمل نماييم، در درون آن رگههايي از اختلاف و شكافهاي قومي ـ نژادي متعدد مشاهده ميشود. مهمترين ويژگيهاي اين جامعه عبارتند از:
به اين معنا كه اكثريت حاضر نتيجة سياستهاي دولتي، موسوم به «مهاجرت» و «كوچانيدن» است كه در عرض چند سال توانسته يك اكثريت غير طبيعي را در اسراييل به وجود آورد. لذا آنچه هم اكنون در جامعة اسراييل تحت عنوان اكثريتت گفته ميشود، پديدهاي كاملاً مصنوعي است كه از حيث آسيبپذيري اجتماعي حائز اهميت بسياري است.
قوام جامعة اسراييل به استمرار فرآيند مهاجرت وابسته است به گونهاي، «گلداماير» رسماً اعلام كرد: «دولت جديد درهاي خود را بر روي تمام مهاجران يهودي، از هر نقطهاي كه به اينجا ميآيند كاملاً باز گذارده است»؛ «بن گوريون» آن را ضامن امنيت و بيمه كنندة سلامت اسراييل خوانده است. لذا تركيب جمعيتي اسراييل به شدت آسيبپذير است چرا كه بر مبناي مهاجرت بنا شده است.
همان گونه كه ملاحظه شد، جمعيت يهودي اسراييل از رهگذر فرآيند مهاجرت شكليافته و نكتة مهم آن كه، مهاجرتها به طور يكنواخت و از مراكز واحدي صورت نيافته است، بلكه از اكثر كشورهاي جهان يهودياني به فلسطين آمدهاند و لذا با مجموعهاي از يهوديان مواجهيم كه هر كدام داراي خصايص فرهنگي، آداب و رسوم و ... ويژه خودشان ميباشند. ويژگيهايي كه يادمان كشورهاي اولية محل زيست آنهاست.
اگر چه در اسراييل منابع فسفر، مس و سنگ شيشه وجود دارد كه از ارزش صادراتي برخوردارند و يا اينكه «بحر الميت» منابع معدني مهمي را در دل خود جاي داده كه ارزش اقتصادي قابل توجهي داشته و ميتواند به عنوان يك منبع سرمايهزا مطرح شود، با اين حال، جامعة اسراييل را بايد از نظر منابع طبيعي در رديف جوامع فقير به حساب آورد. با رجوع به ارقام موجود از وضعيت اقتصادي اسراييل مشاهده ميشود كه از زمان استقلال تا به امروز، اين جامعه روند رو به رشدي را تجربه نموده است و عليرغم عوامل بازدارندة مهمي همچون: مخالفت اعراب داخل و خارج، هزينههاي بالاي نظامي، مهاجرتهاي گسترده و ... اقتصاد اسراييل توانسته بر مشكلات خود ـ بجز در موارد استثنايي همچون دورة زماني سالهاي 7 و 1966 ـ فايق آيد.
دستيابي به «چرايي» اين امر، در گرو درك يكي ديگر از ويژگيهاي جامعة اسراييل است كه در ارتباط با چگونگي «جريان سرمايه» در اين جامعه قرار دارد.
جامعة اسراييل از جريان ثروتي هنگفت كه از خارج سرچشمه ميگيرد، و از نظر كميت و كيفيت در سطح جهاني بينظير ميباشد، بهرهمند است. به همين خاطر جامعة اسراييل در سطح بينالمللي از سوي عدهاي از پژوهشگران به «جامعه ممتاز» معروف گشته است. به عنوان مثال، در سال 1989 ده درصد از كل كمكهايي كه به كشورهاي عقبمانده شده، به اسراييل اختصاص داشته كه «اسكار گاس» ـ يكي از اقتصاددانان آمريكايي و از مشاوران اقتصادي دولت اسراييل ـ را واميدارد تا اعتراف كند:
«چيزي كه در توسعة اسراييل منحصر به فرد ميباشد، عامل جريان سرمايه از خارج به داخل است. در خلال 17 سال، از 1949 لغايت 1965، اسراييل 6 ميليارد دلار كالاي وارداتي و خدماتي، بيش از آنچه كه صادر كرده، دريافت نموده است و در مدت 21 سال، از 1949 لغايت 1968، اضافه واردات اسراييل متجاوز از 5/7 ميليارد دلار ميشود، يعني سهم هر اسراييلي در اين 21 سال چيزي بيش از 2650 دلار بوده كه رقم بسيار بالايي ميباشد.»
در ضمن بايد در همين ارتباط به فعاليتهاي ديگري از قبيل: جمعآوري اعانه توسط آژان يهود، اعطاي وام و ديگر تسهيلات اقتصادي نيز توجه داشته باشيم تا مفهوم واقعي «ممتاز بودن» جامعة اسراييل در سطح بينالمللي آشكار گردد. آنچه از رهگذر اين ملاحظات براي خواننده حاصل ميآيد، «وابستگي» جامعة اسراييل به منابع خارجي است، به گونهاي كه در سطوح مختلف سياسي، فرهنگي و اقتصادي ميتوان تجليات آن را ملاحظه نمود.
اكثر جمعيت اسراييل در شهرها ساكن هستند و در اين ميان ميتوان به سه مركز عمده اشاره كرد:
اول ـ شهر «بيتالمقدس» كه عنوان «بزرگترين شهر» و «مركز سياسي اسراييل» را ـ علي رغم استقرار وزارت خارجه در تل آويو ـ دارا ميباشد.
دوم ـ شهر تلآويو كه عنوان پايتخت را به خود اختصاص داده و به عنوان مركز معاملات اقتصادي و بانكي مشهور ميباشد.
سوم ـ شهر حيفا كه به خاطر تمركز صنايع دستي در آن، از شهرت بالايي برخوردار بوده و سومين شهر بزرگ اسراييل به حساب ميآيد.
اين سه شهردر مجموع تعداد قابل ملاحظهاي از مهاجران يهودي را در خود جاي داده و بدين صورت به جامعة اسراييل نمايي «شهري» بخشيدهاند. نتيجه آنكه «بخش غير شهري» علي رغم سهم بالايي كه در تأسيس و استمرار حيات جامعة اسراييل داشته، امروزه به شدت محدود شده و به روستاهايي چند منحصر ميشود. علت اين فرآيند آن است كه:
1. در ميان نيروي انساني يهوديان درصد كمي به كشاورزي اشتغال دارند، به گونهاي كه طي دهة 1920 فقط 4 درصد از نيروهاي فعال يهودي از حيث اقتصادي در اين بخش شاغل بودهاند. اين نسبت براي آلمان در سال 1907 معادل با 3/6 درصد ميباشد. بنابراين گرايش به سوي گسترش اين حيطه از فعاليت اقتصادي، از طريق توسعة نيروي انساني، كم بوده است.
2. نظر به اوضاع نامساعد فلسطين براي يهوديان و حاد شدن مسئله «زمين»، مشاهده ميشود بسياري از يهوديان به فعاليتهاي تجاري ـ بازرگاني رو ميآورند كه در قياس با بخش كشاورزي از امنيت و سوددهي بيشتري برخوردار است.
3. پناهندگان بسياري كه از كشورهاي آلمان و اطريش به اسراييل ميآيند، اكثراً شهرنشين هستند و لذا اين مهاجرتها به گسترش خصوصيات شهرنشيني در اسرايل، منجر ميشود.
نتيجة اين عوامل آن ميشود كه درصد شهرنشينان در جامعة اسراييل در سال 1948 به 16 درصد بالغ ميشد و اين در حالي است كه در چهار دهة گذشته اين رقم بين 10 تا 15 درصد در نوسان بوده است. ايجاد شهركهاي تازه، ورود پناهندگان و مهاجرين شهرنشين، سياست اسكان دسته جمعي يهوديان و مكانيزه شدن كشاورزي از جمله عوامل مهم ديگري هستند كه در سالهاي پس از تأسيس دولت نامشروع اسراييل، منجر به گسترش حوزه شهري در اسراييل شدهاند.
جامعة اسراييل از حيث «مسائل طبقاتي» مورد برداشتهاي متفاوتي قرار گرفته است. به گونهاي كه عدهاي آن را جامعهاي طبقاتي قلمداد كردهاند و عدهاي منكر آن شدهاند. در اين ميان يك حقيقت وجود دارد كه مورد قبول طرفين ميباشد و آن اينكه: جامعة اسراييل جامعهاي است مهاجرتي و لذا مشاهده ميشود، مهاجرين تازه وارد با مهاجران قديميتر در نوع تضاد و رقابت به سر ميبرند. به عبارت ديگر، مهاجرين تازه وارد از آنجا كه «مهاجرت» را برگ تازهاي از كتاب زندگيشان ميپندارند، دوست دارند تا جدا از پايگاه اجتماعي و شغلي سابقشان همچون ديگر مهاجران ـ كه از پيش به اسراييل آمدهاند ـ به مناصبي عالي دست يابند. ميزان بالاي توقعات و كمي امكانات جامعة اسراييلي عملاً نوعي رقابت را دامن ميزند كه از آن استنباطهاي متفاوتي صورت پذيرفته است. مؤلفان كتاب «جامعة اسراييل» اظهار ميدارند: وجود چنين تضاد و رقابتي در دورن جمعي واحد، منجر به از بين رفتن شرط لازم براي ايجاد يك طبقه يعني «انسجام و وحدت اعضاء» ميشود. بنابراين جامعة يهودي اسراييل اساساً نميتواند به صورت يك طبقه مطرح شود. نويسندگان كتاب مذكور جهت تبيين هر چه بهتر اين وضعيت به پديدهاي به نام «جامعة يهوديان اسكان يافته» استناد ميجويند. اين جامعه شامل افرادي ميشود كه از پدر و مادري مهاجر در اسراييل زاده شده و در همان جا رشد كردهاند. از آنجا كه افراد اين جامعه شرايط فرهنگي ـ اجتماعي متفاوتي را تجربه نودهاند، سعي ميكنند تا به نحوي از جامعة والدين خود فاصله بگيرند. «ژنرال دايان» در سال 1956 ميگويد: ما نسل اسكان يافتگان اسراييل هستيم و بدون كلاه خود و توپ قادر به ساختن يك خانه و يا كاشتن يك درخت نيستيم. لذا اين جامعه ضمن فاصله گرفتن از اعراب از يهوديان ديگر نيز متمايز ميباشد و وجود چنين تمايزاتي كليت و انسجام آنچه را كه «طبقه يهوديان» خوانده ميشود، به خطر مياندازد.
