نظام تبليغاتى موجود جهانى براى تاثير گذارى بيشتر،در معرّفى شخصيّتهاى فرهنگى،
اقتصادى،علمى،سياسى،نظامى و...عملكردى تعريف شده دارد.
گروهى از شخصيتها هستند كه مطرح شدنشان راه و روش مورد نظر جهودان 1 را تقويت
مىكند.چنين اشخاصى حتّى اگر در گمنامى محض باشند به سرعت مشهور و بعضا بدل به
اسطوره مىشوند.آثار اين دسته نيز اگر چه قوى يا در خور توجّه نباشد با ستايشهاى فراوان-و
به ظاهر خود جوش!-روبرو مىشود تا حتما افكار عمومى نيز از آن استقبال كند.بسيارى از
برندگان جوايز«نوبل»،«اسكار»و...از اين دستهاند.
مىدانيم در فرهنگنامهها و دانشنامههاى مشهور دنيا،بنا نيست كه در وقت معرّفى هر
چهره،از«دين»او نيز-اقلا نظير روز تولّدش!-سخن بگويند؛امّا واقع اين است كه در پنهان،
چيزى تعيين كنندهتر از«سمتگيرى دينى يا ضد دينى»و به خصوص نوع نگاه نسبت به«يهود»،
1
.استاد فقيد احمد آرام مترجم توانا،كه واژههاى فراوانى را وضع نمود،با تأكيد گفته بود:«من به جاى صهيونيست
مىگويم جهود.هر جا كه يهودى بد را مىخواهم بگويم،مىگويم جهود.»
استاد آرام در اين گفتگو،همچنين با اشاره به اقدامات سابقهدار يهوديان بد در تحريف حقايق،به«تحريف»،لقب
«حرامزادگى جهودى»مىدهد.[ر.ك.به:ميراث ماندگار (مجموعه مصاحبههاى سال اوّل و دوّم كيهان فرهنگى) ،جلد اوّل؛سازمان انتشارات
كيهان؛تهران؛پاييز 1369؛ص 49،ستون اوّل. (به نقل از كيهان فرهنگى سال 1363 شماره 4) .]
واضح است كه در سراسر اين نوشته هر كجا از سلطه طلبى و نژاد پرستى يهوديان سخنى به ميان آمده باشد اشاره به
صهيونيستها دارد.
كليميان راستين كه مىكوشند تا به راه حضرت موسى (على نبيّنا و آله و عليه السّلام) بروند،خود نيز تحت ستم
جهودند.
بدون شك هر فردى كه در مجموع،افكار و نظرياتش،در راستاى اهداف سلطهگران
صهيونيست-اين مالكان بزرگترين و پرآوازهترين وسايل ارتباط جمعى بين المللى-باشد به
گونهاى مثبت،مطرح و مشهور خواهد شد؛و گرنه نه!
از همين نكته اخير به يك قاعده معتبر و جارى كه تقريبا استثناء ندارد 1 ،مىرسيم و آن
قاعده و اصل اين است:با هر اثر،هر كس و هر مشى و مرامى كه توسط وسايل ارتباط جمعى
جهانى،به گونهاى هماهنگ ترويج،تبليغ و تأييد مىشود بايد با شكّ،تأمّل و احتياط فراوان
روبرو شد.بخصوص بايد شيطنتهايى را كه در پس تعريفها و تمجيدها يا بدگويىها،نهان است
ديد و شناخت.
گروه دوّم كسانى هستند كه شخصشان نافى مشى جهودان است،ولى اين رويكرد در
آثارشان-كه بعضا به لحاظ هنرى برجسته و گرانسنگاند-چندان ديده نمىشود.
نظام تبليغاتى ياد شده آثار اين دسته را ترويج و شخصيّت اين افراد را تخريب مىكند. 2
گروه سوّم كسانى هستند كه شخصشان نافى مشى جهودان است و اين رويكرد با قوّت تمام
در آثارشان نيز مشهود است. 3
1
.خطاى مديران وسايل ارتباط جمعى جهانى در گزينشهايشان،تغيير و تحوّلات روحى در آفريننده اثر و جابجايى
كاركرد اجتماعى و فرهنگى بعضى آثار و مرامها را از چشم دور نداشتهايم ليكن مواردى از اين دست بسيار اندك و
ناچيزند.از اين گذشته به سرعت توسّط نظام سلطه،اصلاح مىشوند.باز كردن اين مطلب مجالى ديگر مىطلبد.
2
.فئودور داستايوفسكى نويسنده چيره دست روسى نمونهاى از افراد اين گروه است.
3
.دكتر«لوئى فردينان سلين» (Louis Ferdinand Celine) شايد بهترين نمونه فرانسوى افراد اين دسته باشد.
زنده ياد«جلال آل احمد»براى نخستين بار سلين (1961-1894 م.) را در سال 1344 ه.ش.به نويسندگان ايرانى
نماياند و درباره او گفت:«سلين كتابى داره به اسم«سفرى به آخر شب».اين كتاب به نظر من شاهكار ادبيات فرانسه
است.تو خود فرانسه هم قدرشو نشناختند.تو خود فرانسه هم تا زنده بود زدنش.از اين زندون به اون زندون.به عنوان
فاشيست و همكارى با پتن.بعد هم در تنهايى و-نميدونم-گرسنگى دق كرد مرد».[ارزيابى شتابزده،جلال آل احمد؛
مؤسسه انتشارات امير كبير؛تهران:1357صص 96 و 97.]
آنچه بر سر سلين آمد بىدليل نبود!وى با نگاشتن آثارى چون«حرفهاى پوچ براى يك كشتار» (1397م) «مكتب
اجساد» (1939م.) و«بدبيارىها» (1940م) .به دشمنى با يهوديان پرداخته و آنان را به باد انتقاد گرفته بود.[ر.ك.به:
تاريخ ادبيات فرانسه،جلد پنجم:قرن بيستم؛پير برونل و ديگران:نسرين خطاط و مهوش قديمى؛سازمان مطالعه و
تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت) :تهران:1378؛ص166.]
از سلين چنين نقل گرديده است:
فرانسه مستعمره صهيونيستها شده است؛ما مجال و جايى براى تفكر و نجات از دست يهود نداريم.آنها
فرانسويان را به موجوداتى تبديل كردهاند كه جز به ماديات به هيچ چيز ديگر فكر نمىتوانند فكر كنند و
جوانان ما را به منجلاب فساد،تنبلى و تن پرورى كشاندهاند تا مقابل آنها سر فرود آورند.[حقايق و
اباطيل در تاريخ بنى اسرائيل،فوزى محمد حميد؛ترجمه قبس زعفرانى؛مؤسسه فرهنگى نشر رامين؛
تهران:بهار 1380؛ص 269.]
سلين عليرغم التفات به خطر هيتلر براى فرانسه،به مقايسه او با لئون بلوم-نخستين يهودى كه در تاريخ فرانسه
نخست وزير شده بود-در ساليان پيش از جنگ جهانى دوم،مىپردازد و مىنويسد:
من به صراحت مىگويم و همان طور كه فكر مىكنم مىگويم كه دوازده هيتلر را بر يك لئون بلوم قدرتمند
ترجيح مىدهم.لااقل مىتوانم هيتلر را بفهمم،در حالى كه بلوم از نظر من هميشه بدترين دشمن و نفرت
مرگآور مطلق است.[قرن روشنفكران؛ميشل وينوك؛مهدى سمسار؛نشر علم؛تهران؛1379؛ص 500.]
سخن سلين حرفهاى كسى است كه در«خانه»دشمنى دارد به مراتب خطرناكتر از دشمن بيرونى؛و مقتضاى
تدبير و حفظ ميهن براى او آن است كه نخست تكليف دشمن خانگى را معلوم كند.
با افرادى كه عضو گروه اخير باشند،توسط نظام تبليغاتى سلطه چند قسم برخورد مىشود:
1-با اتهامات قضائى،اخلاقى و سياسى،شخصيّتشان آلوده مىشود و آثارشان ناچيز و
ضعيف قلمداد مىگردد.
2-در صورت امكان،آنان را به دروغ و با سندسازى هواخواه يهوديان معرّفى مىكنند!گاهى
هم با انواع فشارها آنان را به برائت از گذشته خود وادار مىسازند.
3-در صورت عدم موفّقيّت در دو بخش نخست آنان را به وادى فراموشى تبعيد مىكنند!
يهوديان سلطهجو اگر بخواهند با توجّه به اقتدار رسانهاى خود،مانع از طرح افراد گروه
ياد شده مىگردند.به طورى كه پس از يكى دو دهه ديگر كسى از اين اشخاص و آثارشان نامى
نمىبيند و در غوغاى انفجار اطّلاعات به راحتى از خاطر عموم محو مىشوند!
جهودان در اين نيرنگبازى،نفع ديگرى را نيز از طريق جا انداختن اصولى غلط و ناروا عايد
خود مىكنند.به عنوان نمونه اينان به جامعه هنرمندان و نويسندگان در عمل چنين فهماندهاند
كه براى مشهور شدن و ماندگارى در خاطره نسلها،در آفرينش هر اثر فرهنگى و هنرى بايد به
يك اصل مهم توجّه اكيد نمود و آن چيزى نيست جز:«رعايت معيارها و رهنمودهاى
صهيونيستى و يهودى،چه در قالب و چه در محتوا».
وقتى هنرمند يا دولتمردى رسالت الهى خود را فراموش كرد و دنيا دوستى وجودش را
تسخير نمود،روشن است كه براى قرار گرفتن در حيطه مورد توجّه يهود و به دست آوردن شهرت
و ثروت چه خيانتها خواهد كرد!
اميد است خوانندگان عزيز اين حرفها را خود شخصا نيز بررسى كنند و البتّه اين
مهمّ بىممارست و مطالعه جدّى حاصل نخواهد شد.
براى آشنايى با زواياى گوناگون آنچه گفته شد ناگزير بايد به سراغ مصاديق رفت.
مصداقهاى روشنگر،در اين قبيل مباحث فراوان است،امّا نظر به اهمّيّت بسيار وقايع
جمهورى سوّم فرانسه-يعنى آنچه در حدّ فاصل سالهاى 1870 تا 1940 م.بر اين قلب فرهنگى
و هنرى اروپا از ستم جهود رفته است-به زندگى و آثار دو نويسنده برگزيده فرانسوى پرداختهايم
كه هر كدام به نوعى معرّف نگاه و نوع نگرش گروهى از نويسندگان فرانسه در موافقت يا مخالفت با
جهودانند.همچنين چگونگى طرح يا عدم طرح آثار اين دو نويسنده را در ايران 1 كاويدهايم:
يكى نويسندهاى مشهور و مطرح،امّا دور از ارزشهاى ما و نيز دور از زمانه ما چونان كه از
مرگش يك قرن مىگذرد:اميل زولا 2 (1902-1840 م.)
و ديگرى نويسندهاى كه هم به دوران ما نزديكتر است و هم به فرهنگ ما و البتّه از ياد رفته 3 :
هانرى بوردو 4 (1963-1870 م.)
در كنار معرفى بوردو از شخصيتهاى فرهنگى ديگرى نيز كه با او خويشاوندى فكرى و
سياسى داشتهاند،ياد كردهايم.استخوان دارترين ايشان«شارل مورا» 5 (1952-1868 م.)
1
.هر اتّفاق مهمّى كه در غرب مىافتد،بعضا چيزى سايه مانند و شبيه آن نيز،در جهان سوّم،با وساطت مترجمان غربزده
رخ مىدهد!
نگاهى به چند و چون انتشار ترجمه آثار نويسندگان مغرب زمين در اين آب و خاك،از جهت«خود شناسى
فرهنگى»براى ما حائز اهمّيّت است.
3
.چرا بوردو را در مقابل زولا«نويسندهاى از ياد رفته»مىخوانيم؟پاسخى ساده و«كمّى»به اين پرستش مىتوان داد و
آن،اين است كه اگر نسل حاضر بخواهد كتابى را از زولا يا درباره او از بازار امروز كتاب جهان تهيه كند،از جهاتى دهها
بار امكان فزونترى براى او فراهم است تا اينكه بخواهد كتابى را به قلم بوردو و خريدارى نمايد.
به عنوان مثال مىتوان به نامهاى زولا و بوردو در مجموعهاى مفصل و مهم يعنى:«Books in print 1999-2000»
-كه كتابهاى چاپ شده موجود و خريدنى را در سطحى جهانى معرفى مىكند-مراجعه كرد.
تعداد عناوين آثار مربوط به زولا در مجموعه ياد شده فوق،در حدود يكصد و پنجاه بار بيشتر از تكرار آن چيزى
است كه ذيل نام بوردو ثبت گرديده است!
.Books in print 1999-2000,New Jesy:R.R.Bowker,Vol.4,PP.10863-10864;ibid,Vol.8
.P.11424;ibid,Vol.1,P.1047
4
.Henry Bordeaux.در مورد املاى نام«هانرى»،اين نكته قابل ذكر است كه كلمه مذكور در زبان فرانسوى
به صورت«Henri»،و در زبان انگليسى«Henry»نوشته مىشود.در زبان فارسى هر گاه صورت اخير اين نام،مورد نظر
باشد،به صورت«هنرى»نوشته مىگردد.
نام كوچك«بوردو»در اين ميان استثناست و«بايد دانست كه بوردو خود املاى نام كوچك خويش را به طريقه
انگليسى زبانان مىنگاشت و نه به صورت فرانسوى آن».
[Twentieth century authors,Edited by Stanley j.Kunitz and Howard Haycraft,Newyork:The H]
[.W.Wilson Company,1961,P.162
5
.Charles Maurras نام او را به فارسى«مراس»و«موراس»نيز نوشتهاند.
شاعر،نويسنده،روزنامه نگار و سياستمدار هوشمند و برجسته فرانسوى است.
صد البته چنين نوشتارى نمىبايست از نام«پتن» (1951-1856 م.) قهرمان ملى و بزرگ
فرانسويان خالى مىماند.در حدود مجال ما و حوصله خوانندگان از او نيز سخن گفته شده است.
زولا و آثارش
1
اميل زولا،دوّم آوريل سال 1840 م. 2 ،در پاريس چشم به جهان گشود.پدرش ايتاليايى و
مادرش فرانسوى بود.او در سن 22 سالگى در 31 اكتبر 1862 موفّق به دريافت ملّيّت فرانسوى
گرديد،ليكن تا آخر عمر توسّط ميهن پرستان فرانسوى با كلمه«ايتاليايى»كه اشاره به اصيل
نبودن ملّيّت وى داشت،نكوهش مىشد.تولّد زولا مقارن است با روزگار سلطنت لويى فيليپ
پادشاه فرانسه.
در فوريه 1862 پس از شكست در ادامه تحصيل،در بنگاه انتشاراتى هاشت 3 با شغل
بسته بندى و توزيع به كار مشغول شد و حضور در همين مؤسسّه،زمينهساز انتشار آثارى از وى
گرديد.
«اعتراف كلود» 4 نخستين رمان بلند زولا در سال 1865 م.منتشر شد.
زولا«ترز راكن» 5 را در 1867 م.نوشت و بعد،تا سال 1893 م.تحت عنوان عمومى«له روگون
ماكار» 6 ،بيست رمان ديگر را پياپى منتشر ساخت:
1-دارايى خانواده روگون 7 (1871 م.)
1
.در نگارش اين بخش از منابع ذيل بهره بردهايم:
-اميل زولا،ژان آلبر بده؛على اكبر معصوم بيگى؛انتشارات كهكشان؛تهران:1377.
-تاريخ ادبيات فرانسه،جلد چهارم؛قرن نوزدهم؛پير برونل و ديگران؛سيّد ضياء الدين دهشيرى؛سازمان مطالعه و
تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت) ،تهران:1378.
15-زمين 1 (1887 م.)
16-رؤيا 2 (1888 م.)
17-حيوان انسان نما 3 (1890 م.)
18-پول 4 (1891 م.)
19-شكست 5 (1892 م.)
20-دكتر پاسكال 6 (1893 م.)
در اين سلسله كتابها،زولا،زندگى يك خانواده كوچك را تشريح كرده و شجرهنامهاى براى
فرزندان اين خانواده ترتيب داده و آنها را به شاخههاى متمايزى تقسيم كرده است.داستان اين
سلسله كتاب،عبارت از رشد و تكثير شاخههاى اين شجره است.در نظر اول شباهتى بين افراد
اين خانواده نمىتوان يافت ولى در باطن،رشته محكمى 7 آنها را به يكديگر بسته و شبيه به هم
ساخته است. 8
از ديگر آثار زولا سه كتاب به هم پيوسته است موسوم به«سه شهر»،كه جلد نخست آن،
«لورد» 9 ،در 1894 م.منتشر شد؛«رم» 10 در 1896 م.و«پاريس» 11 در 1898 م.
آخرين طرح داستانى زولا كه عمرش كفاف نداد تا آن را تمام كند«چهار انجيل» 12 نام داشت
كه از اين مجموعه«بارورى» 13 در 1899 م.انتشار يافت؛«كار» 14 در 1901 م.و«حقيقت» 15 در
1903 م.پس از مرگ زولا منتشر شد.چهارمين كتاب تحت عنوان«عدالت»هرگز نوشته نشد.
زولا در 29 سپتامبر 1902 م.به سبب خفگى ناشى از گرفتگى لوله بخارى اتاق خواب
خانهاش در سن شصت و دو سالگى در پاريس درگذشت.
وى«بارزترين نماينده مكتب ناتوراليسم فرانسه» 1 و«بانى مسلّم» 2 آن است.سيطره زولا بر
ناتوراليسم شايد در رهبرى هيچ جنبش هنرى ديگر نظير نداشته باشد. 3
ناتوراليسم زولا و واكنشهاى ديگران
در سال 1859 داروين 4 ،كتاب«اصل انواع به وسيله انتخاب طبيعى»را منتشر كرد و نظريه
تكامل او بحث انگيزترين موضوع دوران شد 5 .داروين ادّعا كرد كه انسان از تبار حيوانات پستتر
است و در حيات حيوانى،يك تنازع دايم براى بقا وجود دارد كه از طريق جريان انتخاب طبيعى،
به بقاى آنسب 6 مىانجامد.در مورد مفهوم انتخاب طبيعى اين تصوّر كه قوى دوام مىآورد و
ضعيف از بين مىرود ضدّ اصول اخلاقى بسيارى از مردم بود.«اصل انواع»در 1862 م.به فرانسه
ترجمه شد و نفوذ آن به سرعت گسترش يافت.انسان،اكنون از جايگاه بلند خويش به سطحى كه
تنها اندكى بالاتر از حيوانات ديگر است،پايين مىآمد و مىپذيرفت زندگى جز تنازعى مداوم
نيست.اين لقمه تلخ بزرگتر از آن بود كه از گلويش پايين برود،چه رسد به آنكه هضم شود. 7
در رشد ناتوراليسم بىگمان نظريه داروين مهمترين عامل شكل دهنده است.تصوّر
ناتوراليستها از انسان مستقيما وابسته به تصوير داروينى از پيدايش انسان از حيوانات پستتر
است.بر عكس آرمان پردازى رمانتيكها درباره انسان،ناتوراليستها تعمّدا او را تا سطح حيوان
پايين مىآورند و از همه آمال متعاليش محروم مىكنند.به اين ترتيب به قول زولا،كه نام يكى از
5
.اميد است بحث مربوط به سوء استفاده نظريه داروين و علل واقعى ترويج اين نظريه را در مجالى ديگر پى بگيريم؛
ان شاء للّه.عجالتا خوانندگان علاقهمند را ارجاع مىدهيم به اين منبع:فراماسونرى و يهود؛تأليف گروه تحقيقات علمى؛
ترجمه جعفر سعيدى؛انتشارات علم؛تهران؛1369؛صص 177-200 و 369-440.
مأخذ فوق بحث جالبى در علل واقعى ترويج نظريه داروين توسط يهوديان و فراماسونرها دارد و ثابت مىكند كه
هدف اصلى از تبليغ گسترده و در عين حال سطحى نظريه فوق،ترويج علم و دانش نبوده،بلكه سست نمودن پايههاى
اعتقادات مذهبى مردم از طريق تشكيك در چگونگى آفرينش بوده است.
رمانهايش«حيوان انسان نما»را مىتوان برچسبى توصيفى براى بسيارى از شخصيّتهاى
ناتوراليستى به شمار آورد،«انسان متافيزيكى»جاى خود را به«انسان فيزيولوژيكى»مىدهد.
حتّى به نظر مىرسد ناتوراليستها با نمايش انحطاط انسان به حالت دون انسانى،روند تكامل را
وارونه مىكنند. 1
پذيرش اين نوع نگاه،سبب مىشود تا آدمى با دچار شدن به خطايى هولناك و اصالت دادن به
«من حيوانى»به جاى«من ملكوتى»از معرفت يافتن به نفس خود و ربّ خود محروم بماند.و اين
سرچشمه تمام مفاسدى است كه بشر خود را به آن دچار كرده است.
بعضى لغتنامهها،ناتوراليسم را«واقع پردازى»معنا كردهاند و در توضيح آن نوشتهاند:
مكتبى در ادبيات و هنر كه تقليد دقيق از طبيعت را حتّى الامكان مطابق با واقع و
چنانكه هست توصيف و مجسّم كرد. 2
چنين لغتنامههايى نمىگويند كه مقصود ناتوراليستها از كلمات«تقليد دقيق»،«طبيعت»و
«مطابق با واقع»چيست.در نتيجه،خواننده چنين تعريفى به صراحت در نمىيابد كه مادّيّت و
مادّهگرايى تا چه حد در جان چنين سبكى از نوشتار نفوذ كرده است.
بايد توجّه داشت كه ناتوراليسم به مفهوم فلسفى،به آن رشته از روشهاى فلسفى اطلاق
مىشود كه معتقد به قدرت محض طبيعت (Nature) است و هرگز طبيعت را آلتى در دست نظم
بالاترى نمىشناسد. 3
فلاسفه ناتوراليست«معتقدند در عالم جز«طبيعت»هيچ چيز وجود ندارد و وجود انسان غايت
غرض آفرينش نبوده بلكه انسان نيز مانند ديگر حيوانات و اشياء،محصول حوادث طبيعى است.
لذا ارزشهاى اخلاقى،تكاليف و فعّاليّتهاى آدميان نيز بر پايهاى از امور طبيعى
استوارند.بنابراين اوامر و نواهى يا فرمانها و نهى كردنهاى ناشى از قدرتهاى فوق طبيعت،
تصوّرى بيش نيستند كه مجموعا ساخته و پرداخته ذهن آدمى در ارتباط با ناآگاهىهايش در
مورد طبيعت و كلّ كائنات است.» 4
انعكاس چنين نگاه فلسفي ملحدانهاى در پهنه ادبيات روشن است كه چه چيزى خواهد ساخت.
پيوند نام زولا با ناتوراليسم چنان است كه در تعريف اين واژه مىخوانيم:
در ادبيات به خصوص به مكتبى اطلاق مىشود كه به پيروى از اميل زولا نويسنده
فرانسوى رونق يافت و طرفداران آن مىكوشيدند كه روش تجربى و حتى علمى را در
ادبيات رواج دهند. 1
جايى ديگر درباره اين سبك چنين مىخوانيم:
ناتوراليسم به صورت قيامى عليه پيشداورىها و قراردادهاى اخلاقى و مذهبى پا به
ميدان مىگذارد.سانسورى را كه جامعه بر بخشى از مظاهر طبيعت و زندگى اعمال
كرده است در هم مىشكند.از چيزهايى سخن مىگويد و مناظرى را تشريح مىكند
كه تا آن روز در آثار ادبى راه پيدا نكرده بود. 2
بايد توجّه داشت كه توصيفات فوق درباره ناتوراليسم متأثر از اظهارات خود
ناتوراليستهاست؛و گرنه ايشان-از جمله زولا-در عمل نشان دادهاند كه در كشان از آنچه«ترويج
علم در ادبيات»مىخواندهاند يا آنچه«قيام عليه پيشداورىها و قراردادهاى اخلاقى و مذهبى»
مىناميدهاند و همچنين دريافتشان از«سانسور جامعه بر بخشى از مظاهر طبيعت و زندگى»تا
چه حد بىمايه،سطحى و مبتذل بوده است.
نكته جالبى كه در اينجا بايد به آن اشاره كرد اين است كه اشتباه زولا و اعتماد شديد او به
«علوم تجربى»در واقع اشتباه قرن او بود.قرن نوزدهم از اين بابت قرنى عجيب بود.ماشين بخار و
چراغ گاز را آخرين كشف بشر مىشمرد و همه دانشمندان بزرگ عصر به اين نتيجه رسيده بودند
كه هيچ راز نامكشوفى در عالم و در انسان وجود ندارد.در نظر آنها همه چيز،مادّى و ملموس
بود.كار كلود برنار 3 به آنجا كشيده بود كه يقين داشت به زودى مواد تشكيل دهنده انديشه را از
درون مغز انسان بيرون خواهد كشيد و جلوى چشم همه تجزيه خواهد كرد و فرمول آن را خواهد
نوشت. 4
در چنين قرنى و در ميان چنين دانشمندانى بود كه زولا با اطمينان خاطر بناى«رمان
3
.كلود برنار (Claude Bernard) پژوهشگر فرانسوى در سال 1813 م.در سن ژولين به دنيا آمد و در 1878 م.
درگذشت.وى در شاخهاى از زيست شناسى كه كنشهاى موجودات زنده يا اجزا و ساختمانهاى آنها را بررسى
مىكند،يعنى فيزيولوژى يا علم وظايف الاعضا،دانش آموخته بود.[فرهنگ فارسى،ج 5؛ص 261.و فرهنگ واژههاى
اروپايى در فارسى؛مهشيد مشيرى؛نشر البرز؛تهران:1371؛ص 256.]
تجربى»خود را گذاشت.به طورى كه بعدها وقتى كه از يك متخصص شنيد قوانين وراثت كه پايه
علمى اثر معروف او«روگون-ماكار» 1 بوده و به هيچ وجه قطعى و مطمئن نيست و هر لحظه امكان
دارد كه بر اثر كشفيات تازهاى تغيير كند؛به شدّت دچار تعجّب شد و باز به همين اندازه
حيرت كرد وقتى به او گفتند كه علم در قلمرو«شناسايى انسان»بسيار كم پيشرفت كرده است و
زمان نويس به هيچ وجه نمىتواند ادعا كند كه قوانين اين امر را پيدا كرده است! 2
اعتراف به ناتوانىهاى«علوم تجربى»،زولا را از سپرى كه براى خود،در مقابل اعتراض ديگران
به اخلاق ستيزىهايش ساخته بود،محروم مىكرد.هنگامى كه به زولا مىگفتند آثارش«اخلاق»
را فاسد مىكنند،پاسخ او اين بود كه رمانهاى او مطالعاتى علمى است و«اتّهام اخلاق ستيزى،
در علم محلّى از اعراب ندارد 3 »!
درباره«قيام عليه پيشداورىها و قرار دادهاى اخلاقى»و همچنين«سانسور جامعه بر بخشى
از مظاهر طبيعت و زندگى»،در نقد زولا و طرفدارانش نوشتهاند:
بر اثر همين روش كه ناتوراليسم در پيش گرفته است،عدهاى از مظاهر جامعه در
آثار ناتوراليستى حق تقدّم پيدا مىكنند.ماجراى اغلب داستانها،به صورتى جريان
مىيابد كه گويى هيچ چيز ديگرى به جز پليدى،پريشانى،بىعدالتى و ننگ وجود
ندارد./.../تصميم به برملا كردن همه واقعيت به آن جا مىكشد كه فقط ابتذال
روزمره تحليل شود.تصميم به ديدن هر آنچه در انسان هست،منجر به اين مىشود
كه همه انسانها را به صورت موجوداتى ببينم كه به قول هدايت:«همه آنها يك
دهن بودند كه يك مشت روده به دنبال آن آويخته و منتهى به آلت تناسليشان
مىشد.»توجّه فراوان به اين كه تسليم خرافات نشويم،حالت افراطىاش عبارت از
اين است كه هر گونه ايمان و اعتقادى را خرافات بشماريم./.../ناتوراليسم كه در
تئورى،عليه پيشداورىها قيام كرده و زير عنوان رئاليسم و واقع گرايى به ميدان آمده
است،چنان از روى تصميمهاى قبلى جهتگيرى مىكند كه ناچار ديد آزاد و راحتى
را كه از واقعيت داريم واژگون مىكند و حتى شايد خود واقعيت را هم واژگونه جلوه
مىدهد.انسان رمان ناتوراليستى،زير فرمان شرايط جسمانى خود قرار دارد.
زولا مىگويد:«وضع مزاجى اشخاص را مطالعه كنيم نه اخلاق و عادات آنها را...
آدمها زير فرمان اعصاب و خونشان قرار دارند...»/.../بدينسان وضع جسمانى به
عنوان اصل،پذيرفته شده است و وضع روحى را بايد اثر و سايهاى از آن به شمار
آورد.يعنى تظاهرات روحى نتيجهاى از شرايط جسمى است.
پس همه احساسات و افكار انسانها نتيجه مستقيم تغييراتى است كه در ساختمان
جسمى حاصل مىشود و وضع جسمى نيز بنا به قوانين وراثت از پدر و مادر به او
رسيده است. 1
ناتوراليسم براى نفى اخلاق و مذهب بر«قانون وراثت»تكيه مىكند؛ليكن چون اين تكيه گاه
علمى!پوك و تهى است،بنيان ظاهر فريب اين مكتب ادبى در هم مىريزد و از آن چيزى جز
توصيف مكرر شخصيتهاى الكلى و فواحش باقى نمىماند.
زولا معتقد بود كه ابتكار واقعى هنرى از اين راه حاصل تواند شد كه شخص«سنّتها»را به يك
سو نهد و به كلّى تابع زندگى زمان خود باشد.
زولا براى ساختن تصوير دقيق زندگى عصر خود،توصيف جزئيات را به سر حد كمال
مىرساند و در اين راه هيچ چيز-هر قدر هم«كثيف»-او را متوقف نمىكرد 2 ؛چرا كه خواهان
«اعاده حيثيت جسم» 3 بود.
البته ناتوراليسم براى زولا در درجه اوّل يك روش ضد كليسايى است و پايان«تابو»هاى 4
كهنه. 5
در نتيجه اين باورها،آثارى آفريده شد كه عكس العملهاى منفى شديدى را برانگيخت.مثلا
بازتابهاى انتشار رمان«ترز راكن»به صورت پاورقى در يكى از نشريات چنين بوده است:
از همه طرف زولا به نامهاى«هرزه نگار»،«فاضلابچى»و«هوادار ادبيات متعفّن»
خوانده مىشد.همه اينها باعث تحريك كنجكاوى مردم مىشد و آنها همان گونه
كه به جشنهاى محلاّت پست مىروند تا به اكراه قاطى آدمهاى بى سرو پا شوند،به
رمان«ترز راكن»روى مىآوردند. 6
4
.تابو يا تبو (به فرانسه -tabooبه انگليسى tabou يا tabu) به معناى«ممنوع»يا«قدغن»است.[فرهنگ
مردم شناسى؛ميشل پانوف و ميشل پرن؛ترجمه اصغر عسكرى خانقاه؛نشر ويس،تهران:تابستان 1368؛ص 345.]اين
اصطلاح به خصوص در حيطه علوم اجتماعى،نخست در فرانسه و سپس در ديگر نقاط دنيا،با شيطنت فراوان،مورد
سوء استفادههاى غير علمى و بىبنيان نااهلان،عليه دين و اخلاق قرار گرفت.
زولا در مقدمه گلايه آميزى كه خود بر كتابش،«ترز راكن»،مىنويسد به خوبى نشان مىدهد
كه انتشار اين اثر چه تنفر عمومى گستردهاى را در پى داشته است:
اين كتاب به طور خشن و نفرت آميزى مورد انتقاد قرار گرفت./.../من ريزهكارىهاى
انتقاد را مىشناسم،امّا بايد بگويم كه اين انتقادهاى بىجا مرا حيرتزده و مبهوت
كرد.يعنى چه!جاى تعجب است كه حتى يكى از رفقا و همكاران ادبىام،نه تنها
براى دفاع از كتاب،بلكه به منظور معرفى و توضيح دادن آن اقدامى نكردند!مقدار
زيادى فحش و ناسزا و سخنان آشفته،اينها تنها چيزهايى است كه من تا اين
ساعت درباره اثرم در روزنامهها خواندهام./.../
در اين عصر جز دو يا سه شخصيت نويسنده بيشتر وجود ندارند كه توانايى خواندن،
فهميدن و بالاخره قضاوت كردن كتابم را داشته باشند. 1
پس از روى كار آمدن جمهورى سوّم،زولا با استفاده از فضاى ضد مذهبى اين دوران با
بىپروايى بسيار ضمن انتشار دومين مجلد مجموعه خانواده روگون-ماكار به نام«سگ خور»به
«وصف تحسين آميز عشق شهوانى» 2 پرداخت و در آن از هماغوشى و زناى با محارم يك نامادرى
با ناپسريش سخن گفت.تروايا 3 زندگى نامهنويس زولا در اين باره مىنويسد:
به محض انتشار نخستين فصول«سگ خور»در روزنامه لاكلوش،جنجال به پا شد.
خوانندگان خشمگين به مدعى العموم جمهورى،نامه نوشتند و او زولا را احضار و با
احترام ولى خيلى جدى به او توصيه كرد كه انتشار اين پاورقى را كه موجب خشم و
ناراحتى تعداد زيادى از مردم شده قطع كند. 4
زولا بىتوجه به احساسات و عواطف مذهبى و اخلاقى مردم و با تكيه بر پشتيانىهاى
جهتدارى كه از او مىشد،دو رمان ضدمذهبى ديگر نوشت.رمان«فتح پلاسان»درباره«نفوذ
3
.هانرى تروايا (Henri Troyat) نام مستعار لو تاراسوف (Lev Tarassov) رمان نويس روسى تبار فرانسوى است.او
در سال 1911 م.در مسكو زاده شد و پس از آن كه نه سال با خانواده خود به حال فرار در داخل كشور روسيه و خاور
نزديك به سر برد،سرانجام در پاريس اقامت گزيد و به تابعيت كشور فرانسه در آمد.كار نويسندگى را در 1935 با رمان
«روز كاذب» (Faux jour) آغاز كرد كه جايزه رمانهاى عامه پسند را به دست آورد.در 1938 با انتشار رمان«عنكبوت»
(L Arigee) به دريافت جايزه گونكور نايل آمد.[فرهنگ ادبيات جهان؛ص 346.]وى در سال 1959 به عضويت
آكادمى فرانسه انتخاب گرديد.[داستايفسكى؛هانرى تروايا؛حسينعلى هروى؛انتشارات نيلوفر؛تهران:زمستان 1369؛
ص 16 (يادداشت مترجم) .]حمايت تروايا از جهود،در زندگى نامه زولا،موضوع آشكارى است.
