پايان صهيونيسم = صلح(1)
نويسنده:عبدالرحيم سليمانى اردستانى
صهيون نام
تپه اى در اورشليم است كه در گذشته بر فراز آن قلعه اى به همين نام وجود داشته است.
به گفته كتاب مقدس (كتاب دوم سموئيل، 5: 6ـ9)، اين قلعه را حضرت داوود در حدود قرن
دهم قبل از ميلاد فتح كرد و نام آن را «شهر داود» گذاشت. بعدها اين تپه به صورت
نمادى براى اورشليم و تمام سرزمين اسرائيل درآمد و به صورت عنوانى براى آن سرزمين
به كار رفت.
صهيونيسم جنبشى
است كه طرفدار بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و ايجاد كشورى يهودى در اين سرزمين
است. در سال 70 ميلادى كشور يهود سقوط كرد و معبد اورشليم ويران شد و يهوديان به
دست روميان پراكنده شدند و از آن هنگام، آرمان بازگشت به سرزمين فلسطين و ايجاد
كشور مستقل يهودى در ميان يهوديان پديد آمد، اين آرمان در زمانى كه اين قوم بيشتر
تحت فشار قرار گرفتند، قوت گرفت. اما تاريخ شكل گيرى اين جريان به صورت نهضتى فعال
و منسجم و داراى برنامه اى مشخص، به اواخر قرن نوزدهم برمى گردد و اين به هنگامى
بود كه يهوديان براى نخستين بار در پرتو دموكراسى جديد غربى، طعم آزادى را چشيدند.
به هر حال اين
گروه به هر وسيله به آرمان خود جامه عمل پوشاند و كشور مستقل يهود را ايجاد كرد و
همواره در انديشه گسترش آن بوده است. در اينجا سؤال مهم و اساسى اين است كه اين
آرمان يا ادعا چه مقدار به كتاب مقدس يهودى، يعنى عهد قديم متكى است؟ به تعبير
ديگر، عهد قديم درباره ارض موعود بنى اسرائيل چه مى گويد؟ بر پايه عهد قديم كه تنها
متن مقدس يهوديت و تنها منبع تاريخى قرنهاى نخست قوم اسرائيل است، ادعاى مالكيت
ارض موعود را از سوى گروهى كه خود را وارث آن مى دانند، چگونه مى توان ارزيابى كرد؟
اين نوشتار به دنبال پاسخ اين سؤال است.
در ابتدا بايد
ببينيم كه اصل وعده سرزمينى خاص در عهد قديم چگونه است و سپس به بررسى اين مطلب
مى پردازيم كه ادعاى مدعيان با توجه به آنچه در تاريخ اين قوم رخ داده، تا چه
اندازه با گفته هاى اين كتاب انطباق دارد.
الف) وعده
سرزمين در عهد قديم
شكى نيست كه در
مجموعهاى كه آن را يهوديان كتاب عهد و مسيحيان عهد قديم مى خوانند، سخن از سرزمين
موعود و وعده آن آمده است. اما در اينكه اين مجموعه، كه مشتمل بر دهها كتاب كوچك
و بزرگ است، در چه زمانى و به وسيله چه كسانى نوشته شده است، بين سنت يهودى ـ مسيحى
و نقادان قديم و جديدِ متون مقدس اختلافات بسيار جدى به چشم مى خورد. در كوتاهترين
عبارت مى توان گفت كه سنت يهودى ـ مسيحى برآن بوده است كه كتابهاى اين مجموعه را
اشخاص برجسته شناخته شدهاى در زمانى نزديك به يك هزاره نگاشته اند. براى مثال،
گفته مى شود تورات همان كتابى است كه خداوند به موسى(ع) داد و كتابهاى يوشع،
داوران، سموئيل و پادشاهان را انبياى بزرگى چون يوشع، سموئيل و ارميا نگاشته اند؛
در حالى كه نقادان قديم و جديد زمان نگارش اين كتابها را پس از اسارت بابلى، در
قرن ششم قبل از ميلاد، مى دانند و اين زمان قرنها پس از كسانى است كه سنت يهودى ـ
مسيحى اين كتابها را به آنان نسبت مى دهد. اگر انتساب اين كتابها به افراد مورد
ادعاى سنت زير سؤال برود، اين كتابها همانند ديگر كتابهاى بشرى بوده و درنتيجه،
سخن از ارض موعود، مانند ديگر محتويات اين متون زير سؤال مى رود. حتى كسانى از
يهوديان مدعى اند كه كتاب تورات، بعد از اسارت بابلى و به دست كسانى نوشته شد كه به
اسارت رفته و بازگشته بودند و در واقع، اين كتاب مطابق آرزوها و آرمانهاى سركوفته
آنان نگاشته شده است و از اين روست كه بر سرزمين موعود تأكيد مى كند.