در طيف مقابل اين نظريه، اشخاصي قرار دارند كه ضمن قبول حقايق مربوط به جامعة اسراييل مبني بر وجود نوعي رقابت در درون جامعه و ظهور تفاوتهايي ميان فرزندان با والدينشان، معتقدند وجود چنين رقابتهايي نميتواند مانع از تشكيل طبقهاي به نام «يهوديان» در جامعة اسراييل بشود. از اين منظر، رقابتها داراي حالت منظومهاي ميباشند، بدين معني كه، اگر چه مهاجرين تازه وارد با مهاجرين قديمي در حال رقابتند و هر دوي اينها در رقابتي ديگر با جامعة اسكان يافتگان هستند، ليكن چون به مسئله اعراب ميرسند، همگي وارد يك رقابت تازه ميشوند. در اين رقابت، يهوديان به دنبال منفعتي مشترك ميباشند و نسبت به آن آگاهي لازم را دارند، بنابراين ميتواند به صورت يك طبقه مطرح شوند.
نتيجه آنكه، وجود ويژگيهايي از اين قبيل در جامعة اسراييل، آن را به جامعهاي منحصر به فرد در سطح بينالمللي تبديل مينمايد كه براي بررسي آن نميتوان به قالبهاي موجود ـ كه مبتني بر فرضياتي متناسب با جوامع كلاسيك سرمايهداري است ـ بسنده نمود ولازم است تا با تحليل جامعه شناختي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي آن به الگويي تازه دست يافت.
«من به كشوري ميرفتم كه هميشه در حالت حكومت نظامي بود و ارتش آن اراضي كشور همسايه را به روشي خشونت آميز در اشغال خود داشت» (از خاطرات موريس رايس فورس)
در بحث از ساختار نظامي اسراييل و ميزان نفوذ و گسترش آن در عرصههاي مختلف اجتماعي، از اين ويژگي به صورت مبسوطتري سخن به ميان آمد. در اينجا جهت تكميل بحث يادآور ميشوديم كه اسراييل از نظر بسيج نيروي انساني در مرتبة اول جهاني قرار دارد و ملاحظات امنيتي هنوز هم اولويت اول را دارد. به همين خاطر، ملاحظه ميشود كه «آمادگي نظامي» وضرورت آن از طريق آموزش و پرورش و همچنين برگزاري آداب و مراسمي ويژه، به كودكان اسراييل تلقين ميشود. نظام اجتماعي نيز به گونهاي شكليافته كه گواهي «اتمام خدمت نظام وظيفه» شرط داشتن يك حيات سياسي ـ اجتماعي فعال و رو به رشد ميباشد.
كافي است به آمارهاي مربوط به نيروي انساني و توان رزمي ارتش اسراييل (IDF) نگاهي انداخته شود تا صبغة نظاميگري جامعة اسراييل آشكار گردد. آمارهاي موجود معمولاً به صورت تخميني و قديمي هستند، با اين حال ميتوانند مفيد باشند. به عنوان مثال، مطابق تخمينهاي موجود، مجموعة نيروهاي نظامي در سال 1993 به 620125 نفر ميرسد. اسراييل همچنين درصد بالايي از توليد ناخالص ملي خود را به مسائل نظامي اختصاص ميدهد كه در سال 1982 اين رقم به 7/29 درصد ميرسد و در مقايسه با آمريكا (2/11 درصد)، شوروي (سابق) با 10 درصد و انگلستان (5 درصد) بسيار قابل توجه است.
طي دهة اول تأسيس دولت اسراييل، اعراب سازمانهاي سياسي قابل توجهي نداشتند و اين بدان خاطر بود كه:
1ـ تغييرات جمعيتي و تبديل شدن يهوديان به اكثريت جامعه و قرار گرفتن اعراب در «اقليت»، شوكي را ايجاد كرده بود كه شكلگيري هر گونه سازماني را با مانع مواجه ميساخت.
2ـ براي تأسيس اين سازمانها، احتياج به كادر رهبري مجرب و كار آزمودهاي بود كه طبيعتاً در دوران اوليه تأسيس دولت اسراييل، وجود نداشت.
3ـ نوعي احساس بيگانگي در اعراب نسبت به يهوديان وجود داشت كه اساساً به آنها اجازة تأسيس سازمانهايي را براي فعاليت در كنار سازمانهاي يهودي نميداد.
4ـ از آنجا كه ملاحظات امنيتي در اين دوره مهم و مورد توجه ميباشند، لذا فضاي شكلگيري سازمانهاي عربي بسيار محدود و نامناسب ارزيابي ميشود.
با گذشت زمان و شكلگيري دومين نسل از شهروندان اسراييلي، آشكار شدن اهميت فعاليتهاي سازماني به منظور وصول به اهداف و آرمانهاي گروهي، وقوع بعضي از تحولات جمعيتي در بخش اعراب از قبيل ارتقاي سطح علمي و تجربة عملي آنها و مهمتر از همه، كاهش گسترة نفوذ نظام حاكم بر اسراييل، فضاي مناسبي براي چنين فعاليتهايي فراهم ميشود. ظهور تعدادي اندك از رهبران عربي كه معتقد بودند فقط از راه تأسيس چنين سازمانهايي است كه ميتوان به اهداف كلان سياسي دست يافت، به اين روند سرعت بخشيد و بدين ترتيب سال 1967 به عنوان سال آغاز فعاليتهاي سازماني اقليتها در اسراييل معروف شد. در نتيجه احزاب و سازمانهاي متعددي تأسيس شدند كه از اين ميان ميتوان به «الارض» 1959 ـ به عنوان اولين تشكل رسمي ـ و يا سازمانهايي ملي همچون «كميتة ملي سران شوراهاي محلي»، «كميتة پيگيري امور شهروندان عرب»، «ابناء القريه»، جنبش مترقي ناسيوناليست»، «جبهة ناسيوناليست ـ سوسياليست»، و احزابي مانند «راكاح»، «فهرست مترقي براي صلح» و «حزب دموكراتيك عرب» اشاره داشت. با تامل در مرامنامه و عملكرد احزاب و گروههاي گفته شده ميتوان اين اصول كلي را استنتاج كرد: 1ـ حيات سازماني و حزبي اعراب را در اسراييل ميتوان در مجمع به دو جناح عمدة افراطي و معتدل تقسيم كرد. گروه معتدل به طور كلي خواهان مساوات كامل بين تمامي گروهها ميباشد و از روشهايي مانند برپايي تجمعهاي سياسي، اعتصاب و يا برپايي تظاهرات براي رسيدن به اهداف خود استفاده مينمايد كه از ميزان خشونت كمي برخوردار يباشند. مطالعات انجام شده توسط «دكتر سام ويلزيگ»، از بخش علوم سياسي دانشگاه «بارايلان»، نشان ميدهد كه در سال 1982 اعتراضات به عمل آمده از سوي اعراب در قالبهاي مذكور حدود 4/15 درصد از كل اعتراضات رخداده در اسراييل را شامل ميشد كه درصد قابل توجهي بوده و بيانگر اين حقيقت ميباشد كه جناح معتدل عربي تا ميزان زيادي به روشهايي دموكراتيك وفادار بوده است، اگر چه هيچ تضميني براي استمرار اين وفاداري وجود ندارد.
در طيف مقابل، گروههاي افراطي قرار دارند كه با دولت اسراييل و اكثريت يهوديان از در نزاع در آمدهاند. تأكيد بر ايدهآلهاي ناسيوناليستي و تحقق مساوات همه جانبه از طريق مبارزات مسلحانه از مشخصات عمده اين طيف به شمار ميآيد. با توجه به گذشت زمان نسبتاً طولاني از حيات اسراييل و عدم كارآيي روشهاي دموكراتيك و ديپلماتيك در تحقق آرمانهاي بيان شده، گمان ميرود در مقايسه با اين رويكرد، نسبت به جناح دوم اقبال و تمايل بيشتري در ميان اعراب وجود داشته باشد. در همين ارتباط پروفسور «سمي اسموها» كه پژوهشهاي متعددي در اين زمينه به انجام رسانيده، اظهار ميدارد: به نظر ميرسد كه نيمي از اعراب حق حيات دولت اسراييل را نفي ميكنند! عليرغم اين ميل باطني به گروههاي راديكال، اين جناح هنوز انسجام و همبستگي لازم براي تشكيل يك جبهه واحد را دارا نميباشد.
فعاليتهاي سياسي ـ حزبي مزبور را ميتوان با در نظر گرفتن معيارهاي نوع مذهب نيز مورد تأمل قرار داد. به طور كلي حضور مسلمانان در عرصة سياست و فعاليتهاي انتخاباتي چندان چشمگير نيست. علت اين امر نيز در عقيدة ايشان مبني بر مشروعيت بخشي ضمني به دولت اسراييل از رهگذر حضور در اين انتخابات است. گذشته از اين، ايدئولوژي اسلامي اساساً نميتواند اجازه حيات به دولت اسراييل را داده و با آن كنار بيايد. نتيجه آنكه، راه نزديكي و تفاهم كلاً مسدود ميباشد و به همين خاطر است كه ميبينيم گرايشهاي بنياد گرايانه در بين آنها از مقبوليت و مشروعيت بالاتري برخوردار هستند. تلاش اصلي اين گروهها معطوف به سازماندهي تشكيلاتي بنيادين در زمينة آموزش و پرورش، فرهنگ، اقتصاد و ... مي باشد كه بتوانند نقشي موازي با همتاهاي دولتي عهدهدار گردند و در بلند مدت تبديل به بديلي براي آنها شوند.
اين نمونههاي بديل اگر چه شايد نتوانند جاي نمونة دولتي را بگيرند، ولي اميد آن ميرود كه تبديل به دولتي در درون دولت حاكم شده و نوعي استقلال براي خود كسب نمايند. درست است كه عملكرد تشكلهاي به وجود آمده بر اين اساس، تا كنون درسطح پاييني بوده، با اين حال نبايد فراموش كرد كه همين تشكلهاي ساده و اوليه، از حيث تئوريك حامل شعار «اسلام راه حل [واقعي]» ميباشند و سعي مينمايند تا در آينده با ايجاد نوعي انسجام و همبستگي سياسي در بين خود، زمينة تحقق كامل آن را فراهم آورند.