منحوس يك كشيش»كه مىخواهد در يك شهر،نظام اخلاقى جديدى مستقر كند؛و رمان«گناه
كشيش موره»كه تمركزى بر رابطه جنسى كشيشى به نام«موره»با دخترى جوان دارد.درباره اين
رمان كه از مجموعه خانواده روگون ماكار بود،«باربى دو رويللى» 1 از منتقدان ادبى آن روزگار
نوشت:
اين طبيعتگرايى حيوانى است،ولى بدون شرم و بدون حيا بر اوج معنويت عالى
مسيحى...من باور نمىكنم كه در اين دوران چيزهاى پست،چيزى پستتر از اين،
نوشته شده باشد. 2
همين صداى ناقوس در مجله فرانس به صدا در آمد:
اين غير اخلاقىترين و ضد مذهبىترين رمان مجموعه،و در عين حال بىمايهترين و
ضعيفترين آنهاست. 3
جالب آن كه تروايا همه اين قبيل اظهارات و انتقاداتى را كه عمدتا از فطرت مذهبى مردم و
منتقدين برخاسته است،حمل بر قوّت آثار زولا مىكند و چنين مىنماياند كه گويى مردم و
منتقدين به عمق نوشتههاى زولا پى نمىبردهاند!
انتشار داستان«آسوموار»از روز 30 آوريل 1876 م.در روزنامه«بين پوبليك» 4 آغاز شد.با
وجودى كه روزنامه،جمهورىخواه و تندرو بود با اين وجود مشتركان روزنامه بلافاصله به خشم
آمدند و در برابر موج نامههاى اعتراض چاپ پاورقى متوقّف شد. 5
زولا انتشار داستان را در روزنامههاى ديگر پى گرفت.در سپتامبر 1876«آلبر ميلو»منتقد
فيگارو درباره آسوموار نوشت:«اين كار واقعگرايى نيست،بى عفّتى است.خامى نيست،
هرزه نگارى است.» 6
روزنامهاى ديگر نوشت:«اين كاملترين مجموعه فضاحت و وقاحت بىعذر و بهانه و
غير منصفانهاى است كه من مىشناسم.» 7
زولا با آنكه فوق العاده جريحهدار شده بود،مىگفت:اين جنگ قلمى،تبليغى عالى براى رمان
است.بسيار راضى هستم.آسوموار به پوشاندن من با فحش و ناسزا ادامه مىدهد.خيال مىكنم
وقتى كتاب منتشر شود فروش فوق العادهاى خواهد داشت. 1
حدس زولا درست بود.كتاب پس از انتشار در پايان ژانويه 1877 م.در عرض چند ماه
سى و پنج بار تجديد چاپ شد. 2
«نانا»رمان ديگر زولا به صورت پاورقى از ماه اكتبر 1879 م.منتشر شد.جنجالى كه در اطراف
نانا به پا شد به همان شدّت جنجال استقبال از آسوموار بود.سرزنش،فحش و ناسزا و تمسخر و
استهزا بر سر زولا باريدن گرفت. 3
درباره او نوشتند كه«دنياى سگها را با عالم انسانيّت اشتباه گرفته است»و نيز نوشتند:برنامه
ادبى زولا«يك فاضلاب عمومى»و يك«گنداب رو»است. 4
مطبوعات به خيال اين كه نويسنده را خراب مىكنند،سكّوى بلندترى براى او مىساختند. 5
از كتاب نانا در همان روز انتشار پنجاه و پنج هزار نسخه فروخته شد. 6
درباره علّت فروش آثار زولا،روزنامه فيگارو در بيانيهاى ادبى چنين آورد:
عمده موفّقيّت نوشتههاى او منوط به اين واقعيت است كه احمقهايى كه
روگون-ماكار را مىخرند نه به خاطر كيفيّت ادبى،بلكه به دليل سابقه هرزه نگارى آن
جذب مىشوند؛چيزى كه عوام النّاس بدان دل بستهاند. 7
رمان«پوبويى»كه در 1882 م.منتشر شد نيز عكس العملهاى منفى را برانگيخت.
دربارهاش نوشتند:«مثل يك سكّه تقلّبى است و علنا در جست و جوى چيزهايى زشت و ركيك و
كلمات خشن و بىادبانه است.» 8
اگر گزارش جامعى از واكنشهاى منفى نسبت به انتشار آثار زولا تهيّه شود بالغ بر هزاران
صفحه خواهد گرديد.
در مجموع مىتوان گفت زولا در نگارش و عرضه رمانهايش روش واحدى را اعمال مىكرد.
كه به طور خلاصه به اين شرح است:
1-نفى باورها،اعتقادات و سنن فرانسويان ديندار و پرداختن به غرايز شهوانى بعضا به
ناهنجارترين اشكال.
2-ارائه تصويرى موهن از عامّه مردم.
3-انتشار هر اثر در ابتدا به صورت پاورقى در يك روزنامه.
4-استقبال از ايجاد جنجالهاى حقوقى،اخلاقى و ادبى درباره آثارش.
زولا در پاسخ به اين انتقاد كه از اشاعه ناتوراليسم براى تضمين فروش كتابهايش استفاده
مىكند،مىگويد:
من كه زندگيم را مطلقا از راه قلم تأمين كردهام،مجبور بودهام همه گونه نوشتههاى
شرم آور بنويسم و از راه روزنامه نگارى اندكى پول ذخيره كنم...بله راست است؛من
هم مثل شما اين كلمه«ناتوراليسم»را مسخره مىكنم امّا بىوقفه آن را تكرار
خواهم كرد زيرا براى چيزها نامگذارى لازم است تا مردم آنها را نو و تازه تصوّر كنند...
من نخست يك ميخ گذاشتهام و با يك ضربه چكش آن را يك سانتىمتر در مغز
مردم فرو كردهام؛سپس با ضربه دوّم آن را دو سانتى متر فرو بردهام...خوب چكش
من روزنامه نگارى است. 1
آرى!«روزنامه نگارى»چكش زولا بود و او با اين چكش،ضربات متعدّدى را به مخالفان خود
وارد آورد.سنگينترين و مؤثّرترين اين ضربهها در يكى از بحران سازترين و تعيين كنندهترين
ماجراهاى تاريخ فرانسه-و بلكه كلّ اروپا-فرود آمد:ماجراى دريفوس. 2
قضيه دريفوس و نقش زولا
دريفوس (1935-1859 م.) از افسران ارتش فرانسه بود كه در سال 1894 م.به اتّهام خيانت
محاكمه و محكوم شد.محكوميّت دريفوس كه پسر يكى از يهوديان ثروتمند از اهالى آلزاس 3
بود،ماجراى سياسى و قضائى بزرگى را در فرانسه موجب شد و مدّت دوازده سال
3
.آلزاس (Alsace) ايالتى قديم در مشرق فرانسه است در حوزه رود راين.از 1871 تا جنگ دوم جهانى چند بار ميان
آلمان و فرانسه دست به دست شده و يكى از عوامل اختلاف اين دو كشور مىباشد.مركز آن شهر استراسبورگ،اكنون در
دست فرانسه است.[فرهنگ فارسى؛ج 5؛ص 52.]
(1906-1894 م.) محور اصلى تمام جناحبندىهاى سياسى و فرهنگى گرديد.
زولا در اين ماجرا،جانب دريفوس را گرفت.
براى آشنايى دقيق با زولا و به دليل مواضع سياسى او،شناختن دريفوس و مرورى گذرا بر
آنچه در تاريخ سياسى معاصر فرانسه«قضيه دريفوس»ناميده شده،ضرورى است.
در اواخر سال 1893 م.بخش ضد جاسوسى ارتش فرانسه از طريق بررسى محتويات
سطلهاى زباله سفارت آلمان (حاوى كاغذهاى باطله) ،نامه تكّه تكّه شدهاى را يافت كه حكايت
از جاسوسى يكى از افسران ارتش فرانسه به نفع آلمان مىنمود.
فرماندهان ارتش به دريفوس يهودى كه افسر توپخانه بود و درجه سروانى داشت مشكوك
شدند و پس از انجام تحقيقات و محاكمه نظامى او را خلع درجه و به حبس ابد محكوم كردند.
در آن روزگار نيروهاى مذهبى و ميهن پرستان فرانسه به اين باور رسيده بودند كه يهودىها و
فراماسونها با نفوذ در بدنه دولت،مجلس و مطبوعات،قصد زدن ضرباتى اساسى بر پيكره
نيروهاى مسلح مذهبى فرانسه و تضعيف عمومى كشور را به نفع اهداف خود دارند.از اين رو ديگر
به موضوع دريفوس به منزله ماجراى جاسوسى يك نظامى نگاه نمىشد بلكه كارنامه سياه
ستمكارى يهودىها و دسايس و زر اندوزىهايشان يكجا پيش چشم مردم نمايان مىگرديد.
فرانسه آن روز،در قضيه دريفوس چنان درگير شد كه در تمام سالهاى پايانى قرن نوزده و
آغازين قرن بيستم پى گيرى اين موضوع بدل به يكى از داغترين بحثهاى افكار عمومى و
مطبوعات گرديد.
عاقبت پس از مجموعهاى از جدلهاى حقوقى،قضايى و سياسى،حكم برائت دريفوس و
اعاده حيثيت او صادر شد.بدينسان يهوديان بيشترين بهره بردارى تبليغاتى را جهت تثبيت
موقعيت خود نمودند.
در قضيه دريفوس اين موارد حائز اهمّيّت است:
1-قضيه دريفوس به وقايع قبل و بعد از خود به شدّت پيوند خورده است.معناى واقعى اين
ماجرا تنها با كاويدن رشتهاى از وقايع پياپى به دست مىآيد.
2-از وقوع آنچه به اصطلاح انقلاب كبير فرانسه ناميده مىشود به اين سو،سلسلهاى از
حركات جهتدار و مشكوك در فرانسه آغاز گرديد تا با نفى جدّى دين و سنّتها،فضا را براى
قدرت گرفتن يهوديان بازتر كند.
3-يهود با اشراف فرانسه مخالف بود؛چون به دلايل نژادى و عدم امكان كتمان هويّت خود،
نمىتوانست در صف ايشان به منظور كسب قدرت سياسى به طور مستقيم نفوذ كند.
4-يهود همچنين با كليساى كاتوليك و نفوذ پاپ در جامعه آن روز كه آميختگى سياست و
ديانت را به دنبال داشت مخالف بود چون به دليل تعصّبات مذهبى كاتوليكها نمىتوانست به
گستردگى از طريق لژهاى فراماسونى در صفّ ايشان نفوذ نمايد و قدرت آنان را به نفع خود
مصادره كند. 1
5-يهود با برقرارى حكومت سلطنتى در فرانسه كه نتيجهاش سپردن قدرت به اشراف و
مسيحيان كاتوليك بود مخالفت جدّى داشت و نيز قدرت ارتش را كه تحت سلطه معنوى
مسيحيّت و اشراف فرانسه بود،بر نمىتابيد.
6-يهود-و بازوى ناآشكارش فراماسونرى-با آماده سازى زمينههاى نظرى و فلسفى و نيز با
تكيه بر فساد درونى كليسا و زمامدارانش و همچنين تباهى اشراف فرانسه،به كمك مطبوعات
-به عنوان مؤثرترين وسايل ارتباط جمعى آن دوره-حركتى را پىريزى كرد كه به تضعيف جدى
اشرافيّت و كليساى كاتوليك فرانسه انجاميد.
7-جمهورى سوّم فرانسه كه از سال 1870 م.متولّد شد و تا سال 1940 ادامه يافت،دوران
اقتدار دولتمردان لاييك و فراماسون در فرانسه بود.در اين دوران ماجراى دريفوس به منزله
پرچم و علمى براى تحرّكات ضدّ كليسا،ضدّ ارتش و ضد،ميهن پرستان شد و يهود با فريب افكار
عمومى از طريق مطبوعات و فراماسونرى به مقصود خود كه تفكيك جدّى دين از سياست 2 ،و
دور كردن دست مذهبىها از مجموعه تعليم و تربيت فرانسه بود رسيد.
1
.در اين زمينه به دو نكته بايد توجّه داشت:
اوّل اين كه امروزه تلاش فراماسونها براى نفوذ رسمى و يارگزينى از صف كاتوليكهاى اهل تساهل بىنتيجه
نمانده است و در نيمه دوّم قرن بيستم توسط اهل فنّ!كوششهاى گستردهاى براى تجديد نظر در تكفيرنامههاى پاپهاى
گذشته،-از طريق ديگرگون معنا كردن متون آراى آنان-شده است.[صرفا براى آشنايى با روش و نحوه تجديد نظر
فراماسونها در چنين مطلب اساسى و مهمّى مراجعه كنيد به اين منبع:راز بزرگ،جلد اوّل؛محمود طلوعى؛نشر علم؛
تهران:1380؛صص 316-323]
ديگر اينكه«ميشل بارا»استاد اعظم لژ بزرگ فرانسه (دوّمين لژ بزرگ فرانسه با 23 هزار عضو و 700 لژ كوچك) در
مصاحبه با مجلّه«ژون آفريك لنتليژان»مورخه 19 نوامبر 2001 با صراحت مىگويد:«نمىتوان كاتوليك افراطى و يا
مسلمان راديكال بود و همزمان به عضويت فراماسونرى درآمد.»[نشريه ترجمان سياسى،شماره 50،ص 24]يعنى
همچنان صف فراماسونها از كاتوليكهاى واقعى سواست و دشمنى كاتوليكهاى راستين نيز با اين مزدوران جهود،
قطعى است.
البتّه يكى از مشخصّههاى هر كاتوليك درست و حسابى اين است كه مىخواهد دين او در صحنه زندگى دنيايش نيز
تعيين كننده باشد.اين همان چيزى است كه فراماسونها بر نمىتابند.
2
.فراماسونها اعتقادات مذهبى را يك امر شخصى مىدانند و اصل جدايى دين از سياست و امور دنيوى در واقع يك
تز فراماسونى است كه در قرن بيستم به عنوان يك شعار روشنفكرى در آمده است.[راز بزرگ،جلد اول؛ص 319]
اميل كومب 1 نخست وزير فرانسه در سال 1902،سه هزار مدرسه مذهبىها را بست؛
20000 راهب را از فرانسه بيرون راند و 16000 راهب آموزگار را بىكار كرد. 2
دولتمردان لاييك و فراماسون جمهورى سوّم حضور پرستاران مذهبى يعنى راهبهها را در
بيمارستانها تاب نياوردند و از ترس تأثيرگذارى ايشان بر روح و روان دردمندان و بيماران،با
تشبث به قواعد حقوقى آنان را كه با فداكارى و بدون چشمداشت مادّى،پرستارى از بيماران را
عهدهدار شده بودند،از مراكز درمانى فرانسه بيرون راندند و حتّى نصب صليب را در گورستانها
منع كردند. 3
8-تلاش يهوديان و فراماسونها براى زدن ضربات اقتصادى كلان بر پيكره آحاد مردم
فرانسه و بخصوص كاتوليكها مشهور است. 4
جالب اينكه هر زمان،بخشى از ستمهاى اقتصادى يهوديان بر مردم فرانسه افشاء شده،به
دنبال آن موجى از احساسات مردمى نيز عليه يهوديان بروز كرده است.بررسى نحوه همزمانى
اين دو مطلب مىتواند مقاله خواندنى مستقلّى را سامان بدهد.
9-به نظر مىرسد فضايى كه براى هجمه عليه ارزشهاى الهى و جايگزين كردن الحاد و
لائيسم به جاى آن در فرانسه ساخته شد،اين گونه عمل مىكرد:
الف) موضوع«جلوى صحنه»،دريفوس و بحث عدالت قضائى در مورد وى بود.اين مطلب به
شدّت«مصداقى»و«عينى»بود و همچون گوساله سامرى به وضوح براى همه قابل ديدن.
جوّ ساخته شده،براى القاى يك نگرانى عمومى شديد به آحاد مردم فعّاليّت مىكرد تا به
يكايك افراد ملّت بباوراند كه ممكن است همين فردا آنان به دروغ متّهم به جاسوسى شوند و
2
.سقوط جمهورى سوّم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ويليام شايرر؛عبد الحسين شريفيان؛انتشارات سهند (با
همكارى سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى) ؛تهران؛1368؛ص 80.
3
.ر.ك.به:«ديوارها پايدار است.پشت جبهه جنگ چه خبر است؟»؛هانرى بوردو؛ناصر احياء؛انتشارات روزنامه
اطلاعات؛تهران:بىتا؛ص 83.
4
.وقايعى نظير ورشكسته ساختن بانك كاتوليكهاى فرانسه توسط يهوديان در سال 1882 م.افتضاحات مالى
يهوديان در اجراى ناموفّق ساخت كانال پاناما توسط فرانسويان در سال 1889 م.و ماجراى آلوده فردى يهودى به نام
الكساندر استاويسكى (Alexandre Stavisky) در سال 1933 م.از اين دست است.جديدترين سوء استفاده كلان مالى
مرتبط با يهوديان در فرانسه،موضوع يك كلاهبردارى 82 ميليون يورويى (تقريبا معادل 56/6 ميليارد تومان) در ژانويه
سال 2002 م.است.در ماجراى رسيدگى به اين پرونده 88 نفر محكوم گرديدهاند و ضمنا سردسته تبهكاران به نام«حيم
وايزمن»به همراه يكى ديگر از سركردگان اين باند به نام«تى يرى لوكسمبرگ»به اسراييل گريختهاند.[ر.ك.به:روزنامه
ايران؛80/11/10،ص 22]
همبند دريفوس گردند!
ب) چون دريفوس،فراماسون 1 و يهودى بود تلاش مىشد تا يهوديان و فراماسونها از
اتّهاماتى چون خيانت و دسيسه تطهير شوند.
ج) به فعّاليّتهاى عليه كليسا،ارتش مذهبى فرانسه و ميهن پرستان فرانسه صبغه سياسى
محض داده شد و اقدامات مشهود ضدّ دينى دولتمردان لاييك در چارچوب«دعواهاى سياسى»
مطرح شد تا حسّاسيّت كمترى را در آحاد مذهبى يا نسبتا مذهبى مردم برانگيزد.
نتيجه اينكه به ظاهر در چارچوب يك دعواى سياسى و قضائى بر سر واقعه دريفوس،اتّفاقات
ضدّ دينى مهمّى در«پشت صحنه»رخ داد؛بىآنكه احساس شود اينجا دعواى واقعى بر سر كفر و
ايمان است.اينك نمونهاى از اين رخدادهاى ضدّ دين را مرور مىكنيم:
-گروه روشنفكران بدون اعتقادات مذهبى،براى نخستين بار تحت لواى ماجراى دريفوس و
به نفع او،سازماندهى آشكار شدند.اينان كوشيدند تا با ايفاى نقش«شبه پيامبرى»،در هالهاى از
قدّوسيّت ناشى از ظلم ستيزى،پا جاى پاى كليسا و روحانيان مسيحى بگذارند و نفوذ كلام ايشان
را مالك گردند. 2
-مدارس مذهبى كه توسط كليسا اداره مىشد با گذرانيدن قوانينى از مجلس،به شكلى كاملا
قانونى!از دست كسانى كه-به رغم كاستىهاى فراوانشان-باز هم نگاهى دينى به مقوله تعليم و
تربيت داشتند به در آمد و در اختيار دولتمردان لاييك جمهورى سوّم قرار گرفت تا نسل آينده را
ملحد و خدانشناس بار بياورند.
نقش اين مدارس و معلّمانشان در تحقير مسيحيت و هر نوع نگاهى كه حتّى اندكى جهت
الهى داشت،تا همين امروز نيز مشهود است.
-فساد و فحشاء تحت عنوان«آزادى»گسترشى عجيب يافت.افزايش فساد تحت پوشش
سياسى مخالفت با كليسا و نيروهاى مذهبى ترويج گرديد و كار را به جايى رساندند كه
2
.البته همه ماجرا در هجوم«سازماندهى شده»روشنفكران لاييك و مادّيگرا،خلاصه نمىشود.ضعفها و سوء سابقه
كليسا نيز بايد به دقّت مورد كاوش قرار گيرد.«كليسا چه از نظر مفاهيم نارسايى كه در الهيّات عرضه داشت و چه از نظر
رفتار غير انسانىاش با توده مردم خصوصا طبقه دانشمندان و آزادفكران از علل عمده گرايش جهان مسيحى-و به طور
غير مستقيم جهان غير مسيحى-به مادّيگرى است.»[علل گرايش به مادّيگرى؛مرتضى مطهرى؛انتشارات صدرا؛تهران:
تابستان 1367؛ص 65.]با اين حال،باز هم كليسا هر چه كه بود،در برابر سيلاب فساد سياسى،اخلاقى و اعتقادى
روشنفكران ملحد،سدّى محسوب مىشد كه در شرايط آن روزگار،بودنش بهتر از نبودن،مىنمود.
وضع فعلى اخلاقى و اجتماعى فرانسويان خود بهترين شاهد اين مدّعاست.
«همجنس گرايى»نه به عنوان«معصيت»و گناهى بزرگ بلكه به عنوان«فعلى سياسى»و در
مخالفت با نيروهاى مذهبى تلقّى شود!
10-زمينه سازى براى تأسيس رژيم جعلى و غاصب صهيونيستى در منطقه خاورميانه از
ماجراى دريفوس آغاز شد.گفته شده است هرتزل پدر صهيونيسم جديد،از مشاهده وقايع
مربوط به دريفوس به فكر تأسيس كشورى مستقل براى يهوديان صهيونيست افتاده است. 1
يهوديان فرانسه پس از تأسيس كشور جعلى اسرائيل نيز به آن يارى بسيار رساندهاند.
«ليونل ژوسپين» 2 يكى از نخست وزيران صهيونيست فرانسه مىگويد:اسرائيل از ابتدا
كشورى دوست با فرانسه بوده و داراى يك ميليون فرانسه زبان است كه مايه رابطه بين
دو كشورند.3
براى آشنايى با ابعاد گوناگون و تعجّب برانگيز قضيه دريفوس فهرستوار مواردى را بيان
كرديم تا خوانندگان علاقهمند،خود،اين مبحث را پى بگيرند.4
حال بايد ديد زولا در قضيه دريفوس چه نقشى را در چه مقطع زمانى ايفا كرده است.
تاريخچه واقعه دريفوس-بنابر روايت مشهور!-اين مهّم را به خوبى نشان مىدهد.
ب) برج فرازان:باربارا تاكمن؛ترجمه عزت الله فولادوند؛انتشارات سخن؛تهران:1380؛صص 395-514 بخش
«من طالب پيكارم!».مترجم در مقدمهاى كه در بر اين كتاب نوشته است حرفهايى را در معرفى باربارا تاكمن (Barbara
Wertheim Tuchman) مىزند و حرفهايى را هم نمىزند!
مثلا مىگويد:تاكمن در 1912 م.در نيويورك به دنيا آمد و در 1989 م.درگذشت.در 1933 از كالج معروف ردكليف
(Radcliffe College) ،وابسته به دانشگاه هاروارد فارغ التّحصيل شد.چندى بار پدرش در مجلّه معتبر نيشن (Nation)
كار كرد و سالها نيز رياست«انجمن مورّخان آمريكا»و«فرهنگستان هنر و ادبيات آمريكا»را بر عهده داشت.
امّا فولادوند نمىگويد كه تاكمن فرزند Maurice Wertheim (1950-1886 م.) است كه در 1941 رياست كميته
يهوديان آمريكا (American Jewish Committee) را عهدهدار بوده است.
و نيز نمىگويد كه علّت دفاع و حمايت شديد باربارا تاكمن،كه يك يهودى سرشناس آمريكايى است،از دريفوس
و جريانات يهودى و ماسونى را بايد در تعّلق خود او به همان طيف دانست.
فولادوند-كه خود فارغ التحصيل رشته فلسفه از دانشگاه كلمبيا در نيويورك است-اين حرفها را نمىگويد.و امّا چرا؟!
مطالعه و مقايسه دقيق دو مقاله فوق براى خوانندگان هوشيار به حدّ كافى گوياى واقعيّت ماجراى دريفوس و
چگونگى تحريف آن خواهد بود.
اواخر سال 1893 ميلادى:آغاز جست و جوى بخش ضدّ جاسوسى ارتش فرانسه در
سطلهاى زباله سفارت آلمان (حاوى كاغذهاى باطله) .
16 آوريل 1894:يافتن نامه تكّه تكّه شدهاى از طرف وابسته نظامى آلمان خطاب به وابسته
نظامى ايتاليا.
پايان سپتامبر 1894:سرهنگ هانرى معاون بخش ضدّ جاسوسى ارتش فرانسه،يادداشت
تكه تكه شده مهّم ديگرى را كه دست خطّى خطاب به وابسته نظامى آلمان است مىيابد.اين نامه
با عنوان«بوردرو» 2 به معنى«يادداشت»در تاريخ معاصر فرانسه مشهور است.نويسنده آن
جاسوسى است كه با حرف اختصارى«د»ناميده شده است.
15 اكتبر 1894:دريفوس به دلايل گوناگون اطّلاعاتى و نيز«خطشناسى»،به اتهام ارتكاب
خيانت بازداشت مىشود و خبر ماجرا در نشريات فرانسه منتشر مىگردد.
ايام پايانى سال 1894،سه روز پيش از عيد ميلاد مسيح:دريفوس به اخراج از خدمت،خلع
درجه و حبس ابد محكوم مىشود.
مارس 1896:سرهنگ پيكار افسر پروتستان 3 ارتش فرانسه و رئيس اداره
ضدّ جاسوسى،يادداشتى را حاوى معلوماتى كه از جاسوسى افسرى به نام«استر هازى» 4 حكايت
مىكند به دست مىآورد.
2 آوريل 1897:پيكار،نامهاى خصوصى براى«فليكس فور» 5 رياست جمهورى وقت فرانسه
مىنويسد و اعلام مىدارد كه دريفوس بىگناه و استرهازى خائن اصلى است.
16 نوامبر 1897:ماتيو دريفوس (برادر دريفوس) نيز استر هازى را به عنوان نويسنده
1
.در نگارش تاريخچه ياد شده،هدف اصلى ارائه تسلسل وقايع بوده و بيشتر از دو منبع ذيل استفاده شده است:
-سقوط جمهورى سوّم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ويليام شايرر؛عبد الحسين شريفيان؛شركت سهامى
كتابهاى جيبى (با همكارى مؤسسه انتشارات فرانكلين) ؛تهران؛1352؛صص 51-77.
2
.واژه Bordereau در زبان فرانسه نشان دهنده صورت ريز نامهها يا اسناد رديف شدهاى است كه به شخصى داده شده
باشد.[سقوط جمهورى سوّم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ص 54]
3
.برتراند راسل نويسنده بىدين انگليسى (1970-1872 م.) درباره پروتستانها مىگويد:«اختلاف بين پروتستانها
و كاتوليكها عينا مانند اختلاف بين بىاعتقادان به مذهب و معتقدان است.»نكته قابل تأمّلى است![ر.ك.به:چرا
مسيحى نيستم؟برتراند راسل؛س.طاهرى؛انتشارات دريا؛تهران:1349؛ص 140.]
11 ژانويه 1898:به تقاضاى استرهازى دادگاه نظامى تشكيل مىشود.استرهازى محاكمه و
تبرئه مىگردد.
به دنبال اعلام رأى،تظاهرات وسيع مردمى با شعار«زنده باد استرهازى!زنده باد ارتش!مرگ
بر يهوديان!»برگزار مىشود.
12 ژانويه 1898:بازداشت سرهنگ پيكار.
13 ژانويه 1898:نامه سرگشاده اميل زولا به فليكس فور (رياست جمهورى وقت) در
روزنامه«لورور» 1 منتشر مىشود.او در اين نامه فرماندهان ارتش را به«خلق دسيسه دريفوس»و
صدور دستور تبرئه استرهازى متهم مىكند.زولا بىپروا خود مىخواهد تا او را به جرم«تهمت»به
پيشگاه دادگاه احضار كنند.اين نامه را مىتوان نقطه عطفى در ماجراى دريفوس دانست.
برگزيدهاى از نامه زولا تحت عنوان«من متهم مىكنم» 2 چنين است: 3
آقاى رئيس جمهور!
ستاره اقبال شما كه تاكنون خوش درخشيده است در معرض تهديد شرم آورترين
و پاك نشدنىترين لكّههاست.
چه لكّه لجنى است بر روى نام شما-مىخواستم بگويم حكومت شما-اين
پرونده نفرت انگيز دريفوس.
يك دادگاه نظامى،به فرموده،جرأت كرد آدمى نظير استرهازى را آزاد كند كه
سيلى محكمى است بر گونه هر حقيقتى و هر عدالتى.و تمام شد.تاريخ
خواهد نوشت كه در دوران رياست جمهورى شما ارتكاب چنين جنايت اجتماعى
امكان پيدا كرد.
من وظيفه دارم حرف بزنم و نمىخواهم كه شريك جرم باشم.زيرا شبح آن
بىگناهى كه متّهم به گناه ناكرده،زير وحشتناكترين شكنجهها جان مىكند،شبها
خواب را بر من حرام خواهد كرد.
اين حقيقت را خطاب به شما،آقاى رئيس جمهور،با همه نيروى عصيان يك
انسان صادق فرياد خواهم زد:
يك فرد منحوس همه چيز را ترتيب داده و عملى كرده است.و آن سرهنگ
دوپاتى دو كلام 1 است.همه پرونده دريفوس در وجود او خلاصه مىشود.او همچون
روح شرير مرموزى ظاهر مىشود با مغزى آكنده از توطئههاى ماجراجويانه.
كسان ديگرى هم در اين ميان هستند ژنرال مرسيه 2 كه به نظر مىرسد هوش
كمى دارد.ژنرال بوادفر 3 رئيس ستاد كه ظاهرا تسليم علايق كليسايىاش شده است.
و ژنرال گونز 4 معاون ستاد ارتش كه وجدانش مىتواند با خيلى چيزها كنار بيايد.امّا
در كلام در درجه اوّل سرگرد 5 دوپاتى دوكلام قرار دارد كه همه آنها را رهبرى مىكند.زيرا در
عين حال به احضار ارواح و علوم خفيه نيز مىپردازد و با ارواح گفتگو مىكند.هرگز
معلوم نخواهد شد كه او چه تجربههايى روى دريفوس بدبخت انجام داده است.چه
دامهايى كه در راه او نهاده است.بازجويىهاى ديوانهوار،تخيّلات عجيب و غريبى كه
حاصل يك جنون شكنجهگر است.
آقاى رئيس جمهور!
دريفوس قربانى مخيّله خارق العاده سرگرد دوپاتى دوكلام شده است كه خود از
محيط كليسايى برآمده و فرياد«جهود كثيف»سر داده است.فريادى كه قرن ما را
بىآبرو مىكند.
اين جنايت است كه كسانى را كه فرانسه را شريف و سربلند در رأس ملل آزاد و
عادل مىخواهند،به ايجاد آشوب در فرانسه متّهم كنند.جنايت است كه افكار
عمومى را منحرف كنند و از اين افكارى كه منحرف كردهاند براى مرگ ديگرى
استفاده كنند و مردم را چنان تحريك كنند كه به هذيان گويى وا دارند.جنايت است
مسموم كردن افكار آدمهاى كوچك و حقير و داغ كردن شور عكس العمل و عدم
تحمّل با پناه گرفتن پشت سر يهود ستيزى نفرتآور،كه اگر درمان نشود فرانسه بزرگ
1
.ماركى مرسيه دوپاتى دوكلام (Marquis Mercier du Paty De Clam)
3
.ژنرال بوادفر (Boisdeffre) خود،«كشيش شافى»بود.در كليساى كاتوليك،رومى،كشيشى كه مؤمن نزد او به گناهان
خويش اعتراف مىكند،آيين توبه به جا مىآورد و به توسط او از كيفر معاف مىگردد،شافى (Confessor) خوانده
مىشود.[برج فرازان؛ص 437 (متن و پانوشت مترجم) .]
آقاى رئيس جمهور!
مبادا گمان كنيد كه من ذرّهاى از پيروزى نوميد شده باشم.من با قاطعيّت تكرار
مىكنم:حقيقت در راه است و هيچ چيزى آن را متوقّف نخواهد كرد.فقط از امروز
است كه اين جدال آغاز مىشود؛زيرا فقط امروز است كه موقعيتها روشن
شده است.در يك سو به هيچ وجه نمىخواهند مسائل روشن شود و در سمت ديگر
عدالت خواهان حاضرند زندگى خود را در قبال اين روشنگرى بدهند.
آقاى رئيس جمهور!
من سرهنگ دوّم دوپاتى دوكلام را متّهم مىكنم به اينكه عامل شيطانى اين
اشتباه قضايى است.
ژنرال مرسيه را متهّم مىكنم به اينكه دست كم بر اثر ضعف اراده،شريك جرم
يكى از بزرگترين بيدادگرىهاى قرن شده است.
ژنرال بيو 1 را متهّم مىكنم به اينكه دلايل قطعى بىگناهى دريفوس را در دست
داشته و آنها را مخفى كرده است با هدف سياسى و براى نجات ستاد ارتش آلوده
ماجرا.
ژنرال بوادفر و ژنرال گونز را متهّم مىكنم به اينكه شريك جرم همين جنايت
شدهاند.اوّلى بىشك به سبب شور مذهبى و ديگرى شايد بر اثر آن روحيه
همبستگى كه«اركان حرب» 2 را به صورت سفينهاى مقدّس و هجوم ناپذير
درآورده است.
سه كارشناس خط يعنى آقايان بلوم 3 ،وارينار 4 و كوآر 5 را متهم مىكنم به اينكه
گزارشهاى دروغ و تقلّبآميز دادهاند.
2
.اركان حرب اصطلاح روزگار قاجاريه و آغاز دوره پهلوى است.امروز به جاى اين كلمه از واژه«ستاد»استفاده
مىشود و مقصود مركز فرماندهى كل قشون يا واحدى نظامى است كه تهيّه نقشههاى عمليات در زمان صلح و جنگ و
نظارت را در اجراى آنها را بر عهده دارد.[فرهنگ فارسى،ج 2؛ص 1830.]
3
.نام اين كارشناس خطBelhommeاست و نبايد همنام«بلوم» (blum) نخست وزير يهودى فرانسه در سالهاى قبل
و بعد از جنگ جهانى دوّم،فرض شود.
اركان حرب را متّهم مىكنم به اينكه در مطبوعات نبرد بىشرمانهاى را راه
انداختهاند تا عقايد عمومى را منحرف كنند و گناه خودشان را بپوشانند.
با اعلام اين اتهامات بىخبر نيستم از اينكه خودم را زير ضربات مواد 30 و 31
قانون مطبوعات مورخ 29 ژوييه 1881 قرار مىدهم كه گناه هتك حرمت را،
مجازات مىكند.و من به طيب خاطر،خودم را در معرض آن قرار مىدهم.
و امّا درباره كسانى كه متّهمشان مىكنم بايد بگويم كه آنها را نمىشناسم،آنها را
هرگز نديدهام و نسبت به آنها نه غرضى دارم و نه كينهاى.آنها در نظر من فقط
تجسّم تبهكارى اجتماعى هستند و عملى كه در اينجا انجام مىدهم فقط يك
وسيله انقلابى است براى تسريع انفجار حقيقت و عدالت.
اعتراض آتشين من،فرياد روح من است.بگذاريد جرئت كنند و مرا به دادگاه
بكشانند تا روشنايى بيشترى بر اين ماجرا بتابد.
من منتظرم.
23 فوريه 1898:زولا به يك سال زندان و پرداخت جريمه محكوم مىشود.وى به دنبال
قطعى شدن اين حكم از فرانسه به انگلستان مىگريزد و تا حدود يك سال بعد همانجا مىماند.
26 فوريه 1898:سرهنگ پيكار به خاطر«خطاهاى بزرگ در خدمت»،از ارتش اخراج
مىشود و بعدا زندانى مىگردد.
