Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
نويسنده:عبدالرحيم سليمانى اردستانى
اما نكته شايسته توجه در اين باره اين است كه بنا به كتاب مقدس هرگاه اين قوم عهد خداوند را رعايت نمى كرد، خداوند آنان را مجازات مى كرد و گاه آنان را زيرسلطه بيگانگان قرار مى داد يا از سرزمينشان آواره مى كرد. اما برطرف شدن اين بلا و مجازات زمانى بوده است كه قوم توبه مى كرده و از كرده خويش پشيمان مى شد و به عمل به عهد با خداوند بازمى گشته است. و چون قوم در درگاه خداوند ناله مى كرده خداوند كسى را براى نجات آنان مى فرستاده است.
وقتى بنى اسرائيل در اسارت بابلى بودند خداوند به واسطه ارمياى نبى به آنان مى گويد:
اگر با تمام وجود مرا بطلبيد مرا خواهيد يافت. بلى، يقينا مرا خواهيد يافت و من به اسارت شما پايان خواهم بخشيد و شما را از سرزمينهايى كه شما را به آنجا تبعيد كرده ام جمع كرده، به سرزمين خودتان بازخواهم آورد. ولى حال چون انبياى دروغين را در ميان خود راه داده ايد و مى گوييد كه خداوند آنها را فرستاده است من نيز... قطحى و وبا خواهم فرستاد و ايشان را مانند انجيرهاى گنديده اى خواهم ساخت كه قابل خوردن نيستند و بايد دور ريخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم كرد؛ در هر سرزمينى كه پراكنده شان سازم، موردنفرين و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مايه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند؛ با اينكه بارها به وسيله انبياى خود با ايشان صحبت كردم (ارميا، 29: 13ـ19).
و نيز از طريق حزقيال نبى به قوم مى گويد:
وقتى گناهانتان را پاك سازم، دوباره شما را به وطنتان اسرائيل مى آورم و ويرانه ها را آباد مى كنم (حزقيال، 36: 33).
و نيز مى گويد:
خداوند مى فرمايد: «قومهاى ديگر به شما طعنه مى زنند و مى گويند: «اسرائيل سرزمينى است كه ساكنان خود را مى بلعد!» ولى من كه خداوند هستم، مى گويم كه آنها ديگر اين سخنان را به زبان نخواهند آورد، زيرا مرگ و مير در اسرائيل كاهش خواهد يافت. آن قومها ديگر شما را سرزنش و مسخره نخواهند كرد، چون ديگر قومى گناهكار و عصيانگر نخواهيد بود. اين را من كه خداوند هستم مى گويم (حزقيال، 36: 13ـ15).
از فقرات فوق برمى آيد كه علت بدبختى و تبعيد، گناه و فساد قوم بوده است و چون آنان به راه خدا بازگشتند، خداوند هم آنان را نجات داد. اما در برخى از فقرات امر به گونه ديگرى است:
پيغام ديگرى از جانب خداوند بر من نازل شد: اى انسان خاكى، وقتى بنى اسرائيل در سرزمين خودشان زندگى مى كردند، آن را با اعمال زشت خود نجس نمودند. رفتار ايشان در نظر من مثل يك پارچه كثيف و نجس بود. مملكت را با آدمكشى و بت پرستى آلوده ساختند. به اين دليلى بود كه من خشم خود را بر ايشان فرو ريختم. آنان را به سرزمينهاى ديگر تبعيد كردم و به اين طريق ايشان را به سبب تمام اعمال و رفتار بدشان مجازات نمودم. اما وقتى در ميان ممالك پراكنده شدند، باعث بى حرمتى اسم قدوس من گشتند، زيرا قومهاى ديگر درباره ايشان گفتند: «اينها قوم خدا هستند كه از سرزمين خود رانده شده اند.» من به فكر اسم قدوس خود هستم كه شما آن را در بين قومهاى ديگر بى حرمت كردهايد. پس به قوم اسرائيل بگو من كه خداوند هستم مىگويم شما را دوباره به سرزمينتان بازمى گردانم، ولى اين كار را نه به خاطر شما، بلكه به خاطر اسم قدوس خود مى كنم كه شما در ميان قومها آنان را بى حرمت نموده ايد... (حزقيال، 36: 16ـ22).