اقليت دروزي نيز تا كنون دو تشكل بسيار مهم را سامان داده است؛ يكي «كميتة پيشگامان دروزي» و ديگري «حلقة دروزيان صهيونيست». كميتة نخست در سال 1972 و با سه هدف عمده به رهبري «شيخ فرهود قاسم» پا گرفت كه اين هدفها عبارتند از: اول، مبارزه با آنچه كه ايشان از عوامل موجود جدايي بين اعراب و دروزيها ميخواندند، دوم، از بين بردن طرح خدمت اجاري مردان دروزي در نيروهاي دفاعي اسراييل و بالاخره، ممانعت از بيرون راندن دروزيها از سرزمينهايشان. به زعم هواداران اين كميته، دروزيها هم «عرب هستند و هم مسلمان» و اين شعاري است كاملاً متفاوت با آنچه كه حلقة دروزيان صهيونيست مطرح كرده است، بدين مضمون كه دروزيان «نه عرب هستند و نه مسلمان». اين حلقه در سال 1974 و در واكنش به كميتة مذكور تشكيل ميگردد و مؤسسان آن تعدادي از دروزيها بودند كه توسط «يوسف ناصرالدين» رهبري ميشدند. هدف اولية اين حلقه حمايت از دولت اسراييل و نزديكي به اكثريت حاكم بود تا از اين طريق بتوانند حقوق دروزيان را در اسراييل حفظ نموده و آنها را در سلك مليت تازه درآورند. اتخاذ اين استراتژي، رهبران حلقه را بر آن داشته تا صراحتاً اعلام دارند كه اساساً در پي تشكيل هيچ حزبي، ولو در آينده، نبوده و همچنين با هيچ حزبي در ارتباط نميباشند.
نهم ـ جامعة عربي (اقليت): اقليت عربي اسراييل، مشتمل بر مسلمانان، مسيحيان و دروزيان ميباشد كه روي هم رفته جامعهاي كوچك را در اسراييل فعلي شكل ميدهند. تا كنون وضعيت سياسي، اجتماعي و اقتصادي اين گروه توسط محققان بسياري مورد پژوهش قرار گرفته و نظرگاههاي مختلفي در اين ارتباط اظهار شده است. سعي ما در اين نوشتار بر آن خواهد بود تا با طرح زواياي مختلف اين موضوع، امكان استنتاجي واقعبينانهتر را فراهم آوريم.
متعاقب تحولات بينالمللي دهة 1940 و تأسيس دولت نا مشروع اسراييل، جامعة اسراييلي به دو بخش يهودي و عربي تقسيم شد. تحولات جمعيتي از اين زمان به بعد بسيار متنوع است. گروهي از اعراب دست به هجرت زدند و در مقابل اندكي همچنان در خانه و كاشانة خود با تحمل سختي فراوان باقي ماندند. اين جمعيت در سالهاي بعد كمي گسترش يافت كه خود معلول عللي چند از قبيل: افزايش نرخ رشد اعراب، كاهش ميزان مرگ و مير اطفال به خاطر فراهم آمدن تسهيلات بهداشتي، الحاق بيتالمقدس شرقي و بلنديهاي جولان ـ از جمله مناطق عربنشين ـ به اسراييل، بازگشت مجدد اعراب به اراضي اشغالي و كاهش نرخ مهاجرت اعراب ميباشد. در ادامة بحث به وضعيت اقليت موجود در اسراييل و تغييرات اجتماعي كه در جامعة اسراييل در اين مورد صورت گرفته است، ميپردازيم.
تغييرات اجتماعي در ميان اعراب فلسطيني ريشه در سالهاي قيموميت انگليس دارد و عموماً تا كنون استمرار يافتهاند. اين تغييرات در سه حوزة روستا، شهر و قبيله قابل بررسي است.
روستاها به طور مشخص از 1948 به اين طرف، به طرق مختلف دستخوش تحول و دگرگوني شدهاند. ميزان اين تحول بستگي به وسعت، موقعيت، نزديكي و يا دوري آنها از جادههاي منتهي به مناطق يهودينشين و ... داشته است. عمده تغييرات در الگوي حيات خانوادگي و گستره نفوذ خانوادهها و موقعيت «هامولاها» بوده است. به عنوان مثال اگر چه «هامولا» همچنان به عنوان مركز اصلي شكلدهنده رفتار جمعي روستاييان مطرح ميباشد و كانون سياسي مهمي در انتخابات محلي به شمار ميآيد، ليكن جوانان، به ويژه كساني كه تحصيلات عالي دارند، به شدت با نقش پيتار و هدايتگرانة كهنسالان و حلقههاي سنتي پيشين، مخالفند و خواهان ايجاد تغييراتي در نظام آموزشي، نحوة پوشش و مواردي از اين قبيل هستند. در همين راستا، هامولا و الگوهاي اقتصادي آنها نيز از جذابيتشان كاسته شده و جوانان به كار در خارج از روستا گرايش پيدا كردهاند. در اين زمينه، شاهد هجوم فنآوري نوين و كاهش اهميت كار كشاورزي اعراب هستيم به صورتي كه درصد شاغلان عرب در اين بخش از 60 تا 65 درصد در سال 1947 به 2/58 درصد از 1958 و سپس 5/14 درصد در سال 1974 تنزل مييابد. اين درصد در سال 1989 به رقمي معادل 2/7 ميرسد كه نشان دهندة زوال موقعيت و اهميت اقتصاد مبتني بر كشاورزي اعراب در مقابله با فن آوري نوين ميباشد. هم اكنون شاهد آن هستيم كه بيش از نيمي مردان كارگر عرب در اسراييل به كارهايي در خارج از روستاها و يا شهرها مشغولند، كارهايي مثل امور ساختماني و خدمات شهري. اگر چه اينان سعي در حفظ ارتباط سنتي خود دارند و در آخر هر روز و يا هفته به روستاهايشان باز ميگردند، ليكن بايد پذيرفت كه تحولات اجتماعي در سطح روستا فرهنگ سنتي را تحت تأثير قرار داده و از صورت بستة اوليه خود خارج ساخته است. اثر اين تغييرات در حزوة سياست به خوبي آشكار و غير قابل انكار ميباشد، به گونهاي كه نقش سياسي هامولا محدود گرديده و افراد براي خود و تشكلهاي تازهشان اعتبار ويژهاي قايلند. در ضمن، در آمد حاصله به ايشان احساس استقلال بخشيده و گرايشهاي دموكراتيك را در ميان آنها دامن زده است. در نتيجة اين روند، كانونهاي قدرت تازهاي در روستاها شكل گرفته و حيات سياسي را دستخوش تحول ساختهاند. «مل من» از اين فرآيند تحت عنوان نوسازي روستاها ياد كرده، اظهار ميدارد كه «نوسازي به قيمت فدا شدن سنت قديمي» در روستاها و شهرهاي عربي حاصل آمده است.
اعراب شهرنشين عامل بسيار مهمي در مطالعات و تحقيقات مربوط به تغييرات اجتماعي به حساب ميآيند و نتايج حاصله از رهگذر اين پژوهشها ميتواند در حيطة مسائل اجتماعي و سياسي بسيار مفيد باشد.
وضعيت اعراب در شهرهاي مختلط و يا صرفاً عربنشين بيانگر وقوع تحولاتي چند در اين شهرها ميباشد. به عنوان مثال دكتر «مجيد الحاج» پيرامون اعراب شهر «شفاعمر» دست به پژوهش زده و به اين نتيجه رسيده است كه اين شهر با 20900 نفر سكنه شاهد تغييراتي در موقعيت هامولا بوده است. به اين صورت كه، اگر چه هامولا سلطه خود را همچنان حفظ نموده، ليكن مجبور به تعديل و بازنگري زياد نيز در سياستهاي خود شده و روابط جديد را با كانونهاي خانوادگي پيشه ساخته است. از نظر سياسي نوسازي نظام بستة انتخاباتهاي محلي را تحت تأثير قرار داده و درهاي اين كانون مهم از نظر هامولا را بر روي همگا گشوده است. نتيجه آنكه گروههاي پيراموني سابق كه چندان مطرح نبودهاند با گرايش به سمت مركز و ايجاد نوعي انسجام و همبستگي در بين خود سعي نمودهاند تا در منازعه بر سر قدرت شركت جويند. تحولات اجتماعي در سطح شهرها اگر چه يكسان نميباشد، ليكن در كل همه را متأثر و متحول ساخته است.
اعراب بدوي با توجه به ساختار ويژهاي كه از قديم دارند، يعني سطح پايين امكانات اجتماعيشان در دورة حاكميت عثمانيان، قيموميت انگليسيها و حاكميت دولت اسراييل، به راحتي در داخل روند دولتي قرار گرفتهاند. دولت اسراييل براي اين طوايف امكانات از قبيل رفاه بيشتر و تسهيلات اولية بهداشتي و آموزشي فراهم آورده و بدين صورت نظرشان را جلب كرده است، لذا مشاهده ميشود كه به طور داوطلبانه حاضر به همكاري با اسراييل و نيروهاي دفاعي ميشوند. با اين حال، گذر زمان و وقوع تحولات اجتماعي مهم در اين حوزه، منجر به سياسي شدن آنها و ايجاد موضوعات تازهاي در بستر سياستهاي «اعراب و اسراييل» شده است. نحوة وقوع و شكلگيري اين پديده بدين صورت بوده است كه دولت اسراييل در راستاي سياست دستيابي به زمين از طوايف و قبايل بدوي عرب تقاضا مينمايد تا در مناطقي مشخص سكني گزينند و اراضي خود را به اسراييلان واگذار نمايند.
بديهي است كه وجود تسهيلات بهتر زندگي، اعراب را نسبت به اين كار راغب ميسازد و لذا در مناطقي معلوم و مشخص ساكن ميشوند. اين اجتماعي متعاقبات متعاقباً به صورت كانونهاي قدرت در حوزة سياست در ميآيند و از آنجا كه وضعيت نسبي اين اعراب از حيث اقتصادي به تحصيلاتي بهبود يافته است، فرصت آنرا مييابند تا به مسائل سياسي بپردازند. بدين ترتيب نسبت به «قدرت سياسي» و جذب منافع بيشتر حساس ميشوند از طرف ديگر، اكثريت اعراب بدوي مسلمان ميباشند و لذا با گروههاي اسلامي داراي نقاط مشترك فراواني هستند كه امكان آن را به گروههاي اسلامي ميدهد تا از بين اين نيروي انساني متمركز به عضو گيري بپردازند. تبليغات گروههاي اسلامي و رشد روزافزون آگاهي سياسي در ميان جوانان اعراب بدوي منجر به پيدايش گروهها و سازمانهاي تازهاي شده است كه در پي حفظ منافع و حقوق اين قبايل ميباشند. خلاصه آنكه در جريان يك تحول اجتماعي قبايل بدوي از قالب نيروهاي پراكنده و غير سازمان يافته، تبديل به يك كانون اجتماعي متمركز ميشوند كه در حوزههاي مختلف صاحبنظر هستند.