31 اوت 1898:اعلام مىشود كه سرهنگ هانرى به دنبال اعتراف نسبت به ساختگى بودن
مداركى كه بر عليه دريفوس در اختيار داشته خودكشى كرده است.كاونياك 1 وزير جنگ وقت و
ژنرال بوادفر رئيس ستاد كل ارتش كه در شرايط دشوارى گرفتار شدهاند استعفا مىدهند.
سرهنگ استرهازى به اجبار بازنشسته مىشود و از فرانسه خارج مىگردد.
17 سپتامبر 1898:تقاضاى تجديد نظر دريفوس بر مبناى مدارك جديد به عمل مىآيد و
بخشى از مسير رسيدگى مجدد قضائى به پرونده او هموار مىگردد.
16 فوريه 1899:رئيس جمهور فليكس فور،يكى از نيرومندترين شخصيّتهايى كه با طرح
مجدد پرونده دريفوس سرسختانه مخالفت كرده بود در سن 58 سالگى به طور ناگهانى مىميرد.
جانشين او،اميل لوبه 2 كه فراماسون نيز هست 3 با تجديد محاكمه دريفوس موافق است.
سوم ژوئن 1899:ديوان عالى كشور با لغو محكوميت پيشين دريفوس دستور تشكيل
دادرسى جديد در پيشگاه يك محكمه نظامى را صادر مىكند.
در جريان دادرسى جديد سرهنگ پيكار پس از 324 روز زندانى بودن آزاد مىشود.زولا با
استفاده از شرايط جديد پس از يازده ماه از انگلستان به فرانسه باز مىگردد و دوپاتى دوكلام به
جرم جعل اسناد پرونده دريفوس به زندان مىافتد!
9 سپتامبر 1899:هفت قاضى دادگاه جديد نظامى،دريفوس را با پنج رأى در برابر دو رأى
مجددا خائن مىشناسند امّا ميزان محكوميّت او را به ده سال تنزّل مىدهند.
19 سپتامبر 1899:دريفوس توسط اميل لوبه رياست جمهورى وقت«عفو»مىشود و از
زندان آزاد مىگردد.دريفوس و هوادارانش«عفو»او را مىپذيرند،امّا مطلوب اصلىشان«تبرئه»
دريفوس از اتهّامات وارده است.
29 سپتامبر 1902:اميل زولا در اثر عدم كشش دودكش خانهاش در اثر خفگى مىميرد.
دريفوس در مراسم تشييع او حاضر مىگردد.
12 ژوييه 1906:ديوان عالى تميز دريفوس را از همه اتّهامات وارده تبرئه مىكند و وى
دوباره با درجه سرگردى وارد ارتش مىشود و چند روز بعد در ميان حياط بزرگ مدرسه نظامى،
كه در همان جا خلع درجه شده بود،در برابر صفوف نظاميان،به دريافت نشان لژيون دونور مفتخر
مىگردد!
1914:پرونده ماجراى دريفوس كه در اختيار سرويس اطلاعاتى بود،نابود مىشود!اين
سال،سال شروع جنگ جهانى اول نيز هست.
چند نكته در خور توجّه
نكته اوّل:از زمان بازداشت دريفوس تا حمله جنجالى زولا به مخالفان دريفوس،حدود
1145 روز يعنى بيش از سه سال فاصله است.چرا سه سال طول كشيد تا زولا از دريفوس دفاع
كند؟!
تروايا زندگينامه نويس زولا،در توضيحاتى پراكنده مسير ورود وى در اين ماجرا را چنين
توجيهگرانه بيان مىكند:
-زولا در ابتداى قضيه دريفوس توجّهى بدان نكرده بود.او هم مثل خيلىهاى ديگر مطمئن
بود كه دريفوس مقصّر بوده است.
-دوستان دريفوس مسائلى را يك به يك براى زولا آشكار كردند.چون مزاج آتشين زولا را
مىشناختند،مطمئن بودند كه او سخنگوى آنان در مطبوعات خواهد شد.
-ابتدا زولا خود را به نشنيدن زد چون گرفتار رمانش بود و از اغتشاشى كه بر سر اين ماجراى
جهنمى تدارك مىشد نگران بود.
-دوستان دريفوس مدارك ديگرى به زولا ارائه دادند و او را قانع كردند كه قضيه،اشتباهى
قضايى و دامى بوده كه گروه ضدّ يهود ستاد فرماندهى ترتيب دادهاند.
-روز 8 نوامبر 1897 زولا كه به كلّى عوض شده بود گفت:«در اين ماجرا يك اشتباه وحشتناك
قضايى صورت گرفته است/.../من خودم را جلو نمىاندازم مگر اينكه لازم باشد.»
-شرايط شخصى زولا نيز متقاعدش كرد كه بايد وارد دعوا شود.او رمان خود را منتشر
كرده بود و خود را در وضع سست كننده بلا تصميمى و بىكارى مىديد و طبيعتا نمىتوانست
بىكار بماند.
-زولا هنوز در ميان حملات لجام گسيخته روزنامههاى ضدّ يهود و اتّهامشان به طرفداران
تجديد محاكمه دريفوس كه مىخواهند فرانسه را به لجن بكشند،مردّد بود.در همين حال
كلمانسو نيز شخصا به هوادارى از دريفوس برخاست.
-ناگهان زولا ديگر نتوانست سرجاى خود بماند. 1
حرفهاى تروايا را دوباره مرور كنيد.آيا مىتوان اين دليل تراشىهاى بىجا را پذيرفت؟
براستى چرا زولا به ماجراى دريفوس پا نهاد؟
ميشل وينوك 2 ضمن تحسين زولا به نكتهاى اشاره مىكند كه در اين زمينه روشنگر است:
اميل زولا كه نوشتههاى او از سوى منتقدان بورژوا و مطبوعات كاتوليك مخالف عفّت
عمومى شناخته مىشد،موفّق نشده بود به«آكادمى فرانسه»راه پيدا كند و در آن
عضويت يابد.علاوه بر آن كه تريلوژى او به نام«سه شهر»نيز موقعيّت او را در ميان
محافظه كاران جامعه فرانسه وخيمتر كرده بود.با اين توصيف،زولا همچنان به صورت
يك شخصيّت ملعون باقى مانده بود.
در زندگى داخلى و خصوصى نيز آنتى كنفورميست 3 و فارغ از رعايت برخى مقرّرات
اجتماعى بود.با آنكه يك زن مشروع و قانونى به نام«الكساندرين» 4 داشت عاشق ژان
روزرو 1 جامهدار جوان خانواده شده و از او دو فرزند به دنيا آورده بود و روابط آن دو
كه تقريبا جنبه زن و شوهرى يافته بود.از ديده اهالى مدان 2 شهركى كه خانواده زولا
از 1878 م.به بعد در آن مىزيست پنهان نمانده بود.
نتيجه مىگيريم تهوّر و جسارتى كه رمان نويس بزرگ در ماجراى دريفوس از
خود به ظهور رساند تا حدّى به دليل همين وضعيت دو گانه بود:ثروتمند بودن و
شهرت داشتن و در همان حال پشت در سراى جامعه نخبگان فرانسه ماندن و به
درون سرا راه نيافتن! 3
مىتوان گفت:«هجوم زولا به قضيه دريفوس در وهله نخست از اشتياق او به قرار گرفتن در
مركز توجّه همگانى سرچشمه مىگرفت.مىتوان فرض كرد كه خود زولا از افت و تنزّل نيروهاى
خلاّقه خود آگاه بود و مشتاق بود توش و توان خود را در مجارى ديگرى جز ادبيات به كار اندازد.» 4
عملكرد زولا در صحنه ادبيات نشان داده بود كه ترجيح مىدهد مردم،ولو براى دشنام دادن،
وى را به خاطر داشته باشند؛تا اينكه با تجليل و احترام فراموشش كنند!
هوادارى او از دريفوس در صحنه سياست بىشباهت نبود به آنچه با قلم،عليه دين و اخلاق
كرده بود.همان سياق جنجالى و مفتضح.
از قول تروايا خوانديم كه زولا در قضيه دريفوس وارد شد چون،«كلمانسو»نيز اندكى پيشتر،
به دفاع از دريفوس برخاسته بود.امّا اين فرد اخير كيست؟
كلمانسو (1929-1841 م.) بعد از پايان يافتن ماجراى دريفوس،در دو دوره طى سالهاى
1906 تا 1909 م.و 1917 تا 1920 م.به سمت نخست وزيرى فرانسه دست يافت. 5 وى
فراماسون بود. 6
او كسى است كه مىگويند عنوان مقاله جنجالى زولا يعنى«من متهّم مىكنم»را تعيين كرد و
حتّى در ادامه ماجرا،از خود،مقالهاى نوشت و آن را به نام زولا منتشر ساخت! 7
كلمانسو كسى است كه در ظرف 109 روز 102 مقاله و در سه سال بعد مجموعا 500 مقاله
درباره قضيه دريفوس نوشت به طورى كه وقتى اين مقالات گردآورى شد به پنج مجلّد رسيد. 1
كلمانسو كسى است كه در راستاى اهداف سياسىاش پس از دستيابى به قدرت،اقتدار خود را
حتّى بر جسد زولا اعمال كرد.او لايحهاى قانونى به مجلس برد كه طبق آن بايد جسد زولا به
پانتئون 2 منتقل مىشد و در 5 ژوئن 1908 به منظور خود جامه عمل پوشاند و آنچه از جسم زولا
مانده بود را از گورى به گور ديگر جا به جا نمود. 3
مورخ معاصر،عبد الله شهبازى مىنويسد:
كلمانسو همان كسى است كه از سال 1898 م.در روزنامه او جنجال بر سر محاكمه
دريفوس آغاز شد.دريفوس طبق مدارك مستند به جرم جاسوسى براى آلمان
دستگير و در دادگاههاى متعدد محاكمه و محكوم شده و اينك شبكه مقتدر
صهيونيستى دنياى غرب با تمامى قدرت براى تبرئه او وارد ميدان شده بود.مقاله
«من متهّم مىكنم»اميل زولا براى اولين بار در همين روزنامه منتشر شد. (خانواده
زولا از وابستگان روچيلدها بودند و پدرش رئيس شبكه ترامواى روچيلدها در وين.)
روزنامه فوق با پول يهوديان ثروتمند فرانسه اداره مىشد و كلمانسو در تمامى دوران
حيات خود به اين كانون وابستگى داشت.حتّى در منابع كاملا رسمى،مانند
دايرة المعارف آمريكانا،از او به عنوان دوست صميمى سر بازيل زاهارف ياد مىشود.
زاهارف (يهودى) بزرگترين دلاّل جهانى اسلحه در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده
بيستم است كه به دليل شركت در عمليات دسيسهگرانه شهرت افسانهاى دارد.
منشى و دستيار اصلى كلمانسو/يك/يهودى به نام ژرژ ماندل (لويى ژرژ روچيلد) از
وابستگان روچيلدهاى فرانسه بود. 4
نكته دوّم:زولا شهرت خود را مديون حمايتش از دريفوس است.اين موضوع به گونهاى
چشمگير مىباشد كه گويا اين دريفوس است كه از زولا حمايت كرده است و همچنان حمايت
مىكند!
2
.پانتئون (Panteon) در اصل محلّى بوده است در رم قديم كه در آن انواع خدايان پرستيده مىشدهاند.به تقليد از آنجا،
بنايى را در پاريس ساخته و بعدا آن را مدفن بزرگان كشور قرار دادند.[ر.ك.به:لغت نامه دهخدا،ج 4؛على اكبر دهخدا؛
مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران؛1377؛صص 5395 و 5396.]
4
.تاريخ معاصر ايران (فصلنامه تخصصى) ؛سال چهارم،شماره 15 و 16؛پاييز و زمستان 1379؛صص 21 و 22 (بخشى
از مقاله«نقش كانونهاى استعمارى در كودتاى 1299 و صعود رضاخان به سلطنت»؛نوشته عبداللّه شهبازى)
اين كار كرد معكوس در مورد مقاله زولا نيز صادق است.زولا در«من متهّم مىكنم»،افسران و
اميران ضدّ يهود ارتش فرانسه را«متهّم»كرده است؛حال آنكه پيشتر،ارتش و مردم،يهود
فرانسه را متهّم كرده بودند.زولا با«من متهّم مىكنم»كوشيده است تا سير اتهامات را واژگونه كند.
در آن دوران فرانسويان از توطئه يهود با كلمه«سنديكا» 1 نام مىبردند.البته چنين تشكّلى
براى حفظ منافع مالى و آنچه يهوديان حقّ خود مىدانستند،كاربرد فراوان داشت!
همان طور كه يهود،امروز به تمسخر و استهزاء كسانى مىپردازد كه به وجود دسيسه و
توطئههاى وسيع جهودان باور دارند،در آن دوران نيز كسانى كه به وجود چنين سنديكايى باور
داشتند،مورد اتّهام قرار مىگرفتند.
براى آنكه بدانيم چرا زولا بيش از همه افسران و اميران ارتش به دوپاتى دو كلام تاخته است،
بايد با خصوصيات او بيشتر آشنا شد؛اگر چه از زبان شايرر مورّخ آمريكايى و هوادار يهود:
سرگرد پاتى دوكلام كه از اعقاب يك خانواده كهن بود،مثل بيشتر كسانى كه در
ماجراى دريفوس دست اندر كار بودند خصلتى عجيب داشت.او كه از زندگى در
اجتماع بورژوازى جمهورى سوّم خسته شده بود در دنياى شگفت انگيز تصوّرات
كودكانه و پر از دسيسه مىزيست.او بسان ديگر افسران مرتجع سخت معتقد بود كه
فرانسه از جاسوسان انباشته شده است.كه اگر نه همه آنها لااقل اكثرا يهودىاند. 2
شايرر همچنين از افسر ياد شده به عنوان«يك شخصيّت شگفت انگيز» 3 نام مىبرد.زولا هم
كه در نگارش مقاله خود گويى ديدگاههاى مادّى ناتوراليستى را بوسيده و كنار گذاشته است،از
توانايىهاى غريبى در دوپاتى دوكلام گزارش مىدهد؛نظير داشتن قدرت هيپنوتيزم،احضار
ارواح و اطلاع از علوم خفيه. 4
يا بايد بپذيريم كه زولا راست مىگويد و چنين قدرتهاى روحى در«متهّم!»وجود دارد كه در
اين صورت معلوم نيست تكليف مادّه گرايى ناتوراليسم زولا و آنچه سالها در تبليغ و ترويج اين
مقوله بافته است،چه مىشود؟!يا بپذيريم كه زولا دچار«توهّم»شده كه كسى چون دوپاتى
دوكلام را صاحب قدرتهاى مرموز دانسته است!
اينك از خود مىپرسيم آيا اعتقاد اين افسر ارتش به وجود دسيسههاى پنهانى باور كردنىتر
است يا اعتقاد زولاى ناتوراليست به گفتگوى با ارواح و احضارشان؟
درباره تناقض بين باورهاى ناتوراليستى زولا و عملكرد سياسى او در متهّم ساختن گروهى از
فرماندهان ارتش،با پوزخند مىتوان گفت:«انسان از نظر ناتوراليستها حيوانى است كه
سرنوشت او را وراثت و محيط و لحظه 1 تعيين مىكنند.اين تصوّر مأيوس كننده باعث محروميت
انسان از هرگونه اختيارى و هر نوع مسئوليتى در قبال اعمالش مىشود،چرا كه اعمال او صرفا
نتيجه اجتناب ناپذير عمل نيروها و شرايط مادّى كاملا خارج از اراده او شمرده مىشود.» 2
در اين صورت چه جاى متّهم كردن ديگران است؟!
نكته سوّم:زولا در هتّاكى خود نسبت به اميران و افسران ارتش فرانسه از سرهنگ هانرى كه
در واقع نقشى محورى و مهم در محكوميّت دريفوس داشت و«همه ماجرا را او علم كرده بود» 3
هيچ نامى نمىبرد.چرا؟
باربارا تاكمن در پى ارائه دليلى نسبت به اين موضوع برآمده است و مىنويسد:«زولا درباره
سرگرد هانرى هنوز هيچگونه اطلاعى نداشت.» 4 مىپرسيم مگر زولا درباره ديگران اطلاعات
درستى داشت كه درباره اين فرد اخير هيچگونه اطلاعى نداشت؟!او صرفا در پى اتّهام زدن و
ايجاد جنجال بود و اين نيازى به«اطلاع»نداشت.
امّا تروايا در اين مورد مىنويسد:«زولا متأسف بود كه در ادّعانامه خود از هانرى رسوا نام نبرده
است.اين فراموشى بر اثر شتابزدگى پيش آمده بود.به درك!ديگر خيلى دير شده بود». 5 اين
سخن قابل پذيرش است.البتّه ميزان دقت زولا در تحرير اتّهام نامه معروفش هم از همين جا
معلوم مىشود!
نكته چهارم:گفتيم محاكمه زولا تبديل به نقطه عطف ماجراى دريفوس شد.چرا؟
پاسخ اين سوال را مىتوان از طرفداران دريفوس شنيد،آنجا كه مىگفتند:«صحنه،فرانسه
است،ولى تئاتر سراسر جهان را فرا مىگيرد.» 6
محاكمه زولا قضيه دريفوس را از موضوعى محلّى به امرى كلّى و عالمگير مبدّل ساخت. 7
به نظر مىرسد يهوديان كه در فرانسه حريف افكار عمومى مردم نشده بودند،با جلو انداختن
زولا و استفاده از شهرت وى امكان لازم را براى طرح ماجراى دريفوس به صورت بين المللى
فراهم ساختند و بازوان خود را در ديگر نقاط دنيا براى رسيدن به مقصود به حركت در آوردند.
اين دگرگونى و تغيير روال را هانرى تروايا چنين توصيف مىكند:
در حالى كه در فرانسه،كاريكاتوريستها،با نشان دادن زولا به شكل فاضلاب پاككن،
زباله جمع كن و طاووس خودنما،مهارت خود را در كينهتوزى به رخ هم مىكشيدند،
در سراسر اروپا،حتّى امريكا،از زولا به عنوان قهرمان وجدان جهانى تجليل مىشد.
روزنامههاى خارجى در محكوم كردن دولت فرانسه به خاطر تحت تعقيب قرار دادن
زولا همزبان بودند. 1
از اراده يهود در جهانى كردن ماجراى دريفوس و راندن نويسندهاى چون زولا به جلوى
صحنه مىتوان به عزم جدّى اينان براى پيروزى در قضيه دريفوس پى برد.به عبارت ديگر شايد
بتوان گفت لحظه ورود زولا و كلمانسو در صحنه،لحظه جمع بندى قطعى يهود براى بازگشودن و
مختومه كردن پرونده دريفوس به نفع صهيونيسم جهانى و از اين رو حائز اهمّيّت فراوان است.
نكته پنجم:موضوع مهّم ديگرى كه سبب طرح زولا مىشود پيوند نام او با واژه«روشنفكر»و
نيز ضدّيت با دين و مذهب است.
ريشه مفهوم«روشنفكر»به معنى امروزى آن را،شايد بتوان در روند دادگاهى يافت
كه در آن آلفرد دريفوس،افسرى يهودى را محاكمه مىكردند./.../ماجراى محاكمه
وى به يك مسئله سياسى همهگير تبديل شد.در ارتباط با همين محاكمه اميل زولا
رماننويس فرانسوى در سيزدهم ژانويه 1898 نامهاى سرگشاده خطاب به
رئيس جمهور وقت نوشت كه با عبارت«من متهّم مىكنم» 2 آغاز مىشد./.../بلافاصله
پس از انتشار نامه زولا،بيانيهاى با امضاى حدود سيصد نفر كه در ميان آنها نام
بسيارى از نويسندگان،هنرمندان و دانشمندان فرانسه،از جمله آناتول فرانس و
مارسل پروست نيز به چشم مىخورد،/.../به چاپ رسيد كه اين بيانيه نيز محاكمه
افسر يهودى را غير قانونى اعلام مىكرد.اين نوشته/.../در نزد افكار عمومى به«بيانيه
روشنفكران»شهرت يافت. 3
«روشنفكران»كه نام خود را با ترويج و تبليغ باورهاى يهود در عرصههاى گوناگون نظرى و
عملى گره زدند همچنان كوشايند. 1
در سال 1994 به مناسبت صدمين سالگرد ماجراى دريفوس طبق اعلام نشريه فرانسوى
اكسپرس 2 ،بيش از چهل كتاب در اين زمينه انتشار يافت و در دهه اخير (از 1990 به اين سو)
بيش از هشتاد كتاب درباره تاريخ روشنفكرى منتشر شده است. 3 روشنفكران ملحد غربى امروزه
به جاى پيامبران نشستهاند و با اطمينان مىتوان گفت طرح و تطهير زولا به عنوان بخشى از
تاريخ روشنفكرى مورد نظر همه آثارى است كه زير چتر حمايتى رسانههاى صهيونيستى
منتشر مىگردند.
از فزونى پافشارى غربىها بر حمايت از چهرههايى نظير زولا،پيشاپيش مىتوان به شكست
اين پيامبران دروغين حكم نمود.
نكته ششم:منتقدان فرهيخته زولا كجايند؟
مىدانيم زولا به خصوص زمانى كه اتّهام نامه خود را منتشر كرد با سيلى از انتقادات روبرو شد.
اگر بخشى از اين انتقادات غير مؤدبانه،سطحى و عوام پسندانه بوده ولى بخشى هم چنين
نبوده است.
منابع هوادار زولا و يهوديان،كه به فارسى ترجمه و منتشر شدهاند براى جلب عواطف
خوانندگان،به تفصيل ناسزاهايى را كه نثار زولا شده است منتشر كردهاند.مثلا نوشتهاند:
-مطبوعات مخالف با تجديد محاكمه دريفوس،«فرانسويان خوب را دعوت مىكردند كه با
ضربات پاشنه،زولاى خيكى و مفلوك را كه با قلمش بر قلب مادر ميهن خنجر زده و دستهاى
ناپاكش بر ارتش سيلى زده نابود كنند.» 4
-«زولا يه خوكه گندهس
هر چى پيرتر مىشه خرفتتر مىشه
1
.خداوند جلال آل آحمد را رحمت كند.او كسى است كه روزى جريان روشنفكرى اصيل و مردمى را در اين آب و
خاك از غربت در آورد.جملهاى از كتاب تازه منتشر شده او:«سفر آمريكا»را در اينجا مىآوريم كه عمق درك و توجّه
جلال را نسبت به مقوله روشنفكران غربزده مىرساند:«روشنفكر،هميشه نوعى جهود است.»[سفر آمريكا؛جلال
آل احمد؛ناشران؛كتاب سيامك و نشر آتيه؛تهران:1380؛ص 89.]
زولا يه خوك گندس
بيا اين خوك خنگ را بگيريم
و كبابش كنيم.» 1
-«كينه و توهين و زشتگويى در مطبوعات و تصنيفهاى عامه پسند خيابانى از هر سو نثار
زولا مىشد.به رذيلانهترين طرز او را هدف هزل و بدگويى قرار مىدادند.خوك قبيحهنگار
مؤدّبانهترين دشنامى بود كه مىشنيد.با پست بستههاى حاوى مدفوع برايش مىفرستادند.» 2
آيا اينگونه،براى زولا و دريفوس در اذهان عمومى امروز،دادگاهى ترتيب نيافته است كه
صدور حكم تبرئه متهّمان در آن از پيش آشكار است؟
چرا از خطابهها و مقالات وزينى كه بىشك گروهى از مخالفان فرهيخته زولا 3 در نقد دفاع
وى از دريفوس گفته و نوشتهاند،خبرى نيست؟
چرا تنها مقالات موافقين دريفوس منتشر شدهاند و از آثار نويسندگانى كه عليه او و زولا
نوشتهاند تقريبا چيزى در ديد و دسترس نسل جوان نيست؟اگر بعضا نامى از ايشان هم در ميان
مىآيد از آن روست كه ذمّ و نفى شوند!
همه نويسندگان مطرحى كه در آن دوران قلم مىزدهاند مردهاند امّا زولا همچنان زنده
نگه داشته شده است!
نكته هفتم:نمىتوان ارتش فرانسه را به خاطر وجود احساسات پد يهودى 4 متهم به اعمال
3
.از جمله مخالفين دريفوس و زولا،بارس (Barres) است كه موافقين دريفوس،به جذب او و كشانيدنش به اردوگاه
خود طمع بسته بودند.لئون بلوم يهودى،آن سياستمدار مشهور ساليان بعد،در 15 نوامبر 1897 با صراحت درباره بارس
مىنويسد:«من در فرانسه انسان در قيد حياتى نمىبينم كه در دنياى ادب،دستاوردى همسنگ يا قابل قياس با او به اجرا
گذاشته باشد.»[قرن روشنفكران؛ص 23.]
4
.به نظر نگارنده به جاى كلمه آنتى سميتيزم مىتوان از واژه پد يهودى نيز-كه در واقع مخفف«پاد يهودى»است-
استفاده كرد.
«پد»و«پاد»در زبان ما نوعى معناى مقابله را در خود مستتر دارد.تا«تك»نباشد«پاتك»وجود نخواهد داشت و
تا حمله و«آفندى»نباشد،«پدافندى»در كار نخواهد بود.
واژه«پديهودى»اشاره ضمنى به اين معنا دارد كه تا آزار و ستمى از سوى يهود نسبت به ديگر اقوام و ملل عالم در
كار نباشد احساسات و عواطفى را نيز بر عليه خود برنخواهد انگيخت.
آبا ابان 1 در كتاب خود«قوم من،تاريخ بنى اسرائيل»مىنويسد:«در دعواى دريفوس ارتشيان
كمتر تحت تأثير احساسات آنتى سميتيزم قرار داشتند ولى اين حس در بين جامعه
روزنامه نويس به شدت خودنمايى مىكرد.» 2
ابان قبلا اين نكته را ذكر كرده است كه روزنامه نويسان آنتى سميتيست نظير صاحب«لاليبر
پارول» 3 كمك كرده بودند تا قضيه دريفوس به محكمه برده شود. 4
درباره نشريات پديهود فرانسه باربارا تاكمن كه خود يهودى است،در آميختهاى از راست و
دروغ،مىنويسد:
مطبوعات،قضيه دريفوس را خلق كرده بودند و ترك مخاصمه را غير ممكن
مىساختند.
مهمترين و زندهترين عنصر در حيات اجتماعى فرانسه،روزنامههاى رنگارنگ و
كينهتوز و زهرآگين و آشوبگر و گردنكش و گردنكش و زبانآور و شايعهپردازد و شخصيت خردكن
و بيوجدان و غالبا زشت سيرت پاريس بودند.در هر زمان شمارشان از 25 تا 35
روزنامه متغيّر بود. 5
حال جالب اينجاست كه زولا با استفاده از پايگاه مطبوعاتى كه در واقع يهوديان براى او فراهم
آورده بودند،به جاى تاختن به طور مستقيم به«مطبوعات»،«ارتش»را متهم به گرايشات
آنتى سميتيستى مىكند؛بىآنكه توضيح دهد اگر چنين گرايشاتى در ارتش آن روز فرانسه غلبه
دارد چگونه دريفوس يهودى به عضويت ارتش در آمده،ترفيع يافته و به پستى با حساسيتهاى
ويژه گمارده شده است؟!
به نظر مىرسد در مشى جنجال سالارى مورد نظر يهوديان،حمله به مطبوعات
آنتى سميتيست،كليسا و دولتمردان سياسى را بر نمىانگيخت اما حمله به ارتش تمام مجموعه
نيروهاى فرهنگى و سياسى مخالف يهود را در ماجرا درگير مىكرد و به عكس العمل وامىداشت.
1
.آبا ابان (متولد 1915 م.) در خلال سالهاى 1960 تا 1974 در كابينههاى گوناگون رژيم صهيونيستى،«وزير آموزش
و فرهنگ»،«وزير امور خارجه»و«معاون نخست وزير»بوده است.[ر.ك.به:رهبران اسرائيل؛محمد شريدة؛ترجمه و
پژوهش بيژن اسدى و مسعود رحيمى؛انتشارات كوير؛تهران؛1378؛ص 55.]
2
.قوم من،تاريخ بنى اسرائيل؛آبا ابان؛نعمت الله شكيب اصفهانى؛ناشر:؟ (چاپ چاپخانه بانك ملى ايران) ؛تاريخ نشر:
1352 ه.ش؛ص 401.
«لاليبر پارول»روزنامه«ادوارد درومون» 1 شخصيت برجسته فرهنگى و سياسى فرانسه و
مؤلف كتاب«فرانسه جهود» 2 است.
ابان درباره نظريات و نفوذ قلم درومون مىنويسد:
مصنّف كتاب فرانسه جهود در اين كتاب كوشيده بود ثابت كند يهودىها باعث خرابى
اوضاع اقتصادى و فساد اخلاق در فرانسه هستند.گرچه عده يهودىها نسبت به كلّ
جمعيت فرانسه بيش از يكربع يك درصد نبود.درومون معتقد بود كه نصف ثروت
فرانسه را همين عده معدود مالك شدهاند.تز او اين بود كه از يهودىهاى فرانسه
سلب مالكيت شود چون معتقد بود كه همه ثروت كليمىها از راههاى نامشروع
فراهم شده است.او كارگران فرانسه را ترغيب و تشويق مىكرد تا به هر وسيلهاى
شده اموال يهوديان را تصاحب كنند.
درومون همچنين اظهار مىكرد كه يهودىها و فراماسونها با هم توطئهاى
ترتيب دادهاند تا مسيحيت را ضايع و خراب كرده كنترل مردم را به دست گيرند.به
عقيده او مركز مخفى انجمن خرابكاران در فرانسه بود.
در اين كتاب نويسنده در لفافه روحانيت و عدالتخواهى مقاصد سياسى خود را
گنجانيده و به اعتقاد او خدا حامى وى بود.
اين كتاب با استقبال عامه مردم روبرو شد و در اولين سال انتشار در حدود
يكصد هزار نسخه آن به فروش رفت و در ظرف ده سال بيش از يكصد و چهل بار 3
چاپ و فروخته شد. 4
زولا در نامه دفاع از دريفوس به سراغ«درومون»نمىرود بلكه با تعمّد و قطعا هدايت شده،قلم
حرمت شكن و هتّاكش را عليه نيروهاى مسلح فرانسه به كار مىگيرد تا بيشترين حساسيتها را
برانگيزد.
روشن است كه براى تغيير در يك نگرش،از نخستين گامها،تقدس زدايى و حريم شكنى
نسبت به اعتقاد و باور مورد نظر مىباشد.به نظر مىرسد اين اقدام هر چه شديدتر باشد زمينه
هانرى تروايا از چند تن نام مىبرد كه مسائلى از قضيه دريفوس را يك به يك براى زولا آشكار
كردند.يكى از اين افراد«برنار لازار 1 روزنامه نگار يهودى» 2 است.
باربارا تاكمن،برنار لازار (1904-1856 م.) را«نخستين طرفدار و مدافع دريفوس» 3
مىخواند و مىنويسد كه او جزوهاى چاپ كرد به نام«خطاى قضائى:حقيقت قضيه دريفوس».
سپس مىافزايد:«موج كوچكى كه با جزوه لازار ايجاد شد كم كم گسترش يافت و نهضت طرفدارى
از دريفوس را آغاز كرد.» 4
ناهوم سوكولوف 5 در«تاريخ صهيونيسم»براى لازار جايگاه ويژهاى قائل است و از او به عنوان
يكى از فعالان جنبش صهيونيستى فرانسه نام مىبرد. 6 سوكولوف مىگويد:لازار«يكى از اولين
شاگردان هرتزل»و«يك صهيونيست تمام عيار»بود و رهبرى اعتراضهايى را كه به آزادى سروان
آلفرد دريفوس منجر شد برعهده داشت. 7
سوكولوف مىافزايد:«نام لازار در ذهن يهوديان بيشتر به عنوان يك صهيونيست نقش
خواهد بست تا در مقام يك هوادار دريفوس.مرگ وى در سال 1904 براى صهيونيسم فرانسه،
ضايعهاى جبران ناپذير بود.» 8
گفتنى است برنار لازار در اولين كنگره صهيونيستها كه در 29 اوت 1897 م.در شهر بال
سوئيس تشكيل شد،به عضويت كميته اجرائى مركزى اين كنگره درآمد. 9
طبق آنچه تروايا روايت مىكند حدود يك ماه بعد از اين كنگره در اكتبر 1897 م.براى
نخستين بار از جانب زولا به طور شفاهى ابراز مىشود كه دريفوس بىگناه است! 1 ماه بعد (در
نوامبر 1897 م.) يادداشتهايى از زولا خطاب به بعضى نزديكانش در خصوص بىگناهى
دريفوس تحرير مىگردد 2 و سپس در ماه بعد از آن (دسامبر 1897 م.) نخستين مقالات زولا در
فيگارو در دفاع از دريفوس چاپ مىشود 3 و بعد هم تقريبا دو هفته بعد نوبت به درج مقاله
هياهوساز«من متهم مىكنم»در روزنامه كلمانسو مىرسد.همان كلمانسو كه«در جريان پاييز
1897 م.بعد از آشنايى با برنار لازار» 4 به صف دريفوسىها پيوسته بود.يعنى درست بلافاصله
بعد از خاتمه اولين كنگره صهيونيستها!
آيا به اين ترتيب نمىتوان بين برگزارى اولين كنگره صهيونيستها-كه با حضور دويست
نماينده از پانزده كشور 5 جهان برگزار شد-با برافروخته شدن آتش قضيه دريفوس آن هم به
صورتى عالمگير توسط برنار لازار،كلمانسو و زولا ارتباطى يافت؟!
يكى ديگر از يهوديانى كه به روايت تروايا در كشانيدن پاى زولا به ماجراى دريفوس فعاليت
داشت،ژوزف رايناخ 6 (1921-1856 م.) سياستمدار و تاريخنگار فرانسوى بود. 7
ژوزف رايناخ كهتر در بيست و چند سالگى به مقام رياست دفتر گامبتا رسيد و از آن پس در
سلك دولتمردان جمهورى سوم فرانسه در قواى مجريه و مقننه مناصبى يافت.اين رايناخ،
برادرزاده و داماد بارون دو رايناخ 8 بود. 9
نام«رايناخ» 10 در ماجراى رسواى كانال پاناما ثبت شده است.در فريبكارى عظيمى كه در
واقعه حفر ناموفق كانال پاناما توسط چند تن از يهوديان فرانسه رخ داد،سيصد ميليون دلار (به
ارزش پولى آن روزگار) مردم فرانسه متضرّر شدند 11 كه مبلغ بسيار هنگفتى بود.
كسانى كه براى ايجاد كانال پاناما سرمايهگذارى كرده و فريب خورده بودند،خشمشان به ويژه
متوجه دو يهودى مىشد كه يكى از ايشان بارون دو رايناخ بود. 1
نتيجه آنكه بارون دو رايناخ خودكشى كرد 2 ؛اما برادرزادهاش ژوزف با حساسيتى فزونتر پا
به قضيه دريفوس نهاد.تلاش ژوزف رايناخ به نفع دريفوس طورى بويناك بود كه«دفاع از
دريفوس به منزله دفاع از جمهورى خواهان آلوده به زد و بندهاى مالى» 3 مىنمود.