بنا به هر دو بيان، چه اسارت قوم و چه پايان آن، به عمل قوم برمى گردد، اما به هرحال اين خداست كه مجازات مى كند و باز خداست كه مى بخشد؛ پس هردو برنامه الهى است. حتى عاملان مجازات و عاملان رفع آن مأموران الهى هستند. در كتاب مقدس درباره آغاز اسارت بابلى آمده است: «پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد» (دوم تواريخ ايام، 36: 17). و درباره پايان اسارت آمده است: «در سال اول سلطنت كورش، امپراتور پارس، خداوند آنچه را كه توسط ارمياى نبى فرموده بود به انجام رسانيد. او كورش را بر آن داشت تا فرمانى صادر كند... اين است متن آن فرمان: «من، كورش، امپراتور پارس اعلام مىدارم كه خداوند، خداى آسمانها... به من امر فرموده كه براى او در شهر اورشليم كه در سرزمين يهود است خانهاى بسازم. پس از اتمام، يهوديانى كه در سرزمين من هستند هركه بخواهد مى تواند به آنجا بازگردد. خداوند، خداى اسرائيل همراه او باشد» (همان، 36: 22ـ23).
و نيز همانطور كه گذشت خداوند قبل از اسارت، بهوسيله انبيا از آن خبر داده بود و همچنين قبل از پايان آن، انبياى الهى پايان آن را وعده دادند. باز همانطور كه گذشت، حتى قبل از فتح آن سرزمين اولاً بايد شرارت قوم ساكن در آن سرزمين به اوج خود برسد و قبل از آن نمى توان وارد آن سرزمين شد.و ثانيا بايد واردشوندگان انسانهاى صالحى باشند و بنى اسرائيل براى كسب اين آمادگى به مدت چهل سال، در بيابان سرگردان شدند ويك نسل خطاكار مرد و نسل بعدى وارد شدند. ثالثا اين امر بايد به دست پيامبر خداوند يوشع بن نون صورت گيرد و اينگونه نيست كه افراد قوم بتوانند خودسرانه آن را انجام دهند.
بر پايه كتاب مقدس، پراكندگى قوم در سال 70 ميلادى مجازات الهى بود و بنابراين، تكرار آنچه در موارد قبل رخ داده، ضرورى بود. اينگونه نيست كه قوم هرگونه و هر زمان كه خواست، سرزمين را تحت سلطه خود درآورد و هرچه خواست با ساكنان آن انجام دهد. اين برنامه بايد به دست خداوند صورت گيرد. حتى در زمان حضرت موسى وقتى قوم مى خواهد خودسرانه به آن سرزمين حمله كند، آن حضرت آنان را منع مى كند: «نرويد، زيرا دشمنانتان شما را شكست خواهند داد، چون خداوند با شما نيست... خداوند با شما نخواهد بود، زيرا شما از پيروى او برگشته ايد» (سفر اعداد، 14: 42ـ43).
3. همانطور كه گذشت خداوند به حضرت ابراهيم وعده داد تا سرزمين كنعان را به فرزندان او بدهد. از تورات برمىآيد ك ه اين وعده نه براى همه فرزندان ابراهيم، بلكه فرزندان اسحاق، و نه براى همه فرزندان اسحاق، بلكه فرزندان يعقوب است كه خداوند او را «اسرائيل» مى خواند و فرزندان او بنى اسرائيل ناميده مى شوند. قبلاً گذشت كه پس از فتح سرزمين موعود به دست يوشع بن نون، اين سرزمين بين اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل تقسيم شد. پس هم مطابق وعدهاى كه داده شده بود و هم مطابق آنچه در عرصه واقعيت رخ داد اسباط دوازده گانه مالك آن سرزمين گشتند.
اما نكته قابل توجه اين است كه همانطور كه گذشت از اين اسباط دوازده گانه، ده سبط، كه در كشور شمالى مى زيستند، در اسارت آشوريان بودند و بعدها هويت قومى خود را از دست دادند و در اقوام و ملل ديگر منطقه حل شدند. جالب اين است كه، به گفته كتاب مقدس، هنگام تجزيه مملكت بنى اسرائيل تنها يك سبط براى فرزند حضرت سليمان باقى مانده بود: «با اين حال به خاطر خدمتگزارم داود و به خاطر شهر برگزيده ام اورشليم، اجازه مى دهم كه پسرت فقط بر يكى از دوازده قبيله اسرائيل سلطنت كند» (اول پادشاهان، 11: 12ـ13). و در همان باب خداوند به يَرُبعام مى گويد: «سلطنت را از پسر سليمان مى گيرم و ده قبيله را به تو واگذار مى كنم، اما يك قبيله را به پسر او مى دهم» (همان: 35ـ36). اما در باب بعدى وقتى كشور تجزيه مى شود (و سبط يهود و بنيامين تحت حكومت رَجُبعام، پسر حضرت سليمان هستند، مفسران كتاب مقدس هريك به گونه اى تلاش كرده اند اين مشكل را حل كنند. برخى گفته اند از اين جهت در باب يازدهم سخن از يك سبط است كه سبط بنيامين به سبط يهودا ملحق شده بود. ديگرى مى گويد سبط بنيامين با سبط داوود [يهودا] ارتباط يافته بود و اين دو به يك سبط تبديل شده بودند.اما مشكل اين دو نظريه اين است كه با آيه 13 از باب 11 كتاب اول پادشاهان نمى سازد، چراكه در آنجا آمده است: «فقط بر يكى از دوازده قبيله».