«جاكوب ام.لاندو» پيرامون وضعيت فرهنگي اقليت عرب در اسراييل پژوهش گستردهاي را به عمل آورده كه در كتاب «اقليت عرب اسراييل: 1991 ـ 1967 (نگرشي سياسي»، در سال 1993 منتشر شده است. نظر به اين كه بعداً در مبحث آسيبشناسي اجتماعي به ديدگاه مخالف او اشارهاي خواهيم كرد، در اينجا سعي ميشود تا ماحصل تحقيقات وي را در اين زمينه كه در سه حوزة مهم آمده، منعكس نماييم:
«تحصيل» عمدهترين شاخص فرهنگي است كه قبل از هر عاملي نظر محققان را به خود جلب مينمايد. اين مسئله از مهمترين جلوههاي مبارزه بين گروههاي مختلف موجود در اسراييل است به صورتي كه ميتوان از آن به عنوان «كانون اصلي» ملاحظات فرهنگي در جامعة اسراييل نام برد. كانوني كه منجر به همگرايي و يا منازعة دو حزب و گروه و يا اقليت و اكثريت ميگردد. مهمترين ملاحظات فرهنگي در اين حوزه عارتند از:
1. آموزش در اسراييل داراي اهميت به سزايي است به گونهاي كه شاخصهاي مربوطه از سال 1948 تا امروز روندي صعودي داشته است.
ملاحظه ميشود كه كادر متخصص پرورش يافته در اسراييل به طور قاطع يهودي ميباشد و تعداد دانشجويان عرب با وجود قابل ملاحظه بودن هرگز درصد اميدوار كنندهاي را شكل نميدهد.
جامعة عربي اسراييل وضعيت مشكلي را پشت سر ميگذارد، چرا كه كودكان عرب در فضايي متأثر از سلطة بلامنازع يهوديان رشد ميكنند و بنابراين، فرهنگ آنها در معرض خطرات بسياري قرار دارد. در ميان عناصر فرهنگي يك جامعه، زبان از اثرپذيري و نمود بيشتري برخوردار است. لذا از آنجا كه مسلمانان بخش غالب جامعه را تشكيل ميدهند، جا دارد تا به جايگاه زبان عربي نيز نگاهي بكنيم. «لان دو» معتقد است كه زبان عربي در طول تاريخ نقش اجتماعي خود را در سطح بالايي ايفا نموده و قرآن اين كتاب الهي مسلمانان كه نماد هويت مذهبي و فرهنگي ايشان ميباشد، در اين راستا نقش بسزايي داشته است. اگر ما همچون نويسنده مشهور عربي ـ اسراييلي، «حنّا ابوحنّا»، «زبان» و «خاك» را دو مؤلّفه هويت هر مليت بدانيم در آن صورت به اهميت زبان براي اعراب در جامعة اسراييل پي خواهيم برد، چرا كه با فروريختن پاية نخست، عليالقاعده «زبان» نقش محوري مييابد. اصرار اعراب بر «حيات و گسترش» زبان عربي ريشه در ملاحظات مذكور دارد و در تمامي سطوح دولتي و رسمي هر دو زبان حضور دارند. البته در مقام عمل، اين زبان عربي است كه اهميت بيشتري مييابد و بسياري از تفاسير قانوني و فعاليتهاي روزمره با اين زبان صورت ميپذيرد. در نتيجه اهميت عملي زبان عبري و فرآيند اسراييلي نمودن شهروندان، مشاهده ميشود كه امروزه بيش از 30 درصد از اعراب زبان عبري را به عنوان زبان دوم خود آموختهاند، در حالي كه اين درصد در ميان يهوديان براي فراگيري زبان عربي مطابق آمار سال 1983 به 5/11 درصد ميرسد. در عين حال، مطابق نظام آموزشي اسراييل، فراگيري زبان عبري براي اعراب اجباري ميباشد و اين در حالي است كه تدريس زبان عربي براي دانش آموزان يهودي در قالب دروس انتخابي صورت ميپذيرد. وجود چنين تبعيض بزرگي در قبال زبان عربي، كميتة مركزي هيستادروت را براي مدت مديدي به بحث پيرامون تحقق عملي قانون رسمي بودن دو زبان عربي و عبري واداشت و اين كه چگونه ميتوان اين معضل ارتباطي را از سطوح رسمي دولت و فعاليتهاي روزمره مردم، همچون امور بانكي و تجاري، محو كرد. با اين حال تا كنون مسئله «زبان» به خاطر وجود فضاي نسبتاً باز ادبي، چندان مشكلساز نشده است. اديبان و نويسندگان عربي مجازند تا آثار خود را براي متقاضيان به زبان عربي چاپ و منتشر سازند و بدين ترتيب مجال آن را يافتهاند تا به اهداف خود در اين زمينه تا حدي جامه عمل بپوشانند. خلاصه آنكه، جامعة اسراييل جامعهاي است «دو زبانه» كه قانوناً دو زبان عبري و عربي را به رسميت ميشناسند، اما وجود تبعيض در مقام عمل و تلاش براي محدود كردن گستره زبان عربي، بذر بروز مخاصماتي جدّي را در جامعة اسراييل پاشيده كه تا كنون فرصت ظهور نيافتهاند و در آينده احتمال جوانه زدن آنها بسيار است.
در اسراييل روزنامهها، هفتهنامهها و نشريات متعددي منتشر ميشوند كه اعراب يا موضوع محوري آنها را شكل ميدهند و يا اينكه عملاً عهدهدار چاپ آنها هستند. از نظر «زبان» نيز مشاهده ميشود كه هم نشريات عربي و هم نشريات عبري زبان اجازه نشر دارند و از اين حيث، محدوديتي وجود نداشته است. در طول ده سال اول از تأسيس دولت اسراييل عمدتاً سه گروه از مطبوعات عربي وجود داشتهاند كه ريشه فعاليتهاي بعدي در اين زمينه را شكل ميدهند.
دستة اول، نمونههايي هستند كه از سوي هيستادروت مورد حمايت واقع شده و فعاليت ميكنند. متعاقب جنگ 1967، گسترة فعاليت اين نشريات محدود شده و رو به نابودي ميروند. در اين دسته ميتوانيم به هفته نامة «حقيقتالامر» اشاره بكنيم كه در سال 1937 تأسيس شده بود. روزنامة «الانباء» و سپس «اليوم» و «لقاء» نيز در همين دسته جاي دارند. اساساً اعراب نسبت به خواندن اين نشريات از خود اقبال چنداني نشان نميدهند و در نتيجه كار انتشار آنها به ركود ميانجامد. البته هيستادروت نيز از فعاليت تبليغاتي ـ مطبوعاتي خود دست بر نداشته و نشريات تازهاي را چاپ و منتشر مينمايد تا از اين طريق بتواند افكار عمومي بخش عربي را به نحوي تحت تأثير قرار داده و هدايت كند.
دستة دوم، مشتمل بر نشرياتي است كه از سوي احزاب و گروههاي منتقد حمايت ميشوند. در اين ارتباط ميتوان به دو روزنامة «الاتحاد» ـ با متني كمونيستي ـ و «العربي» اشاره نمود.
دستة سوم، نشرياتي را در بر ميگيرد كه بيشتر به عملكرد دولت اسراييل و ادارات تابعه، در بخش عربي نظر دارند. اين نشريات اگر چه داراي ديدي انتقادي ميباشند، ليكن به خاطر انجام تعديلاتي چند در روشهاي انتقاد خود توانستهاند حيات مطبوعاتي خود را استمرار بيشتري بخشند. به عنوان مثال، از دهة 1980 به بعد، نشريات متعددي بر پيشخوان روزنامهفروشيهاي اسراييل پيدا شدهاند كه به صورتي منظم و يا غير منظم چاپ ميشوند و بيشتر سعي در بررسي مسائل اعراب در مناطقي خاص را دارند.
شهرهاي بزرگ در اين مرحله از اهميت و توجه بيشتري برخوردار هستند. به طوري كه در «نزاره» هفتهنامة مشهور «السيناره» چاپ ميشود كه در كنار گزارشهاي محلي به موضعگيريهاي كلان سياسي نيز ميپردازد. «صليب خميس»، «الوطن» و هفتهنامة متعلق به «فهرست مترقي براي صلح» كه در نزاره و بدون نام ناشر و سردبير منتشر ميگردد، از جمله مطبعات ديگري هستند كه توانستهاند ضمن پرداختن به مسائل منطقهاي، مقالات سياسي خوبي را درج نمايند و از اين طريق در بين خوانندگان خود محبوبيتي كسب نمايند. به عنوان مثال، ميتوان به جنگ خليج فارس در اوايل 1991 اشاره نمود كه در اين زمان مطبوعات عربي به حمايت از صدام حسين ميپردازند و اين موضعگيري با عكس العمل مثبت اعراب موجود در اسراييل نيز مواجه ميشود.
اقبال گستردة اعراب به مسائل مطبوعاتي را اگر چه ميتوان در چارچوب مسائل فرهنگي جامعه عربي تبيين و تفسير كرد، با اين حال آنچه كه بيش از هر عامل ديگر اين پديده را توضيح ميدهد، آن است كه: اعراب به ميزان زيادي سنبت به اين روش براي دستيابي به اغراض سياسي خود اميدواري يافتهاند و اين امر معلول ناكامي ايشان در طرق ديگر ميباشد.
ادبيات و كار ويژة سياسي آن: ادبيات عربي عرصة بارز تجلي مسائل مربوط به زبان ميباشد و در كنار بخش عبري زبان سعي مينمايد تا حضور خود را همچنان پررنگ نگاه دارد. سؤال اصلي ادبيات عربي در اين دوره اين است كه آيا زبان عربي بايد در سطح محلي به حيات خود ادامه دهد و يا اين كه به عنوان يك عامل مهم در فرهنگ حاكم در آيد. در اين ارتباط ديدگاههاي مختلفي ارائه ميگردد كه در مجموع بيانگر تلاش دو گروه عمده ميباشد: گروهي كه سعي دارند زبان عربي را هر چه بيشتر به مناطق و محلاتي معين محدود سازند و گروهي كه از آن به عنوان زبان رسمي ياد كرده، خواهان حضور آن در تمامي مراتب اجرايي و قانوني كشور ميباشند. آنچه كه در پاسخ به اين سؤال بديهي مينمايد، همان گونه كه پروفسور «گئورگ قنازي» نيز متذكر شده، عامل ايدئولوژي است كه نقش زيادي در آن دارد. به همين خاطر مشاهده ميشود كه طيف دوم عملاً با مشكلات مالي و چاپي در عرصة انتشاراتي مواجه شده و به سوي نشريات روزانه و مطبوعات ديگر روي ميآورند. يكي از علل گسترش مطبوعات و اهميت ويژة آن در نزد نويسندگان عربزبان نيز در همين است كه اين نويسندگان سعي ميكنند تا از طريق مطبوعات ايدههاي خود را تا آنجا كه ميسر است، در ارتباط با موضوعاتي مثل روابط اعراب و اسراييل و به ويژه فلسطينيان، مبارزه براي تحقق مساوات كامل و ... بيان دارند و براي اين منظور از زبان عربي استفاده مينمايند تا ضمن بيان انديشه، بقاي فرهنگ عربي را نيز تضمين كنند.
جنگ سال 1967 از اين حيث داراي اهميت بسياري است و به گفتة شاعر دروزي «سميع القاسم» زايشي دوباره در ادبيات عربي به واسطة اين رويداد حاصل ميآيد كه علاوه بر خروج فرهنگ و زبان عربي از انزواي سالهاي پيشين، محدوديتهاي ساختار نظامي حاكم را كه از 5/1 سال قبل ايجاد شده بود در هم ميشكند و فضاي بازي را پديد ميآورد. با بهبود يافتن اوضاع اقتصادي، كار نشر سادهتر ميشود و بدين ترتيب مؤلفان عرب تا حدود زيادي احساس راحتي ميكنند. اين تحول فرهنگي آثاري سياسي به دنبال دارد كه مهمترين آنها انتقال بعضي از نويسندگان به جبهة ادبيات حلقة منتقدان و يا حتي نويسندگان رادكيال ميباشد. علت اين امر نيز آن است كه مشكلات اقتصادي ـ سياسي قبلي امكان تحقيق و نگارش را به همگان نميداد و لذا جمعي از نويسندگان بالاجبار به سوي كانونهاي دولتي روي ميآوردند تا از اين طريق تسهيلاتي را دريافت كنند، بنابراين با رفع اين موانع مشاهده ميشود كه دوباره به كانونهاي انتقادي و يا راديكالي مورد علاقة خود رجعت مينمايند. در همين دوره است كه حوزة ادبيات عرب آثار ارزندهاي را تحويل اجتماع ميدهد كه تا قبل از آن كمتر سابقه داشته است. به عنوان مثال، «عمر قزاوي» تاب «صهيونيسم و اقليت عرب در اسراييل» را به زبان عربي منتشر ميسازد كه در آن از دولت اسراييل به مثابة دولتي با ويژگيهاي نازيسم ياد ميشود و يا آثار شاعر ناسيوناليست عربي «محمود درويش» از لحن شديدتري برخوردار ميگردد. دولت اسراييل در مقابله با اين جريان ابتدا، ضمن چشمپوشي از خطر ترويج زبان عربي، فقط نسبت به محتواي كلام از خود حساسيت نشان داده و سعي ميكند به نحوي قلم نويسندگا عرب را از موضوعات سياسي ـ اجتماعي دور ساخته و به مسائل ادبي مشغول دارد. در همين ارتباط در سال 1988 توسط وزارت آموزش و فرهنگ اسراييل، كميتهاي به رياست «موفقخوري» كه خود فردي عرب بود، تأسيس ميشود. وظيفة اين كميته ترغيب نويسندگان عرب پرداختن به حوزههاي معمول ادبي بود و براي اين منظور جوايز ارزندهاي را تدارك ديده بود كه به اديبان برجسته اعطاء ميكرد.
تلاشهاي به عمل آمده از سوي دولت اسراييل، اگر چه منجر به تضعيف وحدت گروههاي عربي در اين حوزه شد، ليكن نتوانست كاركرد زبان عربي را در حوزة فرهنگ سياسي به طور كلي زايل سازد. به عنوان مثال، در دهة 1990 شاهد رقابت سه مجمع تخصصي از نويسندگان عرب با يكديگر هستيم: اول، «اتحادية عمومي نويسندگان عرب فلسطيني در اسراييل» در شهر نزاره به رهبري «جمال قوار» نويسندهاي كه از نظر سياسي از «فهرست مترقي براي صلح» به «حزب دموكراتيك» انتقال يافته بود. دومين كانون، «جامعة فلسطيني مردان ادب در اسراييل» واقع در شهر نزاره به رياست «احمد درويش» كه به «فهرست مترقي براي صلح» تعلق داشته و از همكاران فعال نويسندة مشهور «حنّا ابو حنّا» ميباشد. و بالاخره سومين كانون كه «اتحادية نويسندگان عرب در اسراييل» نام دارد و رهبري آن را «سميع القاسم» است عهدهدار ميباشد. جدا از اختلافات موردي موجود بين اين سه كانون، ميتوان به يك نقطه مشترك در بين آنها اشاره داشت كه همانا «اعتلاي كار ويژة سياسي زبان عربي» ميباشد. پس ميتوان گفت كه زبان عربي در قالب ادبيات توانسته است ضمن ارائه كار ويژههاي ارتباطي ـ فرهنگي خود نقش فعالي در سياست نيز ايفا نمايد. اين جريان در مقابل جريان موسوم به «ادبيات سياسي اسراييل» قرار دارد و اهميت آن با درك ماهيت و توان جريان دوم بهتر و بيشتر آشكار ميشود.
با توجه به اينكه حيطة مسائل سياسي بسيار گسترده ميباشد و همان طوري كه قبلاً بيان شد، جامعة اسراييل نيز جامعهاي است كه به ميزان زيادي «سياسي» ميباشد، در اين قسمت صرفاً به سه حوزة مهم خواهيم پرداخت:
در ميان انتخابات مختلف مهمترين انتخابات را ميتوان انتخاب نمايندگان پارلمان اسراييل و انتخابات مربوط به تعيين اعضاي شوراي هيستادروت تلقي كرد. در ارتباط با انتخابات پارلماني از آنجا كه شرط «شهروند اسراييل بودن» در آن لحاظ ميشده و جمع كثيري از اعراب ساكن سرزمينهاي تحت كنترل اسراييل واقع در بيتالمقدس شرقي و بلنديهاي جولان اساساً از پذيرش «شهروندي» اسراييل سرباز زدهاند، مشاهده ميشود كه حضور و نقش اعراب بسيار كمرنگ ميباشد. اگر چه اين موضوع در زمانها و مكانهاي گوناگون از شدت و حدّت مختلفي برخوردار است، با اين حال آمارهاي ارائه شده از مشاركت همين جمع اندك ميتواند حقايق ارزشمندي را براي ما روشن سازد.
1. مشاركت اعراب در انتخابات پارلمان اسراييل رو به كاهش است. اين كاهش زاييدة سرخوردگي از پارلمان اسراييل و مصوبات آن ميباشد. به عنوان مثال «صليب المخميس» در مقالهاي تحت عنوان «آيا كنست يك پارلمان يكسان براي اعراب و يهوديان است؟» به اين سئوال پاسخي منفي داده و ايجاد تشكيلاتي جداگانه را براي اعراب خواستار ميشود.
خلاصة كلام آنكه، اعراب از نظر موقعيت سياسي در انتخابات پارلماني در جايگاه مهمي قرار گرفتهاند و اين بخاطر رقابت شديد بين احزاب يهودي است كه ارزش آراي آنها را بيش از پيش بالا برده است.
در ارتباط با هيستادروت، ميتوان گفت كه اين نهاد به عنوان يكي از بخشهاي مهم ساختار سياسي ـ اداري جامعة اسراييل كه نقش بارزي را در شكلگيري سياستهاي جاري ايفا مينمايد، از سوي اعراب مورد توجه بوده است و از اين رو شاهد حضور اعراب در آن هستيم. اين ارتباط از زمان قيموميت بريتانيا نشأت گرفته و با تحولاتي كه ايجاد ميشود به تدريج دراي آن بر روي اعراب گشوده ميشود، به صورتي كه در سال 1953 اتحاديه تجاري هيستادروت با اعراب ارتباط برقرار كرده و در سال بعد از آن، عدة كوچكي مشتمل بر 883 نفر كه اكثراً دروزي بودند، به عضويت كامل آن در ميآيند. ايجاد يك بخش عربي راه را براي حضور هر چه گستردهتر اعراب در هيستادروت باز كرد و در سال 1965 شاهد مشاركت نسبتاً خوب اعراب در شاخههاي مختلف آن بوديم. با وجود گسترة بسيار زياد عملكرد هيستادروت و وجود بعضي از تسهيلات قانوني براي اعراب ـ از قبيل اصل حقوق مساوي بين يهودي و غير يهودي ـ زمينة همگرايي و نزديكي كامل اعراب به هيستادروت هنوز هم فراهم نشده است و اين به خاطر وجود تبعيضات در درون اين بخش ميباشد كه در مقام عمل شديداً نمود دارند.
بحران رهبري سياسي اعراب داراي قدمت ديرينهاي است و ميتوان به طور مشخص بر روي زمان تأسيس دولت اسراييل انگشت گذارد. اگر چه از شدت اولية اين بحران تا حدود زيادي كاسته شده، ليكن هنوز هم نميتوان ادعا كرد كه به طور كامل حل شده است. در سال 1948 در پي حوادثي كه منجر به تأسيس دولت اسراييل شد، تعداد زيادي از رهبران سياسي خاك فلسطين را ترك گفته و يا از بين رفتند و در اين ميان تنها تعداد معدودي از شخصيتهاي برجسته در كرانه باختري و يا نوار غزه تحت شرايط بسيار بدي باقي ماندند.
از آنجا كه در ابتداي شكلگيري هر حركت منسجمي، اين رهبران محلي هستند كه ظهور ميكنند و كم كم به صورت رهبران سياسي بلند آوازهاي در ميآيند، در اسراييل نيز شاهد قد علم كردن اشخاص متعددي در بخشهاي مختلف مسيحي، مسلمان و دروزي ميباشيم. بيست سال اول تأسيس دولت اسراييل به طور كلي اختصاص به اين مرحله دارد. در طي اين دوره هيچيك از رهبران سياسي مسلمان نميتوانند خود را به مقطع ثانوي برسانند و عموماً شخصيتهاي مطرح و معروف در سطح محلي باقي ميمانند. علت اصلي اين پديده تا حدود زيادي آن است هك قدرت حاكمة اسراييل با انتصاب افراد معيني، سعي در هدايت اين حركتها كرده و تنها پس از جنگ جهاني دوم و رشد بنيادگرايي اسلامي است كه شاهد تغيير اين وضعيت و روي كار آمدن طيفي تازه از رهبران سياسي مسلمان با افكار جديد هستيم. طيفي كه در درون خود كساني همانند «عبد الله نيمر درويش» «رائد صلاح مهاجنا» و «ابراهيم سرسور» را جاي ميدهد. اما رهبري دروزي در قالب عالمان ديني و در درون اين جامعه قرار دارد كه با اتكا به حيثيت سنتي و مذهبيشاناين جامعه را پيوسته كنترل و هدايت كردهاند. در مقابل اين جريان مبتني بر حاكميت رهبران سنتي، تعدادي اندك از جوانان دروزي مشغول به خدمت در «نيروهاي دفاعي اسراييل» به همراه گروههاي كوچك روشنفكران ساكن در شهرها قرار دارند كه براي دستيابي به الگوي رهبري به دنبال ارائه بديلي نوين ميباشند. نزاع بين اين دو گروه در عين حالي كه سطح گستردهتري را فرا نگرفته، از اهميت بالايي برخوردار است. از مهمترين اشخاص مطرح در اين طيف ميتوان به «امين طريق، «خاني فس» و «جابر مؤادي» اشاره كرد كه از اعتبار مذهبي قابل توجهي برخوردار هستند. شايان ذكر است كه شيخ «امين طريف» در مقايسه با دو تن ديگر، هنوز هم به عنوان بزرگترين رهبر روحاني در نزد دروزيان اسراييل شناخته ميشود. در پرتو سياستهاي اتخاذ شده از سوي اين رهبران، دروزيان توانستهاند به پستهاي مهمي در درون سازمانها و ادارات اسراييل از قبيل صدا و سيما، وزارت آموزش و فرهنگ، دانشگاهها و ... دست يابند كه در مجموع آنها را براي نيل به اهدافشان ياري ميرساند.
رهبري سياسي در حوزة مسيحي داراي ويژگيهاي خاص خود ميباشد و به طور كلي در حوزة كاتوليك و ارتدكس يوناني، رهبران روحاني نقش سياسي را هم دارا بودهاند. به عنوان مثال، رهبر كاتوليكهاي يوناني «جرج الحكيم» از 1949 تا 1967 چنين نقش دوگانهاي را در حوزة مسيحي ايفا نموده و حتي در فكر كسب مقام رهبري كل اعراب نيز بوده است. اما از 1967 به بعد، بر اثر حوادث جامعة اسراييل و به ويژه جنگ 1967، اين وضعيت قدري تغيير مييابد و نقش رهبري مسيحي تا حدودي كاهش يافته و به درون مرزهاي محلي محدود ميگردد. از جمله عوامل مهمي كه در اين ارتباط بايد ذكر شود، فراهم آمدن امكان تحصيل يكسان براي همگان ميباشد كه در پي آن مسلمانان فرصت حضور در اين عرصه را يافته و پس از مدتي تحصيلكردگان مسيحي را محدود ساخته و خود رهبراني را به جامعة عربي عرضه ميكنند.
نتيجه آنكه، اگر چه در سه حوزة مسيحي، اسلامي و دروزي افرادي وجود دارند كه به شخصيتهاي بارز سياسي بدل شدهاند، با اين حال هنوز مرزهاي عقيدتي ـ ايدئولوژيك وجود دارد و امكان وصول به يك رهبري متحد در سطح اعراب بسيار بعيد به نظر ميرسد.
مسلمانان نسبت به گرايشهاي راديكالي از خود تمايل بيشتري نشان ميدهند و به گفتة دكتر «فاروق مواسي» نويسندة عرب اسراييلي، اين امر متأثر از عامل «مذهب» است. جوانان مسلمانان در دهه 60 ـ 1950 به گفته اين نويسنده تا حدود زيادي از مذهب جدا ميشوند و در پي پيدا كردن جايگزيني براي آن بر ميآيند، اما با ورود به دهة 80 ـ 1970 به يكباره ميزان توجه به اسلام و تعاليم آن فزوني يافته و حركتهاي راديكالي حياتي دوباره ميگيرد. علت اين تحول نيز در پيروزي امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي ايران ميباشد كه در مقام عمل، پرده از توان بالاي اسلام جهت ايجاد يك حكومت واقعي بر ميدارد و مسلمانان را به نيروي نهفتة درونشان آگاه ميسازد. بناي مساجد، تأسيس مؤسسات جداگانه براي دختران و پسران، برپايي جلسات مختلف درسي براي تعليم قرآن و احكام اسلامي و اعمالي از اين قبيل، تماماً بيانگر آغاز حيات مجدد گرايش به اسلام در ميان مسلمانان ميباشد. در اين ميان، جوانان عرب مشغول به تحصيل در دانشگاههاي كرانة باختري و بويژه در دانشگاه نابلس و «حبرون» شديداً از اين فرآيند متأثر ميشوند و پس از بازگشت به مناطق زندگي خود، اقدام به ترويج اين ديدگاه مينمايند. انجام چنين فعاليتهايي نهايتاً منجر به شكلگيري حركتهاي ضد صهيونيستي و معارض با دولت اسراييل ميشود كه امروزه تحت عنوان «حركت اسلامي» در اسراييل مطرح است. اين حركت به طور صريح اعلام داشته كه خواهان جمع بين مذهب و سياست و سرانجام تشكيل يك وحدت عربي ـ اسلامي براي مقابله با صهيونيسم و دولت اسراييل ميباشد.
جامعة مسيحي از نظر سياسي داراي دو گرايش عمده ميباشد. گروهي كه خواهان رشد قدرت سياسي بودهاند و بدين منظور استراتژي نزديكي به قدرت حاكمه را پيشة خود ساخته و از تمايلاتي ناسيوناليستي عربي خود تا حد امكان فاصله گرفتهاند. حضور گستردة اين گروه در صحنههاي سياسي و همكاري با احزاب و گروههاي مختلف و از آن جمله حضور مؤثر در هيستادروت، نمود عيني و نتيجة مستقيم اتخاذ چنين سياستي از سوي اين گروه ميباشد. در مقابل، دولت اسراييل نيز متاقبلاً با آنها وارد نوعي روابط ويژه شده و سعي كرده تا با دادن امتيازاتي در زمينة حفظ ميراث تاريخي و مذهبيشان، راه را براي نزديكي هر چه بيشتر اين اقليت به اكثريت يهودي هموار سازد. اسراييل در اين راستا از سياست «اتحاد» و نه «شبيه سازي» استفاده نموده است و اين بدان خاطر است كه ميخواهد با حداقل خطر ممكن، زمينة جداسازي مسيحيان را از جامعة عربي فراهم آورده و مسلمانان را در وضعيتي دشوارتر قرار دهد. گروه دوم در ذيل گرايشهاي راديكالي مبتني بر ناسيناليسم عربي قرار داردد و مسيحياني را در بر ميگيرد كه جهت شكلدهي به هويت مستقل خود نوعي مليگرايي افراطي را پيشه ساخته و از در ناسزاگاري با قدرت حاكمه درآمدهاند. نظر به خصلتهاي ويژة مسيحيان ارتدكس ميتوان حدس زد كه اكثر پيروان اين نحله از ميان ايشان ميباشند.
اما در ارتباط با جامعة دروزي اين نكته قابل ذكر است كه: اگر چه دروزيان قديمي و ميانسال به طور صريح به دولت اسراييل وفاداري ميورزند و سياستهاي ايشان كلاً در چارچوب قرار دارد، با اين حال، حكم دربارة تمامي دروزيان جوان صادق نيست. پارهاي از نسل جوان جامعه دروزي بر تبعيضات مختلفي كه در حق ايشان روا داشته ميشود، معترضند و رويكردي خصمانه را پيشه خود ساختهاند. اين گرايش ضعيف در مقابل گرايش نخست كه ريشه در تاريخ و مذهب دروزي دارد و از قدمتي نسبتاً زياد برخوردار ميباشد، عملاً نميتواند كاري را به انجام برساند و همان طور كه «لان دو» اشاره مينمايد در درون سازمان اجرايي جامعة دروزي كه سياستهاي كلي را مشخص ميسازد، چندان جايگاهي ندارد. توضيح آنكه اين سازمان داراي دو بخش اساسي ميباشد كه در هر دو بخش آن نظري مساعد نسبت به اين رويكرد تازه وجود ندارد. اين دو بخش عبارتند از: «سالمندان دروزي»، كه در نهصد سال پيش و در پي انشعابي از گرايش اسلامي حاصل آمده است و ديگري «رؤساي مولاها» كه داراي خط و مشيي سنتي ميباشند. از آنجا كه تاريخ اجتماعي جامعة دروزي توسط اين سازمان عموماً رقم زده شده است، مشاهده ميشود كه دروزيان جمعيتي منزوي و بسته را شكل ميدهند كه خواهان حفظ هويت ممتاز خويش هستند و راي اين منظور با محدود نمودن حيطة فعاليتهاي خويش به حوزة معيشتي، سعي در بهبود وضعيت زندگي خود دارند و بس. اين بافت اجتماعي در كنار چنان ساختاري، طبيعي است كه چگونه سياستي پديد ميآورد: سياستي ملايم و همسو با سياست دولتي كه مترصد كسب منافع بيشتر است و از پرداختن به مسائل كلان طفره ميرود. تصويب بعضي از قوانين در پارلمان اسراييل در خلال سالهاي 64 ـ 1957 در حقيقت پاداش دولت اسراييل به اين سياست دروزيان ميباشد. مطابق مصوبات جديد، نام جامعة دروزي به عنوان يك اقليت رسمي در كنار ديگر اقليتها همچون اسلامي و مسيحي ميآيد و از مزاياي مربوط به اقليتهاي بهرهمند ميشوند. رسيدن به چنين موقعيتي براي جامعة دروزي كه داراي جعيتاندكي ميباشد، بسيار مهم و ارزشند تلقي ميشود، چرا كه در كنار اقليت بزرگي همچون اقليت اسلامي و با حقوق و مزايايي يكسان به رسميت شناخته ميشود.
عليرغم اين وضعيت سياسي مناسب، مشاهده مي شود كه جامعة دروزي است با دو مشكل عمده مواجه است: اولي مسئله نوسازي و اثرات آن بر جامعة دروزي است كه كم كم منجر به تضعيف بافت اجتماعي سنتي ميشود. دومين مورد مشكل «وفاداري» نسبت به دولت اسراييل ميباشد كه با ورود كشورهاي سوريه و لبنان به معادلات بينالمللي فلسطين از شدت وحدتي هر چه بيشتر برخوردار ميشود. علت اين امر آن است كه: دروزيان از يكطرف نسبت به يهوديان احساس تعلق مينمايند و اين ناشي از همسويي آنها با يهوديان در مراحل گذشتة تاريخ فلسطين ميباشد و از طرف ديگر با برادران دروزي خود در لبنان و سوريه داراي بنياني مشترك هستند. وجود چنين حلقههاي محكمي جامعة دروزي را بر سر يك دو راهي قرار داده كه خلاصي از آن بسيار مشكل مينمايد. جنگ 1982 اسراييل و لبنان و الحاق بلنديهاي جولان به اسراييل در سال 1981 منطقهاي كه داراي جمعيتي قابل توجه از دروزيان ميباشد كه از گردن نهادن به حاكميت اسراييلي تا به امروزه طفره رفتهاند، نمونههاي بارز اين تضاد هستند، تضادي كه به نفع جناح راديكالي وابسته به نسل جوان دروزي تمام شده و به آنها اين امكان را ميدهد تا از پاره پاره شدن هويت دروزي به هويتهاي فرعي اسراييلي، عربي، سوري، لبناني ... حداكثر استفاده را براي طرح آرا و عقايد خويش در جامعة يهودي ببرند و به سوي تشكيل يك قطب قدرتمند اجتماعي گام بردارند.
«اگر هويت را به معناي تعلق خاطر فردي به گروهي [و به طور كلي كانوني جمعي] در نظر بگيريم، آنگاه بايد بگويم كه مسئله هويت اقليتهاي اسراييل معلوم نيست چگونه است. اگر از آنها پرسيده شود كه «شما ... كه و چه هستيد؟!» جوابهاي پريشان و متفاوت ميدهند».
اقليت موجود در اسراييل به خاطر وجود شكافهاي متعدد سياسي ـ مذهبي، به طور جدي با معضل «هويت» مواجه است و سئوال «چيستي و كيستي» به گفتة لاندو، پاسخهاي متعدد و مختلفي مييابد. اساساً جامعة اسراييل يك جامعة بحران زده ـ از حيث هويتي ميباشد و طرفين درگير قضيه به نحوي با اين معضل روبرو بودهاند. در ابتداي ورود يهوديان، فلسطينيان به خاطر در اكثريت بودن عليالقاعده معضل هويتي نداشتند و اين يهوديان بودند كه كانون هويت بخشي را براي خود پيدا نميكردند. با شكلگيري دولت نامشروع اسراييل و اكثريت يافتن يهوديان، از يك طرف بحران هويت در بخش يهودي شكل ديگري يافت و از طرف ديگر اين بحران به بخش عربي هم نفوذ پيدا كرد. اعراب موجود در اسراييل خود را فلسطيني ميدانند و اين در حالي است كه عملاً تحت حكومت اسراييل به سر ميبرند! اين تناقض آشكار، صورت خام و سادة يك بحران عميق ميباشد و براي درك آن لازم است تا به شكافهاي ايدئولوژيك ديگري از قبيل مسلمان بودن و يا دروزي و مسيحي بودن نيز توجه داشته باشيم. مجموع اين ملاحظات تصوير پيچيدهاي از اقليت اسراييل به نمايش ميگذارد كه از وصول به يك هويت واحد نهايتاً بازماندهاند.
از نظر تاريخي تا قبل از 1968 شاهد معارضة دو فرآيند «ماهيتساز» در قلمرو اسراييل هستيم: «عربيسم»، در مقابل «اسراييليسم» كه هر دوي آنها در حوادث سال 1948 و شكلگيري دولت غاصب اسراييل ريشه دارد. تبديل شدن اكثريت عربي به يك اقليت در جامعة اسراييلي، اعراب را دچار شوكي مينمايد كه نتيجة آن از دست دادن موقعيت برتر آنان است. از طرف ديگر مشاهده ميشود كه دولت اسراييل سعي دارد تا براي رسيدن به اهدا سياسي خود تمامي افراد جامعة اسراييل را در زير لواي واحد «شهروند اسراييلي» متحد سازد و از اين طريق براي خود ماهيتي كاذب دست و پا كند، شكست كلية تلاشهاي سردمداران صهيونيستي ـ اعم از تاريخي، نژادي، مذهبي و ... ـ و نتيجه بخش نبودن سياست ترويج «شهروند اسراييل» در مجموع بخش يهودي اسراييل را در كنار بخش اقليت عربي دچار نوعي از بحران هويت ميكند. اما در جبهة اعراب براي مقابله با اين مشكل، «هويت عربي» طرح ميشود كه داراي دو مزيت عمده بود: يكي آنكه مسيحيان، دروزيان و مسلمانان را جدا از اختلاف نظرهاي ايدئولوژيك و مذهبيشان گرد هم ميآورد و راه را بر تفرقة اين گروهها و در نتيجه تقليل يافتن هر چه بيشتر تعدادشان مسدود ميكند. ديگر آنكه هويت «عربي» همانند يك كانال ارتباطي عمل مينمود كه اقليت موجود در فلسطين را به كل جامعة عربي متصل ميساخت و از اين طريق شوك حاصله از تغيير جمعيتي در اسراييل را تحت پوشش قرار ميداد. دوران جمال عبدالناصر نمونه بارز گسترش ناسيوناليسم عربي در مقابل فرآيند «اسراييلي شدن» ميباشد.
جنگ سال 1967 اين وضعيت را دستخوش تحول و دگرگوني ساخت. در اين سال است كه نطفة نوعي هويت ديگر مبتني بر اصل «فلسطيني بودن» شكل ميگيرد. اين معيار نوين از هويتسازي اگر چه همچنان ارتباط خود را با دنياي عرب حفظ ميكند، ليكن در مقابله با اسراييل از انگيزه و توان بيشتري برخوردار است. جدا از ضعف دنياي عرب در مقابله با اسراييل ـ كه هويت فلسطيني سعي داشت به نحوي آن را از دامن خود بزدايد ـ در داخل اسراييل نيز گرايشهايي منفي در بين بعضي از اعراب مشاهده ميشود كه هويت فلسطيني سعي در طرد آنها دارد. اين گرايشهاي مخرب تحت تأثير نوسازي، سكولاريسم و ارزشهاي دموكراتيك در جامعة يهودي اسراييل شكل ميگيرند. بدين صورت كه فرآيندهاي مذكور منجر به توجه و تمايل بعضي از اعراب به سوي «هويت اسراييلي» ميشود و در اينجاست كه هويت فلسطيني با مطرح كردن خود سعي مينمايد اين جرينها را تحت پوشش قرار داده از تقويت و گسترششان جلوگيري كند. در همين ارتباط «سمير درويش» در سال 1968، در نطق «روز استقلال» اظهار ميكند: بعضي از يهوديان درك اين مطلب برايشان مشكل است كه در اين مملكت، اعرابي وجود دارند كه از فرهنگ و ميراث خود دفاع ميكنند و بر همين مبنا آرزومند داشتن جايگاهي در دولت ميباشند. اگر چه «هويت فلسطيني» از درون اين جامعة تازه تأسيس تراوش مينمايد، اما به رغم تمامي ويژگيهاي مثبتي كه داشته، معضل هويت را حل نمينمايد، و آن را پيچيدهتر ميسازد. علت اين امر آن است كه: از اين زمان اعراب در بين سه جريان قرار ميگيرند: از يك سو هويت اسراييلي و از سوي ديگر هويت عربي و فلسطيني. اثرات هويت فلسطيني به همين اندازه محدود نميشود، بلكه در صحنة سياست عملي شاهد تولد «انتفاضه» هستيم كه نقطه عطفي در تقويت هويت فلسطيني به شمار ميآيد. عملكرد انقلابي انتفاضه ـ لااقل تا قبل از تحولات اخير آن ـ و انجام عملياتهاي متهورانه ـ به گونهاي كه وزير مسئول مسائل اعراب در سال 1989 تعداد آنها را بيش از 187 مورد ذكر ميكند ـ از سوي اعضاي انتفاضه، در فايق آمدن «هويت فلسطيني» بر «هويت اسراييلي» نقش به سزايي را ايفا مينمايد و عملاً معيار «فلسطيني بودن» را در بخش اقليت عربي بر دو معيار ديگر برتري ميبخشد.
گذر زمان و وقوع تحولات ديگري در جامعة اسراييلي، هنوز نتوانسته است از پيچيدگيهاي معضل هويت چيزي را بكاهد. «اسد قانيم» در مقالهاي پيرامون آيندة جمع عربي در اسراييل بر روي طيفي از اعراب انگشت ميگذارد كه در پي همگرايي و كنار آمدن با اسراييل هستند و اين در حالي است كه جمع قابل توجهي از اعراب هنوز بر گرايشهاي ناسيوناليستي عربي ـ فلسطيني خود تأكيد ميورزند. در يك رشته از پژوهشهاي علمي كه توسط كارشناسان روزنامه «الندوه» صورت پذيرفته، حيات طيف دوم در جامعة اسراييل به خوبي نمايش داده است. در ادامه هويت اقليت عربي را در ذيل سه عنوان اصلي اسلامي، مسيحي و دروزي مورد بررسي و تأمل قرار ميدهيم.
هنگامي كه از «دستجات مذهبي» سخن به ميان ميآيد، براي جمع كثيري از اعراب واژة مذهب به معناي «اسلام» ميباشد و به همين خاطر در اين نوشتار بحث از اسلام را مقدم بر مذاهب مسيحي و دروزي قرار دادهايم. اساساً مذهب عامل بسيار مهمي در «هويتسازي» در سطح خاورميانه به حساب ميآيد و لذا جا دارد تا به تأثيرات آن بر جامعة عربي اسراييل نيز پرداخته شود. اين معيار از آنجا كه نسبت به دو معيار قبلي ـ عربي و فلسطيني بودن ـ از شمول بيشتري برخوردار ميباشد و حوزهاي با جمعيت بالغ بر چندين ميليون نفر را در بر ميگيرد، داراي توان بالقوه زيادي است كه نمود عيني آن را ميتوان در تأسيس سازمانهايي از قبيل «الحماس»، «الجهاد الاسلامي» و ... مشاهده كرد. از طرف ديگر تركيب دو عنصر ناسيوناليسم و اسلام معيار تازهاي به نام «اسلام ناسيوناليستي» را ايجاد كرده كه از مقبوليت بالايي در ميان اعراب برخوردار است. حركت اسلامي به طور كلي با نفوذ و سلطة يهوديان بر مسلمانان مخالف ميباشد، و خواهان تأسيس دولتي اسلامي در اين منطقه و سپس در كل خاورميانه است و با گرايشهاي سكولاريستي موجود در درون جامعة عربي اسراييل نيز سر ستيز دارد. در اين ميان، وضعيت اعراب دروزي قدري متفاوت است. همان گونه كه قبلاً يادآوري شد، اين دسته از اعراب به خاطر بهرهمندي نسبي از تسهيلات دولتي، نسبت به اسراييل و «حلقة اسراييلي» گرايش يافته و از آمادگي بالايي براي ورود به اين حلقه برخوردارند. حضور داوطلبانه در صفوف نيروهاي دفاعي اسراييل نمونة بارز اين آمادگي و تمايل است. با اين حال صدور يك حكم كلي و واحد براي اين گروه چندان هم ساده و صحيح نيست. اين امر نيز در كاهش حمايت اعراب بدوي از احزاب يهودي نقش دارد و نشاندهندة شكلگيري جريانات تازهاي در داخل اين گروه است. در همين ارتباط شايان ذكر است كه اولياي امور در اسراييل نسبت به ايجاد نوع جديدي از شهروندان كه «فلسطيني ـ اسراييلي» ميباشند از خود تمايل بسياري نشان داده و براي تحقق آن به اختصاص بودجه و انجام كاوشهاي علمي آكادميك همت گماردهاند. نتيجة عملي اين سياستها، تولد نسلي از اعراب ميباشد كه صراحتاً اعلان ميدارند: «من يك فلسطيني و شهروند اسراييل هستيم»! اين افراد در حيات اجتماعي به سادگي تشخيص داده ميشوند، چرا كه نسبت به ايدهآلهاي مسلمانان، احساس بيگانگي ميكنند و داراي سلوكي محتاطانه هستند. كساني كه چون به درون منازل ايشان قدم گذاريد، مشاهده ميكنيد كه يك اطاق خود را به سبك سنتي دكور بندي نمودهاند و ديگري را به شكل مدرن (و يهودي).
جامعة مسيحي با توجه به اين سياست كلي كه سعي در بريدن از مسائل سياسي دارد ـ جدا از گروهبنديهاي متنوع خود همچون كاتوليك و ارتدكس ـ از بحران هويت كمتري رنج ميبرد. لذا در سطح مطبوعات مسيحي با طرح سؤالاتي جدي پيرامون «هويت» روبرو نيستيم و ملاحظه ميشود كه متقابلاً سياست «وزارت مربوط به مسائل مذهبي در اسراييل» نيز بر پاية بيان مشتركات هر چه بيشتر جامعة يهودي با اقليت مسيحي ميباشد. پژوهشهاي به عمل آمده در اين زمينه نشان ميدهند كه مسيحيان سعي كردهاند خود را بيشتر «عرب» بدانند تا فلسطيني و از اين طريق راه را براي همگرايي با دولت هموار نموده و خود را از مشكلات مربوط به وضعيت فعلي فلسطين برهانند. در اين ارتباط نقش كليساهاي تازه تأسيس در اسراييل كاملاً چشمگير است، زيرا ايشان از سياستهاي سنتي مبتني بر عدم دخالت سياسي كليسا در امور اجتماعي كناره گرفته و با طرح معاني جديدي از هويت گروه مسيحي، به شكلگيري چنين همگرايي كمك كردهاند. با اين حال جدا از اين گرايش غالب ميتوان به گرايشهاي خردتري نيز اشاره داشت كه در ذيل آنها افراد به «فلسطيني بودن» تمايل بيشتري از خود نشان ميدهند و بدين ترتيب نواي مخالفي را در جامعه مسيحي براي خود ساز ميكنند.
جامعة دروزي طي يك فرآيند تاريخي، گرايش زيادي نسبت به هويت مبتني بر «اسراييلي بودن» پيدا نموده كه از سوي دولتمردان اسراييل نيز با استقبال مواجه شده است، اگر وضعيت دروزيان در جامعة اسراييل را به عنوان اقليتي كه در جمع اقليتهاي اين جامعه از مقام پاييني برخوردار هستند، در نظر بياوريم، فهم اين تحول ساده خواهد بود. بديهي است كه شكلگيري دولت اسراييل فرصت مناسبي را براي دروزيان فراهم آورد تا از اين طريق بتوانند خود را بيشتر در جامعه مطرح نمايند و وضعيت معيشتيشان را بهبود بخشند. نتيجة اين گرايش همان طور كه توقع ميرفت، اختصاص يافتن امتيازاتي بود كه دروزيان به دنبال آنها بودند. با اين حال آن طور كه «لان دو» اظهار كرده است، اين تحول معيشتي در مرحلهاي منجر به پديد آمدن نتيجهاي معكوس ميگردد. «لان دو» از خلال مصاحبههايي كه با دو سازمان مهم دروزي در دهة 1970 به نامهاي «حلقة طرفدار صهيونيستهاي اسراييلي» و «راگاح ـ هاداش ـ كميته ابتكاري مُلهم از [انديشههاي] دروزي» به عمل آورده، به اين نتيجه مهم دست مييابد كه در درون اين جامعه تغييري نوين رخ داده است. بدين صورت كه دروزيان كمكم نسبت به وجوه مشترك خود با اعراب و فلسطينيان آگاهي يافته و در نتيجه احساس نزديكي به آنها مينمايند. احساسي كه حتي به آنها «عرب بودن» و يا «فلسطيني بودن»شان را يادآور ميشود. از طرف ديگر سرعت چرخة حوادث سياسي شدت يافته و عملاً دروزيان را به جبههگيري در مقابل جامعة يهودي وا ميدارد. از جملة مهمترين اين حوادث ميتوان به جنگ سال 1982 اسراييل با لبنان اشاره كرد. با توجه به حضور تعداد قابل توجهي از دروزيان در لبنان و سوريه و تلاش رهبران اين دو كشور در گسترش روحية ضد يهودي در درون دروزيان جهان، ميتوان حدس زد كه دروزيان اسراييل در جبههگيري خود بيشتر به سوي چه كساني تمايل پيدا مينمايند. مجموعة اين ملاحظات، جامعة دروزي را در حالتي ويژه قرار داده كه از يكطرف از پيوستن تمامعيار به يهوديان گريزان است و از طرف ديگر با اعراب نيز هنوز به توافق واحدي نرسيدهاند.
بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه اقليت موجود در اسراييل وحدت و انسجام لازم جهت تأسيس يك جامعة واحد را دارا نميباشد و شكافهاي موجود آنقدر عميق و گسترده هستند كه از شكلگيري چنين پديدهاي ممانعت به عمل آورند. سياستگذاران صهيونيست كه اساساً به دنبال چنين نتيجهاي بوده اند هميشه سعي كردهاند تا به نحوي زمينة پيدايش چنين وحدتي را از بين ببرند. تلاش به عمل آمده در راستاي بهبود وضعيت اقتصادي، اجتماعي اعراب و به ويژه دروزيان، ترغيب گروههاي مختلف به همكاري با يهوديان و دادن سهم و جايگاهي به ايشان در فرآيند سياستگذاري تماماً به اين منظور صورت پذيرفته تا از سوق يافتن اعراب ـ به خصوص جوانان ـ به سوي گرايشهاي اسلامي و شكلگيري يك جبهة راديكاليستي جلوگيري نمايند.
حوزه پنجم) موقعيت اقتصادي جامعة عربي: بررسيهاي اقتصادي به عمل آمده در جامعة عربي اگر چه با عنايت به عامل مذهب نتايج مختلفي را نشان ميدهد، ليكن در مجموع سير واحدي را به نمايش ميگذارند: مسيحيان عليرغم تقسيم شدن به شعب مختلف و دوري از مراكز عمدة اقتصادي، از حيث تحصيلات عالي، رفاه اقتصادي و زندگي شهري مقام اول را در ميان اقليت عربي به خود اختصاص دادهاند كه تا سال 1967 اين ضوعيت كاملاً مشهود است. مسلمانان اگر چه از نظر تعداد نفرات در رتبة اول قرار داشتهاند، ليكن هنگام بحث از مسائل اقتصادي مشاهده ميشود كه رتبة دوم را در ميان اقليتها داشتهاند. دروزيها نيز عليرغم تمام تلاشهايي كه به عمل آوردهاند، در رتبة سوم قرار دارند. (جدول شمارة چهار)
البته اين ارقام بدون در نظر گرفتن موارد مهم ديگري همچون دفتر رياست جمهوري، نيروهاي دفاعي اسراييل، وزارت دفاع و ... محاسبه گرديده است، با اين حال همين آمار ناقص ميتواند تا حدود زيادي بيانگر اغراض صهيونيسم حاكم بر اسراييل باشند. «موريس رايس فورس» پس از مسافرت به اسراييل و مشاهدة وضعيت اعراب گفته است:
«از وقتي به ياد دارم، هنگامي كه صحبت از فلسطين به ميان ميآمد، گوشهايم تيز مي شد. كشوري افسانهاي، سرزمين دوردستي ... كه پدرم برايم تعريف ميكرد كه سرزمين درختان پرتقال و آفتاب است و من آن را كشوري يهودي تصور ميكردم... من هنوز از جنبة استعماري مسئله آگاهي پيدا نكرده بودم و تصور نميكردم كه يهوديان بتوانند رفتار استثمارگران ديگر را پيش بگيرند.»
اما اين گونه به نظر ميرسد كه «رايس فوس» هنوز هم به كنه قضيه پي نبرده و بيشتر مراحل ابتدايي استعمار جامعة عربي نظر او را به خود جلب نموده است، چرا كه «رودنسون» از رهگذر تحليل روابط اقتصادي حاكم بر جامعه اعراب و يهوديان در اسراييل به اين نتيجه ميرسد كه در وراي اين استثمار حقيقتي تلختر نهفته است و آن اين كه:
«روابط اسراييليان و اعراب بيشتر رابطة غالب و مغلوب است تا رابطة استعماري و استثماري.»
جدول شمارة (1)
حقوق بشر
جنبش كارگري ـ جنبش تجديد نظر طلب ـ جنبش مذهبي
فن آوري مدرن
منزويان ـ اقتباس كنندهها ـ تشبه جويان
فعاليتهاي دانشجويي
دست راستي ـ دست چپي ـ بيتفاوتها
جدول شمارة (2): درصد دانشجويان دانشگاههاي اسراييل به تفكيك سال و گرايش مذهبي (1989ـ1980)
The arab minority in Israel: 1967 – 1991, p.74.:منبع
1-1980
5-1984
9-1989
3/95
3/93
1/94
7/2
1/4
4/3
7/1
1/2
9/1
3/0
5/0
6/0
7/4
7/6
9/5
54.394
59.929
64.880
جدول شماره (3): نسبت دانشجويان در مؤسسات عالي اسراييل به تفكيك رشته 9 ـ / 1988
The arab minority in Israel: 1967 – 1991, p.76.:منبع
جمع كل دانشجويان
15574
18.784
2.247
4.489
10.269
1.136
9.629
درصد دانشجيوان يهودي
92.3
95.7
94.8
91.9
93.4
95.9
95.8
درصد غير يهوديان
7.7
4.3
5.2
8.1
6.6
4.1
2.4
درصد مسلمانان
4.8
4.2
2.00
3.3
1.8
درصد مسيحيان
2.2
1.5
2.7
3.1
0.6
1.7
درصد دروزيها
0.7
0.4
0.5
0.8
0.2
The arab minority in Israel,P.16:منبع
خزانهداري (گمرك و...)
1747
35
2
دارايي (اموال شخصي)
3598
213
5.9
بهداشت و درمان
191624
1148
مسائل مذهبي
80
1
1.3
فرهنگ و آموزش
1667
21
كشاورزي
2420
75
دادگستري
922
7
امور داخله
774
29
3.7
جمع:
30.832
1.529