حضور رايناخ و كسانى نظير او چندان نگران كننده بود كه حتى سوسياليستى چون ژورس 4
(1914-1859) پس از انتشار نامه زولا-«من متهم مىكنم»-با وجود تأييد اقدام وى،هشدار داد
در پشت زولا«باند مشكوك راهزنان يهودى،زيركانه و آزمند قدم بر مىدارند و نمىدانم در انتظار
چه نوع تجديد حيثيت غير مستقيمىاند تا از آن براى بدكارىهاى تازه بهره بردارى كنند.در
پشت مردى كه سخاوتمندانه بذر افشانى مىكند پرندگان حريص و پرخور در پروازند تا دانه را
پيش از آنكه جوانه زند از روى زمين بردارند.» 5
رايناخ از جمله يهوديانى بود كه به طور جدى اتهام عضويت در«سنديكا»را با خود يدك
مىكشيد.
سنديكا در افكار عمومى انجمنى زير زمينى مركب از جهودان بود كه فراماسونها و
سوسياليستها را نيز در بر مىگرفت.هدف سنديكا اين بود كه ايمان ملت را به ارتش از ميان ببرد
و اسرار نظامى را فاش كند و وقتى كشور بىدفاع شد،دروازهها را به روى دشمن بگشايد. 6
«كنت آلبر دومن» 7 دولتمرد مذهبى و سخنور برجسته و محبوب كاتوليك كه نام«سنديكا»را
در مذاكرات مجلس فرانسه درباره قضيه دريفوس وارد كرده بود،روزى در مجلس در حالى كه
7
.كنت آلبر دومن (Comte Albert de Mun) يكى از شخصيتهاى مهم فرانسه و از افشاگران دسايس جهود،در
بحبوحه قضيه دريفوس به عضويت فرهنگستان فرانسه برگزيده شد.او موضوع خطابهاى را كه بايد در زمان عضويت
خود-يعنى در نقطه اوج زندگى و فعاليت يك مرد فرانسوى-ايراد مىكرد،«ضدّ انقلاب»برگزيد.وى كه از زبردستترين
خطيبان و سياستمداران كاتوليك بود،در دهم مارس 1898 در ايام پايانى قرن نوزدهم اعلام داشت:انقلاب فرانسه علت
و منشأ همه شرارتها در اين قرن و به مثابه طغيان بشر در برابر خدا بوده است.[برج فرازان؛ص 438.]
شايد اگر دومن در نقطه پايانى قرن بيستم ميلادى نيز حضور مىداشت دوباره با تأكيدى بيشتر عين همين جمله را
تكرار مىكرد!
مستقيما به رايناخ چشم دوخته بود گفت:«اين قدرت مرموز مخفى چيست؟اين چه قدرتى
است كه مىتواند سراسر كشور را به هم بريزد،چنانكه در دو هفته گذشته به هم ريخته است و
موجب شود كه سران ارتش ما كه شايد روزى مجبور شوند در صف مقدم در برابر دشمن بايستند،
در معرض شك و بدگمانى قرار بگيرند؟» 1
در جريان دريفوس رايناخ بدل به سمبلى از تبهكارى جهودان شده بود.هنرمند مطرح
فرانسوى كارن داش 2 (1909-1858 م.) كه رشته كاريكاتورهايى ساده و بديع مىكشيد،
كاريكاتورى كشيد كه نشان مىداد دريفوس پوزخندى تمسخر آميز به لب دارد و رايناخ تازيانه
به دست فرمان مىدهد:«بيا اينجا،ماريان 3 !» 4
رايناخ معمولا به شكل اورانگوتان با سيماى يهودى و كلاه سيلندر تصوير مىشد كه براى
مشاوره با افسران پروسى به برلين مىرود. 5
زولا در اتهام نامه خود-ظاهرا به دليل شتاب بسيار-فراموش كرده بود تا سرهنگ هانرى
مخالف سرسخت دريفوس را نيز مورد حمله قرار دهد. 6 رايناخ كوشيد تا غفلت زولا را جبران كند.
او در سلسله مقالاتى در«لوسييكل» 7 سرهنگ هانرى را متهم ساخت كه در بدبخت كردن
دريفوس«نفع شخصى»داشته است.عكس العمل نسبت به اقدام رايناخ اين بود كه پانزده هزار
نفر از مردم فرانسه«به نفع بيوه و كودك يتيم سرهنگ هانرى و عليه رايناخ جهود»با ساماندهى
«درومون»و نشريهاش«لاليبر پارول»در ظرف يك ماه،همراه با پيامهايى در نكوهش رايناخ و
ديگر يهوديان،130 هزار فرانك اهداء كردند. 8 كه اگر چه در مجموع مبلغ چشمگيرى نبود اما
پشتيبانى افكار عمومى مردم فرانسه از اين جريان ارزنده بود.
اهميت نقشى كه صهيونيستهايى چون لازار و رايناخ در قضيه دريفوس ايفا كردند با توجه
به حرفهاى دولتمرد رژيم صهيونيستى آبا ابان مشخصتر مىگردد:
تبرئه دريفوس علامت و نشانه قبول شدن ملت يهود جزو جامعه اروپا بود و برعكس
محكوميت او حقوق اجتماعى را كه به تازگى يهودىها به دست آورده بودند،لغو مىكرد.
دريفوس بىگناه و بىتقصير،احترام و حيثيت ملت يهود را نه فقط در فرانسه
بالا مىبرد بلكه در تمام كشورهاى اروپا،يهودىها داراى مقام و منزلتى بهتر و
شايستهتر مىشدند. 1
هاليوود،مرده را زنده مىكند!
از مرگ زولا در سال 1902 م.-مصادف با دوران حكومت مظفّر الدّين شاه قاجار در ايران-
يك قرن مىگذرد امّا نوع برخورد با وى و آثار منحطّش در صحنه فرهنگى ايران و جهان تناسبى
معكوس با اين موضوع دارد.وسايل ارتباط جمعى مهم جهانى-كه يكسره زير سيطره
صهيونيستهاست-با وظيفه ساختن و پرداختن الگو براى جوانان به گونهاى زولا را مطرح
مىكنند كه گويى هم اينك زنده است!
جاى پرسش است كه اين برخورد استثنايى با زولا،چه در فرانسه و چه بيرون از
فرانسه،به عنوان شخصيّتى زنده از كجا مايه مىگيرد؟بديهى است،و حتّى به جرأت
مىگويم كه به طور قطع و يقين نقش او در ماجراى درفوس/دريفوس/عامل اصلى
در اين نحوه برخورد است.امروزه در نظر شمار شگفتآورى از آدمهاى نسبتا
فرهيخته،آن هجاهاى غريب زولا،به معنى شجاعت و بزرگوارى است.آن مرد
شكم گنده و نزديك بين با عينك رو دماغى بند دار كه در صورت ظاهر خود هرگز
شهسوارى درخشان نبود،نام و آوازهاى به دست آورد كه آناتول فرانس به عنوان
«جلوهاى از وجدان بشريّت»به او وعده داده بود. 2 البتّه همين جا بايد يادآور شويم كه
اين اتّفاق در واقع پس از مرگ زولا و تقريبا به تازگى پيش آمده است./.../گزافه
نيست اگر بگوييم كه فقط محاكمات جنگ جهانى دوّم نام زولا را از بند خصومت
2
.اشارهاى است به بخشى از سخنرانى آناتول فرانس (1924-1844 م.) در روز يكشنبه 5 اكتبر 1902 در گورستان
مونمارتر (Montmartre) در پاريس حين مراسم به خاك سپارى زولا.
آناتول فرانس خود از حاميان جدّى دريفوس بود.
در سال 1922 پس از چاپ نيشخندهاى وى كه در آنها به دين توهين شده بود،انتشار كتاب او تحريم گرديد.
آناتول فرانس از جمله برندگان جايزه نوبل نيز هست.[ر.ك.به:زولا؛صص 283 و 284.و:فرهنگ فارسى،ج 6؛
ص 1324.]
تفرقه انگيز پيشين نجات داد 1 /.../با آنكه گفتنش عجيب است امّا هاليوود باعث و
بانى اين تغيير مذاق بود.روايت سينمايى از زندگى زولا كه جزئيات آن به طرز
اسف انگيزى نادرست بود،امّا به يمن بازى«پل مونى» 2 نجات يافته بود،زولا را
يكسره از قلمرو نفرين شدگان به قلمرو قهرمانان عالم تفكّر برد. 3
زولا در دوره خود مبلّغ اصلى ماترياليسم و خدانشناسى فرانسوى و عرضه كننده عجايب
هرزه نگارانه بود.به همين دليل از شدّت تنفر،زولا را لقب«ميكل آنژ گندابها»داده بودند و در
بعضى خانوادهها به لگن پيشاب،«زولا»مىگفتند. 4
نفرت از زولا در بين مردم فرانسه عميق و ريشهدار بود.دهها سال طول كشيد تا رسانههاى
صهيونيستى بتوانند بخشى از اين احساس انزجار را بزدايند.
دادن تفسيرى ديگرگون و تحريف شده از زندگى زولا يكى از راههاى مؤثرى بود كه
صهيونيستها پيش گرفته و با چنان گسترشى به اين موضوع پرداختند كه حتّى شمار قابل
ملاحظهاى از فرهيختگان جوامع فريب خوردند.
هاليوود در سال 1937 م.با پول برادران وارنر يهودى،فيلم مشهور«زندگى اميل زولا»را با
بازى پل مونى ساخت.
ژرژ سادول درباره اين فيلم مىنويسد:
با وجود آنكه هاليوود در بازسازى فضاى آن دوره فرانسه ناموفّق است،فيلم كاملا
خوب و جالب ساخته شده است.پل مونى در اين فيلم بازى خوبى ارائه مىدهد،
هر چند گاه بازىاش بيش از حد بر قالبهاى شخصيّتىاش مبتنى است.اين اثر
بهترين فيلمى است كه«برادران وارنر»در زمينه فيلمهاى زندگينامهاى تهيّه
كرده است.
با وجود آنكه اين فيلم برنده سه جايزه اسكار شد و در جشنواره ونيز به نمايش
1
.يعنى پس از برپا شدن دادگاههايى كه در آن سران آلمان و ديگر كشورهاى مخالف متفقين به محاكمه كشيده شدند،
فرصت مناسبى به دست يهوديان آمد تا با فريبكارى عظيمى از مظلوميت خود،مرگ در اتاقهاى گاز و سوزانده شدن در
كورههاى آدمسوزى-كه هرگز وجود نداشتهاند-دم زنند.
در اين جو ساخته شده به نفع يهوديان،هر كسى كه به هر نحو از اينان حمايت كرده بود،مورد تمجيد قرار گرفت.زولا
به اين دليل دوباره مطرح شد.
در آمد،در فرانسه و ايالت كبك كانادا 1 نمايشش ممنوع اعلام شد./ليكن عاقبت/در
سال 1952 م.در فرانسه و در سال 1964 م.در كبك به روى پرده آمد. 2
براى نويسنده اين سطرها معلوم نيست چگونه مىتوان از زندگى زولا فيلمى ساخت كه
«جزئيات آن به طور اسف انگيزى نادرست»و«در بازسازى فضاى آن دوره فرانسه ناموفّق»باشد؛
امّا با اين وجود،باز هم آن را«كاملا خوب و جالب»بدانيم به گونهاى كه سه جايزه اسكار هم ببرد!
اينك خالى از لطف نيست تا به نقل از«سايت اند ساند»با تاريخچه نخستين مستند!ارائه
شده در مورد ماجراى دريفوس آشنا شويم:
درست در سال 1895 م.سينما زاده شد و نمايش فيلم در سراسر دنيا به سرعت
رواج يافت.
در نخستين سالهاى پيدايش،هيچ فيلمى در مورد دريفوس ساخته نشد و اين
از آن جهت بود كه دريفوس دور از دسترس بود.او چندين هزار مايل دورتر در
جزيره شيطان حضور داشت.امّا پس از مدّتى،يك نفر راه حلّ هوشمندانهاى پيدا
كرد.در 1898 يكى از فيلمبرداران سيّار لوميرها،فرانسيس دوبليه 3 فيلمى را كه
ساخته شده بود در روسيه شمالى نمايش داد./.../او مىگويد:«ما فيلمى از رژه افسران
فرانسوى گرفتيم و تأكيد بر يك افسر داشتيم.هنگامى كه آن را نمايش مىداديم
گفتيم آنها با رژه دريفوس را مىبرند.سپس تصوير يك ساختمان قديمى فرانسه را
نشان داديم و گفتيم اين كاخ دادگسترى است كه دريفوس را در آن محاكمه كردند.
پس از آن يك كشتى كوچك را كه از يك كشتى جنگى جدا مىشد نمايش داديم و
گفتيم ببينيد!آنها دارند او را به جزيره شيطان مىبرند.بعد تصويرى از يك جزيره
كوچك نشان داديم و گفتيم:اين جايى است كه او را مىبرند:جزيره شيطان.در
اين موقع بينندهها شروع به گريه كردند.
اگر چه پرسشهاى پيچيدهاى درباره دريفوس و كمبود جزئيات در مورد جزيره
شيطان مطرح مىگرديد،امّا اين مسئله به وسيله تفسيرهاى ماهرانه پوشيده
مىشد.»
1
.بايد دانست كه كبك (مركز ايالت كبك) بنيانى فرانسوى دارد.شهر مزبور توسط فرانسويان در 1608 م.بنا نهاده شد.
[ر.ك.به:فرهنگ فارسى،ج 6؛ص 1544.]
2
.فرهنگ فيلمهاى سينما،ج 2؛ژرژ سادول؛هادى غبرايى و ديگران؛نشر آينه؛تهران؟:1367؛صص 407 و 408.
يك روز پيرمرد نحيفى از دوبليه مىپرسد:«آيا اين يك فيلم واقعى از اين جريان
است؟»دوبليه مىگويد:«به او اطمينان دادم كه همين طور است.امّا پيرمرد
خاطر نشان كرد كه اين ماجرا در سال 1894 م.يعنى درست يك سال پيش از در
دسترس بودن دوربين اتّفاق افتاده است!»دوبليه مىگويد:«من اقرار به فريب دادن
مردم كردم و به او گفتم اين تصاوير را به خاطر فقر در اين رشته نشان دادم چرا كه ما
به پول نياز داريم.اين جريان ضربهاى به من وارد كرد و برايم كافى بود كه هرگز
ماجراى دريفوس را دوباره نشان ندهم!» 1
درباره زولا مطالب ديگرى نيز هست كه اينجا مجال پرداختن به آنها نيست.
زولا در 1902 م.مرد و اين زمانى بود كه هانرى بوردوى 32 ساله در آغاز راه نويسندگى،
پنجمين اثر 2 خود را منتشر مىساخت.
بوردو سالها كوشيد تا شايد بخشى از زهرى كه با نام طبيعتگرايى (ناتوراليسم) ،جان
جامعه فرانسه را مسموم ساخته بود درمان كند.
دايرة المعارف آلمانى«بروكهاوس»اين نكته را به درستى يادآور شده كه بوردو بسيارى از
رمانهايش را در مخالفت با ناتوراليسم زولا نوشته است. 3
بوردو و آثارش
4
هانرى بوردو در 29 ژانويه 1870 م. 5 در شهر«تونون لبن» 6 ، (منطقه ساووا) 7 ،به دنيا آمد و در
4
.در نگارش اين بخش از منابع ذيل بهره بردهايم:
-فرهنگ ادبيات جهان؛زهرا خانلرى (كيا) ؛شركت سهامى انتشارات خوارزمى؛تهران؛اردىبهشت ماه 1375؛
صص 240 و 241.
-فرهنگ فارسى،ج 5؛ص 292.
.-Twentieth century authors,P.162
-منابع اينترنتى از جمله سايت آكادمى فرانسه.
5
.برابر با دهم بهمن ماه 1248 ه.ش.و 26 شوال 1285 ه.ق.[تقويم تطبيقى يكصد و چهل و يك ساله:حسام سرلتى؛
انتشارات زوار؛تهران:بىتا؛ص 29.]
پدرش وكيل دعاوى بود و او نيز براى تحصيل در رشته حقوق و ادامه شغل پدر به پاريس
رفت.همزمان به فعاليتهاى ادبى نيز علاقهمند شد و در محافل ادبى رفت و آمد كرد.
استاد و مشوّق اصلى بوردو در نويسندگى،اديب برجسته فرانسوى پل بورژه 2
(1935-1852 م.) بود.
بوردو سال 1889 م.به مجمع وكلاى شهر تونون لبن پيوست اما از سال 1900 م.به بعد وقت
خويش را صرف ادبيات كرد و در طول شصت سال بعد،آثار متعددى را شامل رمان،نمايشنامه،
نوشتههاى انتقادى سفرنامه و زندگىنامه منتشر نمود.
بوردو در سال 1901 م.همسرى برگزيد و ثمره ازدواجش سه فرزند دختر بود.
وى با شروع جنگ جهانى اول (1918-1914 م.) با درجه معادل سرگردى به ارتش پيوست،
فرماندهى بخشى از آن را عهدهدار گرديد و به دريافت دو لوح شجاعت،نشان لژيون دونور 3 و نيز
نشانهايى از كشورهاى يونان،ايتاليا،سوئد،بلژيك و رومانى نائل گرديد.
او پس از اتمام جنگ،در سال 1919 م.به عضويت فرهنگستان فرانسه در آمد و حضورش
بيش از چهل سال در اين مهمترين تشكّل فرهنگى فرانسه استمرار يافت.
آثار بوردو بيش از 115 عنوان متنوّع را در بر مىگيرد كه بعضى از اين عناوين خود شامل
چندين مجلد است.
اينك به مرور فهرست بخشى از آثار هانرى بوردو مىپردازيم:
1-ژان ميشلن 4 (1895 م.)
2-زادگاه 5 (1900 م.)
3-راه بىبازگشت 6 (1901 م.)
4-ترس از زندگى 7 (1902 م.)
1
.برابر با جمعه نهم فروردين ماه 1342 ه.ش.و سوم ذىقعده 1382 ه.ق.[تطبيق تقاويم؛محمد قلى جوانشير خوئى و
ديگران؛انتشارات دانشگاه تهران؛تهران:اسفند ماه 1360؛ص 222.]
«خانه» (1914 م.) را مىتوان نام برد. 1 البته آثار بوردو به ديگر زبانها نيز ترجمه شده است.به
عنوان نمونه مىتوان از«زندگى حماسى گىنومر»ياد كرد.
يكى از پيروزمندترين خلبانان جنگهاى هوايى در دنيا ژرژگى نومر جوان بيست ساله
فرانسوى است.هانرى بوردو در بزرگداشت او و دلاورىهايش«زندگى حماسى گىنومر»را به
رشته تحرير در آورد.اين اثر به چهار زبان انگليسى،اسپانيايى،دانماركى و رومانيايى ترجمه شد
و در ديگر كشورها نيز همچون فرانسه اقبال عام يافت.
خلاصهاى از بعضى آثار بوردو
در بين نوشتههاى بوردو مىتوان از رمان خانواده روكويار (1906 م.) ،ياد كرد كه سرگذشت
خانوادهاى پايبند به سنت است.پسر خانواده،دست به كارى مىزند كه به شرافت خانوادگى
لطمه وارد مىآورد و پدر كه وكيل دعاوى است،حاضر است همه ثروت خود را از دست بدهد تا
شرافت خانواده را حفظ كند.هانرى بوردو در اين رمان مسئوليت مشترك خانوادگى را در برابر
بدبختىهايى نشان مىدهد كه از طرف يكى از افراد خانواده بر سر همه فرود مىآيد. 2
«پناهگاه»،نوشته ديگر بوردو-كه به فارسى نيز ترجمه شده 3 -سرگذشت زنى است كه فريب
مىخورد و از كانون خانوادگى خود مىگريزد؛ولى در نهايت نادم و پشيمان به سوى همسر خود
باز مىگردد.
در اين قصه بلند،بوردو با مهارتى تحسين برانگيز به كنكاش تباهى و سقوط معصومانه زنى
مىپردازد كه سرانجام با بازگشتى راستين،يكسره خطاهاى خود را از نامه عمل مىشويد و
دوباره پاكى روزگار از دست رفته را باز مىيابد.
بوردو در«پناهگاه»به گونهاى لطيف خواننده را به حفظ كانون گرم خانوادگى فرا مىخواند.
«ويولن زن»عنوان قصهاى كوتاه از بوردو است كه در آن به ارائه تصويرى زيبا و رقت برانگيز از
مهر و محبت مردى نسبت به همسرش كه در حال مرگ است،مىپردازد. 4
«جامه پشمين» (1910 م.) نيز حكايت غمگين مردى متموّل و آميخته در زندگى متظاهرانه
شهرى است كه ناخواسته همسر ساده،پاك و شهرستانى خود را-كه عاشقانه دوستش دارد-به
كام مرگ مىفرستد.
بوردو در اين اثر به پرداختن شخصيتى متين و جذاب از زنى زيبا و جوان،همت مىگمارد كه
حاضر نيست خود را به ناشاياستگىهاى متداول روزگار بيالايد. 1
خاكستر گرم رمان ديگرى است از بوردو كه در آن بر لزوم استحكام كانون گرم خانواده تأكيد
مىگردد و از ناروايى طلاق-بر مبناى آداب كاتوليكها-گلايه مىشود. 2
بوردو در«خاكستر گرم»نيز نظير«ترس از زندگى» 3 ،جوانان فرانسه را به حضور و فعاليت در
مناطق تحت سلطه استعمارى فرانسه تشويق كرده است.هر دو رمان آكنده از بيان لطيف
احساسات پاك عاشقانه و نيز مهرورزى صادقانه پدرانه و مادرانه نسبت به فرزندان است.
بوردو در رمان«جميله»به ماجرايى زيبا و شورانگيز مىپردازد:جميله زيباترين دختر
مسيحى از مارونيان لبنان،و عمر جوان مسلمان عرب،به يكديگر دل مىبازند.جميله اسلام
مىآورد و با وجود موانع بسيار با هم ازدواج مىكنند.ليكن قوانين و آداب قومى،كه با عشق بيگانه
است،جميله را به مرگ محكوم مىكند و اين حكم،به دستيارى برادر جميله،در پى ربودن و
محاكمه او اجرا مىشود.
بوردو براى خواننده هوشيار خود،منازعهاى بس هوشمندانه و لطيف را بين احساسات پاك
عاشقانه و سنتهايى ناگزير،سامان داده است4
.
عقايد بوردو
هانرى بوردو در سياست،طرفدار سلطنت طلبان 5 و مخالف با احزاب چپ 6 بود.او عقيده
داشت كه بايد مذهب با سياست توأم باشد و يكى از بدبختىهاى فرانسه را تفكيك اين دو از هم
1
.اين اثر در سالهاى پيش از آغاز جنگ جهانى دوم در 212 صفحه به فارسى ترجمه و منتشر شده است:
جامه پشمين؛هانرى بوردو؛ترجمه عظمى عدل؛كلاله خاور؛تهران:خرداد 1317.
3
.ترس از زندگى؛هانرى بوردو؛عظمى عدل (نفيسى) ؛بىنا؛بىجا:1330.
4
.جميله؛هانرى بوردو؛ايرج پزشك زاد؛انتشارات آبشار؛تهران:دى ماه 1337.
5
.طرفداران سلطنت در دوران جمهورى سوم فرانسه حاميان مذهب،اخلاق و سنتها نيز بودهاند و نقش ايشان ابدا
نبايد نقش هواداران سلطنت در دوران حكومت ستم شاهى پهلوى در ايران را تداعى كند.
ضمنا بايد به خاطر آورد كه مأموريت رضاخان از ناحيه بيگانگان در ايران،اساسا راهاندازى«جمهورى»-با
خصلتهاى آشكار در ضديت با مذهب،اخلاق و سنتها-بود و تنها با تلاش شهيد آيت اللّه سيّد حسن مدرّس و
همفكرانش،اين مأموريت با شكست مواجه شد.
6
.احزاب چپ در دوران جمهورى سوم فرانسه از حاميان«جمهورى»و در زمره مخالفان مذهب و از جمله موافقان
جدايى دين از سياست بودهاند.يهوديان از ديرباز در احزاب چپ فرانسه نقش كاملا مهم و تعيين كنندهاى داشتهاند و تا
امروزه نيز نفوذ جدى خود را در اين دسته از احزاب در سراسر اروپا حفظ كردهاند.
مىدانست.بوردو هر جا توانسته به اهميت مذهب در تقويت بنيان اجتماع اشاره نموده است.به
نظر وى شكستى كه فرانسه را در جنگ دوم جهانى بدبخت و ذليل كرد نتيجه انحطاط اخلاقى و
سستى عقايد مذهبى بود و اين انحطاط و ضعف از آن موقع شروع گرديد كه تصوير حضرت
مريم/عليه السلام/و عيسى/عليه السلام/از آموزشگاهها 1 و نام خدا از بالاى نامههاى سياسى برداشته شد. 2
بوردو كاتوليك متعصبى بود.وى در سياست و امور اجتماعى،پيروى از عقايد پاپ مىكرد؛و
در امور اقتصادى نيز مخالف با«صنعت بزرگ»و ماشينيسم و طرفدار بازگشت به اراضى و تقويت
امر كشاورزى بود. 3
بوردو مذهبى و اخلاقگرا بود و حفظ بنيان خانواده به عنوان بخشى از اجتماع از مضامين
مورد علاقهاش به شمار مىآمد.شيفتگى بوردو و نسبت به دخترانش زبانزد بود و شخصيتى بسيار
جذاب داشت. 4
هانرى بوردو،مرام ادبى خويش را چنين بيان مىكند:
آدمى بايد براى خانواده،ميهن،پروردگار،هنر،دانش و آرمانش در تكاپو باشد.
شرمش باد آنكه تنها خويشتن را ارج مىنهد! 5
از بررسى مجموعه نوشتههاى بوردو چنين نتيجه مىشود كه وى:
1-طرفدار جدى اخلاق است.
2-بيشتر رمانهاى او درباره مسائل خانوادگى است.
3-بوردو مخالف سرسخت سوسياليسم در عالم سياست،و ناتوراليسم در عالم ادب است. 6
انتقادهاى ناروا به بوردو
در كتاب«نويسندگان قرن بيستم» (1961 م.) درباره بوردو مىخوانيم:
موضوعات،ديدگاهها و نيز سبك نوشتارى بوردو او را به رمان نويسى مشهور در
1
.شمّه عمدهاى از طراحى و هدايت اين امر با اميل دوركيم (1917-1858 م.) فرزند خاخام اعظم يهوديان فرانسه بود.
بوردو هنرمند بزرگى محسوب نمىشود اما از هنر جلب نظر مثبت شمار فراوانى
از انديشمندان طبقه متوسط بهرهمند است. 1
لحظهاى تأمل كنيم و از خود بپرسيم«هنرمند بزرگ»مگر چه مشخصاتى دارد كه بوردو
چنان نيست؟!نكند«بزرگى»بايد حتما همراه بىدينى و فساد اخلاق باشد!
از اين گذشته آيا به اين ترتيب بخشى از اين عبارات كه مىگويد«بوردو رمان نويسى مشهور
در فرانسه و ديگر نقاط جهان»بوده است،بخشى ديگر را نقض نخواهد كرد؟!طبق موازين
غربىها مگر نه اينكه شهرت جهانى داشتن مخصوص هنرمندان بزرگ است؟چگونه است نوبت
به بوردو كه مىرسد ماجرا دچار تفاوت مىشود؟!
البته بايد توجه داشت كه شهرت بوردو در آن دوران سنخيتى با اشتهار جهانى نويسندگان
معروف امروز ندارد.شهرت بوردو بر پايههايى متفاوت،استوار بوده است:اهميت فرهنگى
فرانسه،اعتبار فرهنگستان فرانسه،باقيمانده نفوذ و اقتدار كليساى كاتوليك،ميهن پرستان و
ارتش فرانسه،و از همه مهمتر اقبال مردم و رويكرد اخلاقى و مذهبى ايشان.
در نسخهاى از دايرة المعارف لاروس كه در حد فاصل دو جنگ جهانى (1928 م.) منتشر شده
است درباره بوردو مىخوانيم:
دوره رمانهاى او نه تنها باعث شور و هيجان در انسان مىشود بلكه حس
خانواده دوستى و ايمان را در زندگى رونق مىبخشد و تقويت مىكند./.../خصيصه
اخلاقگرايى هانرى بوردو با درسهاى اخلاقى او در آثارش كاملا مشهود است.قبل
از هر چيز بايد گفت كه او روايتگرى توانا و خلاّق است كه استعداد فراوان وى در
داستانهايش نمود مىيابد. 2
اينكه چرا«روايتگرى توانا و خلاق با استعداد فراوان»،«هنرمند بزرگى»محسوب نمىشود
نكته چندان عجيبى نخواهد بود اگر به سال انتشار اين دو منبع،دوباره نگاهى بيفكنيم.اينگونه
شايد از اين ابهام بيرون بياييم!
مأخذ اول پس از شكست فرانسه در جنگ جهانى دوم انتشار يافته است.چاپ نخست آن،
سال 1942 م.در آمريكا بوده و تا سال 1961 م.به چاپ پنجم رسيده است.
در بخشى از زندگينامه بوردو در اين اثر آمده است كه وى پس از سقوط فرانسه در 1940 م.
ارتباط نزديكى با نويسندگان فرانسوى داراى گرايشهاى فاشيستى 1 برقرار ساخته است.
در زمان انتشار لاروس چون اتفاق سياسى اخير رخ نداده بود،بوردو با صفات يك هنرمند
برجسته-همانگونه كه روا بود-مورد تجليل واقع مىشد،اما بعد...!
در«فرهنگ ادبيات جهان»مىخوانيم:
منقّدان،از آثار بوردو با لحنى استهزاآميز ياد مىكنند و از نظر اخلاقى آنها را
«مبتذل»مىشمارند.با اين حال رمانهايش در محيط خانوادههاى متوسط
سنت پرست خواننده فراوان داشته است. 2
امروزه در فرهنگ محاورات ما«مبتذل»معناى«پست»،«زشت»و«ركيك»يافته و معمولا
همراه يا به جاى كلمه«مستهجن»استفاده مىشود،بخصوص زمانى كه پاى مفاسد اخلاقى در
ميان باشد و از مقولههايى نظير كتاب و نوار و فيلم نيز سخن به ميان آيد!به كار بردن كلمه مبتذل
به معناى اخير در مورد آثار بوردو منتفى به نظر مىرسد.شاهد اين معنا در عبارت بعدى متن
فوق هم هست.آنجا كه به استقبال خوانندگان«سنت پرست»اشاره دارد.
«مبتذل»به معناى«پيش پا افتاده»و«آنچه كه در دسترس همه باشد (به طورى كه از فرط
استفاده مستعمل گردد) »نيز هست و البته اين معنى اخير مورد نظر«منقّدان»مذكور بوده است.
حال بايد ديد اين منقّدان كه با لحنى«استهزاآميز»از آثار بوردو ياد مىكنند چه كسانى
هستند و با چه منظورى به تمسخر آثار بوردو مىپردازند.بوردو را چنان كه توصيف كردهاند به
راستى مىتوان«رمان نويسى اخلاقگرا» 3 لقب داد.آيا اينان كه به استهزاى بوردو پرداختهاند،با او
و آثارش دشمنى ورزيدهاند يا با اخلاق و سنتهايى كه توسط وى ترويج مىشده است؟
از اين گذشته بوردو خود از منتقدين معتبر ادبى بوده است.آيا انتقادهايى كه از بوردو به عمل
آمده براى زير سؤال بردن موازين و اصول او در نقد ادبى-كه على القاعده با نگاه اخلاقى بوردو
1
.مقصود،نويسندگان حامى مارشال پتن است.البته اينجا به دو نكته بايد توجه داشت.يكى اينكه«فاشيسم»در
فرهنگ ادبيات سياسى معاصر توسط يهود به اتهامى هولناك تبديل شده است كه براى آلودن كردن هر فكر مخالف،از آن
به منزله يك برچسب استفاده مىشود.ديگر اينكه بيش از نيم قرن است،«فاشيسم»هميشه توسط«مخالفانش»معنا شده
و تشريح گرديده است.نسل امروز بىشك نه فاشيسم را مىشناسد و نه با محبوبيت هيتلر و موسولينى نزد مردم آلمان و
ايتاليا در نيمه نخست قرن بيستم و چرايى آن آشناست.اين سخن به معناى تجليل از فاشيسم نيست بلكه اعتراض به
تحريف آن است.فاشيسم مردود است و شخصيتهاى برجسته آن نيز پرستيدنى نيستند.اما چرا نفى آنان بايد به گونهاى
صورت پذيرد كه موجب تأييد نظام سياسى آن روز و امروز آمريكا و انگليس و دولتمردانشان گردد؟جنايات اينان در
دوران معاصر به مراتب مخوفتر و مهيبتر از تمام مواردى است كه راست يا دروغ به فاشيستها نسبت مىدهند.
آميختگى داشته-نبوده است؟
البته بوردو در بين منتقدين موافقينى نيز داشته است.
در زندگينامه بوردو مىخوانيم كه:«با آغاز هشتمين دهه زندگانيش طبق آيينى ملى از بوردو
قدردانى شد و كتابى مشتمل بر مقالاتى در تمجيد از آثارش به همت شمارى از منتقدين مشهور
فرانسه و نيز همسايگان او در زادگاهش به چاپ رسيد.» 1
يادآورى اين نكته خالى از فايده نيست كه در غرب سردمداران فرهنگى از دو ابزار ويژه،براى
ترويج گرايشها و روشهايى كه به طور خاص مورد نظرشان است سوء استفاده مىكنند:
1-ارائه متنهاى انتقادى نظير تخطئه و ضعيف شمردن آثار امثال هانرى بوردو به گونهاى
جهتدار،گسترده،مستمر و از زبان شخصيتهاى حقيقى يا حقوقى مشهور.
2-طراحى و اهداى جوايزى كه به مال يا اعتبار برنده به نحو چشمگيرى بيفزايد.هدف از
چنين اقدامى جهت دادن به سمت و سوى فرهنگى و هنرى جامعه است.به عنوان مثال بايد
توجه داشت كه جايزه گونكور توسط ادمون دو گونكور 2 (1896-1822 م.) طراحى شد.او براى
تجليل از بهترين داستان سال،فرهنگستان گونكور را تأسيس كرد تا از طريق اين آكادمى كه
مركب از ده عضو از اهل ادب است جايزه گونكور به نويسنده بهترين رمانها و داستانها
اختصاص داده شود. 3 مشخصا ادمون دو گونكور و برادرش ژول 4 يعنى«برادران گونكور»بودند كه
«راه را براى ناتوراليسم مهيا ساختند». 5
اگر امروز هانرى بوردو و هم مسلكانش كه به گونهاى لطيف به دنبال تبليغ و ترويج آرمانهاى
اخلاقى و تأكيد بر سنتها 6 در آثارشان بودهاند از يادها رفتهاند ولى امثال زولا،آناتول فرانس،
5
.دايرة المعارف فارسى،ج 2؛ص 1860 و فرهنگ ادبيات جهان؛صص 1039-1042.
6
.جست و جوى ما در آثار بوردو نشان مىدهد كه«سنت»در آثار او از سه جزء تركيب مىشود:
الف) اعتقادات صادقانه مذهبى
ب) پايبندى به اصول فطرى اخلاقى
ج) معيارها و آداب و رسوم اصيل فرانسوى.
گفتنى است كه روشنفكران ضد مذهب در فرانسه،با انسجام خاصى از آغاز دوران جمهورى سوم،به خصوص با
تاختن به دو ركن نخست،نابودى زندگى سنتى را در فرانسه هدف قرار دادند.
در آن دوران«تصوير يهوديان به عنوان بيگانهاى كه به تسخير و تسلط بر همه چيز و برانداختن همه ارزشهاى
سنتى گرايش دارد/.../در مركز توجه همگانى جا گرفته بود.»[اميل زولا؛ص 69.]
تقديس بوردو از سنتها،بدون شك يكى از دلايل به فراموش سپارى او در غرب است.
مارسل پروست،گى دو موپاسان و آندره ژيد،به شكل مستمر مطرح مىشوند و لزوم مطالعه
آثارشان،كه از الحاد و عصيان نسبت به حضرت حق تعالى هوادارى مىكنند،توسط وسايل
ارتباط جمعى غرب كرارا گوشزد و يادآورى مىشود،اين موضوع اتفاقى نيست.
گروهى از هنرمندان برجسته فرانسوى كه مقابل يهوديان و سردمداران جمهورى سوم و
تمايلات شيطانيشان ايستادند،همه بدون استثناء به دست فراموشى سپرده شدند و آنان كه
دست اتحاد با يهوديان نژادپرست دادند،از جنبههاى گوناگون مورد تشويق،تحسين و حمايت
جدى قرار گرفتند و نامشان گرامى داشته شد.
ه.استيوارت هيوز استاد مشهور تاريخ،در اثر خود«آگاهى و جامعه»مىنويسد:
همه شخصيتهاى فرانسوى مورد بحث در اين كتاب بدون استثناء به نحوى از انحاء
هواداران رژيم جمهورى بودند.اگرچه فقط«دوركم»شور و شوق آشكار،به نهادهاى
حاكم بر جامعه نشان مىداد،ولى ديگران نيز و لو با قيد بعضى احتياطها،رژيم
جمهورى و دمكراسى سياسى را تأييد مىكردند./.../هنگامى كه در اواخر دهه
1900-1890،هياهوى قضيه دريفوس موجوديت جمهورى را به خطر انداخت،
همه به دفاع از آن برخاستند.ممكن است ايراد شود كه در آغاز قرن،سلطنت طلبى
و ديگر انواع فعاليتهاى ضد جمهورى در محافل ادبى باب روز شده بود و در قضيه
دريفوس روشنفكران به دو گروه تقريبا برابر تقسيم شده بودند.ولى بايد توجه داشت
كه مخالفان دريفوس عموما يا استادان معمولى دانشگاه بودند يا نويسندگان
كوچكتر همچون بارس و بورژه كه زمان از شهرت و اعتبارشان كاسته است.
متفكران اجتماعى بزرگ و حساس همه بدون استثنا از دريفوس طرفدارى
مىكردند. 1
در حرفهاى ه.استيوارت هيوز در كنار اطلاعاتى غلط به معلوماتى بر مىخوريم كه صحيح
به نظر مىرسند اما به درستى تحليل نشدهاند.
موريس بارس (1932-1862 م.) را نمىتوان از«نويسندگان كوچكتر»دانست.
ميشل وينوك مورخ تاريخ روشنفكرى فرانسه،اثر حجيم خود«قرن روشنفكران»را در سه
1
.آگاهى و جامعه:ه.استيوارت هيوز؛ترجمه عزت الله فولادوند؛سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى؛تهران:
1369؛ص 46.
بخش سامان داده است.بخش اول«سالهاى بارس»نام دارد و دو بخش ديگر به ترتيب
«سالهاى ژيد»و«سالهاى سارتر»ناميده شدهاند.همين موضوع اهميت بارس را به خوبى نشان
مىدهد.
در«قرن روشنفكران»اينگونه از بارس ياد شده است:
-اگر مسيو بارس به جهان نيامده بود،اگر دست به قلم نبرده بود،زمان او چيزى ديگر مىشد و
ما آدمهايى ديگر؛
-نويسنده بزرگ ناسيوناليسم فرانسه؛
-يك راهنما و يك رهبر؛
-شاهزاده نسل جوان؛
-داراى اعتبارى عظيم؛
-يك خالق صاحب نبوغ ادبى. 1
بورژه عضو آكادمى فرانسه 2 نيز درخششهاى خاص خود را دارد.«اولين حمله عليه نفوذ
شوم فلسفه مدرن بر مغزهاى جوانان از سوى پل بورژه مخالف بيش از پيش تندرو نظام
دموكراسى،با انتشار رمان او به نام مريد كه در 1889 انتشار و بلافاصله شهرت يافت آغاز شد.» 3
درست آن است كه بگوييم تمام شخصيتهاى برجسته و شهير فرانسوى كه در زمان وقوع
ماجراى دريفوس عليه او و جريان عظيم پشت پرده آن عمل كردند؛بعدا توسط مطبوعات و ديگر
وسايل ارتباط جمعى-كه به طور جدى تحت سلطه يهوديان بود-كوچك شمرده شدند و از صحنه
فعاليتهاى علمى و هنرى حذف گرديدند.
در واقع اين«زمان»نبود كه از شهرت و اعتبار مخالفان يهوديان در فرانسه كاست؛بلكه اين
يهوديان بودند كه در سيرى هدايت شده،به انواع طرق كوشيدند تا مخالفانشان را تحقير و
بىاعتبار كنند و البته موفق نيز شدند.
براى آشنايى دقيق با بوردو و به دليل مواضع سياسى او،شناختن دولتمرد بزرگ و فرمانده
برجسته ارتش فرانسه هانرى فيليپ پتن 4 ضرورى است.بوردو حمايت صريح و روشن از پتن را
وجهه همت خود قرار داده بود.
همچنانكه در مقطعى از تاريخ فرانسه،فرهيختگان مخالف دريفوس مورد تهاجمى
سازماندهى شده قرار گرفتند تا از اعتبار نزد افكار عمومى ساقط شوند،عين اين واقعه در مقطعى
ديگر از تاريخ فرانسه براى حاميان پتن رخ داد.
براى شناختن زولا دريفوس را بايد شناخت و براى شناختن بوردو پتن را.
پتن كيست؟
پتن (1951-1856 م.) مارشال 1 فرانسه،به دليل پيروزى تعيين كنندهاش بر نيروهاى
آلمانى در جنگ جهانى اول در منطقه وردن 2 ،لقب«فاتح وردن»يافت.او به عنوان يكى از
قهرمانان ملى و منجيان فرانسه،مورد محبت و احترام فراوان مردم فرانسه بود. 3
به دنبال پيروزى آلمان بر فرانسه در جنگ جهانى دوم،پتن كه در آن وقت سفير فرانسه در
اسپانيا بود از سوى دولتمردان شكست خورده سياسى كه ناگزير از واگذارى قدرت به چهرهاى
وجيه و مردمى بودند دعوت به كار شد و رياست حكومت را در اختيار گرفت.وى با عقد قرار داد با
هيتلر و ترك مخاصمه كوشيد تا صدمات ناشى از شكست فرانسه را به حداقل برساند.
پتن پس از حمله متفقين و عقب نشينى نيروهاى آلمان از فرانسه،به اجبار،از سوى
آلمانىها وادار به خروج از فرانسه شد و نهايتا به سويس رفت.پتن مىتوانست در سويس بماند و
دوگل نيز چنين مىخواست.اما پتن على رغم آن كه پى برده بود در صورت بازگشت،مقامات
فرانسوى قصد محاكمه و آزارش را دارند،مصرّانه خواستار بازگشت به فرانسه شد تا«وظيفه»خود
را به انجام رسانده باشد:
در ماه آوريل 1945 پتن در سويس بود و ميل داشت به فرانسه بازگردد.هنگامى كه
كارل ژ.بركهارت،نماينده دولت سويس در پاريس،براى آگاه كردن دوگل از ورود
پتن به خاك سويس به ملاقات وى رفت،دوگل به وى گفت«دولت فرانسه در تحويل
1
.مارشال (به فرانسوى marechal و به انگليسى marshal) را گوناگون به فارسى برگرداندهاند:«سرلشكر»،«سپهبد»،
«فرمانده سپاه»،«ارتشبد»و«سردار».
در مجموع مىتوان گفت مارشال عالىترين درجه نظامى و عنوان يا نظامى است كه به امراى ارشد در برخى از
كشورهاى اروپايى و آمريكا اعطا مىشود و داراى فرمان ويژهاى است.[فرهنگ واژههاى اروپايى در فارسى؛مهشيد
مشيرى؛نشر البرز؛تهران:1371؛ص 322.]
3
.بخشى از محبوبيت پتن به نقش آفرينى او به عنوان يكى از فرماندهان نظامى استعمار فرانسه در منطقه شمال غربى
افريقا باز مىگردد كه در جاى خود قابل بررسى است و نبايد اقدامات او عليه مسلمانان اين مناطق از چشم دور بماند.
گرفتن پتن شتابى ندارد.»/.../
والتر اشتوكى سياستمدار سويسى به پتن اطلاع داد كه اگر وى تقاضاى
پناهندگى در سويس داشته باشد،دولت فرانسه به آن اعتراض نخواهد كرد.به اين
سخن،پتن پاسخ داد:«من اين بازى سياسى را مىدانم...من مايلم به فرانسه
بازگردم و هر چه زودتر بهتر». 1
رفتار پتن،رفتار كسى بود كه چون كشورش را در خطر ديد،منافع ميهن را بر منافع شخصى
ترجيح داد و به استقبال مسئوليتى سنگين شتافت.
به دنبال بازگشت پتن به فرانسه،وى به خيانت متهم گرديد و در دادگاهى فرمايشى،محكوم
به اعدام شد؛اما دوگل با يك درجه تخفيف،مارشال سالخورده 89 ساله را به حبس ابد محكوم كرد.
به نظر نگارنده،اقدام دوگل ناشى از فشار افكار عمومى مردم فرانسه و نگرانى از اقدامات
متقابل دوستداران پتن بود.
گزارشى از ميزان استقبال مردم فرانسه از پتن در دست است كه نشان مىدهد در آخر ماه مه
1944 يعنى شش روز قبل از حمله متفقين به فرانسه و غلبه نظامى دوگل،ده درصد از
فرانسويان طرفدار آلمان نازى بودهاند و نود درصد ضد آلمان.در بين اين گروه اخير،پنجاه درصد
از پتن طرفدارى مىكردند.«به نظر اين افراد پتن داراى اين ارزش است كه طى خانه به دوشى در
جادهها،زندگى انسانهاى بسيارى را نجات داده است و هر كارى كه توانسته كرده تا يوغ آلمان را
سبكتر گرداند.» 2
نيروهاى ژنرال دوگل پس از سقوط حكومت قانونى 3 مارشال پتن به اعدام بىرويه مردم و
كاركنان نظامى و غير نظامى دولت وى دست زدند و بيش از دويست هزار نفر از فرانسويان را
كشتند. 4
1
.پتن خدمتگزار يا خيانتكار؛هربرت آر.لاتمن؛محمد على طوسى؛انتشارات شباويز؛تهران:1366؛
صص 476-483.
2
.تاريخ رهايى فرانسه،ج 1؛روبر آرون؛قاسم صنعوى؛دفتر نشر فرهنگ اسلامى؛تهران:1371؛صص 129 و 130.
3
.آلن رب گرى يه (Alain Robbe-Grillet) متولد 1922،اگر چه خود در زمره گروه روشنفكران چپ فرانسوى است،
اما اين واقعيت را تأييد مىكند و مىگويد؛«دولت پتن يك دولت قانونى بود.اين نمايندهها بودند كه به مجلس آمدند و
قدرت را به دست پتن سپردند و ملت فرانسه اين عمل را پذيرفت و تأييد كرد.85% مردم فرانسه طرفدار پتن بودند.»[نقد
عقل مدرن؛مصاحبه رامين جهانبگلو با 20 تن از صاحبنظران و فيلسوفان معاصر؛ترجمه حسين سامعى؛نشر و
پژوهش فرزان روز؛تهران:1377؛ص 322.]
4
.ر.ك.به:مشاهير سياسى قرن بيستم؛احمد ساجدى؛مؤسسه فرهنگى و انتشاراتى محراب قلم؛تهران:1377؛
صص 109-111.
از مجموع اعدامهاى انجام شده بين سى هزار تا چهل هزارشان صفت«سريع»را با خود يدك
مىكشند. 1 اعدامهاى سريع بدون محاكمه صورت پذيرفتهاند و در واقع بايد به جاى اين كلمه
تحريف گرانه،با صراحت از لفظ«قتل»و«كشتار»استفاده كرد.
روشن است كه سمت و سوى چنين خونريزى بيرحمانهاى تقريبا به طور كامل متوجه
هواداران مارشال پتن بوده است.
لوئيس مارشالكو 2 درباره كشتار مردم فرانسه به دست نيروهاى وابسته به دوگل مىنويسد:
حمام خون منطقه پاريس در سال 1871 م.در مقايسه با آنچه در تابستان 1944 م.
در كشور پيروز فرانسه رخ داد حقيقتا چيزى نبود.در خلال رژيم ترور انقلاب بزرگ
فرانسه،/1792 تا 1795 م./بيست هزار نفر جان خود را از دست داده بودند،
هجده هزار نفر در سنگربندىهاى كمون پاريس،/1871 م./جان باختند.اما در اين
زمان متجاوز از يكصد و پنجاه هزار نفر از شهروندان فرانسوى در اوضاع و احوالى
بسيار وحشتناكتر از گذشته نابود شدند.در زمان انقلاب كبير فرانسه حداقل به
ظاهر هم كه شده نوعى دادگاه و محاكمه افراد در محاكم حقوقى وجود داشت اما در
سال 1944،مردم فرانسه را مثل خرگوشها به گلوله مىبستند و مىكشتند.قربانيان
انقلاب كبير فرانسه،دانتونها 3 و ديگران دست كم قادر بودند پلههاى گيوتين را با
گامهاى خويش بالا بروند،در حالى كه بدنشان سالم و سرپا بود.اما در سال 1944
حداقل 50% از اين قربانيان قبل از اينكه كشته شوند در اثر شكنجه جهودها
نيمه جان شده بودند.بدنهاى آنان پاره پاره شده بود،ناخنهايشان را با گازانبر
كشيده بودند و گوشتهاى بدنشان با ميلههاى آهن سرخ شده و با ته سيگار سوزانده
شده بود.پشت سر ژنرال دوگل،يك نفر يهودى لهستانى به نام توماس،يكى از
رهبران بريگاد سرخ اسپانيا،عامل اصلى اين شرارتهاى عظيم بود. 4
پتن كه از مخالفان سرسخت نفوذ يهوديان و فراماسونها در فرانسه بود،شش سال بعد در
سن 95 سالگى در زندان مخالفين خود درگذشت.
1
.تاريخ رهايى فرانسه،ج 2؛روبر آرون؛قاسم صنعوى؛دفتر نشر فرهنگ اسلامى؛تهران:1371؛صص 883-907 و
صص 999 و 1000.
اما پتن و همراهانش چه كرده بودند كه چنين سفّاكانه از ايشان انتقام كشيده شد؟
در پاسخ مىتوان به دو مورد اشاره كرد:
1-نفى شعارهاى فراماسونى و جايگزين كردن شعارهايى ديگر.
2-ايجاد محدوديت براى اقدامات يهوديان و ماسونها به صورت قانونى.
نفى شعارهاى فراماسونى
ليليان براگدون 1 از مخالفين پتن،يكى از اتهامات او را چنين ياد مىكند:
همو بود كه شعار محبوب«آزادى،برابرى و برادرى»را متروك و ممنوع ساخت. 2 رابرتسون 3 شعار پتن را«كار،خانواده و ميهن»ذكر مىكند. 4 پتن شعار اخير را كه بازگو كننده
چكيده اعتقادات اقتصادى،فرهنگى و سياسىاش بود،به جاى شعار قبل ترويج كرد.
براى كسى كه نداند شعار محبوب!«آزادى،برابرى و برادرى»شعار فراماسونها از انقلاب به
اصطلاح كبير فرانسه به اين سو بوده است 5 ،قطعا محل سؤال خواهد بود كه تغيير يك شعار آن
هم با تكيه بر عناصر«خانواده»،«كار»و«ميهن»كه نويد يك زندگى اخلاقى،مرفه و مستقل را
مىدهد چه جاى نگرانى و ناراحتى دارد!
سر آيزيا برلين يهودى روسى الاصل و صهيونيست، 6 كه از 1974 تا 1978 م.رياست آكادمى
بريتانيا را عهدهدار بوده است درباره جاىگير شدن شعار فراماسونهاى فرانسوى مىگويد:
در انقلاب فرانسه،وقتى فردى فرانسوى مىگفت؛«من وطنخواه خوبى هستم»اصلا
به اين معنا نبود كه:«من عضوى از ملت فرانسه هستم.»بلكه منظور اين بود كه:«من
به آزادى،برابرى و برادرى كه آموزه كشور انقلابى من است معتقدم.»يعنى اينكه:
«من هوادار افكار عالى آزاديخواهانهاى هستم كه كشور من اعلام كرده است.»و ابدا
به اين معنا نيست كه:«من به خون و نژاد فرانسوى خود مىبالم». 1
در خصوص شعار اصلى انقلاب فرانسه«آزادى،برابرى،برادرى»سخن بسيار است.اما آنچه
به اجمال مىتوان گفت اين است كه شعارهاى هر انقلابى در واقع بيانگر اصلىترين و عميقترين
خواستهاى انقلابيون و بازگو كننده اصول اساسى جهانبينى و معتقدات برپاكنندگان نهضت
است.ديدگاه برخى فلاسفه قرون هفدهم و هجدهم ميلادى در اروپا نسبت به آزادى و
ليبراليسم،آزادى انسان از همه قيد و بندهايى بود كه در راه ارضاى تمناها،غرايز و اميال او مانع
ايجاد مىكردند.از جمله مهمترين عوامل محدود كننده آزادى به گمان ايشان مذهب و احكام
شريعت بود.در نتيجه با طرح مزوّرانه انديشه آزادى،خواهان رها شدن انسان از اطاعت احكام
الهى شدند و اينگونه كوشيدند تا آدمى از عشق به خدا و مهرورزى با او دست بردارد و بنده هر
كس ناكس و هر چيز ناچيز شود.
رهبران انقلاب فرانسه براى تودهاى كردن و محبوب نمودن شعار آزادى،ترفند جالبى به كار
بستند.در آن ايام دولتهاى اروپايى كه از نظر نظام معيشتى به زمين وابسته بودند و با تجارت،
روزگار مىگذراندند؛براى حفظ موقعيت اقتصادى خود و جلوگيرى از خروج سرمايه از كشور
مقررات گمركى بسيار سختى را وضع كرده بودند.اما توده شهرنشين كه اغلب تجارت پيشه،
صنعتگر و كاسبكار بود،براى ازدياد در آمد و افزايش سرمايه نياز به داد و ستد داشت.انقلابيون
فرانسه با استفاده از موقعيت،به اين توده سوداگر چنين تفهيم كردند كه منظور از شعار«آزادى»،
«آزادى تجارت و رفع محدوديتهاى گمركى»است! 2
شعار«برابرى»نيز كه شعار مقدس و اصل اساسى همه دمكراسىهاى غربى است در واقع
چيزى نيست جز نفى«اصل ولايت»كه اصل اصيل همه مذاهب ابراهيمى است.قبول اصل
برابرى به اين معناست كه انسانها نيازى به«ولىّ»ندارند و چون همه همانند و همسرند هر كدام
خود مىتوانند شارع و واضع احكام باشند و راه هدايت خويش را مشخص نمايند.بنابراين دعوى
پيامبران و انسانهاى برگزيده در هدايت مردم بر اساس احكام الهى به هيچ وجه مقبول و
پذيرفته نيست!از آنجا كه مردم با هم برابرند بنابراين خود بيش از هر مرجع ديگرى صلاحيت
تعيين تكليف و وضع قانون براى خويش دارند!هيچكس نبايد بر مردم حكم براند الاّ خود مردم؛
1
.در جست و جوى آزادى (مصاحبههاى رامين جهانبگلو با آيزيا برلين) ؛ترجمه خجسته كيا،ويراسته عبد الحسين
آذرنگ؛نشر گفتار؛تهران؛1371؛صص 127 و 128.
2
.تاريخ عمومى نگاهى به تاريخ جهان در قرن بيستم (كتاب درسى سال چهارم آموزش متوسطه عمومى،رشتههاى
اقتصاد اجتماعى-فرهنگ و ادب) ؛على پايا؛ناشر:وزارت آموزش و پرورش؛تهران:1363؛ص 133.
و بدين ترتيب بهترين نوع حكومت دمكراسى خواهد بود كه در آن بر حسب ظاهر همه
مردم در تعيين سرنوشت خويش به طور برابر شريكند. 1
شعار برادرى هم عليرغم ظاهر زيبا و جاذبش،در واقع دعوت به بستن عقد اخوت ميان گرگ
و ميش،و ستمگر و ستمديده بود.غريبان با تسلط بر ملتهاى محروم و مستضعف و مكيدن
شيره جان آنها،به خوبى نشان دادهاند كه مقصود اصلى از برادرى در نظر آنها چه بوده است.براى
انسان غربى برادرى به اين معناست كه ديگران هر چه دارند برادروار با او قسمت كنند و او هر چه
دارد براى خود حفظ نمايد.ديگران برادروار خود را براى حفظ او به كام مرگ دراندازند و او تنها از
دور نظارهگر فداكارى برادرانش باشد. 2
در مقدمه قانون اساسى امروز فرانسه از«آرمان مشترك آزادى،برابرى و برادرى»سخن گفته
شده است 3 و اصل دوم آن،همان گونه كه زبان جمهورى را فرانسوى و نشان ملى آن را پرچم سه
رنگ آبى،سفيد و قرمز تعيين مىنمايد؛با صراحت تمام اعلام مىدارد كه«شعار جمهورى:
«آزادى،برابرى،برادرى»است.» 4
براگدون در كتاب خود«سرزمين و مردم فرانسه»و براى پاسخ به«چگونگى اوضاع آينده
فرانسه»،با اين سؤال آن را به پايان مىرساند:«آيا مىتوان تصور كرد كه آينده كشور فرانسه و
ملتى كه در لواى شعار«آزادى،برابرى،برادرى»زندگى مىكند درخشان نباشد؟»
يعنى كه فراماسونها،پس از پتن،دوباره در فرانسه به قدرت دست يافتهاند و با همان شعار
مشهورشان در انقلاب به اصطلاح كبير فرانسه همچنان به پيش مىتازند!
محدوديت براى يهوديان و ماسونها
برنار منترل 5 از نزديكان پتن،در اوت 1940 چنين ابراز داشته بود كه:
شمار فراوانى از يهوديان به طور نامعقول اهميت و فضاى وسيعى در حيات عمومى
فرانسويان احراز كردهاند.اينان در شمار كسانى هستند كه مسئول هدايت ما به
مصيبتى كه هم اكنون خود را در آن مىيابيم بودهاند. 1
پتن از جنبهاى فراماسونها را مقصرتر از يهوديان مىشمرد.از پتن نقل مىكنند كه گفته بود:
يك يهودى هرگز مسئول ريشه نژادى خود نيست،ولى يك فراماسون همواره
مسئول گزينش خود است. 2
بىاعتمادى شديد و ممتد پتن نسبت به فراماسونها،باور استوارى بود كه بسيارى از
فرانسويان دست راستى به خصوص پيروان«اقدام فرانسه»،در آن شريك بودند:«اعتقاد به اين كه
جمهورى سوم شيطانى بود و مسئوليت تنزل و سرانجام شكست فرانسه را بر عهده داشت و
فراماسونها،فرمانروايان پنهانى آن جمهورى بودند.» 3
همچنين از پتن چنين نقل شده است:
سياست و ماسونرى هر دو يك چيزند.اين دو با يكديگر ما را ساقط كردند. 4
پتن،اين شاهد هوشيار تولد و حيات«جمهورى سوم»،به خوبى با نحوه عملكرد يهوديان و
فراماسونها در فرانسه آشنا بود و براى مبارزه با چنين سرطانى اقدامات گوناگونى را آزمود.
در زمان حكومت پتن فرمانى به تاريخ 13 اوت 1940،انجمنهاى مخفى را غير قانونى
شناخت و اموال آنها را مصادره كرد.كارمندان دولت ملزم بودند به قيد سوگند اعلام دارند كه
هرگز به فراماسونها وابسته نبودهاند يا ديگر به آنها پيوسته نيستند و قول دهند كه در آينده هم
به آنها نخواهند پيوست.فرمان ديگرى هم عملا خواستار انتشار نام فراماسونها در روزنامه
رسمى شد و دستور منع احراز شغل دولتى وسيله يهوديان به فراماسونها نيز تسرى داده شد.
منشى مخصوص پتن مىگويد در سال 1940 حدود صد هزار نفر فراماسون در فرانسه بودند كه
چهل و شش هزار نفر آنان،اعضاى فعال حق عضويت پرداز بودند. 5
در بين اطرافيان ضد ماسون پتن به نام برنار فاى 6 بر مىخوريم.برنار فاى اين دانشمند
كنجكاو نه تنها برگزيده حكومت ويشى براى«رياست كتابخانه ملى»بود،بل روح هادى و راهبر
مبارزات تازه حكومت ويشى بر ضد فراماسونها،به شمار مىآمد.مبارزات وى،هم كوشش
تبليغاتى شديدى را براى مرتبط كردن 1 فراماسونها،يهوديان،كمونيستها و گليستها 2 با
يكديگر در بر مىگرفت و هم تصفيه پرزحمت فراماسونها را از دولت،حيات عمومى،و نظام
آموزش و پرورش شامل مىشد. 3
به طور محقق فيلسوف گروه ضد فراماسونها«برنار فاى»بود./.../او اداره انجمنهاى مخفى
را كه ماهنامه اسناد ماسونى را به طبع مىرساند،سرپرستى مىكرد. 4 در اين ماهنامه در حالى كه
به گذشته بيست سال مبارزه ضد ماسونى خود رجوع مىكرد،گفتگويى با رئيس كشور،يعنى پتن
را گزارش نمود.در اين گزارش هنگامى كه«فاى»دشوارىهاى موجود در دنبال كردن جنگ بر
ضد فراماسونها را توضيح داد،نقل مىكند كه پتن پاسخ داد:
شما نبايد در اين كار ترديد داشته باشيد.فراماسونرى علت عمده تيره روزى ما است.
اين نهضت به مردم فرانسه دروغ گفت و آنان را به دروغ عادت داد.اين دروغها و اين
ميل به دروغگويى است كه ما را به جايى كشاند كه هم اكنون در آن گرفتاريم.ما نه
تنها نبايد از كوشش خود در اين مورد بكاهيم،بلكه بايد آن را افزايش دهيم و
نگذاريم خستگى بر ما چيره گردد. 5
قانون مربوط به يهوديان در سوم اكتبر 1940 به امضاى پتن و نه تن ديگر از دولتمردان وقت
فرانسه مىرسد.بر پايه اين قانون«يهودى»كسى است كه سه نسل پدرى يا مادرى وى يهودى
باشند،يا دو نسل پدرى يا مادرى و همسر يهودى داشته باشد.به موجب اين قانون،يهوديان از
پرداختن به مشاغل دولتى،آموزشى،و فرماندهى نظامى ممنوع بودند.يهوديان نمىتوانستند
عضو شركتى باشند كه از درآمد عمومى كشور استفاده مىكند.تنها استثناى قانون متوجه
كهنه سربازان جنگ بود و شمار يهوديان هر صنف و پيشهاى نيز محدود به سهميهاى بود.در
هيچ حالتى يهوديان نمىتوانستند اداره مجلهاى را برعهده داشته باشند،يا براى مطبوعات
مطلب بنويسند،مگر موضوعات به طور مطلق علمى.آنان از داشتن مقام مسئول در صنعت
سينما،تماشاخانه يا راديو،ممنوع بودند. 6
1
.مقصود نشان دادن و نماياندن ارتباط پنهانى اين مجموعهها با يكديگر است.
4
.اقدامات فاى عليه فراماسونرى چنان مؤثر بود كه وى را بعد از ورود قواى متفقين به فرانسه و قدرت گرفتن دوگل در
سال 1946 م.به«حبس ابد با اعمال شاقه»محكوم ساختند.[ر.ك.به:سازمان جهانى فراماسونرى:ص 204.]
قانون ويشى از قانون مشابهى كه يك هفته پيش از آن در آلمان صادر شده بود،گستردهتر و
سختتر بود.مقررات بيست و هفتم سپتامبر آلمانىها،«يهودى بودن»را بر پايه«دين»تعريف
مىكرد،در حالى كه در قانون ويشى سخن از«نژاد يهود»بود. 1 در مقررات آلمان براى يهودى
بودن لازم بود كه سه نسل پيش يهودى باشند كه اين ضابطه را در ويشى به دو نسل و داشتن
همسر يهودى كاهش دادند.
دومين فرمانى كه در چهارم اكتبر 1940 به وسيله پتن امضا شد،اقدامى بيش از آنچه را كه
آلمانىها معمول مىداشتند،در بر مىگرفت:اجازه بازداشت و نگهدارى يهوديان زاده شده در
خارج از فرانسه،در«بازداشتگاه خاص». 2
سپس حكومت فرانسه براى ريشهكن كردن يهوديان از فعاليتهاى دولتى و مشاغل
حرفهاى يك قالب تازه پديد آورد:بر پايه فرمانى كه در 29 مارس 1941 پتن آن را امضا كرد،
«اداره كل امور يهوديان»به وجود آمد. 3
در دوم ژوئن 1941 پتن يك قانون جديد مربوط به يهوديان را امضا كرد كه اين قانون در
سراسر خاك فرانسه لازم الاجرا بود.در همان روز فرمان ديگرى به امضاى پتن رسيد كه بر اساس
آن بايد آمارى از يهوديان فراهم گردد.در بيست و دوم ژوئيه 1941 فرمان سوم«به منظور
ريشهكن كردن نفوذ يهوديان در اقتصاد ملى»به امضا رسيد كه به موجب آن مصادره كسب و كار و
اموال يهوديان به وسيله مدير كل امور يهوديان پيش بينى شده بود. 4
در اوت 1941 پتن يك بار ديگر كوشش كرد تا مبانى اعتقادى و آرمانى كشور فرانسه را
روشن سازد.وى در سخنرانى خود خطاب به مردم چنين آغاز كرد:«من مطالب مهمى دارم كه به
شما اطلاع دهم.»در اين سخنرانى پتن به«فراماسونها،احزاب سياسى منحل شده و كارمندان
دولت كه هنوز به نظام قبلى يا به منافع بيگانه مرتبطند»تاخت.او سپس يك رشته از تصميمها را
1
.گروهى از دانشمندان يهودى كه دايرة المعارف جوداييكا (Judaica) ،اين اثر بسيار مهمّ يهودى را سامان دادهاند؛
كسى را يهودى مىدانند كه يهودى متولّد شده است.حتّى بعدها اگر تغيير كيش داده باشد.[ر.ك.به:«هفت آسمان (فصلنامه
تخصصى اديان و مذاهب) ؛سال دوم،شماره هشتم؛زمستان 1379؛ص 262.]به اين ترتيب به وضوح معلوم مىشود كه
عالمان يهودى خود،نخستين كسانى هستند كه«يهودى»را با صبغه نژادى تعريف مىكنند و بر دو نكته تأكيد مىنمايند:
-كسى كه يهودى به دنيا مىآيد (يعنى والدين او يهودى هستند) ،هرگز نمىتواند غير يهودى شود.
به اطلاع مردم رساند از جمله:اعمال تنبيهات انضباطى بر ضد كسانى كه به دروغ بگويند كه
فراماسون نيستند و منع استخدام دولتى رهبران فراماسونرى. 1
در پايان ماه اوت 1941 در پايان سخنرانى پتن خطاب به«لژيون كهنه سربازان فرانسه»در
ورزشگاه ويشى يك بيانيه وفادارى به پتن خوانده شد كه طى آن با اشاره به دوران جمهورى سوم
اوضاعى كه در آن«ماركسيسم ضد ملى و يهوديت بيگانه در يك اتحاد مهيب براى براندازى كشور
فرانسه به هم پيوند خوردهاند»محكوم گرديد. 2
در سىام اوت سال بعد پتن در برابر اجتماع«لژيون كهنه سربازان فرانسه»ظاهر شد و خطاب
به جمعيتى كه نزديك به سى هزار نفر تخمين زده مىشدند،بار ديگر درباره انقلاب ملى سخن
گفت.او اظهار داشت:
فرقهاى كه شريفترين عواطف را مورد اهانت قرار داده است،در زير نقاب
ميهن پرستى،اعمال خيانت و نافرمانى را دنبال مىكند.
اين سخن اشارهاى به فراماسونها بود و شرح آن در بالاى مطالب شماره سپتامبر مجله
ماهانه«اسناد ماسونرى»كه از طرف سازمانهاى ضد ماسونرى مورد حمايت ويشى چاپ مىشد،
قرار گرفت. 3
پس از آتش بس و تسليم فرانسه به آلمان در جنگ جهانى دوم حكومت مارشال پتن كه
نسبت به موضوع كتاب و تأثير آن در فرهنگ سازى توجه كافى داشت با تأسيس ادارهاى براى
امور كتاب اقدام به تهيه فهرستى نمود كه امروزه از آن تحت عنوان«فهرست اتو» 4 ياد مىشود.
فهرست اتو كه مرجع همه ممنوعيتها و توقيفهاى بعدى گرديد،در سال 1943«آثار 739
نويسنده يهودى فرانسه زبان را در بر مىگرفت و فروش آثار آنان مگر در مورد كتابهايى كه
محتواى علمى داشتند ممنوع شد.» 5
يك بار ديگر به اشراف چشمگير يهود بر فرهنگ فرانسه كه عمدتا در دوران جمهورى سوم
حاصل شده است،نظر افكنيد:739 نويسنده يهودى فرانسه زبان!مگر يهوديان فرانسه زبان
چند نفر بودهاند كه بيش از هفتصد نويسنده ممنوع القلم داشتهاند؟!
آمار حضور يهود در فرانسه حكايت غريبى است:
در سال 1881 م.جمعيت يهوديان فرانسه تنها بالغ بر چهل هزار نفر بوده است و اين جماعت
در آن روزگار يهوديانى بودند كه در فرانسه ذوب شده بودند و ترجيح مىدادند كه هويت فرانسوى
داشته باشند. 1 /.../لكن از سال 1881 م.به بعد كه يهوديان در روسيه مورد تعقيب قرار مىگيرند و
مهاجرت به اروپاى غربى آغاز مىگردد،بسيارى از يهوديان روسيه به فرانسه مهاجرت مىكنند. 2
در طول سالهاى 1898 و 1899 تعداد يهوديان فرانسه هشتاد هزار نفر تن و گروه كوچكى بود.
ليكن اكثريت آنها در پاريس متمركز بودند. 3
جمعيت فرانسه طبق برآوردهاى رسمى اين كشور در 1991 م.برابر 56/330/000 بوده
است 4 كه يك درصد ايشان،يهودى است. 5 يعنى حدود 563/000 نفر.
حضور سيل آساى يهوديان در فرانسه كار را به جايى رسانده است كه با حضور هفت صد هزار
يهودى در فرانسه اين كشور چهارمين يهودى نشين بعد از ايالات متحده آمريكا،شوروى سابق و
اسرائيل،است. 6
آرى پتن در دوران حكومت خود هر گاه از فساد و تباهى زمامداران جمهورى سوم فرانسه
سخن مىگفت نقش زشت يهوديان و فراماسونها را يادآورى مىكرد و از همين رو آنها پتن را
به شدّت دشمن مىداشتند و براى تحريف واقعيت ماجرا كه جز خيانتهاى خودشان به فرانسه
نبود،در رسانههاى خود به گونهاى مستمر از خيانت پتن در دوره زمامداريش سخن مىگويند!