در اين نوشتار
از اين امور چشم پوشى شده است، امّا بر فرض كه انتساب اين كتابها به پيامبران الهى
درست باشد، درباره سرزمين موعود از آنها چه استفادهاى مى شود؟
در تورات، سخن
از سرزمين موعود با ماجراى مهاجرت حضرت ابراهيم آغاز مى شود. ابراهيم(ع) به فرمان
خداوند از بين النهرين به سرزمين كنعان هجرت كرد كه خداوند او را بدانجا راهنمايى
كرده بود. در آنجا خداوند بر ابراهيم ظاهر شد و فرمود: «من اين سرزمين را به نسل تو
خواهم بخشيد!» (سفر پيدايش، 12: 7) و باز به او فرمود: «من همان خداوندى هستم كه تو
را از شهر اور كلدانيان بيرون آوردم تا اين سرزمين را به تو بدهم» (سفر پيدايش، 15:
7). اما نكته شايسته توجه در وعده به ابراهيم اين است كه در واقع عهد و پيمانى بين
او و خداوند منعقد شد. از يك طرف خداوند عهد بسته بود كه آن سرزمين خاص را به
فرزندان ابراهيم بدهد، ولى وفاى به اين عهد مشروط به آن است كه طرف ديگر، يعنى
ابراهيم و فرزندانش، به عهد خود وفا كنند؛ يعنى از خدا اطاعت كرده و انسانهاى
صالحى باشند. آنان حتى بايد نماد و علامت بندگى خدا را در بدن خود ايجاد كنند:
من عهد خود را
تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار مىكنم. من خداى تو هستم
و خداى فرزندانت نيز خواهم بود. تمامى سرزمين كنعان را كه اكنون در آن غريب هستى،
تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشيد و خداى ايشان خواهم بود. خدا به ابراهيم
فرمود: «وظيفه تو و فرزندانت و نسلهاى بعد اين است كه عهد مرا نگاه داريد. تمام
مردان و پسران شما بايد ختنه شوند تا بدينوسيله نشان دهند كه عهد مرا پذيرفته اند.
(سفر پيدايش، 17: 7ـ11).
خداوند به
ابراهيم خبر مى دهد كه نسل او در مملكت بيگانه اى بندگى خواهند كرد. اما آنان
سرانجام به اين سرزمين بازخواهند گشت و اين سرزمين را خواهند گرفت. و آن زمانى است
كه شرارت ساكنان اين سرزمين به اوج خود رسد، اما در حال حاضر اينگونه نيست.از اين
سخن برمى آيد كه خدا يك سنت ثابت و هميشگى دارد و قومى كه شرارتش به اوج خود برسد
مشمول عذاب الهى خواهد شد. عذاب ساكنان سرزمين كنعان آن است كه سرزمينشان به دست
اسرائيليان افتد. اما اسرائيليان هم، چنانكه خواهيم ديد، از اين قاعده مستثنا
نيستند؛ مالكيت سرزمين موعود مشروط به اطاعت از خداست و اين شرط را خداوند بعد از
ابراهيم به اسحاق هم يادآورى مى كند:
اگر سخن مرا
شنيده، اطاعت كنى با تو خواهم بود و تو را بسيار بركت خواهم داد و تمامى اين سرزمين
را به تو و نسل تو خواهم بخشيد؛ چنانكه به پدرت ابراهيم وعده داده ام. نسل تو را
چون ستارگان آسمان بى شمار خواهم گردانيد و تمامى اين سرزمين را به آنها خواهم
داد... اين كار را به خاطر ابراهيم خواهم كرد، چون او احكام و اوامر مرا اطاعت نمود
(سفر پيدايش، 26: 2ـ5).
از اين سخن
برمى آيد كه علت وعده دادن آن سرزمين، اطاعت بى چون و چراى ابراهيم از خدا بوده است
و شرط آن نيز اطاعت فرزندان او خواهد بود. سرزمين كنعان پس از اسحاق به يعقوب هم
وعده داده شد.هنگامى كه فرزندان يعقوب، در مصر سكنا گزيدند و تحت فشار و عذاب
مصريان قرار گرفتند، خداوند حضرت موسى را برانگيخت تا آنان را نجات دهد. خداوند به
موسى مى فرمايد كه من آمده ام تا بنى اسرائيل را از بردگى در مصر آزاد سازم و آنان
را به سرزمين پهناور و حاصلخيزى ببرم كه در آن، شير و عسل جارى است.ولى اين وعده هم
مشروط است: حتى اگر قوم پس از فتح سرزمين موعود، باز به فساد روى آورد و فرمانهاى
خدا را اطاعت نكند سرزمينش را از دست داده، به اسارت خواهد رفت:
اگر به من گوش
ندهيد و مرا اطاعت نكنيد و قوانين مرا رد كنيد و عهدى را كه با شما بسته ام بشكنيد،
آنگاه من شما را تنبيه خواهم كرد... من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر
دشمنان خود پا به فرار خواهيد گذاشت. كسانى كه از شما نفرت دارند بر شما حكومت
خواهند كرد... شهرهايتان را ويران و مكانهاى عبادتتان را خراب خواهم كرد... آرى،
سرزمين شما را خالى از سكنه خواهم كرد و دشمنانتان در آنجا ساكن خواهند شد... بلاى
جنگ را بر شما نازل خواهم كرد تا در ميان قومها پراكنده شويد. سرزمين شما خالى و
شهرهايتان خراب خواهند شد... (سفر لاويان، 26: 14ـ34).
قومىكه خداوند
آنانرا بامعجزات شگفت انگيزخود، از اسارت مصر رهايى داده تا به سرزمين موعود
برساند،چون ازاطاعت خدا سرباز مى زنند خداونددرباره آنان مى فرمايد:
به حضور پرجلالم
كه زمين را پر كرده است سوگند ياد مى كنم كه هيچكدام از آنانى كه جلال و معجزات مرا
در مصر و در بيابان ديده اند و بارها از توكل نمودن و اطاعت كردن سرباز زده اند حتى
موفق به ديدن سرزمينى كه به اجدادشان وعده داده ام نخواهند شد؛ هركه مرا اهانت كند
سرزمين موعود را نخواهد ديد... به ايشان بگو... همه شما در اين بيابان خواهيد مرد.
حتى يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد... وارد سرزمين موعود نخواهد شد...
لاشه هاى شما در اين بيابان خواهد افتاد. فرزندانتان به خاطر بى ايمانى شما چهل سال
در اين بيابان سرگردان خواهند بود تا آخرين نفر شما بميرد (سفر اعداد، 14: 20ـ33).
ازتورات
برمى آيدكه برنامه خداوند در وعده دادن به سرزمين كنعان بسيار سختگيرانه بوده است؛
هركس به طور كامل به عهد خود با خداوند پايبند باشد و كاملاً از او اطاعت كند،
شايستگى ورود به آن سرزمين را دارد. عجيب اين است كه بنا بر اين كتاب حتى حضرت موسى
و هارون هم اين شايستگى را نداشته اند:
همان روز خداوند
به موسى گفت: به كوهستان عباريم واقع در سرزمين موآب مقابل اريحا برو. در آنجا بر
كوه نبو برآى و تمام سرزمين كنعان را كه به قوم اسرائيل مى دهم، ببين. سپس تو در آن
كوه خواهى مرد و به اجداد خود خواهى پيوست؛ همانطور كه برادرت هارون نيز در كوه
هور درگذشت و به اجداد خود پيوست، زيرا هر دوى شما در برابر قوم اسرائيل كنار چشمه
مريبه قادش واقع در بيابان صين، حرمت قدوسيت را نگه نداشتيد. سرزمينى را كه به قوم
اسرائيل مى دهم، در برابر خود، خواهى ديد، ولى هرگز وارد آن نخواهى شد (سفر تثنيه،
32: 48ـ52).
ب) فتح سرزمين
موعود
حضرت موسى(ع)
قوم اسرائيل را از مصر نجات داده و آنان را به سوى سرزمين موعود راهنمايى كرد، اما
خود او آن سرزمين را فتح نكرد، بلكه خداوند او را مأمور كرد تا يوشع بن نون را به
جانشينى خود برگزيند تا او قوم را وارد آن سرزمين كند.حضرت موسى(ع) وفات كرد و
بنى اسرائيل براى او عزادارى كردند و يوشع بن نون زمام امور را در دست گرفت.كتاب
تورات با وفات حضرت موسى(ع) پايان مى يابد و كتاب بعدى، يعنى صحيفه يوشع، با اين
جملات آغاز مى شود: «خداوند پس از مرگِ خدمتگزار خود، موسى، به دستيار او يوشع (پسر
نون) فرمود: خدمتگزار من موسى درگذشته است، پس تو برخيز و بنى اسرائيل را از رود
اردن بگذران و به سرزمينى كه به ايشان مى دهم برسانا (يوشع، 1: 1ـ2). بنى اسرائيل
به رهبرى يوشع بن نون از رود اردن عبور كرده، سرزمين كنعان را فتح كردند و بين
اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل تقسيم نمودند. حضرت يعقوب دوازده پسر داشت كه نام دو
تن از آنان در ميان اسباط ديده نمى شود؛ يكى لاوى كه فرزندان او وظيفه كهانت قوم را
بر عهده داشتند و بنابراين بين ديگر اسباط پراكنده بودند و ديگرى يوسف كه به جاى او
نام دو فرزندش در ميان اسباط دوازده گانه ديده مى شود. پس اسباط دوازده گانه
بنى اسرائيل به ده پسر حضرت يعقوب و دو نوه او منسوبند.يوشع بن نون سرزمين كنعان را
بين اين اسباط دوازده گانه متناسب با جمعيت آنان تقسيم كرد.يوشع در پايان عمر خود
بنى اسرائيل را فراخواند و به آنان يادآورى كرد كه هرچند اكنون به سرزمين موعود
رسيده، آن را فتح كرده ايد، اين مالكيّت هم مشروط است:
پايان عمر من
فرا رسيده است و همه شما شاهد هستيد كه هرچه خداوند، خدايتان به شما وعده فرموده
بود، يك به يك انجام شده است. ولى بدانيد همانطور كه خداوند نعمتها به شما داده
است، بر سر شما بلا نيز نازل خواهد كرد؛ اگر از دستورات او سرپيچى كنيد و خدايان
ديگر را پرستش و سجده نماييد. بلى، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شما را از
روى زمين نيكويى كه به شما بخشيده است به كلى نابود خواهد كرد (يوشع، 23: 14ـ16).
بنا به مجموعه
عهد قديم، بنى اسرائيل از زمان يوشع بن نون، كه سرزمين كنعان را فتح كرده، بر آن
مسلط شدند، براى قرنهاى متمادى اين سرزمين را در اختيار داشتند و در زمان
پادشاهانى چون داوود وسليمان آنرا به اوج عظمت خود رسانيدند. براساس كتاب «اول
پادشاهان»، كشور بنى اسرائيل در اثر روى آوردن سليمانِ پادشاه به زنان مشرك و ساختن
بتكده براى آنان و دورى از خداو به گفته برخى از نويسندگان يهودى به خاطر ظلم و
بى عدالتى او و نيز در اثر بى كفايتى فرزند و جانشين سليمان، بعضى رَحُبْعام،به دو
كشور شمالى و جنوبى تجزيه شد. ده [يا يازده] سبط از اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل
در شمال، كشورى را به نام اسرائيل به وجود آوردند و سبط يهودا [احتمالاً سبط بسيار
كوچك بنيامين] در جنوب، كشور ديگرى را به وجود آورد كه يهودا ناميده مى شد.
سالها دو كشور
شمالى و جنوبى در كنار يكديگر مى زيستند تا اينكه سرانجام در حدود سال 720 ق. م.
كشور شمالى به وسيله آشوريان تسخير شد و اسباطى كه در آن مى زيستند به اسارت برده
شدند و به تدريج با اقوام ديگر امتزاج كردند و استقلال قومى آنان از بين رفت.كتاب
«اول پادشاهان» درباره علت اسارت اين اسباط مى گويد:
وقتى خداوند
اسرائيل را از يهودا جدا كرد، مردم اسرائيل يَرُبْعام، پسر نبات را به پادشاهى خود
انتخاب كردند. بربعام هم اسرائيل را از پيروى خداوند منحرف كرده، آنها را به گناه
بزرگى كشاند. اسرائيل از گناهى كه يربعام ايشان را بدان آلوده كرده بود، دست
برنداشتند؛ تا اينكه خداوند همانطور كه به وسيله تمام انبياء خبر داده بود آنها را
از حضور خود دور انداخت. بنابراين مردم، اسرائيل به سرزمين آشور تبعيد شدند (اول
پادشاهان، 17: 21ـ23).
بنابراين از
اواخر قرن هشتم قبل از ميلاد تاكنون هرگاه از بنى اسرائيل سخن گفته مى شود، مقصود
تنها يك [يا دو [سبط از بنى اسرائيل است كه در هر كشور يهودا مى زيستند. اما سرنوشت
اين سبط و كشور يهودا چندان بهتر از اسباط شمالى نبود، زيرا هرچند پس از زوال كشور
شمالى بيش از صد سال به حيات خود ادامه داد، اما سرانجام در سال 586 قبل از ميلاد
به وسيله پادشاه بابل، بُختُنَصَّر كشور يهودا فتح، و معبد اورشليم تخريب شد و
اهالى آن به اسارت برده شدند، كتاب عهد قديم درباره علت اين اسارت مى گويد:
تمام رهبران،
كاهنان و مردم يهودا از اعمال قبيح قومهاى بت پرستى پيروى كردند و به اين طريق
خانه مقدس خداوند را در اورشليم نجس ساختند. خداوند، خداى اجدادشان، انبياى خود را
يكى پس از ديگرى فرستاد تا به ايشان اخطار نمايند، زيرا بر قوم و خانه خود شفقت
داشت. ولى بنى اسرائيل انبياى خدا را مسخره كرده، به پيام آنها گوش ندادند و به
ايشان اهانت نمودند تا اينكه خشم خداوند بر آنها افروخته شد؛ به حدى كه ديگر براى
قوم چاره اى نماند.
پس خداوند
پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد. او
به كشتار مردم يهودا پرداخت و به پير و جوان، و دختر و پسر رحم نكرد و حتى وارد
خانه خدا شد و جوانان آنجا را نيز كشت. پادشاه بابل اشياى قيمتى خانه خدا را، از
كوچك تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنجهاى
پادشاه و درباريان به بابل برد. سپس سپاهيان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشليم
را منهدم كردند، تمام قصرها را به آتش كشيدند و همه اسباب قيمتى آنها را از بين
بردند. آنانى كه زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسيدن حكومت
پارس، اسير پادشاه بابل و پسرانش بودند (دوم تواريخ ايام، 14: 20).
از اين فقره به
خوبى برمىآيد كه چون قوم اسرائيل به عهد خود با خدا پايبند نبودند، مجازات شدند و
به اسارت رفتند. همين عهد را ارمياى نبى به فرمان خداوند به مردم يادآورى مى كند و
خطر نافرمانى از خدا را به آنان گوشزد مى كند:
خداوند به من
فرمود كه به مفاد عهد او گوش فرا دهم و به مردم يهودا و اهالى اورشليم اين پيام را
برسانم: لعنت بر آن كسى كه نكات اين عهد را اطاعت نكند؛ همان عهدى كه به هنگام
رهايى اجدادتان از سرزمين مصر با ايشان بستم؛ از سرزمينى كه براى آنها همچون كوره
آتش بود. به ايشان گفته بودم كه اگر از من اطاعت كنند و هرچه مى گويم انعام دهند،
ايشان قوم من خواهند بود و من خداى ايشان! پس حال شما اين عهد را اطاعت كنيد و من
نيز به وعدهاى كه به پدران شما دادهام وفا خواهم نمود و سرزمينى را به شما خواهم
داد كه شير و عسل در آن جارى باشد؛ يعنى همين سرزمينى كه اكنون در آن هستيد...
سپس خداوند
فرمود: در شهرهاى يهودا و در كوچه هاى اورشليم پيام مرا اعلام كن! به مردم بگو كه
به مفاد عهد من توجه كنند و آن را انجام دهند؛ زيرا از وقتى اجدادشان را از مصر
بيرون آوردم تا به امروز، بارها به تأكيد از ايشان خواسته ام كه مرا اطاعت كنند!
ولى ايشان اطاعت نكردند و توجهى به دستورات من ننمودند؛ بلكه به دنبال اميال و
خواسته هاى سركش و ناپاك خود رفتند. ايشان با اين كار عهد مرا زير پا گذاشتند؛
بنابراين تمانم تنبيهاتى را كه در آن عهد ذكر شده بود، در حقشان اجرا كردم.
خداوند به من
فرمود: اهالى يهودا و اورشليم عليه من طغيان كرده اند. آنها به گناهان پدرانشان
بازگشته اند و از اطاعت من سرباز مىزنند؛ ايشان به سوى بتپرستى رفتهاند. هم
اهالى يهودا و هم اسرائيل عهدى را كه با پدرانشان بسته بودم، شكستهاند؛ پس چنان
بلايى بر ايشان خواهم فرستاد كه نتوانند جان سالم بدر برند... (كتاب ارمياى نبى،
11: 1ـ11).
و حزقيان نبى
نيز اسارت قوم و از دست رفتن سرزمين را پيشگويى كرده است:
بار ديگر خداوند
با من سخن گفت و فرمود: اى انسان خاكى؛ به بنى اسرائيل بگو: اين پايان كار سرزمين
شماست. ديگر هيچ اميدى باقى نمانده، چون به سبب كارهايتان، خشم خود را بر شما فرو
خواهم ريخت و شما را به سزاى اعمالتان خواهم رساند (حزقيال نبى، 7: 1ـ2).
ساكنان يهودا به
اسارت به بابل برده شدند و چند دهه در آنجا ماندند تا اينكه سرانجام در سال 538
قبل از ميلاد كورش كبير آنان را آزاد كرد و به سرزمينشان بازگرداند. آنان پس از
اسارت، كشور خود را دوباره آباد كردند و قرنها دست نشانده ايرانيان و يونانيان
بودند تا اينكه سرانجام در سال 142 قبل از ميلاد، استقلال خود را به دست آوردند.
اين دوره استقلال كمتر از صد سال طول كشيد تا اينكه در سال 63 ق. م. كشور يهودا
تحت سلطه روميان قرار گرفت و بيش از يكصد سال وضع بر همين منوال گذشت تا اينكه
سرانجام يهوديان در سال 66 ميلادى قيام كرده، به مدت چند سال با روميان به نبرد
پرداختند. سرانجام در سال 70 ميلادى شهر اورشليم پس از يك ماه محاصره فتح شد.
روميان شهر و معبد آن را ويران كرده، عده زيادى را به قتل رساندند. از آن زمان
يهوديان پراكنده شدند و ديگر كشور مستقلى نداشتند.
يهوديان در واقع
پس از پراكندگى، سه دوره را پشت سر گذاشتهاند: در دوره اول، يعنى چند قرن اول
ميلادى بيشتر تحت فشار امپراتورى روم بوده اند. تا آغاز قرون وسطا و رسميت يافتن
مسيحيت در امپراتورى روم اوضاع يهود در ممالك غربى وخيمتر شد و اين وضعيت در طول
قرون وسطا ادامه يافت. در طول اين دوره آرمان بازگشت به وطن كمابيش درميان يهوديان
بوده است. درعصرجديد وبا ظهوردموكراسى وآزادى درممالك غربى عده زيادى اين آرمان را
رد كرده، آن را نامعقول دانستند و گفتند هر يهودى در هر كشورىكه زندگى مى كند
همانجا وطن اوست.اما دراين ميان، عده اى كه «صهيونيست» خوانده مى شوند براين آرمان
پافشارى كرده، خود را وارث ابراهيم(ع) مى دانند.
بررسى ادعا
ادعاى
صهيونيستها اين است كه، براساس كتاب مقدس، سرزمين فلسطين به قوم اسرائيل وعده داده
شده و بر اساس همين كتاب اين وعده محقق شده و اين قوم قرنها بر اين سرزمين سلطه
داشتند و آن را آباد كردند. تاريخ نشان مى دهد كه اين قوم به زور امپراتورى روم از
اين سرزمين رانده شده اند؛ پس حق دارند كه به سرزمين خود بازگردند و كشور خود را
دوباره بسازند.
ما در چند محور
مى توانيم اين ادعا را بررسى كنيم:
1. در سال 70
ميلادى، روميان شهر اورشليم را ويران كردند و يهوديان را پراكنده ساختند. از آن
زمان 1934 سال مى گذرد. از آن زمان تاكنون يهوديان در مناطق مختلفى زيسته، و در
بسيارى از مناطق از آزادى و رفاه برخوردار بودهاند و هرچند در قرون وسطا در ممالك
غربى در فشار بوده اند، در همين زمان در كشورهاى اسلامى آزادانه زندگى كرده و از
حقوقى برابر با مسلمانان برخوردار بودند.حتى در ممالك غربى هم پس از قرون وسطا و در
سده هاى اخير از آزادى و برابرى برخوردار شده اند. حال سؤال اين است كه آيا هيچ
گروهى مى تواند مدّعى سرزمينى شود كه در گذشته هاى دور ساكن يا صاحب آن بوده است؟
به گفته كتاب مقدس، قبل از بنى اسرائيل كنعانيان در اين سرزمين ساكن بوده اند؛ و
آيا كسانى مى توانند امروز ادعا كنند كه ما بازمانده كنعانيان هستيم و مى خواهيم
سرزمين خود را پس بگيريم؟ منطق انسانهاى امروزى اين است كه وطن هر كسى خاك و
سرزمينى است كه در آن متولد شده است و ادعاى كسى مبنى بر اينكه صدها سال قبل اجداد
من در منطقه اى مى زيسته اند و صاحب سرزمينى بودند در نظرشان موجه نمى نمايد.
/var/www/vhosts/rasad.ir/httpdocs/farsi/ArticleFish/Articles/635.htm