در برخى از كتابهاى تفسيرى آمده است كه در اينكه سبط بنيامين از قبايل شمالى به حساب آورده شود يا جنوبى، هميشه شك و ترديد وجود داشته، و اينكه قبايل شمالى ده عدد، و قبايل جنوبى يك عدد شمرده شدند شايد علتش ماجرايى باشد كه در باب بيستم از كتاب داوران آمده است.در آنجا آمده است كه كسانى از سبط بنيامين دست به گناهى وحشتناك زدند و بقيه اسباط بنى اسرائيل با آنها جنگيدند و همه افراد آن از مرد و زن و كودك را كشتند و تنها چند مرد باقى ماندند كه حتى براى آنان يك زن وجود نداشته است، پس تعداد افراد اين سبط بسيار كم بوده است.
بنابراين اگر سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، پس به صورت قطعى نمى توان ادعا كرد كه بيش از يك سبط از اسباط دوازدهگانه به صورت متمايز از ديگر اقوام و با هويت مشخص قومى باقى مانده است و از آنجا كه بقيه اسباط هم در اقوام و ملل آن نواحى حل شدند، پس آنان هم در آن سرزمين حق دارند، چراكه فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند. و اگر اين يك سبط، ادعايى راجع به آن سرزمين داشته باشد حق او 121 كل سرزمين بوده است.
اما از كتاب مقدس برمى آيد كه از همين يك سبط كه از چند قرن قبل از ميلاد باقى مانده است عده قابل توجهى به اديان و فرهنگهاى ديگر متمايل شدند و از آيين و فرهنگ خود دست برداشتند. فقرات بسيارى از عهد قديم حكايت از اين دارد كه انبيا و بزرگان بنى اسرائيل، چه در دوره اسارت بابلى و چه پس از آن، از گرايش قوم به خدايان بيگانه مى ناليدند. پس كسانى كه به اديان و خدايان ديگر گراييدند نيز چون فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند و نسبت به اين سرزمين حق دارند. از اين گذشته مجموعه عهد جديد و كتابهاى تاريخى نشان مى دهند كه عده زيادى از يهوديان به حضرت عيسى گرويده و مسيحى شدند. همچنين بعدها عده قابل توجه ديگرى از آنان به دين اسلام درآمدند و اينان نيز چون فرزندان يعقوبند، پس به آن سرزمين حق دارند. بنابراين، بسيار منصفانه است اگر كسى بگويد از آن يك سبط هم نبايد بيش از نيمى باقى مانده باشد. پس بايد رقم قبلى 12/1 را نصف كنيم.
باز از همين تعداد باقىمانده، كه در سراسر دنيا پراكندهاند، همه مدعى چنين حقى نيستند و تنها صهيونيستها ـ و نه همه يهوديان ـ مدعى اين سرزميناند. هرچند نمى توان آمار دقيقى از دو گروه ارائه داد، با اينهمه، كم نيستند كسانى كه آرمانهاى صهيونيستى را رد كرده، خواهان آنند كه در هر جاى دنيا كه هستند با ديگران در صلح و صفا زندگى كنند و حتى برخى از اينان شعارشان اين است كه با پايان يافتن صهيونيسم، صلح تحقق مى يابد.پس صهيونيستها حتى نماينده همه يهوديانى كه امروزه در سراسر جهان زندگى مى كنند، نيستند.
شايد اگر به شمار بنى اسرائيل در زمان حضرت موسى(ع) توجه كنيم، آنچه گفته شد به واقعيت نزديك مى شود. به گفته كتاب تورات حضرت موسى از اسباط بنى اسرائيل، غير از سبط لاوى، تعداد 550/603 نفر مرد جنگىِ بيست سال به بالا را سرشمارى كرد.پس بايد كل جمعيت بنى اسرائيل در آن زمان بيش از چهار ميليون نفر بوده باشد. بنى اسرائيل طى چهار قرن، از 12 نفر به چهار ميليون نفر رسيدند. اكنون حدود سى و سه قرن از زمان حضرت موسى(ع) مىگذرد و تعداد يهوديان جهان كمتر از پانزده ميليون نفرند. آيا قومى كه چند همسرى در آن رواج داشته و تعداد فرزندان هر خانواده، به گفته كتاب مقدس، بسيار زياد بوده است، بعد از سى و سه قرن چه تعداد بايد باشند؟ اگر گفته شود كه شايد در اثر كشتارها و قتل عامها تعدادشان كم شده است، در پاسخ گفته مى شود كه هيچ كشتار و فشارى در تاريخ اين قوم سخت تر از فشار و كشتار فرعون نبوده كه قبل از حضرت موسى(ع) رخ داده است.