پتن به روايت بوردو:
1-اصول پتن
اينك به جاست پتن و نظرياتش را از ديدگاه بوردو مرور كنيم.
1
.بخشى از تلاش صهيونيستهايى چون هرتزل تحريك اين قبيل افراد بود كه زمينه مساعدى براى پيوستن به نهضت
صهيونى داشتند.صهيونيستها از سختگيرىهاى عمومى نسبت به يهوديان در وقايعى نظير«قضيه دريفوس»،براى
استحكام بافت اجتماعى خود استقبال هم مىكردند!
2
.نفوذ صهيونيزم در مطبوعات؛مير ابو الفتح دعوتى؛نشر ايام؛قم:1376؛ص 54.
بوردو مىنويسد: 1
در روز 17 ژوئن 2 ساعت 11 و 30 دقيقه صداى بريده ولى محكم مارشال پتن،به وسيله راديو
به گوش فرانسويان رسيد كه اعلام مىداشت در اين ساعات سخت و تاريك،زمام امور را به دست
گرفته و از دشمن تقاضاى ترك مخاصمه مىنمايد.
صداى مارشال از شدت تأثير به اندازهاى لرزان و بريده بود كه گاهى اوقات بعضى از جملات او
مفهوم نمىشد.
يك پيرمرد 84 ساله كه سابقه پرافتخارى دارد و پيش از جنگ عهدهدار سفارت كبراى
فرانسه در اسپانيا بود و وجودش همه وقت براى ميهن فوايد بسيار داشته است؛اكنون حاضر
شده كه مسئوليت سنگينى كه به او سپردهاند به گردن گيرد و زيانهايى كه از خطاها و اشتباهات
زمامداران سابق متوجه فرانسه گرديده است تا آن اندازه كه امكان دارد،جبران نمايد.
مارشال پتن وقتى كه در«بوردو» 3 اقامت داشت به سمت نخست وزيرى براى ملت فرانسه
پيامى فرستاد كه بايد هر فرانسوى از مفاد آن آگاه شود و جملات آن را به خاطر بسپارد،زيرا
مارشال با بيانى واضح علل و جهات شكست ما و راهى را كه در آينده بايد فرانسه بپيمايد نشان
داده است:
از 22 سال پيش نه تنها ضعيفتر بوديم بلكه عده دوستان،نوزادان و متحدين و
همچنين اسلحه ما خيلى كمتر بود،اينها علل شكست فرانسه بودند.
ملت فرانسه شكست خود را پنهان نمىكند.هر ملتى دچار شكستهايى شده
است،اما ملتها با اقدامات و اعمال خود ضعف يا قوّت خود را نشان مىدهند.ما از
اين نبردهايى كه در آن شكست خوردهايم،درس عبرت خواهيم گرفت.پس از
پيروزى 1918 فكر لذت و خوشگذرانى بر فكر فداكارى غالب شده است؛بيشتر
خواستهاند و كمتر خدمت كردهاند؛از زير بار كوشش و كار،شانه خالى كردند در
نتيجه امروز گرفتار چنين بدبختىاى شدهايم.
اين پيام را پيام ديگرى تكميل مىكند كه من دو جمله اساسى و مهم آن را در اين جا
مىنويسم:
1
.آنچه در پى مىآيد بخشهايى است از اين منبع:
-«ديوارها پايدار است.پشت جبهه جنگ چه خبر است؟»؛هانرى بوردو؛ناصر احياء؛انتشارات روزنامه اطلاعات؛
تهران:بىتا؛صص 2798 تا 3730 تا 12039 و 121 (با تلخيص و ويرايش) .
«1-اميد شما به شخص خود و جسارت و ايمان خودتان باشد نه به دولت.
2-همّ خود را مصروف كشتزارها كنيد؛ 1 زيرا تنها تكيه گاهى است كه شما را فريب نمىدهد.»
مارشال پتن براى كارهايى كه در زمينه اصلاحات بايد انجام يابد برنامهاى تعيين كرده است.
در قسمت اول اين برنامه اشاره به«نقصان جمعيت» 2 شده است.جمعيت از كجا پديد مىآيد؟از
خانواده.پس در مرحله نخست بايد به تقويت اساس خانواده پرداخت.
در قسمت دوم«نقصان مواد»ذكر گرديده است.ماده عبارت است از كار،كارگر و كارخانه؛پس
بايد بنيان كار را استوار نمود.
در قسمت سوم اين برنامه،«برقرارى اقتدار»است.قدرت نيز عبارت از نظم،انضباط،سلسله
مراتب و مسئوليت است.
قسمت چهارم فراهم ساختن متحد است.متحد چگونه به وجود مىآيد؟به وسيله
ديپلماسى.پس بايد در سياست تجديد نظر كرد.
زمين نيز از اركان اين برنامه است.ملت فرانسه كه مدتى است اراضى كشاورزى را ترك گفته،
بيش از هر چيز ملتى كشاورز است.
دولت نيز دستخوش اغراض زمامداران و بازيچه دست آنان بوده و بعد از اين بايد در حفظ
قدرت دولت كوشيد و دست اشخاص نالايق و منفعتجو را از آن كوتاه كرد.
و نكته آخر اين كه در سدههاى پيشين هيچ جامعهاى يا كشورى،خواه مصرى يا رومى يا
يونانى نتوانسته است موجوديت و استقلال خود را حفظ كند؛مگر در سايه مذهب و ايمان محكم
و اخلاق شايسته.در هيچ زمان اجتماعهاى بشرى،بدون ايمان و مذهب نبوده است.علت اين
شكستى كه امروز بدينسان فرانسويان را سرشكسته و ذليل كرده،آن است كه در عقايد مذهبى
1
.به نظر مىرسد حكومتهاى مذهبى با داعيه بازگشت به مذهب و اخلاق،به طور مشترك براى بهبود وضعيت
اقتصادى بر استفاده از«زمين»تأكيد ويژهاى دارند.شايد در نظر اول چندان پيوندى بين نظامهاى خدا محور و نوع نگاه
معيشتى به«زمين»ديده نشود؛اما با اندكى تأمل روشن مىشود كه اصولا:در فرهنگ انبياء عليهم السلام كار بر روى زمين از
تقدس بسيار بالايى برخوردار است.[خويشاوندى انسان با زمين؛سيد رضا تقوى دامغانى؛مركز چاپ و نشر سازمان
تبليغات اسلامى؛تهران:1369؛ص 43.]
شواهد اين معنا بسيار است و نبايد گمان برد تكيه بر نوع خاصى از شيوههاى گوناگون معيشتى،بر حسب اتفاق و
تصادف است!هر كس در هر گوشهاى از دنيا و با هر مرامى،به همان اندازه كه در مسير سنتهاى الهى حركت كرده،بهره
برده است.اى كاش در نظام اقتصادى جمهورى اسلامى اين عبارت امام صادق عليه السلام جدىتر گرفته مىشد كه فرمودند:
«الكيمياء الاكبر،الزّراعة» (گرانبهاترين اكسير زراعت است.) [همان:به نقل از وسائل الشيعه،ج 13؛ص 194.]
2
.در ابتداى قرن بيستم جمعيت فرانسه حدود 41 ميليون نفر بود و تا سال 1950 يعنى به مدت نيم قرن به همين تعداد
باقى ماند.[ر.ك.به:فرانسه؛ص 11.]
ايشان ضعف و سستى به حدّ اعلى رسيده بود.آيا فقط هنگامى كه خطر نزديك مىشود بايد به
سراغ مقدسين رفت و از آنها استمداد نمود؟
2-پتن چرا و چگونه به قدرت رسيد؟
«فوش» 1 وقتى كه در دانشگاه جنگ درس مىداد ضمن تعريف از«فرمانده»مىگفت:
«هنگامى كه ساعت گرفتن تصميمات بزرگ فرا رسيد و فداكارى ضرورت پيدا كرد،چه كسى را
پيدا كنيم كه بار مسئوليت سنگين و پرخطر فرماندهى را به گردن گرفته و در ضمن،شايستگى
اين مقام مهم را هم داشته باشد؟آيا اين شخص را مىتوان جز در ميان طبايع بزرگ پيدا نمود؟»
«پتن»و«ويگان» 2 با عمليات خود،آن خونسردى عجيب،آن نيرو و استعداد شگفت انگيز
1
.فردينان فوش (Ferdinand Foch) ،متولد 1851 م.و متوفّى به سال 1929،در پايان جنگ جهانى اول (1918 م.)
به عنوان مارشال فرانسه،عالى رتبهترين فرمانده قواى متفقين و فاتح جنگ شناخته شد.[ر.ك.به:فرهنگ فارسى،ج 6؛
ص 1386.]
2
.ماكسيم ويگان (Maxime Weygand) ژنرال مذهبى و معتقد ارتش فرانسه،سالها دستيار مارشال فوش بود.
ويگان در 1920 دفاع ورشو را در مقابل ارتش سرخ رهبرى كرد.او از 1931 تا 1935 به جاى پتن فرماندهى كل ارتش
فرانسه را عهدهدار بود و سپس بازنشستهاش كردند.در 1940 وقتى كه كار از كار گذشته بود،به جاى يك جمهورىخواه
سرسخت يعنى ژنرال گاملن،فرمانده عالى قواى متفقين شد و چنان كه از قبل نيز آشكار بود،نتوانست مانع پيروزى
آلمانها بر فرانسه شود.در دولت ويشى وزير جنگ و نماينده كل فرانسه در افريقاى فرانسه،و فرماندار الجزيره بود.
آلمانها در 1942 وى را دستگير ساختند،در 1945 آزاد شد،ولى به اتهام همكارى با آلمانها بازداشت شد.بعدا
محاكمهاش لغو شد و بقيّه عمر خود را در پاريس به حال بازنشستگى گذراند.
ويگان در جمع سياستمداران جمهورى سوّم،به خاطر سلطنت طلبى آشكار و تعصب كاتوليكى خود مورد سوء ظنّ
ايشان قرار داشت.كلمانسو نخست وزير فرانسه در سالهاى 1906 تا 1909 و 1917 تا 1920 از شاخصترين چهرههاى
جمهورىخواه،يك بار گفته بود كه«البته ويگان تمام عيار كشيش است».
كلمانسو با ويگان چندان ميانه خوبى نداشت و هر زمان كه در حضور مارشال فوش از همكارش بدگويى مىنمود،
مارشال،لياقت و كاردانى ويگان را گوشزد كرده و از او جانبدارى مىكرد.
ويگان در ماجراى دريفوس در صف مخالفين دريفوس قرار داشت.
وى درباره يهوديان و فراماسونهاى فرانسه و نحوه زمامداريشان در جمهورى سوم،با صراحت تمام در سال
1940 م.نوشت:
نظم كهنه امور،يعنى نظام سياسى ماسونى،مصالحههاى بين المللى و سرمايهدارى،ما را به جايى كشاندند كه امروز
به آن گرفتاريم.
[اين پانوشت با استفاده از منابع ذيل تنظيم شده است:
-ديوارها پايدار است؛صص 3119 و 33.
-سقوط جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در سال 1940) ؛صص 61 و 203.
فرماندهى و آن روح بزرگى را كه به استقبال مسئوليتهاى سنگين مىشتابد،به عالميان نشان
دادند.اين دو تن چون فرانسه را در خطر ديدند منافع ميهن را بر منافع خود ترجيح داده و
خويشتن را در پرتگاه مسئوليت خطيرى انداختند،با آن كه نه سنشان اقتضا مىكرد و نه
احتياجى به كسب شهرت داشتند و نه شرط احتياط بود كه به چنين كارى اقدام كنند.
پل رينو در 17 مه پتن را به فرانسه احضار نمود تا معاونت نخست وزيرى را بدو بسپارد.زيرا
مىديد كه ميهن در اين ساعت به وجود او احتياج پيدا كرده است. 1 پتن از شب 16 ژوئن براى
حفظ ميهن ناگزير گرديد كه زمام امور را در دست گيرد.جنگ منتهى به شكست قطعى شده بود
و لازم بود زيان اين شكست تا جايى كه ممكن است محدود شود.پتن از وضع آشفته ميهن خود
باخبر بود و چون باخبر بود تن به اين مسئوليت داد.پتن همه چيز را مىدانست و مىخواست
آنچه را مىداند به سايرين بفهماند تا اين كه مردم پى به اشتباهها و خطاهاى خود برده و در رفع
آنها كوشش كنند.
او در بسيارى از موارد،زمامداران كشور را متوجه عواقب سوء آموزش و پرورش مىنمود كه
نكات اخلاقى و مذهبى در آن به طور كامل مراعات نشده است.همچنين تزلزلى را كه در بنيان
اخلاق عمومى راه يافته گوشزد و از شيوع خودسرى و بىانضباطى در بين مردم كه بيم آن
مىرفت دامنگير همه و حتى ارتش شود اظهار نگرانى نمود.مارشال پتن در اعلاميه 25 ژوئن
1940 به فرانسويان نكاتى را گوشزد نمود كه ما بايد هميشه آنها را به ياد داشته باشيم:«شما
رنج بردهايد،باز هم رنج خواهيد برد.حيات شما سخت خواهد بود.من كسى نيستم كه شما را با
دروغ فريب دهم.من از دروغهايى كه موجب اين همه بدبختى براى شما شده است نفرت دارم.
زمين كه نه فريب مىدهد و نه دروغ مىگويد،يگانه وسيله نجات شماست.زمين اساس اميد
ماست؛يك مزرعه كه بيكار مىماند قسمتى از فرانسه است كه رو به نزع و مرگ مىرود.
چندان به دولت اميدوار نباشيد زيرا بيش از آنچه دريافت مىكند،نمىتواند بدهد.در حال
حاضر متكى به خود باشيد و در آينده اتكاى شما به كودكانى باشد كه آنها را با روح
وظيفهشناسى بزرگ خواهيد كرد.»
1
.هانرى بوردو و آن گاه كه در سال 1940 م.اين عبارات را با خوشبينى در حق پل رينو مىنوشت نمىدانست كه چندى
بعد چگونه رينو در برابر پتن خواهد ايستاد و در جريان محاكمه پتن كه پنج سال بعد واقع شد،چگونه عليه اين مارشال
سالخورده شهادت خواهد داد.
اينك كه از آن زمان فاصله گرفتهايم،بهتر مىتوانيم حدس بزنيم كه زمامداران جمهورى سوم مسئوليت شكست در
برابر آلمان را بايد از سر خود باز مىكردند و بار آن را بر دوش كسى ديگر مىگذاشتند.و چه كسى بهتر از كهنه سربازى
چون پتن!
روز دهم ژوئيه 1940 1 براى فرانسهاى كه روزهاى سخت و هولناكى را چه در موقع جنگ و
چه پس از آن گذرانده است،روز خوش و سعادت بارى است كه به دوران سياه گذشته خاتمه
مىدهد.
در اين روز دو مجلس شوراى ملى و سنا مانند روزهايى كه براى انتخاب رئيس جمهورى
جمع مىآمدند در كازينوى شهر ويشى كه جانشين پاريس شده است گرد آمده و مجمع ملى را
تشكيل دادند.وظيفه اين مجمع شور درباره لايحهاى بود كه تصويب آن به اقتدار و حتى به وجود
دو مجلس ملى و سنا خاتمه مىداد.اين لايحه شامل ماده واحده زير بود:
«مجمع ملى به دولت جمهورى اختيارات تامه را اعطا مىنمايد كه به وسيله نخست وزير
مارشال پتن،قانون اساسى نوين فرانسه را كه در آن حقوق كار،خانواده و ميهن تصريح مىشود
تحت يك يا چند ماده تعيين و به تصويب مجالسى كه بعد؛تشكيل خواهد شد برساند.»
به موجب ماده واحده،بايد قانون اساسى سال 1875 ملغى گردد.قانون اساسى سال 1875
كه بيشتر،نظرش ايجاد توافق بين دو دسته سلطنت طلبان و جمهورىخواهان بود و توجه لازم
به مصالح سياسى و اجتماعى فرانسه نداشت،نمىتوانست سعادت كشور را تأمين نمايد و
مىبايستى خيلى زودتر از اينها از ميان رفته باشد.در اين قانون كه فقط با اكثريت يك رأى به
تصويب رسيده بود،در سالهاى 1879 و 1884 تغييرات جزيى داده شد و تا اندازهاى به مصالح
عمومى نزديك گرديد.
اگر با دقت ملاحظه شود اين قانون را يك سلسله قوانين متضاد و مخالف تشكيل مىدهند كه
فقط منافع سرمايهداران را محفوظ داشته است.اين قانون كه عمر آن درازتر از ساير قوانين
اساسى فرانسه است؛در انحطاط اوضاع كشور خيلى تأثير داشته است و در داخله بىنظمى و
اغتشاش را باعث شد و در خارج،شكست سياسى را موجب آمد.
مفاد لايحهاى كه به مجمع ملى پيشنهاد شده بود،كاملا با قانون اساسى سال 1875 مخالفت
داشت.در اين لايحه طرح يك فرانسه نوين ريخته شده است و سازمان اقتصادى و اجتماعى و
سياسى پيش را واژگون و آنها را از نو بنيان نهاده است.قسمتهايى كه در اين نقشه بيشتر به
آنها توجه شده عبارتند از:
-قدرت دولت،
-كوشش در آموزش و پرورشى كه كاملا جنبه ملى داشته باشد،
-نگاهدارى خانواده،
-و سازمان اقتصادى نوينى كه بر اساس توسعه كشاورزى قرار گرفته و همچنين مسئله كار و
هيئتهاى اصناف را در نظر گرفته باشد.
وقتى كه مجمع ملى تشكيل شد،لايحه پيشنهادى دولت مطرح گرديد.آقاى«بواون شامپو»
مخبر كميسيون،همان طور كه عادت ديرينهاش بود،پس از اين كه دو ساعت مردم را در انتظار
گذاشت،گزارش خود را درباره طرح پيشنهادى دولت تقديم نمود.وى در ضمن گزارش خود،با
كمال بىميلى موافقت خود را با انحلال قوه قانونگزارى اظهار داشت و اعلام كرد:«اكنون كه
مجلس منحل مىشود وكلا سعى خواهند نمود كه خدمات خود را از راههاى ديگر به فرانسه انجام
دهند.» 1
پس از اين كه سخنرانى مخبر تمام شد نسبت به لايحه،اخذ رأى نمودند.وقتى كه كليه آراء
جمع آورى شد،رئيس مجمع ملى با لاقيدى تمام نتيجه آراء را چنين اعلام داشت:«طرح
پيشنهادى دولت با اكثريت 569 رأى در برابر 80 رأى 2 به تصويب رسيده است».
به موجب اين تصميم زمام كليه امور به دست مارشال پتن افتاد.وى رئيس حقيقى و تواناى
فرانسه گرديد.
واقعه به اين بزرگى كه اساس حكومت ما را تغيير داد،بدون اغتشاش و خونريزى صورت
گرفت؛در صورتى كه تاكنون سابقه نداشته است كه اين گونه تحولات سياسى با انقلاب و زد و خورد
و هرج و مرج همراه نباشد؛چنان كه شكست سال 1871 فرانسه منتهى به سقوط اساس سلطنت
و ظهور انقلاب وحشتناك«كمون»گرديد.
3-پايدارى ديوارها يعنى چه؟
در جنگ گذشته 3 روزى در ناحيه«نورمه»گردش مىكردم.قسمت بيشتر اين ناحيه بر اثر
گلوله توپهاى آلمانى ويران شده بود.گارى شكستهاى را ديدم كه در برابر خانه ويرانى ايستاد و
پيرمردى از آن پايين آمد.بدون درنگ از سه پله سالمى كه در برابر خانهاش بود،بالا رفت.در
1
.بايد توجه داشت كه به لحاظ سياسى راه معقولى جز تفويض قدرت به يك چهره مقتدر و مورد قبول همگان براى
اعضاى قوه مقننه باقى نمانده بود و ناگزير از اين امر بودند.
2
.از جمله اين هشتاد تن،يكى هم«لئون بلوم»بود.[ر.ك.به:سقوط جمهورى سوم،بررسى شكست فرانسه در 1940؛
ص 1131.]بعدها در ماجراى محاكمه فرمايشى پتن،دوازده عضو هيأت منصفه از ميان همين افراد انتخاب شدند![ر.ك.
پشت در،هيچ چيز باقى نمانده بود.گلولههاى دشمن همه چيز را از بين برده بود.سقف طبقه
دوم روى طبقه اول و سقف هر دو طبقه بر زيرزمين فرود آمده بود.پيش خود فكر كردم كه لابد
پيرمرد از مشاهده اين منظره،غمگين شده است و احتياج به دلجويى و تسلّى دارد.با اين خيال
نزد وى رفتم.قيافهاش متفكر بود مثل اينكه پيش خود ميزان خسارات را مىسنجيد.چون
صداى مرا شنيد سر بلند كرد و در كمال آرامى و خونسردى گفت:«ديوارها پايدار است.»
حدس زدم پيرمرد پيش خود،نقشه تعمير خانه را مىكشد؛هزينه ساختمان را برآورد
مىكند و از اينكه مىبيند ديوارها بر سر پا هستند خوشحال شده است.
امروز نيز مىتوان وضع كسى كه سرنوشت فرانسه را در دست گرفته است به آن پيرمرد تشبيه
كرد.
از زمان سفارت مارشال پتن در اسپانيا ديگر او را نديده بودم.هنگامى كه به ملاقاتش رفتم،از
پشت ميز كارش برخاست و به استقبال من آمد.ناگهان در برابر چشمم منظره روزى كه مارشال
براى تحويل گرفتن فرماندهى سپاه وردن از پلههاى عمارت شهردارى«سوبى»بالا مىرفت
مجسم شد.اكنون هم همان قيافه متين و چهره بىرنگ و همان قامت راست را در پيش خود
مىديدم.صورتش كمى اندوهناك ولى بىاندازه با ابهت و جدى به نظر مىرسيد.در پيش خود
وضعيت سخت و خطرناك وردن را با موقعيت كنونى فرانسه مقايسه كردم و گفتم:
-آقاى مارشال حال كه شما را ديدم به ياد وردن افتادم.ديروز شما وردن را نجات داديد.
مارشال،تبسم تلخى كه حاكى از نگرانى وى از وضع آشفته و خراب فرانسه بود بر لب راند و
گفت:
-اين بار،كار سختتر است و سن من 24 سال بيشتر...
سپس آهسته مثل اينكه با خود حرف مىزند گفت:
-...ولى فرانسه نجات خواهد يافت.
درست مثل همان پيرمرد روستايى همه چيز را ويران يافته بود اما در عوض مىديد كه
ديوارها پايدار هستند.
نه تنها بايد از فرو ريختن ديوارها جلوگيرى كرد،بلكه بايد بنيان آنها را نيز محكمتر و با
ثباتتر ساخت.اين عمل جز به وسيله«زمين»و«آموزش و پرورش»ممكن نيست.يك كشور
1
.مقصود روزهاى پس از شكست فرانسه از آلمان در 1940 م.است.
هزار ساله نيروى پايدارى شكست ناپذيرى دارد.جوانان او مثل زمين هستند.همانطور كه اگر
زمين را مواظبت نمايند و خوب بذرافشانى كنند حاصل خوبى خواهد داد،جوانان را نيز اگر
درست پرورش دهند،نتايج سودمندى به دست خواهد آمد. 1
اين نويسندگان فراموش شده!
بوردو به عنوان يكى از پركارترين نويسندگان صاحب نام فرانسه از نقطهاى فعاليت ادبى خود
را شروع كرد كه تصفيه نويسندگان مخالف با دريفوس و يهوديان،در صحنه ادبيات فرانسه آغاز
گرديد و زمانى كه مرگ،پايان تلاشهاى ادبى او را رقم زد (1963 م.) پاكسازى خونين مخالفان
يهود و دوستداران مارشال پتن در فرانسه به انجام رسيده بود.از زمان تبرئه دريفوس (1906 م.)
تا حدود چهل سال بعد-در ساليان پس از جنگ دوم جهانى-بر نويسندگان فرانسه ماجراها رفته
است.
طبيعى است ماجراى دريفوس هم كه به تصفيه جدى متفكران و هنرمندان مذهبى
انجاميد،ريشههاى عميقترى نيز داشته است.اين تحليل كلى از ادبيات فرانسه را مىتوان
پذيرفت كه:
پرداختن به مسائل مذهبى يكى از مشخصات عمده ادبيات فرانسه بوده است،و
حتى بعضى از محققين،ادبيات فرانسه را به عنوان نزاع بين مؤمنين به مذهب و
نامؤمنين تعبير كردهاند.بيشتر نويسندگان فرانسه را مىتوان بر اين اساس
طبقهبندى كرد.رابله 2 انسان را طبعا خوب مىدانست؛كالون 3 او را طبعا فاسد
مىشمرد.پاسكال 4 مدافع مذهب بود و مونتنى 5 را به شكاكيت متهم مىكرد.در
قرن هجدهم ولتر 6 به مذهب رسمى حمله مىكرد و سعى داشت كه نفوذ افكار
3
.ژان كالون (Jean Calvin) پيشواى نهضت مذهبى در فرانسه،در سال 1564 م.درگذشت.پيروان فرقهاى كه او
تأسيس كرد جزو پروتستانها محسوب مىشوند،داراى روح دمكراتيك و مخالف با كليه مراسم و آداب مذهبى معمول
در مذهب كاتوليك هستند.[ر.ك.به:فرهنگ فارسى،ج 6؛ص 1534.]
5
.ميشل ايكم دو مونتنى (Montaigne) نويسنده فرانسوى (1592-1532 م.) كتاب مقالات او از شاهكارهاى ادبيات
فرانسه است و در ادبيات اروپا تأثير بىحساب داشته است.افكار وى رنگى از بدبينى دارد[ر.ك.به:فرهنگ فارسى،ج
6؛ص 2051.]
6
.فرانسوا مارى اروئه (Francois-Marie Arouet) مشهور به ولتر (Voltaire) فيلسوف و نويسنده فرانسوى.
پاسكال و بوسوئه 1 را از ميان ببرد.در قرن نوزدهم شاتو بريان 2 ولتر را تخطئه مىكرد
و مىكوشيد كه نظريات پاسكال و بوسوئه را به كرسى بنشاند. 3
براى آشنايى با شدت برخوردهايى كه با نويسندگان مخالف يهود و ماسونرى در امتداد قضيه
دريفوس شده است،مىتوان به تاريخچه رسمى سانسور در سالهاى پس از جنگ دوم جهانى
در فرانسه نظرى افكند:
طى سالهاى اشغال،مطبوعات مخفى 4 ،قويّا مراقب ناشران و نويسندگان متهم به
همكارى با دشمن بودند.پس از آزادى پاريس در 25 اوت 1944،از آنها خواسته
شد حساب پس بدهند./.../كتابهايى توقيف و برخى نابود شدند و برخى از
نويسندگان نيز به دادگاه فراخوانده شدند و به خصوص در نخستين ماه،
محكوميتهاى سنگينى يافتند. 5
تشكلى از نويسندگان مخالف پتن تحت عنوان«كميته ملى نويسندگان»فهرست مطرودان را
تنظيم كرد و در دو مرحله (9 سپتامبر و 11 اكتبر 1944 م.) منتشر ساخت.در فهرست مذكور
اسامى شناخته شدهاى به چشم مىخورد:روبر برازيلاك،ژك بنوا مشن،ابل بونار،ژرژ بلون،رنه
بنژامن،هانرى برو 6 ،لويى فردينان سلين،پىير دريو لاروشل،الفرد فابر-لوس،ژان ژيونو،ساشا
گيترى،مارسل ژوهاندو،شارل مورا،هانرى دومونترلان،پل موران،لوسيين روباته،ژرژ سوارس
و... 7
اقدامات حكومت دوگل و يهوديان هوادارش در چگونگى فراهم ساختن زمينه محكوميت
اين گروه از نويسندگان فرانسه،قابل تأمل است.نشرياتى كه آثار اين نويسندگان مغضوب يهود را
منتشر مىساختند،خوانندگان بسيارى داشتند.به عنوان مثال تيراژ نشريه«ژوسويى پارتو» 8 در
1
.ژاك بننى بوسوئه (Jacque Benigne Bossuet) روحانى عالى مقام فرانسوى،نويسنده و خطيب مقدس
(1704-1627 م.) از طرفداران سياست دينى لويى چهاردهم بود و از پروتستانها انتقاد كرد.[فرهنگ فارسى،ج 5؛ص
295.]
پايان جنگ به 300 هزار نسخه بالغ گرديد. 1 هفته نامه گرنگوار 2 نيز كه از نظر ادبى از آغاز كار در
سطحى تقريبا عالى قرار داشت و مقالات جالبى به وسيله مشهورترين نويسندگان فرانسه در آن
درج مىشد 3 ،هر هفته در صدها هزار نسخه منتشر مىگرديد. 4
«گرنگوار»،نشريهاى«ضد انگليسى و ضد يهود بود و در سال 1937 م.بيش از هشتصد هزار
نسخه تيراژ داشت». 5 يكى از اركان اين هفته نامه،«هانرى برو»نويسنده مطرح فرانسوى (برنده
جايزه گونكور در 1922 م.) بود 6 ،كه در 29 دسامبر 1944 م.محاكمه و بلافاصله به مرگ محكوم
شد. 7
«برو»سرمقالههاى گرنگوار را مىنوشت و عليه يهوديان و فراماسونها-كه آنان را متحد
بلشويكها مىدانست-قلم مىزد.او از انگليسىها متنفر بود و چندان در اين اعتقادات خود
راسخ،كه حتى وقتى به دست دادگسترى مىافتد مىنويسد:«اعلام مىكنم كه سياست من
تغيير نكرده است و هرگز تغيير نخواهد كرد.سياست من در عشق به فرانسه،نفرت و كينه از
انگليسىها و ردّ هرگونه فرمانبرى از بيگانه بيان مىشود.» 8
نحوه محاكمه«برو»چندان شتابزده و آكنده از اشتباهات بسيار بود كه در نهايت دوگل حكم
اعدام«برو»را پس گرفت و او را«عفو»!كرد. 9
اما عفو دوگل چه بود؟حكم مرگ«برو»به حبس ابد با اعمال شاقه تبديل شد و وى تنها اندكى
پيش از مرگش در سال 1958 م.از زندان آزاد گرديد. 10
البته همين نيز به گونهاى صورت نپذيرفت كه زمينه انعطاف پذيرى براى نفى مجازات اعدام
و حبسهاى طولانى مدت نويسندگان ديگر فراهم آورد.
نمونه مشخص آن،اعدام«روبر برازيلاك» 11 (1945-1909 م.) است.
برازيلاك كه شايستگىهاى ادبى او مورد تأييد دشمنانش نيز هست 1 ،از سالهاى دهه سى
در نشريه«ژوسويى پارتو»عليه دست اندازىهاى«يهودى-دمكراتيك»ارائه كلام مىكند و طى
سالهاى 1941 تا 1943 م.مقالات متعددى را عليه«جمهورى»،«يهوديان»،«هواداران دوگل»،
«كمونيستها»و«انگلوساكسونها»به رشته تحرير مىكشد و عليه«توطئه ضد فاشيست در
خدمت يهود»قلم مىزند. 2
پرونده گناهان برازيلاك خرد كننده است.او در 15 سپتامبر 1944 م.بازداشت مىشود و به
زندان انتقال مىيابد.حدود چهار ماه بعد در 19 ژانويه 1945 م.برازيلاك در سالن بزرگ كاخ
دادگسترى پاريس حضور مىيابد.دادگاه ضمن ستايش از استعدادهاى نويسندگى او،«خيانت
روشنفكرى»وى را مسلم مىداند و او را به جرم همكارى با دشمن محكوم به تيرباران مىكند. 3
حكم اعدام برازيلاك نگرانى عموم نويسندگان فرانسه-اعم از هواداران پتن يا دوگل-را
بر مىانگيزد و از ژنرال دوگل رسما درخواست مىكنند تا با نظر موافقت تقاضاى بخشودگى
برازيلاك 35 ساله را بنگرد؛بويژه از آن رو كه«ستوان برازيلاك،پدر روبر برازيلاك در 13 نوامبر
1914 براى وطن به خاك افتاده است.»
اما منطق دوگل چنين است:«در دنياى ادبيات نيز مثل همه جاى ديگر،استعداد يك
گواهينامه مسئوليت است.» 4
برازيلاك به جرم آنچه انديشيده و آنچه نوشته است در فرانسه مهد آزادى قلم!به دستور
دوگل در ششم فوريه 1945 م.مقابل جوخه تيرباران قرار مىگيرد و اعدام مىشود.
اعدامىهاى ديگرى نيز بودند كسانى چون ژرژ سوارس مدير نشريه امروز 5 و پل شاك 6 .
ناشر فرانسوى آثار سلين را نيز نبايد از قلم انداخت:«روبر دونوئل 7 در موج انتقام جويىهاى
پس از جنگ در پاريس به قتل رسيد.» 8
اينك مناسب است به معرفى استاد برازيلاك،يعنى شارل مورا (1952-1868 م.) يكى از
تأثير گذارترين شخصيتهاى فرهنگى اروپا بپردازيم كه ضمن عضويت در فرهنگستان فرانسه
(1939 م.) با موضع گيرىهاى سياسى و روشنگرىهايش عليه نفوذ يهود و ماسونرى در فرانسه
روزگار خود طوفانها برپا كرده است.
تأثير عظيم روانى،اخلاقى و خردورزى اين مرد،نيم قرن تمام بر جبهه روشنفكرى
فرانسه حكمرانى كرد و از فراسوى آن بر بسيارى از اذهان مسحور و شيفته،نشانه و
انگى محو نشدنى بر جا نهاد. 1
ريمون آرن جامعه شناس يهودى فرانسه مىنويسد:«شارل مورا در نيمه اول قرن بيستم
جاى مهمى را در تاريخ روشنفكرى فرانسه اشغال كرده است.» 2
همچنين مورا را به عنوان يكى از دو نماينده مسلط ادبى و فكرى سالهاى بين دو جنگ 3
بر شمردهاند. 4
وى چنان شخصيت توانمندى در عرصه هنر و نظر بود كه«مدرنيسم انگليسى آمريكايى،
منبع الهام خود را در مورا مىجست» 5 و نويسندگان چيره دست بسيارى در آمريكا و اروپا،
فى الواقع سمت شاگردى او را داشتند.از اين جمع مىتوان از تى.اس.اليوت 6 برنده جايزه نوبل
ادبيات در 1948 م.نام برد.
تى.اس.اليوت در اكتبر سال 1922 سردبيرى مجله تازهاى به نام كرايترين 7 را به عهده
گرفت و آن را به وسيله مؤثرى براى نشر اعتقادات خود تبديل كرد.
اليوت رهنمود خود را از شارل مورا،كاتوليكى فرانسوى گرفت كه نوشته بود:«انديشههايى كه
از انقلاب فرانسه نشأت گرفت يعنى دمكراسى،پروتستانتيسم آزاديخواه و رمانتيسم 8 ،سه
4
.رمون آرن:نقد تاريخ و سياست در روزگار ايدئولوژىها؛نادر انتخابى؛هرمس؛تهران:1380؛ص 35.
5
.كودكان آب و گل؛اكتاويو پاز؛احمد ميرعلايى؛كتاب آزاد؛تهران:1361؛ص 150.
6
.توماس استرنز اليوت (Thomas Stearns Eliot) كه در فاصله سالهاى 1888 م.تا 1965 م.مىزيست متعلق به
خانوادهاى انگليسى نژاد و اهل شرق آمريكا يعنى نيوانگلند برد.[زندگينامه برندگان جايزه نوبل ادبيات؛تحقيق،تأليف و
ترجمه مريم آقا شيخ محمد و سعيد نورى نشاط؛انتشارات كوير؛تهران:1374؛ص 157].
8
.در نظر مورا،رومانتيسم بزرگترين علامتهاى بىنظمى قلب و آزادى نامشروع عواطف است.عشق رومانتيك
طالب چيزى نيست جز وجود خود و كسى را دوست ندارد جز خود را.[فرهنگ ادبيات جهان؛ص 1258].
ويژگى اساسى تمدن فرانسوى يعنى سلطنت،احساسات كاتوليكى و روح كلاسيك را به تباهى
كشاند.» 1 اليوت مىگويد:«هجده سال خواننده آثار مورا بودم.» 2
اليوت در ادامه حيات ادبى خود نه به راه مورا وفادار ماند و نه به افكار استاد بزرگ ديگرش ازرا
پاوند 3 ،و به همين دليل هم بود كه جايزه نوبل را به وى اهدا كردند.
شأن شارل مورا چنان است كه در فرداى شكست فرانسه،نشريه گرنگوار مقالهاى را منتشر
مىسازد كه در آن خواسته شده است«پتن در رأس دولت باشد و شارل مورا در رأس هدايت و
رهبرى معنوى ملت فرانسه». 4
اولين شماره نشريه مورا به نام«اكسيون فرانسز» 5 در آغاز سال 1899 م.همزمان با اوج گيرى
بحران آفرين قضيه دريفوس منتشر شد. 6
مورا دست پنهان يهوديان را در ماجراى دريفوس تشخيص داده بود و عقيده داشت:
«همان طور كه درومون نوشته است يهوديان بر پاريس مسلطند و پاريس بر سراسر فرانسه.» 7
او كينه شديدى نسبت به آنچه«چهار بيگانه مسموم كننده كشور»مىناميد،داشت.و اين
چهار عبارت بود از:يهودىها،فراماسونها،پروتستانها و بيگانگانى كه به تابعيت فرانسه
درآمده بودند. 8
موفقيتهاى وى را از لابلاى گزارش ويليام شايرر مورخ حامى يهوديان مىتوان دريافت؛
1
.اين سخن مورا بس موجز و در عين حال ژرف است و شرح دقيق اين عبارت،خود مىتواند تحقيق مفصلى را با
صبغهاى دينى،تاريخى و هنرى سامان دهد.
2
.تفسيرهاى زندگى؛ويل و آريل دورانت؛ابراهيم مشعرى؛انتشارات نيلوفر؛تهران:پاييز 1369؛صص 162 و 163
(با اندكى تغيير) .
3
.ازرا پاوند (Ezra Pound) اديب برجسته آمريكايى (متولد 1885 م.) فقط شاعرى بزرگ نبود بلكه مددكار
حيرت آورى براى ديگران نيز بود.او معتقد بود«شاعران بايد تمدن غرب را از چنگال ديو ثروت و شهوت برهانند».وى
به دليل حملاتش به يهود و افشاى نقش آنان در گسترش جنگ جهانى دوم،دستگير شد و به شكل وحشيانهاى زندانى
گرديد و سيزده سال در تيمارستانى محبوس ماند.[تفسيرهاى زندگى؛صص 114-130].
نقطه آغاز تسلط آشكار يهوديان بر پاريس،انقلاب فرانسه است.«تا انقلاب كبير فرانسه،هيچ يهودى حق سكونت
در پاريس را نداشت.»[دولت نژادپرست اسرائيل؛اسرائيل شاهاك؛امان الله ترجمان؛انتشارات پرشكوه؛تهران:1380؛
ص 199.]
8
.ر.ك.به:سقوط جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ص 105.
آنجا كه مىنويسد:خوانندگان اكسيون فرانسز و اعضاى تشكيلات مورا از برگزيدگان خاصى
تشكيل مىشدند كه در ميانشان تعداد زيادى نويسنده،روزنامه نگار،مقامات رسمى دولتى،
وكلاى دادگسترى و پزشكان،دانشجويان و مدرسين جوان دانشگاهها ديده مىشدند. 1
شايرر مىافزايد:اكسيون فرانسز نه تنها بر محيط عقلانى فرانسه نفوذى تقريبا عميق داشت
بلكه يك روش مبارزه سياسى جديدى را به دست راستىها آموخت. 2
اكسيون فرانسز يكى از وفادارترين پشتيبانهاى حكومت مارشال پتن و شخص او بود كه تا
زمان نابودىاش در 25 اوت 1944 پيوسته به عنوان يكى از ستونهاى ايدئولوژيك حكومت
پتن مبارزه كرد. 3
درباره اعتقادات مذهبى شارل مورا به عنوان نقطه ضعفى عمده-ولى نه به اهميت مخالفت او
با يهودا-سخنان گوناگون گفته شده است.
ميشل وينوك مورخ تحركات روشنفكرى فرانسه،درباره او مىنويسد:«شخصا به طورى كه
مىدانيم چندان مسيحى نبود،ليكن به كاتوليسيسم علاقه داشت.» 4
ويليام شايرر مىنويسد:«مورا منكر وجود خدا بود.يك بار اناجيل اربعه را از نوع داستانهاى
جن و پرى ناميد كه«چهار يهودى ژنده پوش»آنها را نوشته بودند.» 5
آيا شايرر از سر دشمنى آشكارى كه با مورا دارد،او را متّهم به انكار خدا مىكند؟آيا شايرر از
نفى«اناجيل اربعه»توسط مورا نتيجه گرفته كه او منكر خداست؟اگر پاسخ پرسش اخير مثبت
باشد،بطلان آن به خوبى روشن است.چرا كه هر منكر اناجيل چهارگانه،ضرورتا لازم نيست منكر
خدا هم باشد.
ه.استيوارت هيوز نيز كه در هر دو اثرش«آگاهى و جامعه»و«راه فروبسته»به ناروا در تحقير
مورا مىكوشد تا او را به عنوان يك شخصيت درجه دوم معرفى كند، 6 مىنويسد:«مورا بىدينى و
تبعيت خويش از فلسفه پوزيتيويستى 7 را پنهان نكرده بود و آشكارا مىگفت كه آكسيون فرانسز
چون مىخواهد از مذهب كاتوليك به عنوان وسيله استفاده كند-يعنى به دليل پشتيبانى
روحانى آن از ارتجاع سياسى-به آن سو تمايل نشان مىدهد.» 1
وينوك نيز اين مطلب را تأييد مىكند:«موراس ايمان خود را از دست داده بود ليكن كليسا را
همچنان به عنوان ستون ضرورى نظم جامعه تلقى مىكرد.» 2
در نوع ارتباط مورا با كليسا به نظر مىرسد مورا در صحنه سياست با جديت از اصول گراترين
جناح كليسا دفاع مىكرد 3 ولى اعتقادات شخصى او اقلا به جهت عدم انطباق با تعليمات رسمى
كشيشان،مورد پسند كليسا نبود.
مورا به دليل مطالعات عميقى كه نسبت به دسيسه كارىهاى پيچيده يهود در تحريف دين
مسيحيت داشت،نمىتوانست انجيلهاى چهارگانهاى را كه مهر تأييد پاپ را بر خود داشت
بپذيرد.
به طريق اولى مردوديت اصالت عهد عتيق نيز بر امثال مورا،آشكار بود.
با اين وجود،نگاه سياسى مورا به ساختار كليساى كاتوليك فرانسه،نگاهى مثبت بود.مورا
براى مقابله با سه قدرتى كه هر يك را به گونهاى با خلقيات و رفتارهاى فرانسوى در خصومت
مىدانست،يعنى يهود،فراماسون و پروتستان 4 ،به توانمندى كليسا در به حركت در آوردن آحاد
مردم نياز داشت.
اينكه مورا چه اعتقاداتى داشته است،تنها با مراجعه به متن تمامى نوشتههاى او-و نه گزارش
مخالفين و دشمنان وى از باورهايش-معلوم خواهد گرديد.
از قول مورا مىخوانيم:«مادرم كه در زمينه مذهبى فوق العاده جدى و سختگير بود در
وحشت و نفرت از انقلاب بزرگ شده بود.» 5 معنى اين جمله اينست كه خاستگاه اوليه مورا،
خاستگاهى مذهبى و ضد تحركات ماسونى انقلاب فرانسه بوده است.
(Auguste Comte) فيلسوف فرانسوى قرن نوزدهم ميلادى.به نظر او:1-انسان جز به وسيله آثارى كه مىبيند و حس
مىكند،علم به هيچ چيز نمىتواند پيدا كند و اين نيز نسبى است.2-تحقيق در مبداء يا علل اين آثار قطعا بىفايده است.
3-خارج از حقايق فيزيكى و آنچه كه حس مىشود هيچ چيز قابل كشف و شناسايى نيست.[ر.ك.به:مكتبهاى
سياسى؛بهاء الدين پازارگارد؛انتشارات اقبال؛تهران؛بىتا؛ص 64.و فرهنگ واژههاى اروپايى در فارسى؛مهشيد
مشيرى؛نشر البرز؛تهران؛1371؛ص 127.]
1
.راه فروبسته؛ه.استيوارت هيوز؛عزت الله فولادوند؛انتشارات علمى و فرهنگى؛تهران:1373؛ص 61.
نقطه پايانى زندگى مورا را نيز«اريستيد كورميه»در كتابش به نام«گفت و گوهاى من با شارل
مورا»آشكار مىكند.كورميه كه خود كشيش است مىنويسد:مورا«خسته از داورى و استدلال»
سرانجام به سوى مذهب دوران كودكىاش روى كرده بود.اين كتاب جايزه بهترين كتاب آكادمى
فرانسه را نصيب نويسندهاش مىكند. 1
به هر صورت،رويكرد سياسى مورا،نزد فرانسويان بيشتر از باطن اعتقادات مذهبى وى
مطرح است.در كارنامه مورا به موارد ذيل بيشتر توجه شده است:
1-مورا تا سال 1896 م.-يك سال پيش از انفجار ماجراى دريفوس-كه مصادف با سفر او به
يونان بود،در عمل،جمهورى خواه باقى مانده بود.او در اين سفر امكان يافت تا با شمّهاى از
پيشينه تأثيرگذار بر فرهنگ فرانسه كهن از نزديك آشنا گردد.بدينسان مورا با مقايسهاى كه بين
گذشته و حال سرزمين خود مىنمايد،متوجه عميق انحطاط فرانسه مىشود و سرانجام منشاء و
بنيانهاى اين انحطاط را از سال 1789 م. (سال وقوع انقلاب فرانسه) تعيين مىكند و دواى درد
زوال را فقط در بازگرداندن و تجديد استقرار سلطنت تشخيص مىدهد.مورا يقين مىكند كه
فرانسه پيش از همه چيز نياز به عاملى دارد كه تجسم قدرت باشد«يك من زنده و آگاه،مسئول و
مورد قبول». 2
2-مورا و پيروانش موفق شدند گروه برگزيدهاى را با نفرتى سوزان از«جمهورى»و شيوه
زندگى آن به هم بپيوندند.او زنان و مردان مسن را كه اكثرا تحصيل كرده و مرفه بودند،قانع كرد كه
رژيم جمهورى از عدهاى شياد و خائن تشكيل شده است كه كشور را به نابودى مىكشانند. 3
3-مورا به رغم نفرتى كه از جمهورى سوم داشت وقتى حفظ فرانسه را در برابر هجوم آلمانها
در جنگ اول جهانى،مشروط به دفاع از اين رژيم ديد،«در 1914 نفرتش را موقتا كنار گذاشت و از
راه نفرت قديمى به آلمانها و به يارى احساسات ميهن پرستانهاى كه در ناسيوناليسم نوينش
گنجانده بود،به دفاع از كشور پرداخت.» 4
4-مورا در 22 سپتامبر 1935 مقاله شديد اللحنى در اكسيون فرانسز زير عنوان«قاتلان»
منتشر مىكند.هدف او در اين مقاله 140 نماينده پارلمان جمهورى سوم هستند كه بيانيهاى را
در مخالفت با سياست خارجى و اقدامات نظامى موسولينى و مجازات وى امضاء كردهاند.مورا
اين 140 تن را«قاتلان صلح،قاتلان فرانسه»لقب مىدهد.به نظر او و بسيارى از شخصيتهاى
سياسى و فرهنگى ديگر كه ايتاليا را«خواهر لاتينى و متحد طبيعى فرانسه»مىدانند چنين
اقدامى خطر يك جنگ جديد را محقق مىكند.عنوان كامل مقاله مورا اين است:«قاتلان!اعلام
اسامى نمايندگان فراماسون پارلمان فرانسه كه خواهان جنگاند». 1
به دنبال انتشار اين مقاله و پس از حمله ايتاليا به حبشه در 2 اكتبر 1935 م.بيانيهاى توسط
يك گروه 64 نفرى از هم نظران مورا منتشر مىگردد كه«مانيفست 2 روشنفكران براى صلح در
اروپا و دفاع از غرب»ناميده مىشود.12 تن از امضاء كنندگان اين بيانيه از جمله هانرى بوردو
عضو آكادمى فرانسهاند.شارل مورا،هانرى برو و روبر برازيلاك از ديگر امضاء كنندهها هستند. 3
عليه اين بيانيه جمعى كه روشنفكران يهودى،فراماسون و پروتستان بينشان حضور فعال
دارند روز بعد متنى را منتشر مىسازند.اسامى آندره ژيد،آندره مالرو،لويى اراگون،ژان گهنو و
رومن رولان ذيل اين«ضد مانيفست»به چشم مىخورد.
امضاء كنندگان ضد مانيفست در نوشته خود اظهار شگفتى مىكنند كه«به قلم نويسندگان
فرانسوى مطالبى در تأييد نابرابرى حقوق نژادهاى انسانى،ايدهاى مخالف با سنتهاى فرانسه
بر صفحه كاغذ آمده است...» 4
«بسيارى از امضاء كنندگان دو متن و شمارى فراوان از ناظران،در اين زمان كاملا به اين
احساس مىرسند كه فرانسه باز هم مانند زمان اوج قضيه دريفوس به دو اردوگاه تقسيم شده
است.با اين همه در ماجراى تازه تغييرى در اقليم روشنفكرى و سياسى بعد از جنگ اول جهانى
پديد آمده كه شايان توجه است.اين تغيير در رويهاى است كه تعداد زيادى از روشنفكران
كاتوليك پيشه مىكنند و حاضر نمىشوند از مانيفست جبهه راست پشتيبانى كنند.» 5
در جمع بندى اين وقايع به چند موضوع مىرسيم:
اول) هدف«مانيفست روشنفكران»تلاش براى تأمين منافع مردم فرانسه-اگر چه با تأييد
ستم به ديگران-است.
دوم) همدلى كاتوليكهاى فرانسه كه جمعى از ايشان«مانيفست روشنفكران»را امضاء
2
.مانيفست (manifest) كلمهاى انگليسى است يعنى موضع گيرى يك شخصيت يا گروه سياسى كه به صورت مكتوب
براى عموم مردم منتشر مىشود.[فرهنگ واژههاى اروپايى در فارسى؛صص 328 و 329]
كردهاند با موسولينى به عنوان يك حامى و پشتيبان برجسته كليساى كاتوليك 1 آشكار است.
سوم) امضاء كنندگان مانيفست در مجموع رويكردى استعمارى دارند.
چهارم) روشنفكران يهودى و پروتستانى كه ضد مانيفست را امضاء كردهاند،در مخالفت با
حكومت موسولينى و به منظور تضعيف فاشيسم ايتاليا چنين كردهاند.يعنى كوشيدهاند تا با
تحريك فرانسه عليه ايتاليا حكومتى را تضعيف كنند كه بر عليه يهود و فراماسونرى اقدام
مىكرده است.
پنجم) «ضد مانيفست»عملا زمينه استوار ساختن اتحاد فرانسه و ايتاليا را بر عليه آلمان
سست نمود.ادامه اين مشى توسط اكثر دولتمردان مؤثر جمهورى سوم سبب شد تا موسولينى
حدود دو ماه بعد در 28 دسامبر 1935 موافقتهاى ژانويه سال گذشته رم منجمله توافق نظامى
پنهانى و همچنين تعهدات آن دولت را در كنفرانس استرزا 2 لغو كند. 3
ششم) آيا«ضد مانيفست»با هدف رفع ستم از مردم مظلوم حبشه منتشر گرديد يا به عنوان
جزئى از يك بازى سياسى با شعارهايى مشخص بر عليه نيروهاى حامى كليسا و اكسيون فرانسز؟
يافتههاى گوناگونى نشان مىدهد كه تاريخ روشنفكرى فرانسه-بلكه مغرب زمين-به شدت به
اغراض سياسى آلوده است و دل ايشان بر كسانى چون حبشيان نسوخته و روحيات استعمارى
گروهى از فرانسويان،دليل تطهير روشنفكران ضد مانيفست نخواهد شد.
هفتم) صف امضاء كنندگان«مانيفست»و نيز«ضد مانيفست»نشان دهنده افتراق و تفاوت
ديد مستمر نويسندگان و اهل قلم در پيچ و خم جريانهاى فرهنگى و سياسى معاصر فرانسه
است:مذهبىها و هوادارانشان در يك سو و عناصرى كه دين و باورهاى اخلاقى ندارند در ديگر
سو.
البته به نظر مىرسد كه در گذر زمان دائما جريان اول تضعيف شده است.نفوذىها،
اختلافات گوناگون داخلى،هجمههاى وسيع بيرونى و ضعفهايى كه به ماهيت آراء دينى تحريف
شده اين گروه اخير باز مىگردد،از جاذبه و توان تأثيرگذارى آن كاسته است.
1
.ر.ك.به:فاشيسم و كليسا؛كارل هاينس دشنر؛مهدى ثامنيه؛انتشارات محقق؛مشهد:بهار 1380؛صص 1-18.
2
.كنفرانس استرزا (Stresa) در آوريل 1935 با هدف چگونگى جلوگيرى از هيتلر بين سران دولتهاى بريتانيا،
فرانسه و ايتاليا در شهر استرزا واقع در ولايت پيمون (شمال ايتاليا) تشكيل شد.به نظر مىرسيد توافقات اين كنفرانس
مىتواند ايتالياى فاشيست را به صف ضد آلمانى كه فرانسه در صدد آفرينش آن بر آمده بود وارد سازد.[ر.ك.به:سقوط
جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛صص 290 و 291.و:ريشههاى جنگ جهانى دوم؛ا.جى.پى.تيلر؛
محمد على طالقانى؛مركز انتشارات علمى و فرهنگى؛تهران:1362؛ص 136.]
3
.سقوط جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ص 295.
5-يكى از مهمترين رخدادهايى كه با حضور مستقيم اكسيون فرانسز و شخص مورا،بر عليه
دولتمردان فاسد جمهورى سوم،شكل گرفت،«بحران استاويسكى» 1 بود.
جمهورى سوم«پى در پى»به آفت رسوايىهاى مالى كه وزراى كابينههاى جمهورى و اعضاى
پارلمانهايش در آن به طور مستقيم يا غير مستقيم درگير بودند،دچار مىشد.اين نوع
رسوايىها چندان«زياد»و«مفصل»بودهاند كه حتى مورخى بسيار نويس چون شايرر نيز به همين
بهانه،از ذكرشان سر باز مىزند. 2 اما ماجراى استاويسكى،از آن دست رسوايىها است كه
نمىتوان با هيچ عذرى از كنارش گذشت.
در نخستين سالهاى دهه سى،يك دلال مرموز فرانسوى-«سرژ الكساندر» 3 -كه نام
مستعارش«ساشا استاويسكى» 4 بود،پس از به جريان انداختن 239 ميليون فرانك اوراق قرضه
به پشتوانه حسابهاى دروغين و جواهرات تقلبى گرفتار شد.استاويسكى در اين كلاهبردارى
كلان تاريخى و ديگر كلاهبردارىهايش از حمايت بىدريغ دولتمردان عاليرتبه جمهورى سوم
برخوردار بود.
در سوم ژانويه 1934 اكسيون فرانسز نخستين روزنامه پاريس بود كه به اين ماجراى
رسوا كننده پى برد.اولين قدم مورا در افشاى بخشى از اين ماجرا باعث استعفاى وزير مستعمرات
كابينه«كاميل شوتان» 5 شد.
يكى ديگر از دولتمردان جمهورى سوم«پرسار» 6 كه در سمتهاى رياست دادسراى پاريس و
دادستان كل،در طول هفت سال (1934-1927 م.) نوزده بار محاكمه استاويسكى را به اتهام
كلاهبردارى به تعويق انداخته بود،برادر همسر نخست وزير وقت يعنى«شوتان»بود.همچنانكه
برادر نخست وزير يعنى«پير شوتان»وكالت دعاوى يكى از شركتهاى استاويسكى را برعهده
داشت.همين ارتباطهاى خانوادگى كافى بود تا شوتان با سرسختى از تعيين كميتهاى خاص
براى تحقيق درباره افراد گروه استاويسكى امتناع ورزد.
در اين اثنا،استاويسكى ناپديد مىشود اما طولى نمىكشد كه با افزايش خشم و نفرت مردم،
پليس ردّش را در گردشگاهى زمستانى پيدا مىكند.
هشتم ژانويه 1934،خبر مىرسد كه استاويسكى هنگام ورود پليس به ويلايش خودكشى
كرده است.براى مردم خبر خودكشى استاويسكى پذيرفتنى نبود.
صبح روز بعد،اكسيون فرانسز در صفحه اول از همه اهالى پاريس تقاضا مىكند كه پس از
پايان كار روزانهشان اجتماع كنند و با فرياد«مرگ بر غارتگران!»«مرگ بر آدمكشان!»به سوى
مجلس نمايندگان به راه افتند.
سلسله تظاهرات اعتراض آميزى كه به اين ترتيب شروع شد توسط اكسيون فرانسز،«شورش
پاريس عليه غارتگران»لقب گرفت و نهايتا به استعفاى نخست وزير كاميل شوتان در 27 ژانويه
1934 انجاميد.
شايرر از اين موضوع كه ذائقه او را تلخ كرده است چنين ياد مىكند:«براى نخستين بار در
تاريخ جمهورى سوم،يك دولت با وجود برخوردارى از اكثريت مطلق در مجلسين تسليم
تهديدهاى خيابانى شده بود.» 1
دولت جانشين شوتان،از آن«دالاديه»بود،كه با ناپختگى و بىتوجهى به خواستههاى مردم،
بعضى متهمين اصلى پرونده نظير پرسار را ارتقاء مقام بخشيد.اين شد كه در پاريس منقلب و
حساس،طوفانى به پا گرديد.اكسيون فرانسز و بعضى گروههاى ديگر در ششم فوريه مردم پاريس
را دعوت به تظاهرات عليه دولت دالاديه كردند.
«يك بار ديگر مانند زمان دريفوس نيروهاى جمهورىخواه گرد هم جمع شدند تا با خطر
مقابله كنند». 2
بسيارى از اين نيروهاى جمهورى خواه در مجلس متمركز شده بودند اما تجمعشان ثمرى
نداد.نهايتا پس از درگيرىهاى عظيم خيابانى در 6 فوريه 1934،دالاديه استعفا كرد و«گاستون
دومرگ» 3 بر سر كار آمد.
لئون بلوم اولين نخست وزير يهودى فرانسه درباره او گفته بود:«دومرگ هم در زير حمايت و
هم حامى فاشيسم،و نه تنها علاقهمند به آن،بلكه همدست آن بوده است.» 4
كابينه دومرگ براى نخستين بار مارشال پتن را به سمت وزارت جنگ برگزيد و او را در صحنه
سياست وارد نمود.
1
.سقوط جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ص 248.
2
.تاريخ تمدن غرب و مبانى آن در شرق،ج 2؛كرين برينتون و ديگران؛پرويز داريوش؛كتابخانه ابن سينا (با همكارى
مؤسسه انتشارات فرانكلين) ؛تهران:1340؛ص 464.
مورا و اكسيون فرانسز از به قدرت رسيدن پتن استقبال كردند.
بخشى از تلاشهاى مورا و نهضت او كه«عامل اصلى رويدادهاى 6 فوريه» 1 بود به ثمر نشسته
بود.
آنچه كه در بحران استاويسكى حتما نظر مورا را نيز جلب كرده بود پيوند بارز بين يهود و
فراماسونرى در اين كلاهبردارى مهيب مالى بود.
استاويسكى در 1886 م.در كيف 2 از پدر و مادر يهودى روسى متوسط الحالى متولد شده بود.
در اواخر قرن 19 همراه خانوادهاش به پاريس آمد و در يكى از محلات فقيرنشين به كار
دندانپزشكى پرداخت.در 1912 در 26 سالگى براى نخستين بار بر سر كلاهبردارى به زندان
رفت.پدرش كه از نحوه زندگى پسر دلتنگ شده بود خودكشى كرد.اما اين امر گويى تأثير
چندانى بر اين مرد جوان نداشت.در اين زمان كار پنهانى خود را در دنياى زيرزمينى پاريس آغاز
كرد.اين كار عبارت بود از:«امرار معاش كردن روى زنها،فروش داروهاى مخدر،راه انداختن
بازىهاى پنهانى،جعل،خريد قرضههاى دزدى و بعضى اوقات هم دزدى مسلحانه.وى،در عين
حال،استعداد شگفت انگيزى در چگونگى فرار از چنگال قانون از خود نشان مىداد.تدريجا با
ثروتى كه از اين راه غير آبرومندانه اندوخت،و با ارتباطى كه با قمارخانههاى فرانسه داشت تئاترى
خريدارى كرد.در روزنامهاى سرمايهگذارى نمود،با معشوقههاى نازنين در مجامع آشكار شد و با
سياستمداران آشنايى يافت و براى اينكه در چنگ قانون اسير نشود خود را با مجامع و محافل
اداره امنيت ملى و پليس مخفى نزديك ساخت و گاه گاه براى آنها در دنياى پنهانى كلاهبرداران و
ماجراجويان،جاسوسى و خبر آورى مىكرد.دوستهاى بسيار بين سياستمداران،وزرا،افسران
پليس،ناشران و سردبيران روزنامهها براى خود فراهم آورد.در خلال اين دوران كامرانى،ماجراى
پنهانيش در 45 مورد توجه پليس را به خود جلب كرد،اما هيچگاه اقدامى به عمل نيامد.گويى
اين مرد شياد بالاتر و دور از دسترس از قانون بود. 3
استاويسكى در واقع به دليل همراهى با دولتمردانى چون كاميل شوتان دور از دسترس
قانون مىنمود.
شوتان از فراماسونهاى مشهور فرانسه است كه در آغاز جنگ جهانى دوم به عنوان
سفير كبير فرانسه در واشنگتن منصوب شده بود. 4
بحران استاويسكى به مردم فرانسه يادآورى كرد كه يهود،سازمان فراماسونرى و انواع فساد با
همديگر همراهند! 1
6-در سال 1936 هيتلر خواستار تجديد نظر در پيمانهاى ورساى و لوكارنو گرديد و به دنبال
آن در هفتم مارس 1936،نيروهاى آلمانى ساحل باخترى رود راين را برخلاف تعهدات قبلى
باز پس گرفتند.اين عمل عليرغم مخالفت ژنرالهاى ارتش آلمان كه به عدم توانايى نيروهاى
خود براى وارد شدن در يك نبرد نظامى وقوف داشتند،انجام گرفت.در همان حال هيتلر نيز به
نيروهاى خود دستور داده بود تا در صورت بروز واكنش از سوى فرانسه و انگلستان به سرعت
باز پس نشينند.اما دولت فرانسه هيچ اقدامى انجام نداد و هيتلر با بلوف به موفقيتى چشمگير
دست يافت.تصرف راينلاند زمينه را براى عمليات نظامى بعدى هيتلر بر عليه فرانسه بسيار
مساعد ساخت. 2
در ميان كسانى كه گفته مىشد اهميت رويداد 7 مارس 1936 را در جا درك كردهاند نام
شارل مورا و روزنامه اكسيون فرانسز بارها شنيده شده است. 3
مورا دو روز بعد در دعوت به اقدام عليه ارتش آلمان نوشت:«دير يا زود لحظهاى فرا خواهد
رسيد كه بايد در برابر تعديات مرحلهاى و تجاوزات تدريجى آلمان ايستاد.اكنون آن لحظه
فرا رسيده است.اين تقدير دردناك اكنون پيش روى ماست.» 4
مورا حدس مىزد كه هيتلر بلوف زده و در صورت مداخله نيروهاى فرانسه سربازان خود را از
راينلاند بيرون خواهد برد 5 اما در عين حال مىدانست كه فرانسويان فاقد يك حكومت ملى
پابرجا و منسجمند و در نتيجه نفرات آماده،و وسايل و تجهيزات آمادهاى ندارند تا به اشغال
سراسرى راينلاند دست زنند. 6
1
.در نگارش«بحران استاويسكى»از منابع ذيل بهرهمند شديم:
-سقوط جمهورى سوم (بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛صص 235-273.
-تاريخ تمدن غرب و مبانى آن در شرق،ج 2؛صص 464 و 465.
-تاريخ نيمه نخست قرن بيستم؛سى.آ.ليدز؛همايون حنيفه وند مقدم؛نشر سرنا؛تهران:تابستان 1363؛صص 127
و 128.
-جهان ميان دو جنگ؛رابرت تى.السون؛همايون حنيفه وند مقدم؛نشر سرنا؛تهران:1363؛صص 276 و 277.
در چنين شرايطى امكانى براى احقاق حقوق فرانسه از طريق آغاز جنگ وجود نداشت اما
ناگزير براى آينده بايد مجهز مىشدند.
مورا مىنويسد:«جز يك توصيه نمىتوان به حكومت كرد،و افسوس؛افسوس،سه بار
افسوس.يك توصيه علنى به حكومت جمهورى؛اولا جنگ نه!...سپس بايد كه مسلح كنيد.
مسلح شويم،مسلح شويم،مسلح شويم.» 1
مشى لئون بلوم نيز نجنگيدن است اما نه براى آنكه امكانات لازم را در دسترس فرانسويان
نمىبيند.او مدعى است كه اساسا جنگ در اين مرحله كار اشتباهى است.نمايندگان«جبهه
مردم»كه توسط بلوم بنيان گذارده شدهاند حائز اكثريتى در مجلس هستند.اينان اعتبارات
نظامى را ردّ و در كار دفاع ملى كارشكنى مىكنند. 2
گناه بلوم چندان نابخشودنى است كه حتى آرن يهودى نيز ضمن اداى احترام به اين يهودى
سوسياليست به اعتراض در مىآيد:
من به شجاعت و علوّ اخلاقى لئون بلوم اذعان دارم اما به نظرم«شرح حال نويسان
رجال»بر خطاهايش سرپوش گذاشتهاند. 3
لئون بلوم در 7 آوريل 1936 در نشريه سوسياليست«پوپولر» 4 در دفاع از عدم اقدام حكومت
فرانسه مىنويسد:
حكومت فرانسه به جاى اخراج سفير آلمان،اقدام به بسيج عمومى و فرا خواندن
قدرتهاى هم پيمان به انجام تعهدات نظامى خويش در ميدان عمل،اجلاس جامعه
ملل را دعوت كرده است.نه حكومت فرانسه و نه افكار عمومى فرانسه ميان يك
تصفيه مستقيم از راه جنگ و يك تصفيه مسالمت آميز از راه اقدام بين المللى ترديد
نكردهاند. 5
در اين دوران فرماندهى ارتش فرانسه را جمهورى خواهان بر عهده داشتند و سيطره خود را تا
شكست فرانسه در 1940 م.استمرار بخشيدند.ژنرال موريس گاملن،دستيار مارشال ژوفر
فراماسون 6 كه از سال 1935 م.سكّان هدايت ارتش فرانسه را در دست گرفت،جمهورى خواه
سرسختى بود. 1
او پا به پاى بلوم زمينه را براى شكست فرانسه در جنگ به گونهاى ديگر مهيّا مىساخت.
مورا در 14 ماه مه 1936 عليه لئون بلوم نخست وزير يهودى فرانسه مقالهاى نوشت كه سبب
شد تا به زندان بيفتد.مورا به بهانه«تشويق به قتل»از اكتبر 1936 تا ژوئيه 1937 به مدت هشت
ماه زندانى گرديد.او بلوم را چنين معرفى كرده بود:«مردى كه بايد تيرباران شود،اما از
پشت سر». 2
تاريخ فرانسه،هشيارى مورا را نسبت به وقايعى كه پيش بينى مىكرد تأييد كرده است.
يهوديان براى مقابله با هيتلر و نيز تضعيف مخالفان كاتوليك و ميهن پرستى كه در فرانسه
داشتند،از جنگ بين آلمان و فرانسه استقبال مىكردند.مورا اين نكته را فهميده بود و
مىكوشيد تا مانع كشيده شدن پاى فرانسه به چنين جنگى شود.
7-مورا با روشن بينى،وضعيت فرانسه را پس از پيروزى متفقين اعلام كرده بود:
برنده شدن انگليس و آمريكا در جنگ به معناى بازگشت فراماسونها،يهوديان و
تمام پرسنل سياسى طرد شده 1940 به صندلىهاى قدرت خواهد بود. 3
طبق پيش بينى مورا بعد از پيروزى متفقين و روى كار آمدن«جمهورى چهارم»
(1958-1946 م.) گروهى از دولتمردان طراز اول فرانسه،يهودى و فراماسون بودهاند.به عنوان
مثال مىتوان از اين افراد نام برد:
-ژنرال شارل دوگل،فراماسون 4 رهبر سابق فرانسه آزاد و رئيس دولت موقت در سالهاى
1945 و 1946 م.
-لئون بلوم نخست وزير يهودى فرانسه در 1946 م.
مندس فرانس 5 (1982-1907 م.) نخست وزير يهودى 6 و فراماسون 7 فرانسه در 1954 م.
استفن نايت گزارش خود را نسبت به نفوذ فوق العاده فراماسونرى در جمهورى پنجم فرانسه
كه از 1958 م.به اين سو ادامه دارد،در سال 1984 م.به شرح ذيل ارائه مىدهد:
امروز بزرگ استاد فرانسه،ژنرال نيروى هوايى«ژاك ميتران» 1 ،برادر رييس جمهورى
فرانسه 2 است و در نتيجه فراماسونها در سياست،نفوذ عميقى دارند.فرانسوا
ميتران قسمت اعظم موفقيتش در انتخابات سال 1981 م.را مديون فراماسونهاى
پرنفوذ است.در هفتاد سال گذشته ماسونرى با سوسياليسم در ارتباط بسيار نزديك
بوده است.بر اساس گفته فرد زلر 3 بزرگ استاد شرق اعظم فرانسه در سالهاى
1971 و 1973 اگر والرى ژيسكار دستن 4 فراماسون نشده بود و با نيروهاى
هوادارش در فرقه برادرى 5 تبانى نكرده بود تا در نهايت به فراماسونهاى فرانسه
بقبولاند كه رأى دادن به وى به نفع آنها است،سوسياليستها در انتخابات سال
1974 فرانسه برنده مىشدند. 6 او در سال برگزارى انتخابات در«لژ فرانكلين
روزولت»پذيرفته شده بود. 7
البته جمهورى پنجم كه با قدرت گيرى ژنرال شارل دوگل در 1958 م.آغاز مىشود تا
1969 م.با صبغه ماسونى ادامه مىيابد.
ژرژ پمپيدو 8 رئيس جمهور بعدى فرانسه (1974-1969 م.) همراهىهاى بسيار روشنى با
خاندان يهودى و صهيونيست روچيلد 9 دارد و با عنوان شغلى«رياست بانك بازرگانى برادران
2
.مقصود فرانسوا ميتران (Francois Mitterand) نخستين رئيس جمهور سوسياليست فرانسه در دوران جمهورى
پنجم اين كشور است.وى در دوره هفت ساله (1995-1981 م.) بر مسند قدرت تكيه زد.
9
.درباره خاندان روچيلد (Rothschild) و صهيونيست بودنشان مىتوان به منابع ذيل رجوع كرد:
-روچيلدها؛موريس دروئون و ديگران؛ترجمه رضا سندگل و منيژه اسلامبولچى،نقد و نظر:شمس الدين رحمانى؛
سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و محراب قلم؛تهران؛1369.
-ظهور و سقوط سلطنت پهلوى،ج 2؛مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى؛تهران:پاييز 1370؛
ادامه در صفحه بعد
روچيلد»در خدمت ايشان بوده است. 1
فرانسوا ميتران نيز همچون رئيس جمهور پيش از خود يعنى والرى ژيسكار دستن،
فراماسون بود 2 و با لوران فابيوس 3 يهودى 4 كه در 1984 م.به سمت نخست وزيرى وى را برگزيد
از سالها پيش همكارى داشت. 5
از«ژاك شيراك»هم به عنوان يكى از اعضاى«لژ پارفايت يونيون پاريس»نام برده شده است. 6
مورا در پايان
مورا در دوران اشغال فرانسه به پشتيبانى جدى از شخص مارشال پتن پرداخت.شعار او
«فرانسه!فقط فرانسه!»بود و هيچگونه همكارى را با دولت پيروزمند آلمان مجاز نمىدانست الاّ
همان نوع همكارى را كه مارشال پتن توصيه مىكرد.مورا عقيده به همكارى با آلمان نداشت.
در اين دوران تعداد كثيرى از كارمندان دولت فرانسه،در هر سطح و مرتبت،كم و بيش،
خواننده،دوست يا تحسين كننده مورا به عنوان يك نظريهپرداز بودند.
مورا،دوگل را كه به انگلستان گريخته بود،به چشم يك خائن به وطن مىنگريست و او را
فردى مىدانست با غرورى خارج از اندازه،و عصيانى كه بر تجسم وحدت فرانسه يعنى وجود
مارشال پتن لطمه زده است.به همين دليل او كه از انگلستان و دسيسههايش تنفرى ديرين
داشت به كمك نشريه خود اكسيون فرانسز،وارد مبارزه بر عليه بنگاه سخن پراكنى انگلستان،
بى بى سى شد كه صداى دوگل را در فرانسه منتشر مىساخت.از نظر مورا خطر بزرگى بود كه
اجازه داده شود زهر كار خود را در مسموم كردن آراء و افكار عمومى مردم فرانسه انجام دهد
بىآنكه پادزهرى برايش فراهم گردد.
در همين زمان مورا خواهان يك مبارزه ضد كمونيستى در خاك ميهن خود بود.مورا يهوديان
صص 99-131.
-زرسالاران يهودى و پارسى استعمار بريتانيا و ايران،ج 2؛عبد الله شهبازى؛مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى
سياسى؛تهران:1377؛صص 359-550.
را يكى از دو گروهى مىدانست كه سرنخ كمونيسم داخلى را در دست داشتند و متكها
(دورگهها) را نيز گروه ديگر مىدانست.
به نظر مورا،يهوديان را مىبايست از طريق گرفتن پول و دارايىشان خلع سلاح كرد.
مورا و دوستانش در همان حال كه كشيشان وفادار به پتن را ستايش مىكردند،به شدت
تمام،بخشى از تركيب ليبرال كليسا و دمكرات مسيحىهايى را كه در خدمت اهداف دوگل
در آمده بودند به باد انتقاد مىگرفتند.
مورا در باورها و اعتقادات خود استوار بود و تا پايان نيز بىتزلزل باقى ماند.او پس از ورود
قواى متفقين به فرانسه،در 8 سپتامبر 1944 در سن 76 سالگى بازداشت شد و به زندان انتقال
يافت.در اين ميان اقدام به قتل وى در زندان با موفقيت قرين نشد و محاكمه او از 24 تا 27 ژانويه
1945 جريان يافت.
مورا سرسختانه از هر آنچه كرده بود دفاع جانانهاى نمود،چنانكه گويى محكوم و اعدام شدن
را به استهزاء گرفته بود.
حاميان دوگل،با اعلام حكم دادگاه،موراى سالخورده را به حبس ابد محكوم كردند.در اين
هنگام شارل مورا با هوشمندى تمام فرياد زد:«اين انتقام دريفوس است!»
مورا هفت سال ديگر نيز زنده بود و در 6 نوامبر 1952 در گذشت در حالى كه ميراث فرهنگى و
سياسى سنگينى را براى فرانسويان بر جا گذاشته بود. 1
اهرم حقوقى يهود!
فهرست اسامى نويسندگانى كه يهود تمايل دارد فراموش شوند يا به گونهاى ننگين گردند،
بسته و محدود نيست.هر قلمى با موضع گيرىهاى مؤثر سياسى و فرهنگى عليه يهود،مىتواند
به اين فهرست اضافه شود.
براى آنكه يهود قلم مخالفان خود را به شكل قاطعى بشكند،با سوء استفاده از مباحث
حقوقى،به وضع قوانين و اعمال مجازاتهاى سنگين عليه نويسندگان ناسازگار روى آورده است.
فشار يهوديان در جامعه فرانسه به قدرى است كه اگر يك فرانسوى آزادانه موضع پد يهودى
بگيرد عملا از هستى ساقط مىشود. 2
پس از جنگ جهانى دوم به منظور دفن نظريات و باورهاى نويسندگان مخالف يهود و
1
.معلومات اين بخش-و نه نگاه آن به مورا-عمدتا از اين منبع است؛قرن روشنفكران؛صص 531-544.
فراماسونرى در فرانسه،به مرور قوانينى تصويب شد تا امكان هر گونه ترويج و انتشار حقايقى را كه
بايد در اختيار نسلهاى بعد قرار مىگرفت،منتفى سازد!حصارهايى كه يهود به دور حقايق جنگ
جهانى دوم در فرانسه كشيده،ساليانى پيش به نفوذناپذيرترين حالت خود رسيده است.
از سالهاى دهه 1970 تا پايان سالها دهه 1980 م.قانونگذارى مطبوعات و ارتباطات
كه استخوانبندى آن همان قانون 1881 م.است با مادههاى قانونى مختلفى تكميل مىشود كه
به زمينههاى زير مربوط مىشوند:
-اهانت نژادى؛
-تحريك به تبعيض نژادى،به نفرت يا خشونت عليه شخص يا گروهى از اشخاص به دليل
اصليت آنان يا تعلق يا عدم تعلقشان به يك قوم،ملت،نژاد يا دين معيّن؛ 1
-دفاع از جنايات جنگى؛
-انكار جنايتهاى عليه بشريت 23 .
حال با توجه به قوانينى كه يك سانسور يهودى كامل را بر وسايل ارتباط جمعى فرانسه سلطه
بخشيده است،مىتوان دريافت كه در چنان شرايطى،معادلات ذيل برقرار است:
-سخن گفتن از خيانتكارىهاى اقتصادى يهود و ارائه آمار از مالكيتهاى آشكار و پنهان
ايشان نسبت به منابع حياتى مورد نياز ملت«اهانت نژادى»به حساب مىآيد.
-بررسى نقش منفى يهود در به انحراف كشانيدن مسيحيت،«تحريك به خشونت»قلمداد
مىگردد.
-بيان تاريخچه واقعى و تحليل رخدادهايى نظير ماجراى دريفوس،شكست فرانسويان در
احداث كانال عظيم پاناما،جنگ جهانى اول،بحران استاويسكى،شكست فرانسه در جنگ
جهانى دوم و...،«تحريك به نفرت از قومى معين»محسوب مىشود.
-بازگويى كمترين جنبههاى مثبت از حيات سياسى و فرهنگى شخصيتهايى نظير مارشال
پتن،پير لاوال،شارل مورا،ژنرال فرانكو،بنيتو موسولينى،آدولف هيتلر و امثال ايشان كه
روياروى يهود صف آرايى كردهاند؛«دفاع از جنايات جنگى»وانمود مىگردد.
1
.اين جرم مىتواند يك سال زندان و سيصد هزار فرانك (معادل سى و يك ميليون و پانصد هزار تومان) جريمه در پى
داشته باشد[ر.ك.به:نگاهى تاريخى به سانسور؛ص 146.]
2
.كسانى كه با حقوق فرانسه آشنايند مىدانند كه منظور عمده از اين بند اقدامات نازىها عليه يهوديان است[همان].
-افشاى دروغگويىهاى يهود و مؤسسات به ظاهر فرهنگى و هنرى ايشان در پرداختن به
ماجراى ساختگى كشتار شش ميليون يهودى در اتاقهاى گاز و سوزاندنشان در كورههاى
آدمسوزى،«انكار جنايات عليه بشريت»ناميده مىشود.
-و از همه جالبتر اينكه پرداختن انتقادى به بنيانها و بازنگرى مستقل و بدون خودباختگى
نسبت به آنچه حيات سياسى و فرهنگى امروز بشريت را رقم زده است،در كنار بازشناسى و
غبارزدايى از چهره مظلوم اسلام ناب محمدى و قيام الهى بر ضد مستكبران و افراشتن پرچم
امامت و ولايت علوى يكسره به«تروريسم»موسوم مىشود!
اين تلاش در خاموش ساختن فرياد حقيقت خواهى در گلوى نسل امروز،نه تنها در فرانسه
بلكه در هر نقطهاى كه يهود توان چنگ اندازى بر آن را داشته باشد،انجام مىگيرد.
روال به دست فراموشى سپردن و بايكوت 1 كردن اثر يا آثارى از يك نويسنده يا گروهى از
نويسندگان،امروزه نيز در فرانسه-و بلكه در سراسر جهان غرب-ادامه دارد.
ژاك بورد سردبير هفته نامه بين المللى«گزارش جهان» 2 ضمن اشاره به ماجراى پروفسور
گارودى و انتشار نظريات تاريخى او درباره دروغ بودن قتل عام شش ميليون يهودى كه به
به شدت مورد تاخت و تاز يهودىها قرار گرفت،مىگويد:
شما موارد ديگرى نظير قضيه پروفسور گارودى را هم در اين كشور مىبينيد.چه
بسيارند فلاسفه و نويسندگانى كه روز روشن در خيابانهاى پاريس به آنها حمله
مىشود.مثلا پروفسور روبر فوريسون استاد پيشين دانشگاه سوربن كه او را هم به
جرم تحقيقات مستند و تاريخىاش درباره افسانه پردازى«نسل كشى يهوديان در
اتاقهاى گاز»و افشاى ماهيت جعلى اين داستان سر هم بندى شده،نه تنها از كار
بركنار و از جامعه طرد كردهاند،بلكه هر از چندى يكبار،در خيابانها او را،كه يك
دانشمند سالخورده و محترم است،جلوى چشم مردم وحشيانه به باد كتك مىگيرند
و هيچ كس هم حتى جرأت اعتراض به اين وحشىگرى صهيونيستهاى شبه نظامى
«گروه بتار»را به مخيلهاش راه نمىدهد.
1
.بايكوت (boycott) در اصل اصطلاحى اقتصادى است به معناى«اتحاد براى نخريدن يك كالا»[ر.ك.به:فرهنگ
واژههاى اروپايى در فارسى؛ص 86.]
2
.هفته نامه بين المللى«گزارش جهان»در زمره مطرحترين نشريات كامپيوترى در شبكه جهانى اينترنت به شمار
مىآيد.ژاك بورد اين هفته نامه را كه داراى رويهاى سياسى،ادبى و اطلاعرسانى است،از اواسط دهه 1990 م.در پاريس
منتشر مىكند.[روزنامه كيهان؛شماره 16745،مورخه 1378/12/11،ص 7.]
پروفسور گارودى و پروفسور فوريسون تنها قربانيان اين فاجعه نيستند.چنانكه
گفتم اين سرنوشت همه آدمهاى اهل فكر اين مملكت است كه نمىخواهند به
بلعيدن«دروغهاى حقيقى نما»و كنسرو شده توسط دستگاه تبليغاتى و رسانهاى
اينجا تن بدهند.
البته در مورد پروفسور گارودى قضيه خيلى ساده است.او ديگر ناشرى براى
چاپ آثارش نخواهد داشت.ديگر در فرانسه از او براى سخنرانى در كنفرانسهاى
علمى يا شركت در محافل خبرى براى مصاحبه دعوتى به عمل نمىآورند.در حال
حاضر فقط كشورهاى اسلامى از او براى شركت در سمپوزيومهاى علمى و
كنفرانسهاى خبرى دعوت به عمل مىآورند.
وقتى كه شما يك گروه يا يك انديشمند گمنام باشيد،آنها ديگر با شما حرف
نمىزنند،اما وقتى مثل گارودى يا فوريسون،دانشمند شناخته شدهاى باشيد،آنها
شما را در همه جاى اين كشور بايكوت مىكنند.
خود من دوستى دارم كه كه كتابى نوشته با عنوان«جنگجويان اسراييلى».اين كتاب
درباره تاريخچه،اهداف و سازو كار عملكرد گروههاى شبه نظامى طرفدار اسراييل
است كه در قاره اروپا فعاليت مىكنند.نويسنده،كتاب خودش را با سبكى عامه فهم
و به دور از جبهه گيرى احساسى نوشته است.اين كتاب در جامعه ما مخاطبين
زيادى دارد،ولى در رسانههاى كشور،ابدا براى مردم شناخته شده نيست و از معرفى
آن طفره مىروند.اين دوست نويسنده من طبق عرف رايج در بازار كتاب،چند
نسخه از اثر خودش را به روزنامهها و مجلات فرانسه داد تا آن را در صفحات
فرهنگى-ادبى خودشان معرفى كنند.جالب است بدانيد كه حتى يك نشريه و لو در
حد دو سه خط نازك چاپى هم در مورد اين كتاب چيزى ننوشت!
مطلب ساده است:اصلا چنين نويسنده و چنين كتابى وجود خارجى ندارد! 1
بوردو پس از جنگ جهانى دوم
نام بوردو در ليست سياه«كميسيون ملى نويسندگان»جاى گرفته بود و به رغم فشارهاى
سنگينى كه گروه يهودىها و فراماسونها بر نويسندگان حامى پتن مىآوردند،بوردو از صحنه
البته او تنها نويسندهاى نبود كه با وجود خطرات فراوان همچنان در جهت آنچه به نفع
فرانسه مىديد قلم مىزد.ميشل وينوك با تقسيم روشنفكرى فرانسه به دو جناح چپ و راست، 1
به خاطر تأثيرگذارى بىچون و چراى شارل مورا بر دسته اخير روشنفكران،گروه آنان را با انتساب
به مورا متمايز و نامگذارى مىكند:«جبهه راست مورايى 2 »!
وينوك مىنويسد:«جبهه راست مورايى كه در دوران حكومت ويشى قدرتى قابل توجه يافته
بود اينك به زحمت حيات خود را ادامه مىدهد/.../«همكاران» 3 ،«همكارى گرايان» 4 و
«پتنيستها»ى دوران جنگ و روزنامه نگارانى كه در ليست سياه«كميسيون ملى نويسندگان»
جاى داشتند رفته رفته سر بلند مىكنند و از خاموشى دوران مخفى 5 به در مىآيند.
در ژانويه 1947 ماهنامه«نوشتارهاى پاريس»به مديريت پل مالياون (كه بيشتر به اسم
مستعارش ميشل دسيه معروف است) منتشر مىشود كه در آن نويسندگان يا شكست خوردگان
«ليبراسيون» 6 يا به نام خود و يا اغلب به اسامى مستعار به اعلام نظريات خود ادامه مىدهند. 7
از جمله اين افراد هانرى بوردو است. 8
هانرى بوردو در فرهنگستان فرانسه پس از جنگ جهانى دوم نيز سالها باقى ماند و بر
انتخاب اعضاى جديد در اين مركز مهم علمى فرانسه كه اعضاى آن را بىمرگ و جاويد 9
1
.اصطلاح چپ با انقلاب كبير فرانسه متولد شد و در مقابل راست كه مخالف انقلاب بود،رايج شد ولى بعدها كه انقلاب
كار خود را كرده بود و مخالفت با آن مفهومى نداشت،راست و چپ مفهومى ديگر به خود گرفت.[سياست و حكومت در
اروپا (انگلستان،فرانسه،آلمان و ايتاليا) ؛احمد نقيب زاده؛سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت) ؛
تهران؛1372؛ص 149.]
2
.در اصل متن ترجمه شده آمده است«جبهه راست موراسى».
3
.فرانسويانى كه از سر مصلحت با حكومت آلمان هيتلرى همكارى مىكردند و اگر ضرورت حفظ منابع ملى (و در
مواردى منافع شخصى) در كار نبود،از همراهى با اين حكومت سر باز مىزدند.
4
.فرانسويانى كه نه از سر ناچارى،بلكه چون به درستى همكارى با آلمان هيتلرى به گونهاى باورمندانه عقيده داشتند،
اين حكومت را يارى مىكردند.
5
.مقصود دورانى است كه از باز پسگيرى فرانسه توسط متفقين،آغاز مىشود و بيمناكى از دوگل و هوادارانش موجب
فعاليتهاى پنهانى قلمى مىگردد.
6
.ليبراسيون (Liberation) به معناى«آزادى»،اسمى است خاص براى نامگذارى آزادى پاريس و به طور كلىتر،
آزادى فرانسه از اشغال آلمان در دوران جنگ دوم جهانى[ر.ك.به:قرن روشنفكران؛ص 536.]
وينوك مىنويسد:
آكادمى فرانسه كه در نهضت مقاومت چندان فعال نبود،همچنان به عنوان يك قطب
روشنفكرى راست بر جا مانده و شارل مورا از زندان،نفوذ خود را بر آن اعمال مىكرد.
وقتى در 1951 پىير گاكزوت 2 يكى از مريدان سابق،كتاب خود را به نام«تاريخ
فرانسويان»منتشر مىكند،مورا به اگزاويه والا 3 مىنويسد كه«اين كار يك خدمت
بزرگ به مردم است و نويسنده آن شايسته پاداش.بايد او را به يارى دوستانمان
بوردو،برار،بنوا،لاگورس،مادلن به درون آكادمى فرانسه هل دهيم.»يك سال بعد از
مرگ مورا اين آرزوى او عملى مىشود. 4
البته درباره فرهنگستان فرانسه بايد توجّه داشت كه نفوذ يهوديان در اين تشكيلات عاقبت
صورت پذيرفت و اينان پس از مرگ مورا،فاتحان كامرواى اين دژ فرهنگى-سياسى شدند.مرور
مختصرى بر چگونگى يارگزينى در فرهنگستان فرانسه نيز اين روند را به خوبى نشان مىدهد.
هانرى بوردو در همان نخستين بارى كه تقاضاى عضويت در فرهنگستان فرانسه را كرد با
استقبال كم نظير اعضاى فرهنگستان (20 رأى) مواجه شد و به عضويت فرهنگستان فرانسه
در آمد (1919 م.) 5 اين را بايد مقايسه كرد با 24 بار تقاضاى رد شده اميل زولا،كه هرگز
برجستگان فرهنگ فرانسه حضور وى را در فرهنگستان نپذيرفتند. 6 اعضاى فرهنگستان در آن
دوران به جز آناتول فرانس،يكسره عليه دريفوس موضع داشتند. 7
حضور مستقيم يهوديان تا مدتهاى مديد در فرهنگستان فرانسه منتفى بود.ليكن پس از
سقوط مارشال پتن در طول سالهاى پس از جنگ جهانى دوم،يهوديان در فرهنگستان فرانسه
حضور چشمگيرى يافتهاند.ژان گيتون مسيحى عضو فرهنگستان فرانسه با نگاه تمجيد آميزى
3
.اگزاويه والا (Xavier Vallat) همان نماينده مجلس فرانسه است كه ضمن نطقى در مجلس هنگام تصدى پست
نخست وزيرى توسط لئون بلوم،رسما خطر«گروه كوچك يهودى»او را گوشزد كرده بود[ر.ك.به:سقوط جمهورى سوم
(بررسى شكست فرانسه در 1940) ؛ص 350.]
كه به يهوديان دارد در سال 1994 م.در گفتگو با صهيونيست مشهور فرانسه ژاك لانزمن
مىگويد:«وقتى وارد فرهنگستان فرانسه شدم،دو نفر يهودى در آن جا بودند.حالا دوازده نفر
يهودى آن جايند و آنها هوشمندترين افرادند.»لانزمن مىافزايد:فكر مىكنم اولى آنها كسل 1
بود.نطق معروف او را به ياد مىآورم كه مىگفت:براى نخستين بار يك يهودى وارد فرهنگستان
فرانسه شده است... 2
ژوزف كسل (1979-1898 م.) در ژوئيه 1945،جريان محاكمه فرمايشى پتن-اين
شخصيت نظامى و سياسى مورد علاقه بوردو-را براى يك روزنامه فرانسوى پى گيرى مىكرد. 3
وى در سال 1962 م.وارد فرهنگستان شد. 4 و راه را براى ورود ديگر يهوديان هموار ساخت.
فعاليتهاى سياسى بوردو و در آخرين ساليان عمرش،آنگاه كه سنّ او از نود نيز فراتر رفته بود
همچنان ادامه يافت؛از جمله بوردو در وقايع پرتلاطم استقلال الجزاير حضور سياسى داشت. 5
آثار زولا و بوردو در ايران
زولا در ايران
به فهرست آثار ترجمه شده زولا به زبان فارسى 6 كه دسته بندى و تنظيم شده است،نظرى
بيافكنيد: 7
5
.طرح و تحليل موضوع پيچيده استقلال الجزاير و سوء استفادههاى عجيب و گسترده روشنفكران يهودى و
صهيونيست فرانسه از آن،مطلبى بس خواندنى است كه مجال آن اينجا نيست.
6
.از زولا گاه داستانهاى كوتاهى همراه با مجموعهاى از داستانهاى كوتاه نويسندگانى ديگر،به فارسى ترجمه و
منتشر شده است.در اين فهرست موارد ياد شده موضوع توجه نبوده است.
7
.در تنظيم فهرست دسته بندى شده آثار مترجم زولا از اين منابع نيز بهره بردهايم:
الف) كتابشناسى رمان و مجموعههاى داستانى مترجم پيش از مشروطيت تا 1374؛فاطمه كنارسرى (زير نظر
مهدى افشار) ؛سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى؛تهران:پاييز 1377.
ب) كارنامه نشر:فهرست موضوعى كتابهاى منتشر شده در سال 1376؛تهيه و تنظيم:مؤسسه نمايشگاههاى
فرهنگى ايران (مديريت اطلاع رسانى و خدمات رايانهاى) ؛ناشر:مؤسسه نمايشگاههاى فرهنگى ايران؛تهران:
اردى بهشت 1377.
ج) كارنامه نشر:فهرست موضوعى كتابهاى منتشر شده در سال
1377؛وهرز نوروزپور ديلمى و ديگران؛ناشر:
مؤسسه خانه كتاب؛تهران:اردى بهشت 1378.
د) كارنامه نشر:فهرست موضوعى كتابهاى منتشر شده در سال 1378؛تهيه و تنظيم:خانه كتاب؛ناشر:خانه كتاب؛
تهران:اردى بهشت 1379.
ه) كارنامه نشر:فهرست موضوعى كتابهاى منتشر شده در سال 1379؛تهيه كننده؛خانه كتاب؛ناشر:خانه كتاب؛
تهران:اردى بهشت 1380.
و) كارنامه نشر:فهرست موضوعى كتابهاى منتشر شده در سال 1380؛تهيه كننده:خانه كتاب؛ناشر:خانه كتاب؛
تهران:اردى بهشت 1381.
ز) اميل زولا؛ژان آلبر بده؛ترجمه على اكبر معصوم بيگى؛انتشارات كهكشان؛تهران:1377؛صص 77 و 89.
1
.محمود پورشالچى (متولد 1306 ه.ش.) كه از نخستين معرّفان زولا به ايرانيان مىباشد در دوران حكومت وابسته
محمد رضا شاه پهلوى،سمتهاى گوناگوى را برعهده داشته است از جمله:
-معاون وزارت اطلاعات (روابط عمومى)
-رايزن مطبوعاتى ايران در پاريس
-مشاور مطبوعاتى شوراى مركزى جشن شاهنشاهى
-مديريت كل اداره مطبوعاتى
[ر.ك.به:چهره مطبوعات معاصر؛غلامحسين صالحيار و ديگران؛ناشر:پرس اجنت (Press agent) تهران:
1351؛ص 71.]
پورشالچى با همكارى وزارت امور خارجه فرانسه در صدد بوده است تا در باب«ريشههاى بروز انقلاب اسلامى»
كتابى را منتشر سازد.[ر.ك.به:ميوههاى دار (تاريخ جنبشهاى مردمى و مذهبى ملت ايران در قرن حاضر) ج1؛
انتشارات زرين؛تهران:1376؛صص 9-11.]
بجز آثار فوق،چهار داستان كوتاه و بلند ديگر نيز از بوردو به شرح ذيل منتشر شده است:
الف) «كبوتران سفيد»با ترجمه شجاع الدين شفا در مجموعه جامه ارغوانى كه احتمالا سال
انتشار آن 1333 است.
«شفا»،براى ساير نويسندگانى كه آثارشان را ترجمه كرده،در ابتداى نوشتهشان،
زندگينامهاى آورده است الاّ بوردو كه زندگينامه ندارد!
ب) «ويولن زن»با ترجمه هوشنگ مستوفى در مجموعه«آخرين برگ»كه نخستين چاپ آن
حدود دى ماه 1331 مىباشد.
ج) «شبح در كوچه ميكل انژ»ترجمه ابو القاسم حالت كه در هفته نامه تهران مصور در
شمارههاى 801 الى 810 (از تاريخ 1337/10/12 تا 1337/12/5) منتشر شده است.
بوردو در اين داستان با بيانى جذّاب به موضوع«روح»و ديدگاه كاتوليكها نسبت به«احضار
ارواح»پرداخته است.
د) «پناهگاه»با ترجمه رضا عقيلى در مجموعه كتاب هفته (شماره 13-34 خرداد 1341) .
مقايسهاى زمانى
مقايسهاى اجمالى بين زمان انتشار آثار بوردو و زولا در ايران مواردى را نمايان مىسازد:
1-تمامى آثار بوردو در زمان حيات نويسنده در ايران ترجمه و منتشر گرديده است و پس از
مرگ بوردو هيچ اثرى از وى در ايران ترجمه و منتشر نشده است.
2-هيچ يك از آثار زولا در دوران حيات وى در ايران ترجمه و منتشر نگرديده است.
پس از پايان جنگ جهانى دوم در طول دو سال (سالهاى 1325 و 1326ه.ش.) چهار اثر از
زولا به فارسى ترجمه مىشود و او به جامعه پارسى زبانان معرفى مىگردد.
سپس در فاصلهاى سى ساله (يعنى تا سال 57) نيز چهار اثر از زولا ترجمه و منتشر مىشود؛
بعد در كمال تعجب مىبينيم در دوران انقلاب اسلامى و پس از استقرار نظام جمهورى اسلامى
حداقل هفده عنوان از رمانهاى زولا ترجمه و منتشر مىگردد كه چهارده عنوان آن در دهه
شصت (يعنى پرتلاطمترين دوران انقلاب اسلامى) نشر يافته است.
به اصطلاح روشنفكرانى كه در نقش ناشر و مترجم،ظاهرا بانى ترجمه و نشر آثار زولا بودهاند
گويى در دهه شصت،همگى به يكباره زولا و ماترياليسم خاص آثار او را كشف كردهاند!
كاركرد زولا در دوران جمهورى سوم فرانسه،ستيز با مذهب،مردم،ارزشهاى اخلاقى و
توانايى و اقتدار نيروهاى مسلح مذهبى بوده است.آيا كسى هست كه در ضد مذهبى بودن پيام
رمانهاى زولا شك كند؟آيا مىتوان از كنار انتشار وسيع آثار زولا در ساليان انقلاب اسلامى
بىتفاوت گذشت؟
زولا با افكار منحط و پستش،محملى بود تا شمّهاى از آنچه روشنفكرى بيمار ايران در آن
روزگار جرأت ابرازش را نداشت،اين گونه ترويج شود.
همچنان كه اصل تفكر مذهبى و آميختگى ديانت و سياست در دوران جمهورى سوم فرانسه
به شدت از سوى جريانهاى ماسونى و يهودى آن روز فرانسه مورد حمله بود در روزگار ما نيز
انقلاب اسلامى و اصول مترقى آن مورد تهاجمات گوناگون دشمنان صهيونيست و فراماسون
است.
اين مشابهت،كاركرد ترجمه و انتشار آثار زولا را بهتر تبيين مىكند.
3-از بعضى آثار زولا چند ترجمه به فارسى وجود دارد كه اين نشان از حمايت بىدريغ برخى
سرمايه گذاران صحنه نشر از آثار زولا دارد.
4-تحقيق حاضر،در مورد ترجمه آثار زولا و بوردو و انتشار كتب اين دو در ايران،نسبت به
اكثر مترجمين و ناشرين،موضع گيرى مثبت يا منفى ندارد.عوامل فراوانى به صورت آشكار و
پنهان،در سير ترجمه و نشر هر اثر دست اندركارند كه گاه پذيرش مسئوليت فرهنگى انتشار آن
اثر را تا حدود زيادى توسط مترجم و يا حتى ناشرى كه نامش در شناسنامه كتاب آمده،منتفى
مىكند.به صرف ترجمه يا نشر يك اثر ناپسند،نمىتوان كسى را متهم به همكارى مستقيم با
جريانهاى صهيونى يا ماسونى كرد؛همچنان كه نبايد كسى را به صرف ترجمه يا نشر اثرى
پسنديده،منزّه و فرهيخته قلمداد نمود.
اينجا در درجه نخست،سخن از«يك جريان فاسد»است،نه فساد مجموعهاى از افراد.
5-حال وقت آن است كه به نكته ديگرى نيز درباره علت عدم طرح چهرههاى ادبى و
هنرمندان مخالف جمهورى سوم فرانسه به طور خاص در ايران اشاره كنيم.و آن توجه به
«تاريخچه روابط سياسى ايران و فرانسه»در زمان اضمحلال جمهورى سوم و روى كار آمدن
مخالفان جمهورى سوم در فرانسه است.
پس از ورود نيروهاى آلمان به لهستان،فرانسه و انگلستان در دوم سپتامبر 1939 به
آلمان اعلان جنگ دادند.در 14 ژوئن 1940 قواى آلمان وارد پاريس شد و به زودى
ساير شهرهاى بزرگ فرانسه را اشغال كرد.
فرانسه تصميم به متاركه جنگ گرفت و پس از موافقت آلمان،حكومت فرانسه
در همان اوان كه دولت ويشى از طريق تصويب پارلمان جمهورى سوم با يك
برنامه تسليم و همكارى به وجود آمد،ژنرال دوگل حكومت فرانسه آزاد را در
انگلستان تأسيس نمود و همزمان با شروع جنگ،دولت ايران رسما بىطرفى خود را
اعلام كرد.اما متفقين،اخراج مأموران آلمان را كه به عقيده آنها ستون پنجم آلمان
را در ايران تشكيل داده بودند،خواستار شدند.دولت ايران معتقد بود كه اقدام به
اخراج اين عده،ممكن است به نظر دولت آلمان تخلف از بىطرفى محسوب شود،
لذا از قبول مفاد آن خوددارى كرد.
با حمله متفقين به ايران در 25 اوت 1941 و اشغال كشور،روابط ايران و آلمان
قطع شد و از اين پس ايران در صف متفقين قرار گرفت.در 30 مارس 1942،بنا به
درخواست متفقين،ايران مناسبات سياسى خود را با دولت ويشى فرانسه كه طرفدار
آلمان بود،قطع كرد.
روابط سياسى ايران و فرانسه تا اوايل جنگ جهانى دوم بر اساس حسن تفاهم و
صميمت متقابل ادامه يافته بود.در ضمن جنگ جهانى دوم و انتقال قدرت به
دولت ويشى،سفارت ايران نيز از مهر 1319 (اكتبر 1940) به ويشى منتقل شد.اما
پس از انعقاد قرارداد سه جانبه ايران،انگلستان و اتحاد جماهير شوروى و پيوستن
ايران به صف متفقين،دولت ايران در 30 مارس 1942 روابط سياسى خود را با
ويشى قطع كرد.در ژوئن 1944 كه حكومت وقت جمهورى فرانسه به رياست ژنرال
دوگل در الجزيره تشكيل شد،دولت ايران از اولين دولتهايى بود كه حكومت موقت
را به رسميت شناخت. 2
به اين ترتيب معلوم مىشود درست در زمانى كه مخالفان جمهورى سوم در فرانسه مجالى
براى تحرك جدّى يافتند،ايران تحت سلطه مستقيم و بىواسطه انگلستان در آمد.انگلستانى كه
مشخصا مخالفين جمهورى سوم فرانسه را تخطئه مىكرد و پشتيبانىهاى سياسى و امكانات
تبليغاتى خود را به طور مستقيم عليه ايشان به كار مىگرفت.طبعا در چنين شرايطى طرح آنچه
در نقد جمهورى سوم فرانسه بود،حمل بر دفاع از مخالفين جمهورى سوم مىگرديد و از آن
1
.ويشى (Vichy) مركز شهرستانى در ايالت آليه (Allier) فرانسه و يكى از مراكز بزرگ آبهاى معدنى است.[ر.ك.
به:لغت نامه دهخدا،ج 15؛ص 23267.]
2
.فرانسه؛كامياب منافى؛مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت خارجه؛تهران:1373؛صص 203-205.
نتيجهاى جز رويارويى با تدابير كارگزاران فرهنگى و سياسى انگلستان در ايران حاصل نمىشد.
در يك كلام،دفاع از مخالفين جمهورى سوم فرانسه كه حكومت فرانسه را در«ويشى»
تشكيل داده بودند،براى انگلستان معنايى جز حمايت از سياستهاى آلمان نداشت و اين
چيزى نبود كه به سادگى از كنارش بگذرد،آن هم در ايرانى كه رسما در صف متفقين قرار گرفته
بود.
پس از غلبه متفقين در جنگ جهانى دوم هم كه تكليف روشن بود و ديگر طرح جانبدارانه از
مشى و آرمانهاى گروهى كه در خود فرانسه قلع و قمع شده و كنار گذاشته شده بودند،ضرورتى
نداشت!
بر اين همه بايد نوع خاص نگاه تحصيل كردگان ايرانى آشنا با فرهنگ و زبان فرانسه را نيز
افزود كه بسيارى از ايشان در آن دوران يا جذب عملكرد دولتمردان جمهورى سوم شده بودند و
مراحل غربزدگى را مىگذراندند يا به اهميت نقد همه جانبه جمهورى سوم فرانسه چنان كه بايد
و شايد واقف نبودند.
هر چه بود اين مهم بر زمين ماند و هرگز حق آن ادا نشد.