پس چاره اى نيست جز اينكه بپذيريم كسانى كه امروزه خود را فرزند يعقوب مى دانند، نسبت به تعداد واقعى فرزندان يعقوب كه به صورت نامشخص در جهان و سرزمين فلسطين و نواحى اطراف آن زندگى مى كنند، بسيار ناچيزند. و اگر اين سرزمين ملك فرزندان يعقوب است، پس بايد همه در آن سهيم باشند، پس راهى جز اين نمى ماند كه ساكنان بومى آن منطقه در صلح و آرامش باهم زندگى كنند.
4. ممكن است گفته شود كه سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، اما به شرط اينكه به ديانت موسوى پايبند باشند. پس وارث و مالك سرزمين كنعان كسى است كه اولاً از نسل ابراهيم و يعقوب باشد و ثانيا ديانت حضرت موسى را پذيرفته، به آن پايبند باشد. پس اسباط شمالى كه به تدريج در اقوام ديگر حل شده، ديانت موسوى را رها كردند و كسانى كه از سبط يهودا قبل يا بعد از اسارت بابلى به خدايان اقوام ديگر روى آوردند و نيز كسانى كه مسيحى يا مسلمان شدند ـ چون ديگر به ديانت موسى(ع) پايبند نيستند، پس از ارض موعود سهمى ندارند. پس، بنا به كتاب مقدس، تنها يهوديانِ امروزى مالك اين سرزمين هستند.
در پاسخ مى گوييم كه تورات از حضرت موسى نقل مى كند كه آمدن پيامبرى را وعده داده است. او خطاب به قوم مىگويد: «يهوه، خدايت، نبى اى را از ميان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانيد او را بشنويد، (سفر تثنيه، 18: 15) و باز مى گويد: «و خداوند به من گفت آنچه گفتند نيكو گفتند. نبى اى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هركسى كه سخنان مرا كه به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد». (همان، 17ـ19).
پس شكى نيست كه حضرت موسى(ع) آمدن پيامبر بزرگى را وعده داده و با تأكيد فراوان به بنىاسرائيل دستور داده است كه از آن پيامبر اطاعت و پيروى كنند. مسيحيان مى گويند اين پيامبر حضرت عيسى(ع) بوده و مسلمانان مى گويند اين پيامبر حضرت محمد(ص) بوده است. در اينجا، به هيچ روى به اين بحث نمى پردازيم. سخنِ ما اين است كه براساس اين سخنِ حضرت موسى(ع)، زمانى پيامبرى خواهد آمد. حال سؤال اين است كه زمانى كه آن پيامبر مى آيد، آيا همه بنى اسرائيل از او اطاعت و پيروى مى كنند؟ مسلما جواب منفى است و هيچگاه در طول تاريخ چنين چيزى رخ نداده است. در اين صورت، سرزمين موعود از آنِ كدام دسته است. مسلما بايد گفته شود كه از آنِ دستهاى است كه از آن پيامبر اطاعت كرده است. ولى باز دستهاى كه اطاعت نمى كند مى گويد كه اين فرد همان پيامبرى نيست كه حضرت موسى وعده داده بود و بنابراين خود را مالك آن سرزمين مى دانند و گروهى را كه از آن پيامبر پيروى كرده، از دين موسى خارج مى دانند. پس اين نزاع هيچگاه حل شدنى نيست؛ چنانكه كسانى كه از حضرت عيسى پيروى كردند، خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى دانند و پيروان پيامبر اسلام نيز خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى دانند. كدام مرجع و نهادى مى تواند اين نزاع را حل كند؟ پس راهى نيست جز اينكه پيروان همه اديان، چه يهودى، چه مسيحى و چه مسلمان، به همان صورت و بافتى كه در آن منطقه مى زيستند، با صلح و دموكراسى واقعى به زندگى خود ادامه دهند و اگر يكى از اين گروهها مدعى باشد كه اين سرزمين تنها از آنِ اوست، منطقه هيچگاه روى صلح و آرامش را نخواهد ديد و اين همان چيزى است كه در يكى از تظاهرات يهوديانِ مخالف با صهيونيسم، بر روى پلاكاردى در دست يك روحانى يهودى نوشته شده بود: «پايان صهيونيسم = صلح».
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 654 [SerialNo] => 636 [MTitle] => پايان صهيونيسم = صلح(2) [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 1 [TLanguage] => 0 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 0 [Side_NS] => 1 [Side_B] => 0 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 0 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 2 [Book] => 0 [BArticlePageFrom] => [BArticlePageTo] => [Magazine] => 10 [MPublishDateS] => 1383 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 0 [ArticleAddrInSite] => [FishWriter] => 18 [WriteDate] => 5/3/2005 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved